رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

هگل
نویسنده : حبیب - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱
 

هگل

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (به آلمانیGeorg Wilhelm Friedrich Hegel  فیلسوفی آلمانی که تاثیر قابل توجهی بر دستگاه فلسفی غرب داشت.


هگل در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ میلادی در اشتوتگارت، در خانواده‌ای مومن به تعلیمات لوتری به دنیا آمد. از کودکی در زمینه‌های گوناگونی مانند ادبیات، فلسفه، و موضوعات مختلف دیگر، به مطالعه می‌پرداخت و در این کار از حمایت و تشویق مادرش - که سهم فراوانی در پرورش فکری وی در کودکی داشت - برخوردار بود. پدر او از کارمندان دولت بود.

هگل شیفته آثار اسپینوزا، کانت، روسو و گوته بود. او تحصیلات دینی خود را در مدرسه دینی پروتستان ادامه داد؛ جایی که با فیلسوف آینده فردریش شلینگ و شاعر فردریش هولدرلین همکلاس و دوست شد. این سه تن باهم در توجه به انقلاب فرانسه و انتقاد از فلسفه کانت همراه بودند.



 

هگل

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (به آلمانی(Georg Wilhelm Friedrich Hegel -)۱۷۷۰-۱۸۳۱( فیلسوفی آلمانی که تاثیر قابل توجهی بر دستگاه فلسفی غرب داشت.

هگل در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ میلادی در اشتوتگارت، در خانواده‌ای مومن به تعلیمات لوتری به دنیا آمد. از کودکی در زمینه‌های گوناگونی مانند ادبیات، فلسفه، و موضوعات مختلف دیگر، به مطالعه می‌پرداخت و در این کار از حمایت و تشویق مادرش - که سهم فراوانی در پرورش فکری وی در کودکی داشت - برخوردار بود. پدر او از کارمندان دولت بود.

هگل شیفته آثار اسپینوزا، کانت، روسو و گوته بود. او تحصیلات دینی خود را در مدرسه دینی پروتستان ادامه داد؛ جایی که با فیلسوف آینده فردریش شلینگ و شاعر فردریش هولدرلین همکلاس و دوست شد. این سه تن باهم در توجه به انقلاب فرانسه و انتقاد از فلسفه کانت همراه بودند.

در ۳۱ سالگی به کمک شلینگ به عنوان همکار او در دانشگاه ینا مشغول تدریس فلسفه شد. آن دو حتی در آن محل مجله‌ای با عنوان فلسفه نیز تاسیس می‌کنند که در مجموع ۵ شماره از آن انتشار می‌یابد. هگل از سال ۱۸۱۸ که به دانشگاه برلین منتقل شده شهرت بسیاری پیدا کرد. هگل در سال ۱۸۳۰ رئیس دانشگاه برلین می‌شود و بالاخره به سال ۱۸۳۱ به سبب شیوع وبا در ۱۴ نوامبر همان سال فوت می‌کند. دست‌نوشته‌های زیادی بعد از مرگ از او به‌جای مانده بود که به مرور تنظیم می‌شود و به صورت کتاب‌های مختلف انتشار می‌یابد.[

 

اندیشه ى سیاسى هگل

یکى از متفکرین و اندیشمندان موثر بر سیر تکوین و تکامل اندیشه ى سیاسی غرب که به ویژه درقرن بیستم درجریانات فکرى علمى مقام شامخى را دارا است، هگل مى باشد. وی در سال 177۰ در شهر اشتوتگارت آلمان متولد شد. پدرش کارمند دون پایه ى دولت بود. وی در دانشگاه توبین گن  در رشته ى الهیات شروع به تحصیل نمود و با اساتید خود از جمله  « پروفسور شلینگ  »آشنا شد و شروع به مراوده خانوادگى نمود و به تدریج با وى دوست شد. این آشنایى در عنفوان جوانى باعث شد تا به تاریخ و مذهب علاقه مند گردد و سیس به هنر یونانى و اندیشه ی دولت- شهر و سپس از آن به انقلاب فرانسه تمایل پیداکرد. درهمین اوان یعنى در سال 18۰1 استاد دانشگاه ینا شد. پس از آن به مدت سیزده سال استاد دانشگاه برلن گردید و در مقام استادى در سال 1831 درگذشت. به هنگامى که وى در دانشگاه برلن فلسفه تدریس مى کردکارل مارکس

 

۱. برا دانشجوى وى بود. وی از بزرگترین فیلسوفان ایده آلیست قرن نوزدهم بودکه معلوماتى کم نظیر از نظام های فلسفى جهان داشت. اندیشه های وی به وسیله متفکران بعدى بر نظام فکرى سیاسى قرن بیستم اثر بزرگى به جاى گذاشت.

آثار اندیشه ی هگل را مى توان در بسیارى از جریانات مهم فکرى قرن نوزده و بیست مانند مارکسیسم، فاشیسم، ناسیونال سوسیالیزم، اگزیستانسیالیزم و حتى روانکاوى سیاسى، یافت حتى عده اى از محققین معتقدند جنگ بین آلمان نازى و اتحاد جماهیر شوروی درواقع نبرد میان هگلیان راستگرا ( ناسیونال سوسیالیزم) و جناح چپ (هگلیان چپگرا) بود که پس از مرگ هگل به وجود آمدند، بود. البته به نظر مى رسد که تا اندازه اى این ادعا اغراق آمیز باشد.

به هر حال نظام فلسفى ویلهلم فردریک هگل جامع ترین نظامى است که در قرن نوزده و بیست در میان فلاسفه ى غرب طرفداران  زیادی پیدا نمود. شاید بتوان به چهار نکته ى اساسى نظام فلسفى وى به عنوان هدف اشاره کرد.

۱. هگل سعى نمود تا تمام تمایلات و ایستارهای متباین و متضاد زمان قبل و حاضر خود را دریک نظام فلسفى واحد جمع آوری نماید.

