رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

تفسیر پدیدارشناسی روح - هگل -بخش نخست
نویسنده : حبیب - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢
 

پدیدارشناسی روح ، به طور استثنایی کتاب بسیار بسیار دشواری است و در چهارـ پنج دهه گذشته کوششهای بسیاراساسی برای فهم این کتاب و تعیین جایگاه آن صورت گرفته است. یکی از وجوه اهمیت این کتاب این است که در سال های آغازین قرن ۱۹ یعنی در سال ۱۸۰۷ منتشر شد و فیلسوفان بعدی همه به نوعی سعی کردند نظری به آن داشته باشند، حتی هایدگر که آخرین فیلسوف مهم قرن بیستم است و چندین بار هگل را درس داده، بویژه یک بار در یک ترم، تنها مقدمه کتاب را که چند صفحه بیش نیست، تدریس کرده که جلد ۳۶ مجموعه آثار وی است. برخی از مفسران بر آنند که هایدگر در پیکار با تمام متن های مهم تاریخ فلسفه، از هراکلیتوس و افلاطون و ارسطو گرفته تا آخرین فیلسوف، موفق شده برآنها چیره شود ولی در رویاویی با پدیدارشناسی روح، تمام نیروی خود را برای تفوق به آن به کار بسته اما از عهده آن برنیامده است. پدیدارشناسی از زمان انتشار در سال ۱۸۰۷ بارها، بویژه در آلمان و توسط شاگردان هگل و شاگردان آنها و مفسران آلمانی خوانده شده و مورد تفسیر قرارگرفته که امروزه بسیاری از آنها را در فهم این کتاب درست ارزیابی نمی کنند. 



 

جلسه اول

فلسفه را در ایران معمولا به خلاصه ها و تاریخ فلسفه برگزارمی کنند ، متن، بویژه متن های مهم و اصلی را درس نمی دهند. من این جا کوشش می کنم برخی متن های مهم را که نمی توانیم آنها را نشناسیم و نخوانیم به تدریج به عنوان متن های اصلی تفسیر کنم. کتاب پدیدارشناسی روح هگل ـ اگر نگویم کل تاریخ فلسفه ـ  مشکل ترین کتاب تاریخ فلسفه جدید است. بنابراین و بی آنکه قصدم ناامید کردن باشد، باید بگویم کار بسیار سختی پیش روی داریم، هم برای من در توضیح وهم برای شما در دنبال کردن رشته مطلب. قبل ورود به بحث باید بگویم که در زبان فارسی، مقدمه پدیدارشناسی یک بار حدود ۱۵ سال پیش توسط آقای عبادیان و یک بار دیگر توسط خانم زیبا جبلی ترجمه شده که خوشبختانه هر دو ترجمه از زبان اصلی یعنی زبان آلمانی به عمل آمده است و من به تدریج در خلال این مباحث به این دو ترجمه اشاره می کنم و برخی از وجوه آن ها مورد ارزیابی قرار خواهم داد. لازم به یادآوری است که پدیدارشناسی در اغلب زبانها چندین بار ترجمه شده و در زبان فرانسه به رغم قرابت فکر و زبان، چهار بار ترجمه شده است، پس، در کشور ما هم این کتاب باید چندین بار ترجمه شود تا شاید در سده آینده بتوانیم به اصل آن نزدیک شویم. افزون بر دو ترجمه پیش گفته، دو کتاب شرحنامه مانندِ ترجمه شدهِ هم در دسترس است، یکی کتابی است که آقای کریم مجتهدی خلاصه ای از شرح پدیدارشناسی روح، نوشته ژان هیپولیت را در آن عرضه کرده است. کتاب شرح پدیدارشناسی روح هیپولیت به حدود ۵۰ سال قبل برمی گردد و از جمله کتابهای منسوخ است که هیچ اهمیتی ندارد و کسی هم آن را نمی خواند، آنچه از کتاب هیپولیت به فارسی ترجمه شده، بخشهایی است که مترجم یا بهتر است بگویم اقتباس کننده، از کتاب هیپولیت فهمیده و ترجمه کرده و از نظر ما فاقد اهمیت است . کتاب دوم هم خلاصه یادداشتهایی از درسهای رامین جهانبگلو در تهران است که منتشر شده است. این کتاب هم بی هیچ تعارفی، کتاب مغلوط و بسیار بدی است. وقتی اسم کتاب، که پدیدارشناسی روح است، به ذهن ترجمه شود، به معنای این است که مترجم اصلا متوجه موضوع بحث نشده است.

