رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

ولتر -فرانسوا-ماری آروئه (به فرانسوی: François Marie Arouet)
نویسنده : حبیب - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

فرانسوا-ماری آروئه (به فرانسوی: François Marie Arouet) که بعدها نام وتر (به فرانسوی: Voltaire) را بر خود نهاد به سال ۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدرسه لوئی کبیر به اتمام رسانید و بعد به انجمنی به نام تمپل پیوست و سپس به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی جایزه آکادمی فرانسه به وی تعلق گرفت.

در سال ۱۷۱۵ اشعاری بر ضد فیلیپ دوم از خاندان اورلئان سرود که باعث زندانی شدن او در باستیل شد. در ایام زندان نام مستعار ولتر را برای خود برگزید. پس از چندی مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد ولی دوباره پس از مدت کوتاهی مورد اتهام قرار گرفت، اینبار قبل از دستگیری به انگلستان گریخت.

ولتر به سال ۱۷۲۳ منظومه‌های هنریاد (به فرانسوی: La Henriade) را که درباره سلطنت هانری چهارم بود انتشار داد و در ۱۷۲۴ نمایش‌نامه‌ای را در پاریس به معرض تماشا گذاشت. در سال ۱۷۲۵ بر اثر پیش‌آمدی مجبور گشت پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان بود که با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا گشت و مقالاتی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی به سال ۱۷۲۹ به پاریس مراجعت کرد و تراژدی بروتوس (به فرانسوی: Brutus) را نگاشت و در سال ۱۷۴۸ نمایشنامه سمیرامیس (به فرانسوی: Sémiramis) را به قصد رقابت با کره‌بیون حریف خود نوشت و در سال ۱۷۵۹ کتابی با نام ساده‌دل (کاندید) (به فرانسوی: Candide ou l'Optimisme) به چاپ رساند که در اروپا بسیار محبوب شد. در سال ۱۷۷۶ به انتقاد از آثار شکسپیر پرداخت و قطعات ایرن (به فرانسوی: Irène) و آگاتوکل (به فرانسوی: Agathocle)در آن زمان نگاشته شده‌است.

از کارهای تحقیقی وی می‌توان تاریخ روسیه و فرهنگ فلسفی و عصر لویی چهاردهم را نام برد. از آثار دیگر او می‌توان مرگ قیصر و دوشیزه اورلئان را نام برد.


 زندگینامه ولتر

ولتر، که نام حقیقی او فرانسوا ماری آروئه بود، در سال 1694 در پاریس به دنیا آمد. پدر او صاحب دفتر اسناد رسمی بود و زندگی راحتی داشت. مادر او تا اندازه‌ای از طبقه اشراف بود. شاید هوش و تندخلقی را از پدر و سبکی و حاضر جوابی را از مادرش به ارث برده بود. تولد او با رنج و زحمت توأم بود: مادرش پس از تولد او مُرد و خود او چنان لاغر و پژمرده به نظر می‌رسید که دایه او گفت وی بیش از یک روز زنده نخواهد ماند. ولی او کمی اشتباه کرده بود، زیرا ولتر تقریباً هشتاد و چهار سال زندگی کرد و در طی این مدت جسم ناتوان او مایه رنج و عذاب روح نیرومند وی بود.

برادر بزرگتری داشت به نام آرمان که برای او سرمشق تربیت می‌توانست باشد. او جوان مقدسی بود که علاقه شدیدی به فرقه مذهبی ژانسنیسم پیدا کرد و همواره در آرزوی آن بود که در راه عقیده خود شربت شهادت بنوشد. هنگامی که یکی از دوستان وی را نصیحت کرد تا راه عاقلانه‌ای در پیش گیرد، در پاسخ گفت: «اگر خودت نمی‌خواهی بالای دار بروی لااقل دیگران را منع مکن.» پدرش می‌گفت که دو پسر دیوانه دارد یکی در نظر و دیگری در نثر. فرانسوا به محض اینکه نوشتن نام خود را فرا گرفت، شروع به شعر گفتن کرد و به همین جهت پدر او که مرد عمل بود گفت از او خیری برنخواهد خاست.