2. هگل تلاش کرد تا این نکته را اثبات کندکه فرهنگ و عادات و سنن ملل مختلف اجزاء تشکیل دهنده یک تمدن وسیع جهانى است که روبه تکامل است

3. هگل کوشش کرد در فلسفه به «علم » موقعیت ممتازى ببخشد و مسایل را در بستر علمى مطرح کند، اگرچه در پایان به بستر مذهبى در قالب دولت اخلاقى رسید.

3. هگل تلاش کرد تا به پدیده ى عقل راکه توسط دیوید هیوم در سه بخش حقیقت (عقل تجربى)، واقعیت (عقل ریاضى) و اعتقادات ترسیم گردیده و بین این سه عامل جدایى انداخته بود و فقط واقعیت را به عنوان کار اصلى عقل پذیرفنه بود، دوباره انسجام بخشد و فرضیه ى عقل را بسط وتعمیم دهد تا به عقل کل برسد و سپس تعریف فلسفى جامعى برای آن پیداکند و تا واجد هر سه عامل تجزیه ای هیوم گردد.

کل نظام فلسفى هگل را مى توان درکتابهاى ذیل یافت نمود.

الف. «پدیده شناسى ذهن» تألیف سال 18۰7 ؛

ب. دانش منطق؛

پ. فلسفه حق ؛

ت . دائرة المعارف فلسفى که خود از سه قسمت  منطق  ،   فلسفه ى طبیعت  و   فلسفه روح   تشکیل یافته است.

ث.  فلسفه ی مذهب  ؛

ج.  فلسفه ى هنرهاى زیبا؛

ج. فلسفه ی تاریخ ..

نوشته هاى هگل بسیار مشکل به نظر مى رسند و فهم آن به آسانى به دست نمى آید. گویا هگل  یک بارگفته بود: آنچه راکه من نوشته ام فقط من و خدای من مى داند و بعضى از اوقات خود من هم نمى دانم جه مى خواهم بگویم. به هرحال به منظور مقوله بندی نظریات هگل بهتر است تا شمایى کلى از نظام فلسفى اش که بر سه پایه ى ذیل مبتنى است، بیان شود..

سه پایه ى نظام فلسفى هگل عبارتنداز:

الف. "مثال مطلق "  

ب.  "طبیعت "

پ. " روح"

 "مثال مطلق  " در موضوع علم منطق است که در دوکتاب دانش منطق و قسمت اول دائرة المعارف بررسى مى شود. روش هگل در پایه ى اول یعنى " مثال مطلق  "که درواقع اندیشیدن در باب اندیشه است، همان دیالکتیک مى باشد.  " اصل دیالکتیک" که همان " جدل منطقى "باشد، طرفدارانى نیز قبل  از هگل داشته است. طرفداران دیالکتیک آن را براى توجیه تکامل اندیشه به کار مى برند، یعنى قائل به این بودند که اندیشه از طریق برخورد افکار متضاد پیشرفت مى کند هگل ضمن این که این موضوع را قبول مى کند،

 

هگل برای دستیابی و کشف حقایق، روش و طریق خاصی را مطرح کرد و آن را دیالکتیک [۲] نامید. لغت دیالکتیک که از کلمه‌ای یونانی مشتق می‌گردد، به معنای گفتار و دلیل است و مفهوم آن، گفتگو و مجادله کردن است. هگل همچنین ضدیت و تناقض را به دیالکتیک خود افزود. وی تناقض را پایه فعالیت طبیعت و موجودات دانسته که درصورت عدم وجود چنین تناقض و تضادی، سکون بر آنها حکمفرما بود.

هگل می‌گوید که من نظریات هراکلیتوس [۳] را در دیالکتیک خود وارد کرده‌ام. هراکلیتوس به تغییر دائمی و عدم ثبات معتقد بود. ازنطر هراکلیتوس، در این جهان از بودن خبری نیست و هرچه هست در حال شدن است. [۴]

از دیدگاه هگل، دیالکتیک سازش تناقض‌ها و اضداد در وجود اشیاء، ذهن و طبیعت است. همچنین دیالکتیک ازنظر او، سیر از وحدت به کثرت و از کثرت به وحدت است. هگل معتقد است که دیالکتیک ابزار تحقیق نیست، بلکه عین فلسفه و قاعده فکر و وجود است. [۵]

دیالکتیک هگل برخلاف نظر بسیاری، مثلث تز، آنتی تز و سنتز نیست. [۶] هگل شناخت را براساس سه واژه درخود، برای خود و درخود و برای خود بیان می‌کند که به ترتیب موید شناخت در سه مرحله ذهنی، عینی و درونی شدن است، به نحوی که در مرحله سوم، ذهنیت عینی به ذهنیت برمی گردد. [۶]

تفکرات فلسفی هگل

برخی از موارد مهم اندیشه‌های هگل عبارتنداز:

  • ذهن و واقعیت یک چیز هستند و دیالکتیک یعنی قانون سیر تحولات که در ذهن صورت می‌گیرد.
  • ازطریق حس نمی‌توان به حقیقت اشیاء پی برد و دیالکتیک یعنی اصالت دادن به ورای محسوسات.
  • حقیقت و هستی چیزی نیستند جز عقل و علم. به همین دلیل، به مذهب هگل، مذهب اصالت علم مطلق یا اصالت عقل گفته می‌شود.
  • اجزاء وجودی مستقل ندارند، بلکه مرتبه‌ای از مراتب روان هستند. بدین ترتیب، طبیعت هم مجموعه کثرات نیست و درحقیقت صورتی از روان است. از دیدگاه او، فلسفه بالاترین مرتبه روان محسوب می‌گردد.
  • مراتب روان از هنگامی که سر از طبیعت بیرون می‌آورد شامل مراحل زیر است: [۵]
    • مقولات منطقی و فعل که در روانشناسی مورد مطالعه قرار می‌گیرد
    • اخلاق، حقوق و سیاست
    • دیانت، هنر و فلسفه

از نظر هگل، فلسفه بالاترین مرتبه روان است.