پدیدارشناسی روح ، به طور استثنایی کتاب بسیار بسیار دشواری است و در چهارـ پنج دهه گذشته کوششهای بسیاراساسی برای فهم این کتاب و تعیین جایگاه آن صورت گرفته است. یکی از وجوه اهمیت این کتاب این است که در سال های آغازین قرن ۱۹ یعنی در سال ۱۸۰۷ منتشر شد و فیلسوفان بعدی همه به نوعی سعی کردند نظری به آن داشته باشند، حتی هایدگر که آخرین فیلسوف مهم قرن بیستم است و چندین بار هگل را درس داده، بویژه یک بار در یک ترم، تنها مقدمه کتاب را که چند صفحه بیش نیست، تدریس کرده که جلد ۳۶ مجموعه آثار وی است. برخی از مفسران بر آنند که هایدگر در پیکار با تمام متن های مهم تاریخ فلسفه، از هراکلیتوس و افلاطون و ارسطو گرفته تا آخرین فیلسوف، موفق شده برآنها چیره شود ولی در رویاویی با پدیدارشناسی روح، تمام نیروی خود را برای تفوق به آن به کار بسته اما از عهده آن برنیامده است. پدیدارشناسی از زمان انتشار در سال ۱۸۰۷ بارها، بویژه در آلمان و توسط شاگردان هگل و شاگردان آنها و مفسران آلمانی خوانده شده و مورد تفسیر قرارگرفته که امروزه بسیاری از آنها را در فهم این کتاب درست ارزیابی نمی کنند. من بر اساس پیگیرهایی که در طول ۳۵ سال گذشته، از مجموعه مباحث مربوط به فلسفه هگل در چهار کشور مهم به لحاظ فلسفه، یعنی انگلستان، فرانسه، ایتالیا و آلمان که فیلسوفان و مفسران فلسفی مهم دارند، داشته ام، بحثم را به طور عمده بر روی دو جریان تفسیری از پدیدارشناسی روح متمرکز می کنم که یکی در آلمان و دیگری در یک حوزه خاصی در فرانسه جریان داشته است. در حوزه کشورهای انگلیسی زبان تا جایی که من اطلاع دارم، در اواخر قرن ۱۹ ترجمه ای از پدیدارشناسی روح به عمل آمده بود که اینک معتبر نیست و اخیراً ترجمه جدیدتری صورت گرفته و مفسرانی هم سعی کرده اند پدیدارشناسی را توضیح بدهند، اما همچنان بیرون کاخ بلند پدیدارشناسی روح مانده و تنها از بیرون این کاخ و از فاصله دور به توصیف کلی آن پرداخته اند. یکی از مشکلات زبان انگلیسی این است که در این زبان برای Geist آلمانی دو معادل وجود دارد که یکی mind و دیگری spirit است. مترجم اول Geist را به mind ترجمه کرده بود، اما مترجم دوم متوجه اشکال شده و  آن را به spirit ترجمه کرده است. البته این موضوع برای خود انگلیسی زبانها زیاد مشکل آفرین نیست، زیرا کلمه mind برای آنها کاملا کلمه «ذهن» فارسی را منعکس نمی کند، چون کلمه mind انگلیسی از ریشه لاتین mens گرفته شده که در نوشته های لاتینی مانند اسپینوزا معادل همانspirit  است. مترجمین ما از حمید عنایت به بعد متوجه این نکته نشده و Geist را به واسطه مترجم نخست انگلیسی به ذهن ترجمه کرده اند که به طور کلی غلط است.

از زمان انتشار نوشته های هگل تاکنون جهان فلسفه به نوعی به دو جناح مخالف و موافق تقسیم شده است. موریس مرلوپونتی به درستی گفته است که بعد ازهگل هر فلسفه ای به نوعی به فلسفه او برمی گردد. در آغاز سده ۱۹ برخی از فیلسوفان مهم شاگرد یا شاگرد شاگردان هگل بودند، مانند مارکس و کییرکگورد و بعدها فیلسوفانی مانند نیچه به نوعی در رویارویی با میراث هگل می اندیشیدند به این نحوکه می بایست موضع خود نسبت به هگل را روشن می­کردند، درقرن بیستم هم هگل، با توجه به ادامه بحثهای جدید فلسفی درباره فلسفه وی ودرگرفتن مبارزات سیاسی ایدئولوژیک ، درکانون همه بحثها قرارداشت. دراوایل قرن بیستم با توجه به این که هگل فیلسوف بسیارمهمی بود، انجمنی بنام هگل درآلمان شکل گرفت که کنفرانسهای سالانه و دوسالانه درباره هگل برگزارمی کرد ونتیجه مباحث را هم منتشرمی نمود، این بحثها تا جنگ دوم جهانی وپس ازآن ادامه داشت، پس ازجنگ جهانی دوم وبا توجه به شکل گیری اردوگاه سوسیالیزم، تمام مناقشات ومجادلات شرق وغرب به نوعی ازطریق بحث برسرفلسفه هگل به درون این انجمن منتقل می شد . تا سال ۱۹۵۸ متفکران ومفسران هردو اردوگاه درانجمن هگل حضورپیدا می کردند تا اینکه مجادلات ایدئولوژیک درتفسیرهگل به جایی رسید که این دوگروه نتوانستند همدیگررا تحمل کنند ، بنابراین انشعابی ایدئولوژیک در درون انجمن هگل رخ داد که نشان دهنده انتقال جنگ سرد به حوزه فلسفه بود . هردوگروه انشعابی سالها درفلسفه هگل به تحقیق پرداختند والبته الآن یک انجمن بیشتر وجود ندارد. هگلیان اروپایی یا به تعبیری لیبرال(غیرکمونیست) درسال ۱۹۶۲ دریکی ازشهرهای آلمان دورهم جمع شدند ، گادامرکه یکی ازفیلسوفان مهم آلمانی معاصرباگرایش هگلی بود این جلسه را که عمده فیلسوفان ومفسران هگلی مشرب حضورداشتند افتتاح کرد. گادامردرخطابه افتتاحیه خود ضمن پرهیز دادن ازارجاع اختلافات ایدئولوژیک به فلسفه هگل ، این شعار را مطرح کرد که؛ ما هگلیها باید یاد بگیریم که بعد ازاین هگل را هجّی کنیم . منظورگادامراین بود که معنی کلمات هگل باید با توجه به بافت متن خود هگل استخراج شود. این موضوع توسط دیگرشرکت کنندگان هم مورد تاکید قرارگرفت ودرنتیجه آن ، یک دوره جدید درمطالعات هگلی آغازشد که شعارش بازگشت به متن بود. ازاینجا به بعد بود که به این نتیجه رسیدند، باید داخل این کاخ بزرگ شوند وآنرا ازدرون توضیح بدهند. این موضوع یعنی توضیح کاخ پدیدارشناسی ازدرون کاخ یا لزوم هجی کردن هگل درآلمان وفرانسه جدی گرفته شد، جریانی که درفرانسه شکل گرفت درقیاس با سایر گرایش‌های تفسیری پدیدارشناسی روح ، اندکی خلاف آمد عادت است، درحومه پاریس ، درجایی بنام شانتیئی صومعه یسوعی مهمی وجود دارد که یکی ازمراکزعمده تجمع پدران یسوعی کاتولیک است، دراین صومعه بود که چند نفر، راهبانه برروی کتاب پدیدارشناسی تمرکزکردند وسعی نمودند شعارگادامر درمورد پدیدارشناسی را بکاربگیرند

