رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

ایدئو لــــــــــــــــوژی (مبادی و مختصات ایدئولـــــــــــــوژی)
نویسنده : حبیب - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
 

واژه ایدئولوژى اول بار در دوران انقلاب فرانسه و توسط فیلسوفى به نام دوستوت دوتراسى (۱) به منزله عنوان مختصر و خلاصه اى بر آنچه «عقیده شناسى» نامیده مى شد، ظاهر و رایج شد. دوتراسى مدعى بود که ایدئولوژى با شناخت شناسى فیلسوفانى چون جان لاک (۲) و کندیاک (۳) مطابق و منطبق است. چه اینکه به زعم این فیلسوفان تمامى معرفت آدمى، معرفت به تصورات و ایده هاست. اما فى الواقع دوتراسى به فرانسیس بیکن (۴) بیشتر مدیون و مرهون است تا آن جا که به او به همان میزان احترام مى نهاد که به فیلسوفان فرانسوى عصر روشنگرى حرمت مى گذاشت. بیکن عقیده داشت که وظیفه و شأن علم، صرفاً توسعه دانش نیست بلکه «ترقى و بهبود زندگى بشر بر روى زمین» نیز هست. همین تلفیق و امتزاج اندیشه و عمل بود که ایدئولوژى دوستوت دوتراسى را از نظامات و نظریات و فلسفه هایى که اساساً و صرفاً توضیحى و تبیینى بودند، متمایز و ممتاز ساخت. «عقیده شناسى» یک نظام علمى بود که در عین حال در دل خود یک «پیام» هم داشت و آن اینکه علم در خدمت آدمى است. حتى شاید بتوان گفت که علوم مختلف به واسطه تسلط بر نفوس متعصب و مهیا ساختن آنها براى پذیرش اقتدار و مرجعیت عقل، نجات بخش آدمى است. دوستوت دوتراسى و ایدئولوگ هاى پیرو او نظامى از تعلیم و تربیت ملى پروردند که به عقیده آنها فرانسه را به سوى یک جامعه عقلى و علمى سوق مى داد. تعالیم آنها آمیزه اى بود از اعتقاد راسخ به آزادى فردى، به همراه یک طرح فراگیر و همه جانبه حکومتى که براى مدت کوتاهى (۹۹-۱۷۹۵.م) تحت نظر هیأت مدیره (۵) به نظریه رسمى جمهورى فرانسه مبدل شد. ناپلئون (۶) ابتدا از دوستوت دوتراسى و همفکرانش حمایت نمود اما پس از چندى در برابر او موضع گرفت. ناپلئون تا آنجا پیش رفت که در دسامبر ۱۸۱۲.م ارتش فرانسه را به دلیل شکست در برابر نفوذ ایدئولوژى هاى رقیب به باد انتقاد گرفت.

برای پیگیری کامل مقاله به ادامه مطلب بروید................


 ا یدئولو ژى

مبادى و مختصات ایدئولوژى

ایدئولوژى در عصر انقلاب فرانسه:

واژه ایدئولوژى اول بار در دوران انقلاب فرانسه و توسط فیلسوفى به نام دوستوت دوتراسى (۱) به منزله عنوان مختصر و خلاصه اى بر آنچه «عقیده شناسى» نامیده مى شد، ظاهر و رایج شد. دوتراسى مدعى بود که ایدئولوژى با شناخت شناسى فیلسوفانى چون جان لاک (۲) و کندیاک (۳) مطابق و منطبق است. چه اینکه به زعم این فیلسوفان تمامى معرفت آدمى، معرفت به تصورات و ایده هاست. اما فى الواقع دوتراسى به فرانسیس بیکن (۴) بیشتر مدیون و مرهون است تا آن جا که به او به همان میزان احترام مى نهاد که به فیلسوفان فرانسوى عصر روشنگرى حرمت مى گذاشت. بیکن عقیده داشت که وظیفه و شأن علم، صرفاً توسعه دانش نیست بلکه «ترقى و بهبود زندگى بشر بر روى زمین» نیز هست. همین تلفیق و امتزاج اندیشه و عمل بود که ایدئولوژى دوستوت دوتراسى را از نظامات و نظریات و فلسفه هایى که اساساً و صرفاً توضیحى و تبیینى بودند، متمایز و ممتاز ساخت. «عقیده شناسى» یک نظام علمى بود که در عین حال در دل خود یک «پیام» هم داشت و آن اینکه علم در خدمت آدمى است. حتى شاید بتوان گفت که علوم مختلف به واسطه تسلط بر نفوس متعصب و مهیا ساختن آنها براى پذیرش اقتدار و مرجعیت عقل، نجات بخش آدمى است. دوستوت دوتراسى و ایدئولوگ هاى پیرو او نظامى از تعلیم و تربیت ملى پروردند که به عقیده آنها فرانسه را به سوى یک جامعه عقلى و علمى سوق مى داد. تعالیم آنها آمیزه اى بود از اعتقاد راسخ به آزادى فردى، به همراه یک طرح فراگیر و همه جانبه حکومتى که براى مدت کوتاهى (۹۹-۱۷۹۵.م) تحت نظر هیأت مدیره (۵) به نظریه رسمى جمهورى فرانسه مبدل شد. ناپلئون (۶) ابتدا از دوستوت دوتراسى و همفکرانش حمایت نمود اما پس از چندى در برابر او موضع گرفت. ناپلئون تا آنجا پیش رفت که در دسامبر ۱۸۱۲.م ارتش فرانسه را به دلیل شکست در برابر نفوذ ایدئولوژى هاى رقیب به باد انتقاد گرفت.

 بنابراین ایدئولوژى از همان آغاز، مضمونى انقلابى و تحرک آفرین داشت اگرچه دوستوت دوتراسى آن را اصطلاحى خشک، بى روح و فنى فرض کرده بود. از سوى دیگر، وى به حکم دلبستگى و تعلق خاطر شدید به «عقیده شناسى» واژه ایدئولوژى را واجد خصلت و خصیصه ستایش آمیز مى دانست. ناپلئون اما واژه ایدئولوژى را چیزى مى دانست که بر احساس بدگمانى و سوءظن نسبت به همه چیز در یک انقلاب دلالت دارد. از همان زمان بود که ایدئولوژى نقش دوگانه اى ایفا کرد: هم ستایش آمیز بود و هم قبیح و مطرود. این نکته نه فقط در زبان فرانسه بلکه در زبان آلمانى، انگلیسى، ایتالیایى و به طور کلى همه زبان هایى که این واژه را وارد و ترجمه کردند رخ داد.

ماهیت ایدئولوژى جدید:

پاره اى مورخین، قرن نوزدهم را عصر ایدئولوژى نامیده اند؛ نه از آن جهت که این واژه در این قرن شیوع و گسترش فراوان یافت بلکه به این دلیل که بسیارى از نظام هاى فکرى این دوران وجهه ایدئولوژیک داشتند و به این اعتبار از افکار رایج در قرون پیشین ممتاز و متمایز بودند.

ایدئولوژى همواره واژه اى بحث برانگیز و محل مناقشه بوده است. یکى از دلایل این مناقشه همیشگى ناشى از عدم توافق در تعریف این واژه است. از ایدئولوژى به دو طریق خاص و عام مى توان سخن گفت. ایدئولوژى به معناى عام عبارتست از هر نوع نظریه معطوف به عمل و هر نوع اقدام عینى و عملى که در زیر فروغ یک نظام فکرى و نظرى روشن شده است. اما ایدئولوژى به معناى خاص، کاملاً منحصر به تلقى اولیه اى است که دوستوت دوتراسى از این واژه داشت. با این همه مى توان ویژگى هاى شاخص ایدئولوژى را چنین برشمرد:

۱) ایدئولوژى، یک نظریه تبیینى و توضیحى درباره تجارب بشر از جهان خارج است. 

۲) ایدئولوژى، برنامه و طرحى براى یک سازمان و نظام اجتماعى - سیاسى است.

۳) ایدئولوژى، تحقق این طرح و برنامه را مستلزم نوعى جدال و نزاع مى داند. 