هگل و طرد اصل علیت

از دیدگاه هگل، اصل علیت (نظام علت و معلول) نمی‌تواند تفسیر درستی از جهان هستی ارائه کند. به اعتقاد وی، براساس این اصل نمی‌توانیم به آخرین حلقه علت‌ها در توضیح جهان دسترسی پیدا کنیم. همچنین درصورت دستیابی به علت نهایی، باز هم سئوال از خود علت نهایی وجود دارد.

هگل معتقد است که فلسفه‌هایی که براساس اصل علیت بنا شده‌اند، فلسفه نیستند، زیرا تاکید بر اصل علیت کاری است که علم انجام می‌دهد، درحالیکه فلسفه باید جهان را تفسیر کند. [۷] ازنظر هگل، برای تفسیر و توضیح جهان باید به دلیل و نتیجه روی آورد نه اصل علت و معلول. درحقیقت، ازطریق دلیل و استدلال است که نتیجه حاصل می‌گردد.

فلسفه تاریخ هگل

در نگاه هگل به فلسفه، تاریخ نقشی کلیدی و اساسی دارد. ازنظر وی، فلسفه یعنی شناخت تاریخ جهانی. فلسفه، شناخت واقعیت و دربردارنده تاریخ است. [۱] فلسفه‌ای که گزارش تاریخ نباشد، فلسفه نیست. به اعتقاد هگل، تاریخ جهانی، مسیر و مقصدی دارد که تابع عقلی مطلق است.

هگل برای درک فلسفه تاریخ، کتاب اصول فلسفه حق خود را پیشنهاد می‌کند و مدعی اثری ناب حتی در تمامی دوران تاریخ فلسفه‌است. [۱] او معتقد است که هدف و غایتی در زندگی اقوام و ملت‌ها وجود دارد. مقصود واحد و غایت کلی در رویدادهای زندگی ملت‌ها یا اقوام، تحقق آزادی است. هدف جهان و زندگانی انسان، خوشبختی نیست، بلکه رسیدن به خودآگاهی یا آزادی است. [۱]

از دیدگاه هگل، فلسفه تاریخ یعنی نگاه خردمندانه یا اندیشمندانه به آن. فلسفه تاریخ، کامل تر ازفلسفه دولت است، اگرچه دولت یکی از شرایط تاریخ و بالاترین شکل جامعه انسانی است.

ایده‌های هگل و مارکس از تاریخ

برخی از ایده‌های همانند هگل و مارکس از تاریخ عبارتنداز: [۱]

  • وجود دیالکتیک عام در تاریخ
  • تضاد و تناقض، اساس تکامل است
  • نبرد میان طبقه‌ها
  • وجود تضاد درونی در طبقه حاکم
  • قهر، یکی از ابزارهای تکامل اجتماعی یا سیاسی است

هگل‌گرایی

هگل گرایی که به نوعی پذیرفتن دیالکتیک هگل است، خود به دو گروه تقسیم گردید:

هگلی‌های کهن

این گروه به عنوان ادامه دهندگان راه هگل، با پذیرفتن اندیشه‌های او در مقام یک فیلسوف تمام، هگلی‌های کهن نامیده شدند که پس از مدتی به هگلی‌های دست راستی شهرت یافتند. اینان مورد انتقاد گروه هگلی‌های جوان (چپ هگلی) قرار گرفتند، چون از دیدگاه آنها، گروه کهن سعی نکردند حقیقت هگل گرایی را درک کنند و فقط به حفظ فلسفه هگل بسنده کردند.

بعضی از افراد گروه هگلی‌های دست راستی که می‌توان ذکر کرد:

گابلر، گوشل، هنینگ، ادوارد گانس، هوتو، فورستر، کارل روزنکرانتز، داوب، کونرادی و هرمان هینریش.

هگلی‌های جوان

گروه هگلی‌های جوان (هگلی‌های چپ)، دیالکتیک هگل را پذیرفتند، اما نه با مفهومی که هگل ارائه می‌کرد. عمر مکتب هگلی‌های جوان از سال انقلابی ۱۸۳۰ تا انقلاب ۱۸۴۸ بود. [۸]

اگرچه هگلی‌های دست چپی، هگل را به عنوان یک فیلسوف ستایش می‌کردند، ولی از دیالکتیک وی معنایی دیگر ارائه نمودند. به عنوان مثال دیالکتیک انگلس و مارکس-که چپ هگلی بودند-دیگر دیالکتیک هگل نبود، بلکه به ماتریالیسم دیالکتیک معروف شد. در ماتریالیسم مارکس و انگلس، نه تنها خبری از ایده آلیسم و متافیزیک (مابعدالطبیعه) هگل نیست، بلکه این بخش از افکار هگل به چالش کشیده می‌شود.

چهره‌هایی که گروه هگلی‌های جوان را در سال ۱۸۳۰ تشکیل می‌دادند و یا پس از آن به این گروه افزوده شدند: [۸]

آرنولد روگه، لودویگ فوئرباخ، ماکس اشتیرنر، دیوید اشتراوس، برونو بائر، اگوست فون سیزکفسکی، کارل اشمیت، کارل مارکس، فریدریش انگلس، وادگار و برادر برونو بائر.