دونفرازاین راهبان بسیارمهم بودند ولی متاسفانه چیزی ننوشته اند اما درعوض شاگردانی تربیت کردند. یکی ازمهمترین آنها راهب یسوعی بنام ژوزف گوَن است بود که با همکاری شاگردانش ، طی سالیان دراز، پدیدارشناسی را بدقت زیرمیکروسکوپ برد وتمام کلمات آنرا بصورت کلید واژه کامپیوتری درآورد، آنها با بررسی این کتاب به این نتیجه رسیده بودند که کلمات هگل آبستن معانی بسیاری است واین معانی ازطریق لفظ به ما منتقل می شود . پدرروحانی دیگری بنام « لوئی ژان لبریر» که شاگرد دوروحانی مذکوراست وبیش از۴۰ سال برروی پدیدارشناسی کارکرده (وهنوزهم زنده است)، درادامه آنها، پدیدارشناسی را به فرانسه ترجمه کرد وعلاوه برمقالات متعدد، دوکتاب مهم هم درباره پدیدارشناسی نوشت که این کتابها یکی ازمنابع عمده من است.

ازطرف دیگردرآلمان هم ،هگلیان اروپای غربی یا هگلیان لیبرال برروی پدیدارشناسی، کارهای مهم واساسی انجام دادند. دولت آلمان دردانشگاه شهربوخن یک مرکزمطالعاتی بنام « بایگانی هگل » با مهمترین کتابخانه هگلی درست کرد وتمام نوشته ها ، دست نوشته ها ویادداشتها وبقایای کتابخانه هگل را وهم چنین همه منابع وهرچه درباره هگل بود ازسراسردنیا به این مرکزمنتقل کرد . این هگلیان دراین مرکزشروع به انتشارجدیدی ازمجموعه آثارهگل دردوسری کردند که یک سری در۳۰ جلد شامل نوشته های هگل ودیگری در۲۰ جلد شامل تقریرات یا درسهای هگل است. جلد ۹ سری اول، چاپ جدید وانتقادی پدیدارشناسی روح است ومبنای من دراین کلاس هم همین چاپ می­باشد . آنچه من دراین کلاس ارایه خواهم کرد مبتنی براین دوجریان تفسیری است، یکی جریان تفسیری الهیاتی یا دینی است اما نه به این معنی که تفسیرشان دینی است، آنها در تفسیر هگل، دیانت خود را به میان نمی‌آورند و صرفا هگل تفسیر می‌کنند، چون اعتقاد آنها این است که تفسیر درست از هگل دیانت ما را هم تایید می‌کند، نه اینکه می‌توانیم دیانت را از هگل بیرون بکشیم. این دو مساله با هم متفاوت هستند. جریان تفسیری آلمان هم با فاصله ای از جریان تفسیری الهیاتی فرانسه ولی بسیار نزدیک به آن است، نتایجی که این دو جریان به آن رسیدند، کمابیش همدیگر را تایید می کند.

در پدیدارشناسی روح، علاوه بر مباحث فلسفی صرف، سطح دیگری هم وجود دارد و آن این است که هگل در نیمه های کتاب برخی مباحث تاریخی و سیاسی را هم وارد می کند که تفسیرها درباره این بخشها کم است و یا تفسیر مهمی از این مباحث وجود ندارد. ذکر این نکته از این جهت بود که به محدودیت منابع اشاره کرده باشم.