۴) ایدئولوژى صرفاً از ترغیب و تشویق افراد بهره نمى گیرد بلکه هوادارانش را به استخدام خود در مى آورد و اساساً نیازمند چیزى است که اصطلاحاً «تعهد» نامیده مى شود.

۵) اگر چه مخاطب ایدئولوژى توده هاى کلان مردم است اما نقش رهبرى را على الاصول به روشنفکران مى سپارد.

با توجه به خصوصیات پنجگانه فوق، مى توان نظام هاى ایدئولوژیک را آن چنان متکثر و متنوع دانست که شامل پوزیتیویسم اگوست کنت (۷)، کمونیسم، سوسیالیسم، نازیسم، فاشیسم و انواع خاصى از ناسیونالیسم شود. همین که تمامى این «ایسم ها» به قرن نوزدهم یا بیستم تعلق دارند این ذهنیت را ایجاد مى کند که ایدئولوژى ها عمرى درازتر از عمر لفظ ایدئولوژى ندارند و همه آنها ضرورتاً و اساساً به عصرى منتسب اند که اعتقادات دنیاگرایانه به طور روزافزون جایگزین عقاید دینى سنتى شد.

 ایدئولوژى و مذهب: 

گاهى از ایدئولوژى چنان سخن گفته مى شود که گویى به همان مقولات منطقى تعلق دارد که ادیان به آنها مرتبطند. بى گمان هم دین و هم ایدئولوژى، نظامات «مطلق و جامع» به معنى خاص اند. هر دو با سؤال از حقیقت و نیز با نوع رفتار و عمل سر و کار دارند. اما احتمالاً تمایز و اختلاف شان بیش از تشابه و اشتراک آنهاست. یک نظریه دینى درباره واقعیت، معمولاً در قالب واژه هایى شکل مى یابد که نظم قدسى و الهى دارند و به ندرت به جهان بدون توجه به آخرت نظر مى کند برخلاف ایدئولوژى. ممکن است که دین، سوداى یک جامعه عادله را در سر داشته باشد و یا حتى آن را بیان و عرضه کند اما منطقاً نمى تواند براى چنان رؤیایى، یک طرح و برنامه عملى سیاسى داشته باشد. تأکید دین عمدتاً بر دو مقوله ایمان و پرستش (بندگى) است؛ دعوت و پیام آن، توجه دادن به معنویت و باطن گرایى؛ و غایت آن، بازخرید و فدیه و تطهیر روح آدمى است. در حالى که ایدئولوژى با یک گروه طبقه یا ملت سخن مى گوید. به علاوه پاره اى از ادیان وحیانى اند اما ایدئولوژى ها غالباً - و البته به اشتباه- مى گویند که با عقل به تنهایى مى توان زندگى کرد. شاید بتوان حکم کرد که هم دین و هم ایدئولوژى، مستلزم نوعى «تعهد» هستند اما اینکه این تعهد، خصوصیت منحصر به فرد ادیانى باشد که مؤمنین به آن ادیان با این تعهد زاده مى شوند بشدت محل تردید است.

با این همه در پاره اى جنبش هاى مذهبى، عناصر اولیه ایدئولوژى هاى جهان جدید قابل رؤیت است. شهر فلورانس که در بسیارى از زمینه ها شاهد تکوین عصر تجدد بود، نخستین روایت ایدئولوژیک از مسیحیت را در خود پروراند. تلاش جیرولامو ساوونارولا (۸) که در پى تشکیل «جنبش پیرایشگران (۹)» بود کیفیتى داشت که آدمى را به یاد ایدئولوژى هاى عصر جدید مى اندازد. او به دنبال یک جامعه مسیحى بود که آدمیان همواره در جست وجوى آن هستند. او روش خود را این گونه معرفى مى کرد که حکومت باید از طریق توجه به توده مردم، بر اقتدار و سیطره خود بیفزاید. بر همین اساس حکومت را در کنترل اقتصاد و حتى زندگى خصوصى شهروندان مجاز مى دانست. 