ولی نینون دولانکلو، که زن معروفه‌ای بود و در همان شهر کوچک که خانواده آروئه پس از تولد فرانسوا به آن آمده بودند می‌زیست، از پیشانی فرانسوا علایم بزرگی و نبوغ را برخواند و وصیت کرد که پس از مرگ او دوهزار فرانک برای خرید کتاب به فرانسوا بدهند. معلومات و اطلاعات اولیه ولتر از همین کتابها و از یک کشیش عیاش سرچشمه گرفت.

این کشیش (که ذاتاً مانند ژروم کونیار بود) در همان حال که دعا و نماز را به وی یاد داد، راه شک و تردید را نیز آموخت. معلمان بعدی او ژزوئیت‌ها بودند که وسیله تشکیک در عقاید را در دسترس او گذاشتند، یعنی را جدل را به وی آموختند –هنر اثبات همه چیز و اعتقاد نداشتن به هیچ چیز. فرانسوا در استدلال مهارت یافت و هنگامی که کودکان در کوچه بازی می‌کردند او در دوازده سالگی با علما در مسائل کلام و  الاهیات بحث می‌کرد. چون وقت آن فرا رسید که خود زندگی خویش را تأمین کند، به پدرش گفت که می‌خواهد ادبیات را پیشه خود سازد. پدر که از این موضوع ناراحت بود گفت: «ادبیات شغل کسانی است که به درد اجتماع نمی‌خورند و سربار آشنایان خود هستند و از گرسنگی جان می‌سپارند.» هر که نگاه می‌کرد می‌توانست ببیند که چگونه هنر، از تندی و صلابت سخنان او می‌لرزد. بدین ترتیب فرانسوا راه ادبیات را پیش گرفت.

او فقط جوان ساکت و اهل مطالعه بود؛ تا نیمه‌شب در خانه دیگران به سر می‌برد. شبها در بیرون با عیاشان شهر به سر می‌برد و از دستورها و قوانین سرپیچی می‌کرد. پدرش به تنگ آمد و او را به شهر کان پیش یکی از خویشان خود فرستاد و تأکید کرد که نباید او را آزاد بگذارند. ولی مراقب او تحت تأثیر هوش و حضور ذهن او قرار گرفت و او را به حال خود گذاشت. پس از حبس نوبت تبعید رسید. پدر او وی را با سفیر فرانسه به شهر لاهه فرستاد و تقاضا کرد که به شدت مراقب این جوان خیره‌سر باشند؛ ولی فرانسوا ناگهان دچار عشق دختر جوانی به نام پمپت گردید و در خفا دائماً با او ملاقات می‌کرد و نامه‌های عاشقانه می‌نوشت که همه به این جمله ختم می‌گردید: «من محققاً همیشه تو را دوست خواهم داشت.» قضیه کشف شد و او را به خانه خود فرستادند. پمپت هفته‌ها از خاطر او محو نمی‌شد.

در سال 1715 در غرور جوانی و بیست و یک سالگی به پاریس رفت، درست در همان وقتی که لویی چهاردهم وفات یافت. جانشین او صغیر بود و نمی‌توانست فرانسه و پاریس را اداره کند. قدرت به دست نایب‌السلطنه افتاد و در این دوره فترت عیش و فسق و فجور بر پایتخت جهان حکمفرمایی می‌کرد و آرئه جوان نیز به همین خط افتاد. به زودی به عنوان یک جوان باهوش و لاقید شهرت یافت. هنگامی که نایب‌السلطنه برای صرفه‌جویی نیمی از اسبهایی را که اصطبل سلطنتی را پرکرده بودند به فروش رسانید، فرانسوا خاطرنشان ساخت که بهتر آن بود که نیمی از خرانی را که دربار را پرکرده‌اند از خدمت معاف دارند. بالاخره هر نکته نیش‌دار و پرمعنی که در پاریس شهرت می‌یافت به ولتر نسبت داده می‌شد و از بخت بد دو شعر به او نسبت دادند که در آن نایب‌السلطنه را متهم ساخته بود که می‌خواهد خود تخت و تاج را مالک شود. نایب‌السلطنه به خشم درآمد و روزی که او را در پارک ملاقات کرد گفت: «آقای اروئه من شرط می‌بندم که تو را به جایی بفرستم که تاکنون ندیده‌ای» «کجاست؟» «درون باستیل» آروئه روز بعد، 16 آوریل 1717، درون باستیل را دید.