ژان لبریر در آغاز یکی از تفسیرهایش درباره پدیدارشناسی روح جمله هشداردهنده شگفتی به این مضمون دارد که پدیدارشناسی روح جاده ای است که به تعبیر حافظ در دو طرف آن «سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت». توصیف پدیدارشناسی روح به عنوان یک راه یا سلوک اصطلاحی است که خود هگل به کار برده است. لبریرمی گوید دو طرف جاده پدیدارشناسی روح پر از کشتگانی است که خواسته اند از این جاده و مسیر بگذرند، زیرا پدیدارشناسی روح تفسیری است فلسفی از مجموعه تاریخ اروپا و نشان می دهد که اروپا در سیر تاریخی خود از آغاز تا آغاز دوران جدید آن از منازلی گذشته و در هر منزلی هم کشتگان بسیار داده است. می خواهم از گفته فردوسی «برافکندم ازنظم کاخی بلند » استفاده کنم و بگویم پدیدارشناسی روح کاخ بلندی از مفاهیم فلسفی است که هگل کوشش کرده مجموعه آنچه عصاره و چکیده تمدن و فرهنگ اروپایی است در این کاخ بلند وارد کند. با این مقدمه می خواستم شما را با محدودیت ورود به کاخ پدیدارشناسی روح و دانستن زوایای آن آشنا بکنم. نهایت کاری که ما می توانیم انجام بدهیم این است که بدانیم این کاخ چیزی شبیه کاخ دراکولاست که عده ای خطر ورود به درون آن را به جان خریدند ولی تنها استخوانهایی از آنان در درون این کاخ باقی مانده است، بنابراین خطر ورود به درون این کاخ به هیچ وجه در توان ما نیست، شاید یک سده زمان لازم باشد تا ما به حدی از آشنایی با فلسفه برسیم که بتوانیم به ورود و گشت و گذار در این کاخ خطر بکنیم، پس کار اصلی من این خواهد بود که در بعضی موارد و در جاهای که احتمال کمترین خطر وجود دارد، شما را در برخی اتاقها و تالارهای کاخ پدیدارشناسی روح وارد بکنم، بنابراین، کار من ناچار این خواهد بود که در دوــ سه تالاری که فکر می کنم خطر کمتری ما را تهدید می کند وارد شویم. منظور من از این توضیح این بود که بگویم در مورد همه فصلها و بخشهای پدیدارشناسی روح نمی توانم بحث بکنم و بحث نخواهم کرد ولی سعی می کنم برخی از بزنگاههای اصلی را مورد بحث قرار بدهم که البته برخی از این بزنگاهها از مشکلترین و برخی دیگر از کم مشکلهاست، بنابراین بحثها با فراز و نشیب تند و بیشتری همراه خواهد بود. از طرف دیگر، از آنجا که برای جمع متشتت و متفاوتی از نظرسطح فلسفی صحبت می کنم ناچار کوشش خواهم کرد گاهی سطح بحث را بالا ببرم و گاهی پایین بیاورم تا به نوعی تفاهم و تعادل ایجاد شود، هرچند این نوع صحبت کردن احتمالا هم برای شما و هم برای من خسته کننده خواهد بود .

در آغاز بحث برای ورود به پدیدارشناسی تجدید مطلعی می کنم تا بیشتر توضیح دهم چرا در طرفین این جاده کشتگان بسیار افتاده اند. می دانید که هابرماس در اوایل سال ۱۹۸۰ کتاب بسیار مهمی با عنوان «گفتارفلسفی مدرنیته[۱]» منتشر کرد که قبل از آن به صورت مقاله در چند کشور منتشر شده بود. هابرماس در این کتاب این ادعای پست مدرنیته را مبنی بر این که پروژه مدرنیته به پایان رسیده و عقل روشنگری دیگر کارگشا نیست مورد اعتراض قرار داده است و در برابر وجه فساد بحثهایی از نوع لیوتار، دریدا و فوکو و دیگران که اکثراً فرانسویان ۱۹۶۰ میلادی بودند از این نظریه دفاع کرده که ما همچنان در مدرنیته هستیم زیرا مدرنیته پروژه ای بلند مدت و بی پایانی است که همچنان ادامه دارد و اصول آن اگر در جایی هم خدشه برداشته باشد، همچنان قابل دفاع است. البته این، موضوع بحث ما نیست، اما نکته جالب این جاست که اولین صفحات این کتاب با اشاراتی به هگل آغاز می‌شود. هابرماس می‌گوید مدرنیته در معنایی که من از آن بحث می‌کنم و مدرنیته در معنای واقعی خود با هگل آغاز شد، یعنی قرن نوزدهم. می دانید که در دوران جدید اروپا گفته می شود که فلسفه جدید با بیکن و دکارت و … آغاز شد، یا حداقل این است که این جریان تا کانت ادامه پیدا کرد و اوست که آغاز انقلاب کپرنیکی و مدرنیته واقعی است، در واقع جریان روسو- کانت جریان مدرنیته است. چرا هابرماس می‌گوید که مدرنیته با هگل آغاز شد؟ توضیحی که هابرماس درباره هگل می دهد جواب این سوال را روشن می کند که چرا مدرنیته با هگل آغاز می شود. اگر بخواهیم خودمان را هم به نوعی به این تاریخ ربط بدهیم، باید بگویم که ما کم و بیش تا دکارت و اندکی پس از او را می‌توانیم بفهمیم فلسفه غربی چه اتفاقی افتاد و فلسفه جدید غربی کم و بیش چیست، ولی وقتی به آغاز قرن نوزده (حدود سال ۱۸۰۰) می‌رسیم، ناگهان زمین‌لرزه‌ای اساسی در تاریخ بشری صورت می‌گیرد و آنجا گسلی باز می‌شود که ما هرگز نتوانستیم از آن عبور کنیم. اما چرا هابرماس چنین حرفی می‌زند؟ او می‌گوید درست است که مدرنیته با «من می‌اندیشم» دکارت آغاز شد و تا انقلاب کپرنیکی کانت هم ادامه پیدا کرد، ولی مسئله این است که ما یک بار کوشش می کنیم در جهت تاسیس یک نظریه فلسفی جدید و یک بار از مرحله تاسیس گذشته­ایم، و اینک این تاسیس جدید یعنی مدرنیته است که به موضوع مدرنیته تبدیل شده است. به گفته هابرماس، با آمدن هگل، مسئله دیگر تاسیس مدرنیته نیست بلکه خود تاسیس مدرنیته به مسئله تبدیل شد است و موضوع فلسفه، فهم مدرنیته از خودش است. پیشتر این جا اشاره کرده بودم و باز تکرار می کنم که یکی از مباحثی که هابرماس برای توضیح این حرفش به آن استناد می کند، عبارت بسیارمهمی از هگل است که در یکی از نوشته های اولیه اش (۱۸۰۱) قبل از پدیدارشناسی روح آمده است. هگل آدر این رساله گفته بود یکی از مسایل بسیار مهم فلسفه نسبت عقل و ایمان و به زبان ما، نسبت عقل و شرع است، چون مسیحیت شرع ندارد، یا شرع به این معنا مهم نیست، بنابراین هگل می گوید عقل و ایمان. البته بعداً خواهیم دید یکی از مسایل بسیار مهم که هگل از همان آغاز پدیدارشناسی روح مطرح می کند، جریانهای دینی ـ عرفانی و باطنی است که ادعا می­کردند ما فقط از طریق شهود و نه عقل می توانیم به علم برسیم، هگل این را در همان آغاز پدیدارشناسی توضیح می دهد که موضوع دو جلسه بعدی ماست، ولی همین جا هم هگل این بحث را مطرح می کند که ما در دوران جدیدی وارد شده ایم که حتی بحث عقل و ایمان هم در حوزه عقل مطرح می شود و نه در بیرون حوزه عقل، به عبارت دیگر، دوره ای (۱۸۰۰) آغاز شده است که در آن همه چیز حتی شرع و ایمان داخل در حوزه عقل است، بنابراین، هیچ مومنی نمی تواند ادعا کند که من در بیرون عقل بحث می کنم و حوزه من حوزه بیرون عقل است. هگل شرع یا ایمان مسیحیت را هم تابع قوانین و احکام عقل دانست. هابرماس می گوید از زمان روشنگری قرن هیجده و تثبیت مبانی عقل یا به قول کانت استقلال و خودمختاری عقل همه چیز در درون حوزه عقل است و هگل متوجه این مسئله شده بود، بنابراین گفت ایمان هم دیگر نمی تواند به طورمستقل خود را مطرح کند. پس این که مدرنیته واقعی با هگل آغاز شد اشاره به این گسلی است که در این دوره ایجاد شد و در پی­ آن مدرنیته به موضوع مدرنیته تبدیل شد.