 

 

فلسفه‌ی‌ تاریخ‌ یک‌ فرایند دائمی‌ اما به‌ سوی‌ هدفی‌ معین‌
بررسی‌ آرا و اندیشه‌های‌ فریدریش‌ هگل

 ما انسانها در شرایط‌ مرکب‌ و متکثری‌ زندگی‌ می‌کنیم. تکثر در خود تعارض‌ به‌ همراه‌ دارد. وقتی‌ تعارض‌ وجود داشته‌ باشد از سکون‌ و ثبات‌ خبری‌ نیست. نتیجه‌ دگرگونی‌ دائم‌ است. هر بر نهاده‌ و وضع‌ هماهنگی‌ دچار برابر نهاده‌ و ناهماهنگی‌ می‌شود. این‌ تقابل‌ به‌ درهم‌ آمیزی‌ منجر می‌شود و با هم‌ نهاده‌ را در پی‌ می‌آورد. اما با هم‌ نهاده‌ نیز خود به‌ برنهاده‌یی‌ در مقابل‌ برابر نهاده‌ی‌ دیگر تبدیل‌ می‌شود و با هم‌ نهاده‌ی‌ جدیدی‌ حاصل‌ می‌شود. این‌ وضعیت‌ به‌ طور مداوم‌ تکرار می‌شود. اما حاصل‌ هر تکرار می‌تواند متفاوت‌ از آنچه‌ پیشتر حاصل‌ شده‌ است‌ باشد. اما این‌ تداوم‌ یک‌ حرکت‌ کور و بی‌هدف‌ نیست‌ و یک‌ حرکت‌ تکاملی‌ است‌ به‌ سوی‌ هدفی‌ معین. این‌ هدف‌ معین‌ کسب‌ بیشترین‌ آزادی‌ و شناخت‌ از خودمان‌ است.

   آنچه‌ به‌ طور خلاصه‌ ذکر شد فلسفه‌ی‌ تاریخ‌ هگل‌ بر مبنای‌ فرایند دیالکتیکی‌ است. در پی‌ تز، آنتی‌تز می‌آید و حاصل‌ این‌ دو سنتز است. سنتز خود به‌ تز جدیدی‌ تبدیل‌ می‌شود که‌ آنتی‌ تزی‌ به‌ دنبال‌ خود می‌آورد و حاصل‌ این‌ تداوم‌ دگرگونی‌ دائمی‌ است. گئورگ‌ ویلهلم‌ فریدریش‌ هگل‌ در سال‌ 1770 در شهر اشتوتگارت‌ آلمان‌ به‌ دنیا آمد. پیش‌ از آنکه‌ به‌ استادی‌ فلسفه‌ برسد به‌ تدریس‌ پرداخت. عمرش‌ چندان‌ طولانی‌ نبود. در سال‌ 1831 درگذشت. درخشش‌ وی‌ در فلسفه‌ نیز دیر هنگام‌ بود. اما این‌ درخشش‌ چنان‌ فراگیر بود که‌ زمینه‌ ساز عظیمترین‌ جریانهای‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ قرن‌ نوزدهم‌ و بیستم‌ شد. علم‌ منطق، فلسفه‌ی‌ حق، فلسفه‌ی‌ تاریخ‌ و پدیدارشناسی‌ ذهن‌ و به‌ تعبیری‌ روح‌ از مهمترین‌ آثار وی‌ می‌باشند. با هگل‌ است‌ که‌ تاریخ‌ اهمیت‌ پیدا می‌کند و وارد فلسفه‌ می‌شود. 

این‌ ورود یک‌ ورود ساده‌ نیست‌ بلکه‌ یک‌ ورود بنیان‌ ساز است. دگرگونی‌ و عدم‌ ثبات‌ و پایداری‌ جزو ذات‌ تاریخ‌ اعلام‌ می‌شود که‌ اجازه‌ نمی‌دهد هیچ‌ همسانی‌ و هماهنگی‌ برای‌ همیشه‌ تداوم‌ پیدا کند. اما هگل‌ نمی‌گوید که‌ مسیر این‌ حرکت‌ پیش‌ بینی‌ ناپدیر است‌ بلکه‌ بر عکس‌ معتقد است‌ که‌ حرکت‌ تاریخ‌ رو به‌ افزایش‌ آگاهی‌ و آزادی‌ است. اما این‌ دگرگونی‌ بر روی‌ چه‌ چیز به‌ وقوع‌ می‌پیوندد؟ هگل‌ سخن‌ از گایست]geist[ به‌ میان‌ می‌آورد ترجمه‌ی‌ دقیق‌ این‌ کلمه‌ از آلمانی‌ به‌ زبانهای‌ دیگر از جمله‌ فارسی‌ دشوار است.

 «ذهن» یاد «دماغ» یا «روان» ترجمه‌ی‌ لغت‌نامه‌ یی‌ این‌ کلمه‌ است. عارض‌ شدن‌ تاریخ‌ بر ذهن‌ یا روان‌ شاید مفهوم‌ چندانی‌ نداشته‌ باشد. گایست‌ را به‌ معنایspirit یعنی‌ روح‌ نیز می‌گیرند در این‌ صورت‌ پای‌ مفاهیم‌ مذهب‌ مسیحیت‌ به‌ بحث‌ گشوده‌ می‌شود. اینکه‌ مفهوم‌ مورد نظر هگل‌ امری‌ دینی‌ و روحانی‌ باشد یا خیر میان‌ هگل‌شناسان‌ اختلاف‌ هست. اما اگر هم‌ نخواهیم‌ گفته‌های‌ هگل‌ را حمل‌ بر مفاهیم‌ دینی‌ کنیم‌ اما از گونه‌یی‌ رابطه‌ی‌ ظریف‌ و نزدیک‌ در این‌ میان‌ گریزی‌ نیست. به‌ عبارتی‌ باید برداشت‌ حد وسط‌ و بینابین‌ از گایست‌ هگل‌ و روح‌ دینی‌ به‌ عمل‌ آورد. ذهنی‌ که‌ هگل‌ از آن‌ سخن‌ به‌ میان‌ میآورد از طرفی‌ برآیند اذهان‌ فرد فرد ما یعنی‌ یک‌ ذهن‌ جمعی‌ از آنجا که‌ به‌ توانایی‌ مشترک‌ ما برای‌ استدلال‌ کردن‌ و تعقل‌ ورزیدن‌ برمی‌گردد در کنار دو مفهوم‌ اصلی‌ و تاثیرگذار که‌ هگل‌ وارد فلسفه‌ و اندیشه‌ی‌ غرب‌ کرد یعنی‌ فرآیند تاریخی‌ و دیالکتیک‌ مفهوم‌ سومی‌ نیز مورد تاکید و اشاره‌ی‌ او بوده‌ است‌ که‌ عبارت‌ استalienation از یا از خود بیگانگی. هگل‌ برای‌ توضیح‌ این‌ تصور از عبارتthe unhappy soul استفاده‌ می‌کند که‌ به‌ معنی‌ جان‌ ناخوش‌ است. از خود بیگانگی، خارجی‌ پنداشتن‌ صفات‌ و ویژگیهای‌ خود و نسبت‌ دادن‌ آن‌ به‌ یک‌ ذات‌ دیگر است.