هنگامی که در باستیل بود، به علت نامعلومی نام مستعار «ولتر» را برگزید و بالاخره جداً به شعر گرایید. در  طی یازده ماه زندان شعر حماسی مفصلی که خالی از ارزش نبود سرود. این منظومه «آنریاد» نام دارد  و داستان آنری ئوناوار است .شاید در این میان نایب السلطنه متوجه شد که ولتر ممکن است بی‌گناه باشد، بنابراین او را آزاد کرد و مواجبی در حق او برقرار نمود. ولتر نامه‌ای نوشت و در آن از اینکه نایب‌السلطنه به معیشت او توجه کرده است تشکر نمود و درخواست کرد که انتخاب منزل را به عهده خود او بگذارد. ]یعنی به زندان نفرستد.[

تقریباً با یک جهش از زندان به صفحنه نمایش رفت. نمایشنامه حزن‌انگیز او به نام «اودیپ» در 1718 به معرض نمایش گذارده شد و گوی سبقت از همه نمایشها ربود، زیرا چهل و پنج روز متوالی نمایش داده شد. پدر پیر او آمد تا وی را سرزنش کند و برای تماشای نمایش در لژی جا گرفت و در هر نکته و لطیفه‌ای برای آنکه شادی خود را پنهان کند می‌گفت: «آی ناقلا! آی ناقلا!» هنگامی که فونتنل شعر ولتر را ملاقات کرد، با انتقادی آمیخته به تحسین چنین گفت: «این خیلی بهتر از یک تراژدی بود،» ولتر با تبسم جواب داد، «من باید دوباره اشعار روستایی و شبانی را بخوانم.» این جوان اهل مراعات ادب و احترام نبود. مگر این بیت گستاخانه را در نمایشنامه خود نگنجانده:

 

حسن ظن عامه در حق کشیشان بیخود است
علم اینها بر اساس جهل و نادانی ماست  

(قسمت 4، پرده 1)

 

جز به خود جز به آنچه دیده ای باور مکن
منبر و معبود و الهامی جز این در کار نیست

(قسمت 2، پرده5)

ولتر از این نمایشنامه چهارهزار فرانک نفع برد و آن را ذخیره کرد؛ چنین عقلی از اهل ادب دیده نشده بود. در طول تمام گرفتاریهای خود نه تنها توانست عایدات خوبی به دست آورد بلکه هنر استفاده از آن را نیز به کار برد. وی این پند قدیمی را به کار بست که اول باید زندگی کرد و بعد به فلسفه پرداخت. در سال 1729 دولت یک دوره بلیت بخت‌آزمایی منتظر کرد که در تنظیم آن دقت نکرده بودند. ولتر همه بلیتها را خرید و استفاده شایانی برد که دولت را به خشم آورد. ولی هر قدر عایدات او بیشتر می‌گردید عده کسانی که از آن‌ها دستگیری می‌کرد بیشتر می‌شد و این در موقعی بود که از سن شباب می‌گذشت و به کهولت می‌رسید.

او در امور مالی هوش و دقت یهودیان و در قلم لطف و مهارت فرانسویان را داشت و این به نفع او تمام شد، زیرا نمایشنامه بعدی او به نام «آرتمیر» موفقیت نیافت. این شکست در ولتر خیلی تأثیر کرد؛ هر پیروزی نیش شکستهای بعدی را تیز می‌کند. ولتر همواره به عقیده عمومی حساس بود و بر حیوانات رشک می‌برد، زیرا آن‌ها آنچه را درباره‌شان گفته می‌شود، نمی‌فهمند. بر این شکست مرض آبله هم اضافه شد؛ با خوردن 120 پیمانه لیموناد و مقدار کمی دوا خود را معالجه کرد. وقتی که از چنگال مرگ رهایی یافت مطلع شد که منظومه «آنریاد» او را مشهور ساخته است. او همیشه بحق مدعی بود که طرح نوی در سخن انداخته است. همه جا با حسن استقبال مواجه شد؛ طبقه اشراف او را در میان گرفت و او را یکی از مردان مهذب عالم ساخت که در حسن بیان بی‌نظیر بود و وارث بهترین سنت فرهنگی در اروپا بود.