 

 

 

***

در ادامه بحث خواهیم دید که بحث اصلی کتاب پدیدارشناسی روح عبارت از علم تجربه است، یعنی مسئله مهم این است که نه تنها علم تاسیس می شود و تکوین پیدا می کند بلکه این علم در تکوین خود چگونه به خود آگاهی پیدا می کند. به عبارت دیگر و برای تقریب به ذهن، اگر خط مستقیمی وجود داشته باشد که علم یا فلسفه (علم در نزد هگل به معنی فلسفه است) در آن جا تکوین پیدا می کند و پیش می رود، ضمن این که این جریان در خط مستقیمی پیش می رود اما در عین حال دور خود نیز می چرخد، یعنی در هر مرحله ای، ضمن این که این علم یک مرحله پیش رفته است، در عین حال برمی گردد و به خود و آن مرتبه ای که در این مرحله تاریخی به آن رسیده است آگاهی پیدا می کند. به عبارت دیگر، علم هگلی در یک حرکت مستقیم پیش می رود در حالی که در یک حرکت دایره ای هم پیرامون آن در گردش است. این وضع پیچیده را – که  ما هم معمولاً آن را کاملا بی معنا به کارمی بریم – هگل خودآگاهی می نامد. خودآگاهی در روانشناسی و غیره هم وارد شده که ما با آن معانی کاری نداریم. اما این کلمه وقتی در مورد هگل به کار برده می شود پیچیده است، زیرا انسان وقتی در تاریخ و بویژه در تاریخ فلسفه، که عبارت باشد از تکوین و بسط علم، آگاهی پیدا می کند، علم او ژرفترمی شود، اما فلسفه غرب جدید مسئله خودآگاهی را از این حیث نیز مطرح می کند که ما ضمن این که آگاهی پیدا می کنیم، در روند دیگری از آگاهی نیز آگاهی پیدا می کنیم. به عبارت دیگر، آگاهی از یک زمان و منزلی به بعد، خودِ آگاهی خود را موضوع آکاهی قرارمی دهد، یعنی علم موضوع علم قرار می گیرد. پیشتر از فیشته نقل کردیم که گفته بود ما امروز نیاز به آموزه علم یا شناختِ شناخت داریم . فلسفه اروپایی در آغاز قرن نوزدهم از این مرحله گذشته بود. تمام این مقدمات که هنوز خیلی هم دقیق نیستند برای این است که بگویم این که در این راه سرهای بریده بی جرم وبی جنایت وجود دارد، از این جا ناشی می شود که این جا گسلی در آگاهی انسان اروپایی ایجاد شده است که ما هرگز از آن گسل نتوانستیم عبور بکنیم و فعلاً با توجه به امکانات امروز شاید هرگز نخواهیم توانست از آن عبورکنیم. وضع پر از اشکال چند نوشته مذکور درباره هگل که این جا منتشر شده به این دلیل است که ما هنوز در آن طرف گسلی هستیم که آن جا هنوز آگاهی به موضوع آگاهی تبدیل نشده است. امکانات زبانی ما، امکانات زبانی قبل از گسل آن طرف گسل است، در حالی که هگل در سوی دیگر گسل بحث می کند.