 انسان‌ خود را ناتوان‌ و خوار می‌شمارد و صفاتی‌ که‌ در واقع‌ جزیی‌ از او است‌ از جمله‌ توانایی‌ و دانایی‌ و از قبیل‌ آن‌ را به‌ دیگری‌ نسبت‌ می‌دهد و در نزد خوداحساس‌ ضعف‌ و زبونی‌ می‌کند در حالی‌ که‌ بیگانه‌ پنداشتن‌ این‌ صفات‌ از خود جز یک‌ گم‌ گشتگی‌ و خودباختگی‌ چیزی‌ دیگری‌ نیست‌ و ناشی‌ از حالات‌ و تصوراتی‌ که‌ بر یک‌ جان‌ ناخوش‌ عارض‌ می‌شود. اما این‌ ناخوشی‌ ها همانگونه‌ که‌ عارضی‌ است‌ گذرا نیز خواهد بود.

 ذهن‌ مطلق‌ به‌ هر تقدیر از این‌ دوره‌ی‌ ناخوشی‌ و سرگشتگی‌ عبور می‌کند. همانگونه‌ که‌ بقیه‌ی‌ ناهمسانی‌ها نیز دگرگون‌ می‌شوند و به‌ آن‌ معرفتی‌ که‌ انتظارش‌ را می‌کشد دست‌ پیدا خواهد کرد. این‌ معرفت‌ عمان‌ هدفی‌ است‌ که‌ فرآیند دیالکتیکی‌ تاریخی‌ پس‌ از پشت‌ سر گذاشتن‌ دگرگونی‌های‌ بی‌شمار بدان‌ دست‌ پیدا خواهد کرد. این‌ معرفت‌ «معرفت‌ مطلق» است Absolute Knowledge که‌ از ابتدا وجود داشته‌ اما وقوف‌ بر آن‌ نبوده‌ است. ذهن‌ مطلق‌ آنگاه‌ که‌ بر خود وقوف‌ پیدا کند به‌ اجرای‌ اصول‌ عقلانی‌ خودش‌ خواهد پرداخت‌ باید پذیرفت‌ که‌ این‌ وقوف‌ برای‌ خود هگل‌ در جریان‌ تعاملات‌ فلسفی‌اش‌ روی‌ داده‌ است‌ اما از آنجایی‌ که‌ برای‌ گایست‌ یا ذهن‌ برتر چنین‌ وقوفی‌ به‌ وقوع‌ نپیوست‌ شاید وقوف‌ هگل‌ نیز برایش‌ آن‌ تحولی‌ را که‌ انتظار می‌کشید در پی‌ نداشت‌ تا پیش‌ از وقوف‌ آنچه‌ در جریان‌ است‌ بیشتر از روح‌ حاکم‌ بر یک‌ بازی‌ نیست. بازی‌ مُهرگانی‌ دربند که‌ از دربند بودن‌ خود بی‌اطلاعند. 

تنها آزادی‌ زمانی‌ به‌ وقوع‌ می‌پیوندد که‌ ذهن‌ مطلق‌ به‌ آن‌ معرفت‌ مطلق‌ دسترسی‌ پیدا کند. از همین‌ رو است‌ که‌ هگل‌ فرآیند دیالکتیکی‌ تاریخ‌ را یک‌ حرکت‌ هدفدار به‌ شمار می‌آورد و آن‌ را به‌ سوی‌ نقطه‌ی‌ خاصی‌ که‌ همان‌ افزایش‌ آگاهی‌ و شناخت‌ بیشتر از خودمان‌ است‌ معرفی‌ می‌کند. ما تا زمانی‌ که‌ به‌ همه‌ی‌ ابعاد واقعیت‌ دسترسی‌ پیدا نکنیم؛ واقعیتی‌ که‌ در خود ما است، عنان‌ سرنوشت‌ مان‌ را در دست‌ خودمان‌ نخواهد بود. تنها پس‌ از وقوف‌ است‌ که‌ بر قوانین‌ تکامل‌ تاریخ‌ دسترسی‌ پیدا می‌کنیم‌ که‌ این‌ قوانین‌ نیز چیزی‌ جدا از قوانین‌ عقلی‌ ما نیست. متحقق‌ بودن‌ همان‌ عقلانیت‌ است‌ و عقلانیت‌ همان‌ متحقق‌ بودن. شاید درک‌ آنچه‌ پس‌ از رسیدن‌ به‌ چنین‌ هدفی‌ روی‌ می‌دهد یعنی‌ درک‌ ابعاد جدیدی‌ از معنا بسیار یاس‌ آور و ناامید کننده‌ باشد. به‌ عبارتی‌ انسان‌ را دچار خلای‌ معنا کند، آنچنان‌ که‌ هایدگر از چنین‌ خلایی‌ صحبت‌ می‌کند.

 اما چنین‌ یاسی‌ را در هگل‌ سراغ‌ نداریم‌ چرا که‌ معطوف‌ شدن‌ همه‌ی‌ ذهن‌ او برای‌ رسیدن‌ به‌ چنین‌ هدفی‌ برایش‌ آنقدر حرکت‌ آفرین‌ بوده‌ است‌ که‌ کمترین‌ خلای‌ معنایی‌ احساس‌ نکرده‌ است. نه‌ تنها احساس‌ نکرده‌ است‌ که‌ در او شور و شوق‌ حرکت‌ به‌ وجود آورده‌ است. از همین‌ رو شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ هگل‌ خود به‌ درکی‌ کامل‌ از آنچه‌ می‌گفته‌ است‌ نرسیده‌ است‌ چرا که‌ رسیدن‌ به‌ آن‌ واقعیتی‌ که‌ هگل‌ مدعی‌ آن‌ است‌ یعنی‌ بر باد رفتن‌ همه‌ی‌ باورها و در نتیجه‌ همه‌ی‌ تکیه‌گاهها و ماویها. درک‌ چنین‌ لحظاتی‌ منوط‌ بر رنگ‌ باختن‌ همه‌ی‌ مفاهیم‌ و معناها است.