هشت سال در زیر سقف مجلل سالونها به سر برد تا آنکه سرنوشت دوباره به سراغ او آمد. بعضی از طبقه اشراف فراموش نکرده بودند که این جوان فاقد القاب و عناوین احترام‌آمیز است و مایه‌ای جز نبوغ خود ندارد و نمی‌توانستند این امتیاز و برتری او را بر خود هموار سازند. درطی ضیافتی که در قصر دوک دوسولی برپا بود، ولتر  چند دقیقه‌ای رشته کلام را به دست گرفت و با فصاحت و شیوایی داد سخن داد. شوالیه دو روآن با صدای بلند پرسید: «این جوان که این قدر بلند حرف می‌زند کیست؟» ولتر فوراً پاسخ داد: «عالیجنابا! کسی است که لقب بزرگی ندارد ولی خود او موجب بزرگی و عظمت نامش شده است.» در آن وقت جواب نگفتن به شوالیه بی‌ادبی بود و جوابی که جواب نداشته باشد توهین محسوب می‌شد. این شوالیه محترم به عده‌ای از اشرار دستور داد که شبانه ولتر را کتک بزنند و فقط سپرد که «به سر او ضربه وارد نکنید؛ زیرا ممکن است با این همه چیز خوبی از آن بیرون بیاید.» روز بعد ولتر را در نمایش دیدند که خود را بسته بود و لنگ لنگان راه می‌رفت تا به لژ روآن رسید و او را به دوئل طلبید. بعد به خانه رفت و تمام روز را به مشق شمشیر گذرانید. ولی شوالیه نجیب نمی‌خواست به این زودیها به بهشت برود، علی‌الخصوص به دست کسی که امتیازی جز نبوغ ندارد. پس به عموزاده خود که وزیر امنیت بود شکایت کرد تا از او حمایت کند. ولتر توقیف شد و خود را دوباره در خانه قدیمی خود، یعنی باستیل، دید و مفتخر شد که دوباره دنیای درون باستیل را ببیند. بعد بلافاصله آزاد شد به شرط آنکه به انگلستان تبعید شود. تا دوور تحت الحفظ قراولان رفت ولی دوباره با لباس مبدل از ترعه مانش به فرانسه برگشت، در حالی که از حس انتقام مشتعل بود. پس از آنکه فهمید پرده از کارش برداشته شده است و نزدیک است که توقیف شود، دوباره سوار کشتی شد و خود را راضی ساخت که سه سال در انگلستان به سر برد (29-1726).

ولتر قیافه جالبی نداشت و خودخواه و سبک و وقیح و بی‌اعتنا، حتی بی‌ادب بود و بدین ترتیب عیوب زمان خود و صنف خود را داشت و چیزی از این عیوب را کم نداشت. با این همه بی‌اندازه مهربان و خوش محضر بود و در راه کمک به دوستان از بذل مال و نیرو دریغ نداشت. در نابود ساختن دشمنان خویش نیز همین‌طور بود؛ چنانکه می‌توانست با یک نوک قلم خصم را از پا درآورد و مع‌ذلک همین که دشمن نخستین قدم را برای آشتی برمی‌داشت وی تسلیم می‌شد، مردی بود جامع اضداد.

ولی حقیقت ولتر غیر از اینها بود و این صفات خوب و بد همه در درجه دوم قرار داشتند. او هوشی سرشار و بی‌پایان و تابناک داشت. آثار او نود و نه جلد است که در هر صفحه‌ای روشنی و فایده تازه‌ای است و چنان به چابکی و تهور موضوعهای عالم را یک به یک از نظر می‌گذراند که گویی دایره‌المعارفی در جلو انسان است. «کار من این است که آنچه را می‌اندیشم بگویم» و هر چه اندیشیده است ارزش گفتن داشته است و آنچه را گفته بی‌نهایت خوب گفته است.