برای توضیح بهتر این مطلب، تجدید مطلعی می کنم و یک بار دیگر به عقب برمی گردم تا نکته ای را به توضیحات پیشین اضافه کنم. دهه های گذشته سده بیستم، در زمانی که مطالعات هگلیِ خیلی جدی شد و گفتیم که در این قرن مبارزات ایدئولوژیک بسیاری حول محور هگل شکل گرفته بود، تفسیرهای متعدد و متکثری از هگل به عمل آمد و می دانید که وقتی هگل درگذشت، هگلیان پیر و جوان و چپ و راست پیدا شدند و این وضع تا قرن گذشته هم ادامه پیدا کرد که هر کدام از این­ها نیز تفسیرهای خاص خود را ازهگل داشتند و کوشش کردند تا با توجه به مقدمات فلسفی یا ایدئولوژیک خود هگل را توضیح بدهند، بعضی از کتابهای این درگیری ها هم به فارسی ترجمه شده است. یکی از این درگیری ها این بود که هگل مقدمه مارکس است، بویؤه پدیدارشناسی روح که مارکس هم در جوانی آن را خوانده بود و در دست نوشته های ۱۸۴۰ تا ۴۴ اشاراتی به برخی مباحث آن بویژه مسئله کار که در اواسط پدیدارشناسی روح آمده، داشته که برخی از اشارات آن هم از جمله مسئله کار مهم هستند. مارکسیست­های هگلی از نوع لوکاچ که ما او را می­شناسیم به هگل توجه بسیار داشتند و کوشش کردند او را به عنوان پیشرو مارکس تفسیر کنند. از نظر این­ها هگل مسئله اصلی یا دیالکتیک را متوجه شده بود ولی اشکالی که داشت این بود که دیالکتیک یا هسته معقول (به تعبیر مارکس در یکی از نامه­هایش) را در یک لفافه ایدئالیستی پیچید و مسئله ما مارکسیست­ها این است که این هسته معقول را از پوسته آن درآوریم. این مسئله در میان مارکسیست­ها خیلی جدی گرفته شد و چندین نفرسال ها کوشش­های خیلی اساسی برای توضیح این مسئله بعمل آوردند، ازمیان این­ها دو نفر از فلاسفه مهم و جدی به حساب می­آیند که حرف­هایشان قابل اعتناست، یکی از آن­ها که ما اصلاً او را نمی شناسیم ارنست بلوخ است. بلوخ در زمان خودش فیلسوف مارکسیست بسیار مهمی بود و هم چنین در میان فیلسوفانی که در زمان هیلتر از آلمان به آمریکا مهاجرت کردند، تنها فیلسوف مهمی بود که به جای آلمان غربی آلمان شرقی را انتخاب کرد. وی مدتی در آن جا بود تا این که  امکان ادامه کار برایش فراهم نشد، چون فیلسوفی بود که مواضع حزبی رسمی را برنمی تابید، پس دوباره به غرب برگشت. بلوخ دو سه کتاب مهم دارد خصوصاً یک کتابش به نام عین ـ ذهن که تفسیر اساسی از هگل است و در آن سعی کرده این مسئله را توضیح بدهد. البته کتاب بلوخ شاید به زبان ما قابل ترجمه نباشد زیرا وی نسبت عجیبی با زبان آلمانی داشته و نوشته­هایش از نظر نگارش در حد نثر کتاب مقدس است. همسر بلوخ که سال ها پیش در جایی او را دیدم نقل می­کرد که بلوخ در تمام سال هایی که در آمریکا بودیم حتی یک کلمه انگلیسی حرف نزد مبادا به زبان آلمانی وی آسیب برسد.

نفر دوم لوکاچ است که چون کتابش به فارسی ترجمه شده بنابراین بیشتر به وی می پردازم. کتاب لوکاچ به نام هگل جوان کتاب نسبتاً مفصلی است که آن را در دوره ای از زندگی­اش که به دلایلی به حزب کمونیست شوروی بسیار نزدیک بود نوشته است و طبیعتاً بی­آنکه محتوای کتاب خیلی استالینی باشد، اشارات زیادی در آن به استالین شده است (اشاراتی مثل : رفیق استالین که از فلاسفه بزرگ است این گونه فرموده …) که البته می­شود آن قسمت ها را نخواند. نکته دیگر درباره ترجمه است این کتاب از زبان انگلیسی به فارسی برگردانده شده است و چون در این کتاب نقل و قولهایی از هگل وجود دارد که قابل ترجمه به انگلیسی نیست برای همین من درباره درستی و دقت ترجمه فارسی آن خیلی مطمئن نیستم. مسئله ای که لوکاچ در این کتاب مطرح کرده این است که هگل پیشرو مارکس است و ماتریالیسم دیالکتیک در مقابل ایدئالیزم آلمانی حاکم زمان به نوعی به صورت هسته یا جنین در آثارهگل وجود دارد. کتاب هگل جوان کوشش بسیار مهمی برای نشان دادن این مسئله است و حدوداً نیمی از این کتاب مفصل تفسیر پدیدارشناسی از دیدگاه مارکسیستی و رد ایدئالیزم است.

یک جریان تفسیری دیگر کاملا مذهبی هم وجود دارد که خصوصا نوشته های اولیه هگل[3] را که بیشتربه الهیات مربوط می شود و ۷۰-۸۰ سال پس از مرگ هگل پیدا و چاپ شد، مورد توجه قرار داده است. در واقع تفسیری که این جریان تحت تاثیرهگل جوان از هگل ارایه کرده تفسیری کاملا دینی و الهیاتی است. مسئله اصلی این است که در میان این دو تفسیر متعارض و متناقض، وضع ما چگونه است و بحثهای هگل را از چه طریقی و به چه ترتیبی می شود فهمید. اگر دقت کرده باشید من آنجا که به تفسیرهای مهم جدید فلسفی اشاره کردم از این دو جریان (مارکسیستی ودینی) اسم نبردم و الآن به آنها پرداختم. علت این امر این بود که این تفسیرها تفسیرهای از درون یا درون متنی نیستند بلکه تفسیرهای بیرون متنی هستند، یعنی این که ما قبلا یک موضع فلسفی داریم و به دنبال این هستیم که این موضع فلسفی تا کجا در متن قابل توجیه است، پس مسئله اصلی برای ما این نیست که از بیرون به چه ترتیبی می شود هگل را دید بلکه مسئله از درون دیدن است .