 معناهایی‌ که‌ عامل‌ و ارکان‌ همه‌ی‌ همان‌ بازیهایی‌ است‌ که‌ به‌ قول‌ هگل‌ مهره‌های‌ بی‌مقدار به‌ آن‌ مشغولند. چگونه‌ می‌توان‌ ارکان‌ و ابعاد همین‌ بازیها را در جهان‌ نویی‌ که‌ از واقعیتهای‌ نوین‌تر ساخته‌ شده‌اند به‌ کار بست؟ آیا بازیهای‌ دیگری‌ می‌توان‌ سراغ‌ گرفت؟ این‌ بازیها همواره‌ و در طول‌ همه‌ی‌ تاریخی‌ که‌ مبنای‌ استدلال‌ هگل‌ است‌ از ماهیت‌ یکسانی‌ برخوردار است. آنچه‌ تغییر می‌کند مقررات‌ حاکم‌ بر بازیها و ابهاد بازیها است. آیا می‌توان‌ پذیرفت‌ در هنگامه‌ی‌ وقوف‌ بر واقعیت‌ های‌ نهایی، ذات‌ و ماهیت‌ تغییر کند؟

      جامعه‌یی‌ که‌ مطابق‌ عقل‌ سامان‌ داده‌ شده‌ است‌ اوج‌ فرایند تاریخ‌ است‌ .ایده‌ ها و تصورات‌ فراتر از دگرگونی‌های‌ تاریخی‌ یعنی‌ جوامع‌ و نهادها به‌ صورت‌ اصولی‌ ثابت‌ باقی‌ می‌مانند و همواره‌ تجسم‌ پیدا می‌کنند. عناصر عقلانی‌ را می‌توان‌ همواره‌ از واقعیات‌ موجود کشف‌ و استخراج‌ کرد. آن‌ چیزی‌ که‌ موجود است‌ ناگزیر بر وجوهی‌ عقلانی‌ بنا شده‌ است. ممکن‌ است‌ در این‌ بناسازی‌ حاشیه‌ روی‌ نیز صورت‌ گرفته‌ باشد و زوایدی‌ به‌ بار آورده‌ باشد. اما نباید هیچگاه‌ همه‌ چیز را از بیخ‌ و بن‌ ویران‌ کرد.

 باید جرح‌ و تعدیل‌ صورت‌ گیرد تا با تقویت‌ عناصر عقلی‌ در واقعیات‌ موجود در مسیر فرآیند تکامل‌ قرار گرفت. برای‌ پرهیز از حاشیه‌ روی‌ و تقویت‌ عناصر عقلانی‌ وجود یک‌ نیروی‌ برتر و قاطع، یک‌ دولت‌ حاکم‌ که‌ چنین‌ وظیفه‌یی‌ را به‌ سامان‌ رساند ضروری‌ است. چنین‌ دولتی‌ می‌تواند همواره‌ تمیز دهنده‌ی‌ جنبه‌های‌ عقلانی‌ از غیر عقلانی‌ اعمال‌ باشد. اما اینکه‌ وجود چنین‌ دولتی‌ به‌ استبداد بینجامد و در مقابل‌ این‌ استبداد چه‌ باید کرد؟ هگل‌ با صراحت‌ پاسخی‌ به‌ آن‌ نداده‌ است. اگر چه‌ هگل‌ با آزادیهای‌ فردی‌ مخالفتی‌ ندارد اما شاید بی‌ راه‌ نباشد که‌ نتیجه‌ بگیریم‌ راهکارهای‌ هگل‌ نهایتاً‌ به‌ چنین‌ نتایجی‌ می‌رسد. از مهمترین‌ مخالفان‌ هگل‌ در این‌ زمینه‌ اندیشمندان‌ لیبرال‌ هستند که‌ معتقدند وجود یک‌ دولت‌ انداموار یکپارچه‌ جلوی‌ خلاقیتهای‌ فردی‌ را سلب‌ می‌کند و ابتکار عمل‌ را از افراد می‌گیرد. آزادی‌ به‌ ویژه‌ آزادی‌ اقتصادی‌ و مالکیت‌ مهمترین‌ چیزی‌ است‌ که‌ لیبرالهای‌ کلاسیک‌ به‌ آن‌ اهمیت‌ می‌دهند و معیار آنها در سنجش‌ نظرگاهها است. 

از طرفی‌ هگل‌ معتقد است‌ که‌ در اقتصاد لیبرالی‌ نظرگاهها و سلایق‌ مردم‌ برای‌ سودجویی‌ و استفاده‌ و بهره‌ی‌ شخصی‌ دستکاری‌ می‌شود، متغیر و دگرگون‌ می‌شود و در این‌ تغییر و دگرگونی، عناصر عقلانی‌ است‌ که‌ مغفول‌ باقی‌ می‌مانند. بنابر این‌ آزادی‌ لیبرال‌ نمی‌تواند انسانها را آنگونه‌ که‌ به‌ واقع‌ می‌خواهند به‌ آزادی‌ حقیقی‌ برساند. بلکه‌ تنها تصور آزاد بودن‌ حاصل‌ می‌شود که‌ تصوری‌ است‌ گمره‌ کننده. سخن‌ از هر چیز در فلسفه‌ی‌ هگل‌ برمی‌گردد به‌ ذهن. ذهن‌ است‌ که‌ نحوی‌ درک‌ و شناخت‌ از جهان‌ را از طریق‌ قیود زمان، مکان‌ و علیت‌ به‌ دست‌ می‌دهد. مفاهیمی‌ که‌ ذهنمان‌ بر هر چیز بار می‌کند سبب‌ شناخت‌ آن‌ می‌شود.