ساوونارولا در تلاش براى ایدئولوژیک کردن مسیحیت، پیروان فراوانى یافت. ژان کالون (۱۰) و نیز بسیارى از پیرایشگران، ملهم از او بودند. در واقع افکار او هم در نهضت اصلاح دینى اثر گذاشت و هم در مخالفین این نهضت. واقع مطلب آن است که مسیحیت - و به طور کلى هر دینى - وقتى که جزمیت و نابردبارى پیشه مى کند و برعقاید و تفاسیر سنتى و معهود اصرار مى ورزد بى درنگ به ایدئولوژى شبیه مى شود.

ایدئولوژى در اندیشه سیاسى متقدم:  

نیکولا ماکیاولى(۱۱)، فیلسوف ایتالیایى سیاست، از منتقدین آتشین مزاج ساوونارولا بود اما على رغم این اختلاف، درست مثل ساوونارولا از ایدئولوگ هاى پیشرو عصر تجدد به شمار مى آید. مورخینى که از ماکیاولى صرفاً به عنوان یک فیلسوف اخلاق ستیز یاد مى کنند از وجهه او به عنوان کسى که صاحب یک آرمان -آرمان جمهورى خواهى- بود غفلت مى ورزند. ژان ژاک روسو (۱۲) وقتى از کتاب «شهریار» ماکیاولى سخن مى گفت آن را همچون «راهنما و دستورالعمل جمهورى خواهان» قلمداد مى کرد. آرمان ماکیاولى آن بود که در ایتالیاى عصر جدید، جمهوریتى آنچنان با شکوه و مقتدر ایجاد شود که فقط در عصر روم باستان سابقه داشت. به زعم او این مراد فقط با انقلابى که اراده و قدرت فوق العاده اى در سرکوب و شکست مخالفان و دشمنان داشته باشد برآمدنى است. ماکیاولى در ابتدا ایدئولوژى را با ترس و وحشت مرتبط و مقرون مى دانست اما خود بیش از اندازه یک عالم سیاست، نقش یک ایدئولوگ را ایفا کرد.  

انگلستان قرن هفدهم جایگاه و منزلت مهمى در تاریخ ایدئولوژى دارد. اگر چه ایدئولوژى هاى پخته و بالغ - به معناى جدید - هنوز در این زمان وجود نداشت اما نظریه هاى سیاسى صبغه ایدئولوژیک گرفتند. تحرکات وسیع و تندرو نیروهاى انقلابى در سراسر قرن هفدهم نیازمند نظریه هایى بود تا عملکردهاى بنیادگرایانه را توجیه کند. کتاب «دورساله در حکومت» جان لاک نمونه بارزى است از این دسته آثار که مى کوشید حقوق انسان را در برابر مطلق گرایى توجیه کند. رشد و افزایش چنین نظریات علمى در قرن هفدهم، به همراه گرایش روز افزون به نظام سازى هاى سیاسى بر حسب اصول، ظهور روش ایدئولوژیک را عیان و آشکار ساخت. ناگفته پیداست که روش هاى ایدئولوژیک در عرصه مباحث سیاسى، مفاهیمى چون «حق» و «آزادى» را به طور وسیع به کار مى گیرد.

ایدئولوژى و فلسفه هاى قطعیت گرا 

هگل و مارکس:

توجه به این نکته حائز اهمیت است که اگر چه واژه ایدئولوژى به معناى خاصى که دوستوت دوتراسى به کار مى برد به عصر جدید هم سرایت کرد، اما در فلسفه هاى مارکس و هگل معناى تازه اى یافته و با نوعى تحقیر و سرزنش درآمیخت. به نزد این فیلسوفان، ایدئولوژى به واژه اى بدل شد که بر «آگاهى کاذب» دلالت داشت. (۱۳) هگل مى گفت انسان ها ابزار تاریخ اند و نقش ها و وظایفى را ایفا مى کنند که از سوى نیروهاى مجهول و مرموز تاریخ به آنها واگذاشته شده است در عین اینکه معناو مضمون حقیقى تاریخ از این انسان ها مخفى و مستور مانده است. تنها از فیلسوف است که مى توان انتظار داشت به شناخت امور آنچنانکه واقعاً هستند نائل آید. تلاش هگل براى تفسیر واقعیت و آشتى دادن جهان از خود بیگانه با خود، از سوى منتقدین، کوششى قلمداد شد در راستاى تمهید یک ایدئولوژى. به گمان منتقدین، در این ایدئولوژى اگر چه انسان ها موجوداتى اند که فعل و عملشان توسط نیروهاى خارجى معین مى شود ولى امکان محدودى نیز براى تغییر و یا بهبود رسوم و هنجارهاى سیاسى دارند. پیدا بود که این صورتبندى مورد اعتراض قرار گیرد. کارل مارکس (۱۴) از جمله این منتقدان بود که در کتاب « ایدئولوژى آلمانى» و برخى دیگر از آثار متقدم خود به شرح نقادى هاى خود بر دستگاه هاى هگلى پرداخت به گمان مارکس ایدئولوژى به این ترتیب مجموعه اى از اعتقادات خواهد بود که مردم با آنها خود را فریب مى دهند و به تفکر درباره امور غیر واقعى سوق پیدا مى کنند. به این ترتیب، مارکس این نوع ایدئولوژى را آگاهى کاذب مى دانست.

مارکس اما در کاربرد واژه ایدئولوژى همیشه به یک شکل عمل نکرد. گاهى این واژه را به زبان تحقیر و سرزنش به کار مى برد اما گاهى هم طورى سخن مى گفت که گویا حقیقى و درست بودن ایدئولوژى را ممکن مى داند. مارکسیست هاى قرن نوزدهم و بیستم که دیگر معناى اهانت آلود ایدئولوژى را فروگذاشته اند از خود مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژى سخن مى گویند. حتى در کشورهایى با مرام کمونیستى، بعضاً نهادها و دستگاه هایى مقرر شده بود که کاملاً صبغه ایدئولوژیک داشتند و از فیلسوفان مثل ایدئولوگ ها یاد مى شود. مارکسیسم نمونه عالى ایدئولوژى است.

جامعه شناسى علم:

استعمال واژه ایدئولوژى به معناى اهانت آلود آگاهى کاذب، نه تنها در مارکس بلکه در دیگر نمایندگان دانشى که جامعه شناسى علم خوانده مى شود، از جمله ماکس وبر (۱۵) و کارل مانهایم (۱۶) نیز دید مى شود. برخى از این دست اندیشمندان کاربرد کاملاً ثابت و واحدى از ایدئولوژى داشته اند اما ویژگى بارز و مشترک ایشان در فهم ایدئولوژى، روش خاصى است که در ارزیابى ایدئولوژى ها دارند. بر حسب این روش ایدئولوژى به دیدگاه یا روایتى از علایق و تمایلات خاص اطلاق مى شود. ایشان تسمیه نظامات فکرى به ایدئولوژى از ایدئولوژى به عنوان مجموعه عقایدى یاد مى کنند که عیار صدق و حقانیت آنها نامعلوم است. وظیفه جامعه شناسى به گمان مانهایم، کشف و فهم «شرایط زیستى پدیدآورنده ایدئولوژى ها» است.

 از این دیدگاه فى المثل، علم الاقتصاد آدام اسمیت (۱۷) یک نظام مستقل فکرى نیست و بر حسب حقیقت و صدق، ثبات و استحکام و وضوح، مورد ارزیابى و آزمون قرار نمى گیرد بلکه به آن به چشم روایتى از علایق و تمایلات بورژوایى و به عنوان بخشى از ایدئولوژى سرمایه دارى نظر مى شود.