اگر بخواهیم به این دو تفسیر – اگر بشود گفت افراطی و تفریطی – برگردیم، هیچ یک از این دو تفسیر افراطی و تفریطی درست به نظر نمی آید، وضع هگل پیچیده تر از آن است که بشود با ایدئالیزم یا ماتریالیزم او را توضیح داد و از طرف دیگر هگل نه ایدئالیزم را به این معنا می فهمد و نه ماتریالیزم را، بلکه موضع بسیار پیچیده­ای دارد که باید چیستی موضع او را از درون فهمید.

اشتباهات در ترجمه هم مشکل دیگری است، مثل مورد Geist که گفتیم اعم از این که در انگلیسی به mind یا spirit ترجمه شود، در فارسی قابل ترجمه به ذهن نیست، همین که وارد کاخ پدیدارشناسی بشویم می فهمیم که این شخص نمی تواند درباره ذهن صحبت بکند، برای این که وقتی هگل می گوید این Geist در جایی خود را وضع می کند و بعد در جایی دیگر خود را نفی می کند و سپس از طریق این نفی و اثبات یا وضع و نفی خود در جایی در تاریخ ظهور پیدا می کند، در جایی در ادیان مختلف ظهور پیدا می کند و در جایی از طریق آگاهی که به خود پیدا می کند به علم مطلق می­ رسد، می توانیم بفهمیم که این Geist نمی تواند ذهن باشد بلکه باید واقعیت دیگری باشد. از طرف دیگر، این­ که در ایران آریانپور از اولین مترجمینی که ترجمه ایده به تصور یا پندار و ترجمه ایدئالیسم به پندارگرایی را تثبیت کرد، در واقع مانعی ایجاد کرد تا هیچ گاه فلسفه نفهمیم زیرا تمام فلسفه جدید اتفاقاً این است که ایده چیست؟ و ایده پندار نیست، ایده همه چیزاست جز پندار. احتمال دارد کتابهایی از نوع همین کتاب هگل جوان به همین شیوه ی ترجمه ایده به پندارمبتنی شده باشد که تقریبا غیر قابل فهم است. مثال دیگر کتاب رامین جهانبگلو است که به آن اشاره کردم، وقتی از اول درباره پدیدارشناسی ذهن صحبت می­کند و می گوید ذهن در فلان جا – مثلا انقلاب فرانسه – و یا در فلسفه آلمان ظاهرمی شود و غیره، ما نمی دانیم چه اتفاقی می افتد و ذهن چه حالتی پیدا می­کند. از طرف دیگر یکی ازمترجمین، همین اشتباه را کرده و در ترجمه بخشی از کتاب فلسفه سیاسی اجتماعی هگل نوشته پلامناتز که کتاب مهمی نیست از انگلیسی کلمه mind را ذهن ترجمه کرده و بعد در ادامه می گوید در هگل این mind سه مرحله دارد، یکی subjective mind و یکی objective mind و دیگری absolute mind است. حال subjective که به معنی ذهنی است و mind را هم که ذهن ترجمه کرده، پس، subjective mind می شود «ذهن ذهنی» ؟! ذهن ذهنی یعنی چه ؟ نمی دانیم. و بعد (objective mind) ذهن عینی ؟! که باز نمی دانیم چیست، و بعد (absolute mind) ذهن مطلق ؟! که باز نمی دانیم چیست. این کتاب، دوـ سه بار تجدید چاپ شده و گویا در دانشگاه هم تدریس می شود! نمونه این کتاب هاست که به جای فهم، توهم فهم ایجاد می کند و این گونه است که در این راه «سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت».

برداشت این دو جریان از موضوع هگل متفاوت است، یکی می گوید بحث هگل بر سر ماده است با این تفاوت که هگل در اواسط کار از مسیرخود منحرف شده است. جریان مقابل برداشت متفاوت دارد و معتقد است که در مباحث هگلی اصالت با معناست و ماده تابع آن است و فلسفه هگل در واقع فلسفه بسط دین و توضیح درستی شریعت ماست. سوال این جاست که هگل کدامیک از این هاست؟ در جواب باید گفت هیچ کدام، چون تمام فلسفه هگل اتفاقا با بحث روحی که مطرح می کند که بعدا باید آن را توضیح بدهیم این است که بگوید نه تنها هیچ کدام از این دو نیست بلکه از وضع کاملا متفاوتی صحبت می کند، تمام پدیدارشناسی روح ناظر به بحث فلسفی پیش از خودش است تا توضیح دهد که گذشتگان تا کجا پیش آمده اند و من از کجا شروع می کنم .