 از همین‌ رو هگل‌ را فیلسوفی‌ اصالت‌ معنایی‌ نام‌ نهاده‌اند. هگل‌ تصور موجود شناسنده‌ و شناسایی‌ شده‌ی‌ مستقل‌ را مردود می‌داند زیرا که‌ معتقد است‌ شناسایی‌ تنها در صورتی‌ امکانپذیر است‌ که‌ بدون‌ واسطه‌ صورت‌ پذیرد. هیچ‌ چیز بین‌ ذهن‌ یعنی‌ عالم‌ و سوژه‌ی‌ مورد شناسایی‌ یعنی‌ معلوم‌ فاصله‌ و حائل‌ ایحاد نکند. باید هر دو ذهن‌ باشند و کل‌ واقعیت‌ ذهنی‌ باشد. چنین‌ فهمی‌ فرایند دگرگونی‌ است‌ نه‌ فهم‌ یک‌ وضعیت‌ و حالت‌ خاص. هیچ‌ چیز به‌ یک‌ صورت‌ خاص‌ و ثابت‌ باقی‌ نمی‌ماند چرا که‌ چنین‌ حالتی‌ حالت‌ از خود بیگانگی‌ است‌ و از خود بیگانگی‌ نمی‌تواند طولانی‌ مدت‌ داوم‌ بیاورد. دیالکتیک‌ توصیف‌ فرآیند دگرگونی‌ است‌ و این‌ دگرگونی‌ به‌ سوی‌ یک‌ هدف‌ پیش‌ می‌رود که‌ همان‌ معرفت‌ و معرفت‌ مطلق‌ است.

 مشاهده‌ می‌شود که‌ اندیشه‌ی‌ هگل‌ همچون‌ محوری‌ است‌ که‌ خطوط‌ آن‌ از به‌ هم‌ پیوستگی‌ و امتداد تاریخی‌ اندیشه‌های‌ هگل‌ نفوذ کلام‌ او را در سایر زمینه‌ها از جمله‌ علم‌ کلام‌ اقتصاد، سیاست‌ تاریخ‌ نیز در بر می‌گرفت. بنابر سرنوشت‌ محتوم‌ و مشترک‌ همه‌ی‌ مواریث‌ بشری‌ اندیشه‌ های‌ هکل‌ نیز پس‌ از او دو دسته‌ میراث‌ خوار داشت. عده‌یی‌ که‌ بنابر سرشت‌ و ماهیت‌ جوانی‌ خود چیپگرا نامید شدند و عده‌یی‌ دیگر که‌ آنان‌ نیز بنا به‌ ویژگی‌ کهنسالی‌ خود راستگرا نامید شدند. هگلی‌های‌ پیر معتقد بودند که‌ دولت‌ پروس‌ (امیر نشین‌ آلمان‌ پیش‌ از جنگ‌ جهانی‌ اول) همان‌ دولت‌ اندامواری‌ است‌ که‌ هگل‌ توصیف‌ آن‌ را در کتاب‌ «فلسفه‌ حق» آورده‌ است. بنابر این‌ ضرورت‌ دارد که‌ این‌ سلطنت‌ بدون‌ تغییرات‌ چندان‌ حفظ‌ شود.

 در حالی‌ که‌ هگلی‌های‌ جوان‌ معتقد بودند که‌ فلسفه‌ی‌ هگل‌ تغیرات‌ دامنه‌دار و عمیقی‌ را در بر می‌گیرد و جز با دگرگونیهای‌ انقلابی‌ ایجاد نمی‌شود. حتی‌ اگر هگل‌ در کتاب‌ خود - فلسفه‌ی‌ حق‌ - به‌ چنین‌ چیزی‌ به‌ صراحت‌ اشاره‌ نکرده‌ باشد اما می‌توان‌ آن‌ را از بطن‌ فلسفه‌ی‌ هگل‌ استخراج‌ کرد. آنان‌ می‌خواستند به‌ گمان‌ خویش، خودفروشی‌ هگل‌ به‌ دولت‌ پروس‌ را جبران‌ کنند. معتقد بودند که‌ هگل‌ به‌ خاطر مقرری‌ که‌ از امیرنشین‌ پروس‌ دریافت‌ می‌کرده‌ است‌ خودفروشی‌ کرده‌ و محافظه‌ کاری‌ به‌ خرج‌ داده‌ است. باید محافطه‌کاریها را به‌ کناری‌ زد و تغییرات‌ انقلابی‌ را به‌ وجود آورد. بدینگونه‌ می‌شد بر تقابلهای‌ عقل‌ و نفسانیات‌ فائق‌ آمد و به‌ جامعه‌یی‌ هماهنگ‌ دست‌ یافت. از میان‌ هگلی‌های‌ جوان‌ به‌ معروفترین‌ آنها یعنی‌ کارل‌ مارکس‌ می‌توان‌ اشاره‌ کرد. اساس‌ و بنیاد اندیشه‌های‌ مارکس‌ از هگل‌ و بنیاد اندیشه‌های‌ مارکس‌ از هگل‌ ستانده‌ شده‌ است. واقعیت‌ فرآیند تاریخی‌ دگرگونی‌ دیالکتکیکی، هدفمند بودن‌ این‌ دگرگونی، و رسیدن‌ به‌ عدم‌ تعارض‌ یعنی‌ هماهنگی‌ جملگی‌ محورهای‌ اندیشه‌ی‌ هگل‌ می‌باشند.