این «حکیم خندان» پیر باغ خود را در فرنه می‌کاشت و می‌گفت: «این بهترین چیزی است که ما در این دنیا می‌توایم بکنیم.» او می‌خواست عمر درازی بکند: «ترس من از این است که نتوانم خدمتی انجام دهم.» ولی در حقیقت او سهم خود را انجام داده بود. گواهان نیمکردی و جوانمردی او بی‌اندازه زیاد بودند. «هر کسی از دور و نزدیک خواهان میانجیگری و وساطت او بود؛ مردم از او مشورت می‌خواستند و مصایب و گرفتاریهای خود را به وی می‌گفتند و از قلم و مال او استعانت می‌جستند.» مردم بیچاره‌ای که مرتکب جنحه و جنایتی شده بودند بیشتر جلب نظر او را می‌کردند؛ همیشه می‌خواست برای آن‌ها تحصیل عفو بکند و بعد آن‌ها را به کار شرافتمندانه بگمارد و خود نیز مراقب و راهنمای آن‌ها باشد. زن و شوهر جوانی از او چیزی دزیده بودند. و برای طلب عفو به پایش افتادند. وی خم شد و آن‌ها را بلند کرد و مورد عفو قرار داد و گفت فقط باید در برابر خدا به خاک افتاد و زانو زد. از کارهای خوب او یکی این بود که دختر خواهر «کورنی» را که سخت درمانده و بیچاره شده بود تریبت کرد و هنگام ازدواج جهاز او را تأمین نمود. می‌گفت: «بهترین کار من همین نیکوکاریهای کوچک است. اگر به من حمله کنند مانند شیطانی از خود دفاع می‌کنم؛ تسلیم کسی نمی‌شوم ولی در آخر شیطان خوبی هستم و با خنده کار را خاتمه می‌دهم.»

در سال 1770 دوستان او سهامی برای برپا ساختن مجسمه نیم تنه وی ترتیب دادند توانگران نمی‌بایست بیشتر از یک ریال بدهند زیرا هزارها نفر طالب شرکت در این افتخار بودند. فردریک تقاضا کرد که چقدر باید بدهد؛ در جواب گفتند: «اعلی حضرتا فقط سه مارک با نام خودتان.» ولتر از فردریک تشکر کرد که علاوه بر ترویج علوم دیگر برای ترویج علم تشریح نیز اقدام می‌کند زیرا می‌خواهد در برپا ساختن مجسمه یک اسکلت شرکت کند. ولتر اساساً به این اقدام اعتراض کرد، به دلیل آنکه چهره وی قابل قالب‌گیری نیست. «شما به سختی می‌توانید حدس بزنید که این مجسمه چگونه خواهد شد. چشمان من سه بند انگشت فرو رفته است، گونه‌های من شبیه پوست آهوی کهنه است... چند دندان که باقی مانده بود از میان رفته است.» دالامبر چنین پاسخ داد: «سیمای نابغه چنان است که برادرش، نابغه بسهولت می‌تواند آن را بشناسد.» وقتی که سگ محبوب او بله-بون او را می‌لیسید، می‌گفت: «زندگی مرگ را می‌لیسد.»

در هشتاد و سه سالگی میل شدیدی پیدا کرد که پیش از مرگ پاریس را ببیند. اطباء به وی نصیحت کردند که این سفر پررنج را ترک گوید؛ ولی او در پاسخ گفت: «اگر من بخواهم کار جنون‌آمیزی انجام دهم، هیچ چیز نمی‌تواند مانع آن شود»؛ او چندان عمر کرده و چندان کار انجام داده بود که شاید فکر می‌کرد حق دارد به میل خود در آن پاریس پرهیجان که این همه از آن دور مانده بود، بمیرد. بدین ترتیب به راه افتاد و با رنج و خستگی فرسخ به فرسخ طی می‌کرد و هنگامی که به پایتخت رسید استخوانهای او به زحمت روی هم بند می‌شد. فوراً پیش رفیق ایام جوانی خود دآرژانتال رفت و گفت: «نمرده‌ام تا بیایم و تو را ببینم.» روز دیگر اتاق او از سیصد نفر که برای دیدن او رفته بودند مملو شد. مانند یک شاه از او استقبال کردند؛ لویی شانزدهم از حسد می‌مرد. در میان زیارت‌کنندگان بنجمین فرانکلین دیده می‌شد که پسر بزرگ خود را پیش ولتر آورده بود تا در حق او دعای خیر بکند. پیرمرد دستی به سر جوان کشید و از درخواست کرد که خود را وقف «خدا و آزادی» بکند.