این جا باز تجدید مطلعی می کنم و آن این است که قبلا از هگل نقل کردم که وقتی آگاهی را مطرح می کند می گوید آگاهی در جایی از تاریخ به خودش آگاهی پیدا می کند و در واقع به خودآگاهی می رسد. هگل می گوید «جایی در تاریخ» زمان ماست که علم یا همان فلسفه به جایی رسیده و چنان بسطی پیدا کرده که می تواند مباحثی مثل آگاه شدن آگاهی به خود یا خودآگاهی را مطرح کند. آن چه هگل آورده، ره آورد نقادی او از مسیحیت به صورت عام و یک تلقی از مسیحیت به صورت خاص و روشنگری قرن هیجده به بعد است. چیزی که هگل بر آن تاکید دارد و من هم برای توضیح گسلی که گفتم، مرتب به آن برمی گردم این است که دوره ای از فلسفه در اروپا، یعنی از یونان تا پایان قرون وسطی، دوره عین محوری است یا به تعبیری که در عنوان کتاب علامه طباطبایی آمده، دوره فلسفه رئالیستی است، یعنی اصل بر عین است که عاقل شناسایی یا ذهن آن را می فهمد، تعبیری که در تمام دوران قرون وسطی می کردند و یک نظریه فلسفی مهم به حساب می آمد عبارت از مسئله مطابقت عین و ذهن بود. در جواب این سوال که علم چیست و چگونه حاصل می شود، می گفتند آن جایی که عین و ذهن یکی شود یعنی ذهن مطابق عین شود علم حاصل می شود، به عنوان مثال، تصوری که از لیوان روبروی من در ذهن من است با خود لیوان منطبق باشد، تمام فلسفه قدیم تا زمان دکارت همین است. فلسفه ما هم همین است، نمی گویم فلسفه قدیم ما چون اصلا فلسفه جدید نداریم. اصول فلسفه هم که علامه طباطبایی نوشته دقیقا مطابق میراث فلسفی ماست که دارای روش رئالیستی است و در آن ذهن منفعل و جهان خارج فعال است، تصوری از خارج به ذهن می آید و با آن انطباع پیدا می کند. وقتی دکارت آمد، به درون برگشت و گفت چیزی که من انسان می توانم به آن یقین پیدا کنم یقین نسبت به خارج نیست بلکه یقین نسبت به خودم است ، من در درجه اول و قبل از این که به خودم علم پیدا کنم نمی توانم به جهان علم پیدا کنم، تنها یقینی که من دارم یقین نسبت به خودم است نه به جهان، احتمال دارد در درجه دوم و ازطریق یقین به خودم به جهان هم علم پیدا کنم.

این اولین گسل مهم در فلسفه است که ما هم چنان در برابر آن ایستاده ایم و هنوزمشکل داریم. از زمانی که subject به معنایی که دکارت مطرح کرد، دیگر به معنای «ذهن» ما نبود، آن جا ما نه تنها مشکل زبان پیدا کردیم بلکه مهمتر از آن مشکل «مضمون» هم پیدا کردیم، یعنی مسئله این نیست که در آن جا ذهن ما کلمه پیدا نکرد بلکه مسئله این است که ذهن ما در آن جا به subject تبدیل نشد. ما فیلسوفی پیدا نکردیم که شرح تبدیل ذهن به subject را توضیح دهد جز یک استثناء و آن ملا صدراست که با توجه به این که من این مسئله پیچیده را یکی – دو بار مطرح کرده ام، الآن به آن برنمی گردم. ملا صدرا بر سر مسئله ذهن وعین یا به زبان خودش عاقل و معقول مسئله بسیار پیچیده ای را مطرح کرد، او با تاکیدش بر«عاقل و معقول» به توضیح حیث درون یا همان subject و اصالت حیث درون نسبت به عالم خارج نزدیک شد که البته مفسران بعدی ملا صدرا تا امروز، مثل همه چیزهایی که ما ضایع کرده ایم، این بحث مهم را هم ضایع شده است. مفسرین ملا صدرهرچند بحث عاقل و معقول را با اهمیت جلوه داده اند ولی نتوانستند مباحث وی را طرح کنند، من وارد این بحث نمی شوم و فقط از جهت رعایت امانت و این که از این اصطلاحات استفاده خواهم کرد به این جرقه ای که ملاصدرا زده بود اشاره کردم .

مسئله «من»ی که « می اندیشد » با دکارت آغاز شد که از آن به subject تعبیرشد، این subject در فاصله دکارت تا کانت و خصوصا تا فیشته (که هر دو معاصران متقدم هگل بودند) به تدریج مورد بحث واقع شد و این مسئله که حیثیت یا حیث درون انسانی که عاقل است و می کوشد تا جهان خارج یا معقول را از طریق عاقل بفهمد مورد تاکید عمده و اساسی قرارگرفت. همان طور که می دانید «عاقل» اسم فاعل است، یعنی کننده کار و «معقول» اسم مفعول است، یعنی چیزی که کار بر روی آن واقع می شود. ملا صدرا متوجه این نکته شده بود که رئالیسم به معنایی که علامه طباطبایی نوشته درست نیست چون ذهن عاقل است یعنی عمل تعقل را انجام می­دهد و عالم خارج موضوع تعقل واقع می­شود بنابراین مفعول است.  در فلسفه اروپایی به صورت عام و در فلسفه آلمانی به صورت خاص، این مسئله یعنی تاکید بر اصالت و استقلال حیث درونِ مبتنی بر یک عاقلی که تعقل می کند و کار انجام می دهد به تدریج بر اصالت عین چربید، این چیزی است که بعدها منجرشد تا از کلمه subject مفهوم subjectivity (فاعلیت حیث درون) را درست کردند که در فارسی به «ذهنیت» ترجمه می کنند که درست نیست. این «حیث درون»ی که من مرتب به آن اشاره می کنم، کم و بیش به معنی «حیث درون»ی است که مبتنی بر یک عاقل اصیل است و در بهترین حالت جهان را طبق الگوها و به تعبیرکانت صورتهای خودش می فهمد.


 


[۱]  - من discourse را گفتمان ترجمه نمی کنم چون این کلمه تهی ازمعنی که درسالهای اخیر تا حد ابتذال به کارمی رود

     هم عامیانه جعل شده وهم عامیانه درهمه بحثها وارد شده است بنابراین درهیچ بحث  جدی نیاید بکاربرده شود.

[3] – همانطورکه می دانید هگل طلبه حوزه علمیه بود و قرار بود کشیش شود که نشد.