 آنچه‌ هست‌ هگل‌ فرآیند دگرگونی‌ را عارض‌ بر ذهن‌ می‌دانست‌ و در حالی‌ که‌ مارکس‌ دگرگونی‌ را عارض‌ بر ماده‌ می‌دانست. تکامل‌ نیروهای‌ تولید دگرگونی‌ مادی‌ را سبب‌ می‌شوند. همین‌ دگرگونی‌ است‌ که‌ بر ذهن‌ و هر چیز دیگر چیرگی‌ دارد. تمرکز مارکس‌ بر ماده‌ به‌ مفهوم‌ دفاع‌ او از مادیگرایی‌ نیست. او واقعیت‌ مادی‌ را به‌ عنوان‌ امری‌ بدیهی‌ در نظر گرفته‌ و نگاه‌ بشر را به‌ آن‌ معطوف‌ داشته‌ است. تا بشر دریابد که‌ تغییرات‌ ماده‌ است‌ که‌ سرنوشت‌ او را رقم‌ می‌زند و اوضاع‌ و احوال‌ او را دگرگون‌ می‌کند. بنابر این‌  آزادی‌ متصور نیست‌ جز با مهار نیروهای‌ اقتصادی. نیازهای‌ اقتصادی‌ چیزی‌ نیست‌ جز بخشی‌ از نیازهای‌ وجودی‌ ما از قبیل‌ غذا و کار و مسکن‌ و ما در بند همین‌ نیازهای‌ وجودی‌ خود هستیم. برای‌ اینکه‌ رهایی‌ حاصل‌ کنیم‌ باید مهار اهرمهای‌ اقتصادی‌ را در دست‌ گرفت‌ تا از بروز تضادها پیشگیری‌ شود و رسیدن‌ به‌ هماهنگی‌ میسر شود. فرآیند دگرگونی‌ تاریخی‌ و متصل‌ بودن‌ سرنوشت‌ انسانها و جوامع‌ به‌ آن‌ و رسیدن‌ به‌ آزادی‌ با در دست‌ گرفتن‌ مهار سرنوشت‌ خود، دو نکته‌ی‌ برجسته‌ و به‌ هم‌ پیوند خورده‌ی‌ اندیشه‌های‌ هگل‌ و مارکس‌ است‌ که‌ به‌ تاریخ‌ فلسفه‌ و جوامع‌ بشری‌ عرضه‌ شد. هگل‌ و مارکس‌ معتقد بودند که‌ ارزش‌ و اهمیت‌ هر اندیشه‌ در تجسم‌ یافتگی‌ اجتماعی‌ آن‌ است. آنگاه‌ که‌ در قالب‌ ریزی‌ افکار هگل‌ حکومت‌ فاشیستی‌ هیتلر در آلمان‌ نازی‌ و افکار مارکس‌ حکومتهای‌ کمونیستی‌ و مخوفترین‌آن‌ حکومت‌ استالینی‌ روسیه‌ بود.

 اگر چه‌ این‌ دو اندیشمند هر یک‌ اگر در آن‌ هنگام‌ زنده‌ بودند طبعاً‌ از چنین‌ تجسم‌های‌ استبدادی‌ برأت‌ و دوری‌ می‌کردند اما به‌ هر حال‌ حاصل‌ آنچه‌ بود که‌ پدیدار شد. سخن‌ از اندیشه‌ی‌ واقعی‌ و غیر واقعی‌ و از این‌ قبیل‌ نیز بیهوده‌ است‌ و این‌ بیهودگی‌ دستکم‌ به‌ گواهی‌ همان‌ تاریخی‌ که‌ مبنای‌ استدلال‌ هگل‌ بوده‌ است‌ به‌ اثبات‌ رسیده‌ است. چه‌ بخواهیم‌ چه‌ نخواهیم‌ دو حکومت‌ توتالیتاریستی‌ معروف‌ تاریخ‌ - فاشیسم‌ و کمونیسم‌ - ثمره‌ی‌ مبانی‌ افکار هگل‌ و مارکس‌ می‌باشند. اما در این‌ میان‌ از ذکر این‌ واقعیت‌ نیز نباید چشمپوشی‌ کرد که‌ آدمیزاد همواره‌ محمل‌ پی‌ریزی‌ استبداد و خودکامگی‌اش‌ را خواهد یافت‌ چه‌ از طریق‌ هگل‌ باشد یا مارکس‌ و چه‌ هر علل‌ و جریان‌ و بهانه‌ی‌ دیگر. این‌ نکته‌ را دستکم‌ در خود واقعیت‌ فرایند تاریخی‌ هگل‌ و جریان‌ دگرگونی‌ دیالکتیکی‌ می‌توان‌ یافت. 

 

پانویس‌ها

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ ۱٫۵ دست غیب، عبدالعلی
  2. Dialectic
  3. Heraclitus
  4. بدره‌ای، فریدون. ص ۴۲۹
  5. ۵٫۰ ۵٫۱ رحیمی بروجردی، علیرضا
  6. ۶٫۰ ۶٫۱ باشگاه اندیشه
  7. مطهری، مرتضی. صفحات ۱۷۹ و ۱۸۰
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ فاطمی، فریدون

جستارهای وابسته

منابع

  • دست غیب، عبدالعلی. ترجمه فلسفه تاریخ هگل بن کیمپل. چاپ کاوش. انتشارات بدیع. چاپ اول (۱۳۷۳)
  • طباطبائی، محمد حسین. اصول فلسفه و روش رئالیسم. جلد چهارم. انتشارات صدرا. چاپ ششم (پاییز ۱۳۷۵)
  • رحیمی بروجردی، علیرضا. سیر تحول اندیشه و تفکر عصر جدید در اروپا. چاپ اول (۱۳۷۰). ناشر: شرکت چاپ و انتشارات علمی.
  • مطهری، مرتضی. مقالات فلسفی. انتشارات صدرا. چاپ چهارم (آذز ۱۳۷۶).
  • بدره‌ای، فریدون. ترجمه بزرگان فلسفه هنری توماس. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. چاپ سوم (۱۳۷۹)
  • http://www.bashgah.net
  • فاطمی، فریدون. ترجمه هگلی‌های جوان لارنس استپلویچ. نشر مرکز. چاپ اول (۱۳۷۳)