چنان ناخوش بود که کشیشی را برای او آوردند، ولتر پرسید: «که تو را فرستاده است؟» کشیش در جواب گفت: «خدا خودش فرستاده است.» ولتر گفت: «کو اعتبارنامه‌ات؟» کشیش بدون اخذ غنیمت برگشت. بعد ولتر دنبال کشیش دیگری به نام گوتیه فرستاد؛ گوتیه آمد و گفت تا صریحاً ولتر چیزی دایر به کاتولیک بودن خود ننویسد و آن را امضاء نکند،‌از عمل اعتراف و بخشایش خودداری خواهد کرد. ولتر برِآشفت و به جای آن اعلامیه‌ای نوشت و به منشی خود واگنر تسلیم کرد: «من در حالی می‌میرم که خدا را می‌پرستم؛ دوستان خود را دوست می‌دارم و به دشمنان خود کینه‌ای ندارم و از خرافات بیزار و متنفرم. (امضاء) ولتر. 28 فوریه 1778.»

با آنکه ناخوش و افتان و لرزان بود، او را به آکادمی بردند. جمعیت کثیری با هیجان تمام درشکه او در میان گرفته بودند و از درشکه بالا می‌رفتند و نیم‌تنه گرانبهای او را که کاترین ملکه روسیه فرستاده بود برای یادبود می‌بریدند و می‌بردند. «این یکی از حوادث این قرن بود، هیچ سردار بزرگی که در جنگ‌های پرخطر شرکت کرده و بزرگترین افتخار پیروزی را به دست آورده بود، به این شکوه و جلال پذیرایی و استقبال نشده بود.» در آکادمی ‌پینشهاد کرد که در کتاب فرهنگ فرانسوی اصلاحاتی به عمل آید و با شور و هیجانی مانند شور جوانی پیشنهاد کرد که خود او اصلاح حرف A را به عهده بگیرد. در آخر جلسه گفت: «آقایان، من از شما به نام الفبا تشکر می‌کنم.» رئیس جلسه شاتلو در جواب گفت: «ما از شما به نام حروف تشکر می‌کنیم.»

در این هنگام نمایشنامه او به نام «ایرن» در صحنه تئاتر نمایش داده می‌شد. باز با وجود اعتراض پزشکان تصمیم گرفت که به تئاتر برود. نمایشنامه‌ای متوسط بود؛ ولی تعجب مردم از این نبود که مردی هشتاد و سه ساله نمایشنامه‌ای متوسط می‌نویسد بلکه از این بود که اصلاً می‌تواند نمایشنامه‌ای بنویسد. مردم در میان مکالمه بازیگران تظاهرات عظیمی به افتخار مؤلف می‌کردند. یک خارجی که در تئاتر بود، پنداشت به دارالمجانین آمده است و پای به فرار نهاد.

وقتی که این شیخ پیر عالم ادب روی به خانه نهاد، تقریباً با مرگ رو به رو شده بود؛ فهمید که دیگر قوای او به آخر رسیده است و تمام این نیروی شگفت‌انگیزی را که طبیعت در اختیار او گذاشته بود و شاید پیش از آن به کسی نداده بود، مصرف کرده است؛ همین که حس کرد زندگی از او می‌گریزد، به مبارزه پرداخت ولی مرگ بر هم کس حتی بر ولتر پیروز می‌گردد، مرگ او در سی‌ام مه 1778 بود.

از دفن او در قبرستان مسیحیان پاریس ممانعت کردند. دوستان او، وی را در درشکه‌ای نشاندند و چنین وانمود کردند که نمرده است و وی را به بیرون از شهر بردند، در سلیر کشیشی را دیدند که می‌دانست نوابع را قوانین مستثنی هستند و اجازه داد تا جسد او در مکان مقدس دفن شود.

در سال 1791 مجمع ملی انقلاب پیروزمند فرانسه لویی شانزدهم را مجبور کرد که اجازه دهد تا جسد ولتر به پانتئون آورده شود. بقایای این شعله بزرگ با جلال عظیمی که صدهزار نفر در آن شرکت داشتند و ششصد هزار نفر دیگر در کوچه‌ها و خیابانها ناظر آن بودند به پاریس آورده شد. بر بالای تابوت او این کلمات را نوشته بودند: «او ذهن بشر را تکان داد و برای ما آزادی تهیه دید.» بر سنگ قبر او فقط یه کلمه نوشته شده است.

اینجا ولتر خوابیده است.

 

ماخذ: تاریخ فلسفه – ویل دورانت- نشر علمی و فرهنگی