 جامعه شناسى علم در جدیدترین شکل، درصدد است تا از روانشناسى فرویدى براى تأیید ادعاهاى خود استفاده کند و این نکته را اثبات نماید که ایدئولوژى، عقلانى سازى ناآگاهانه علایق و تمایلات طبقاتى است. (جامعه شناسى علم به طور چشمگیرى مفاهیم «عقلانیت» و «ناآگاه» را از روانشناسى فرویدى اخذ واقتباس نموده است). جامعه شناسان با تجدیدنظر، به تنقیح آراى خود مبنى بر وجود عنصرى غیرعملى که به یک اتهام بى مورد شبیه است، قادرشده اند. ایشان دیگر آدام اسمیت را به عنوان کسى که عالمانه و عامدانه از هنجارهاى بورژوایى دفاع مى کرد سرزنش نمى کنند بلکه او را اینک کسى مى دانند که تنها از سر غفلت و ناآگاهى از سرمایه دارى جانبدارى مى کرد در عین حال همین جامعه شناسان علم گفته اند که روانشناسى فرویدى، در ایدئولوژى بودن، دست کمى از علم الاقتصاد آدام اسمیت ندارد چرا که روش فروید (۱۸) در روانکاوى اساساً فن تعدیل نفوس سرکش به منظور انطباق با اقتضائات و خواست هاى جوامع بورژوایى است.

 منتقدین جامعه شناسى علم ادعا کرده اند که اگر همه فلسفه ها ایدئولوژى است پس خود جامعه شناسى علم هم بایدیک ایدئولوژى شبیه همه نظامات فکرى باشد و لذا عارى از اعتبار و اصالت خواهد بود. نیز گفته اند اگر همه حقایق عینى، ملبس به تعقل برحسب علایق و تمایلات باشند پس جامعه شناسى علم هم نمى تواند حقیقى و صادق باشد. اگر چه وبر و مانهایم مایه الهام بسیارى از جامعه شناسان علم بوده اند ولى نوشته هاى خود این دو نفر از این نقادى ها عارى است. هم وبر و هم مانهایم واژه ایدئولوژى را به طرق مختلف و در مواضع متفاوت به کار برده اند. وبر بر این نظریه مارکس که همه نظامات فکرى محصول مناسبات و ساختارهاى اقتصادى است خرده گرفت و اثبات کرد که درست برعکس، برخى از ساختارهاى اقتصادى محصول نظامات فکرى اند (چنانکه مثلاً پروتستانتیزم بود که سرمایه دارى را پدید آورد و نه سرمایه دارى پروتستانتیزم را) از سوى دیگر مانهایم سعى در سامان بخشى و اصلاح ماهرانه نظریه مارکس مبنى بر اینکه ایدئولوژى محصول ساختارهاى اجتماعى است داشت. البته باید اضافه کنم که تحلیل مانهایم با این نظریه اش که کلمه ایدئولوژى مختص نظامات فکرى محافظه کار، و کلمه اتوپیا مختص نظامات انقلابى است، به غایت پیچیده و مبهم شد. مانهایم خود نیز به تعریف مقید و مشروط از ایدئولوژى حتى در کتاب « ایدئولوژى و اتوپیا» اعتقاد نداشت.

 از سوى دیگر مانهایم از لوازم این نظریه که همه نظامات فکرى پایگاه طبقاتى دارند کاملاً به خوبى آگاه است. براى خروج از این مخمصه، او به امکان ظهور «یک طبقه بى طبقه روشنفکران» اعتقاد داشت! چنین روشنفکرانى به حکم استقلالشان از هر گونه پیوند طبقاتى، قابلیت و توان تفکر مستقل را دارند. چنین گروه مستقلى، امید است که علم فارغ از تأثیرات ایدئولوژى را تحصیل و کسب کند. البته این رؤیاى عقول متعالى نخبگان که حتى از اسطوره ها هم فراتر مى رود، مانهایم را پیش از آنکه به مارکس شبیه کند به افلاطون (۱۹) نزدیک مى کند و تردیدهاى تازه اى درباره علمى بودن جامعه شناسى علم درمى افکند.

 

 

سیاست ایدئولوژیک و سیاست مدنى:

فرضیه مانهایم که روشنفکران قادرند وراى ایدئولوژى عمل کنند، دیدگاه وارونه شده ناپلئون است که ایدئولوژى را وظیفه و کارکرد روشنفکران مى دانست. دیدگاه ناپلئون به هیچ وجه کهنه نشده است. البته به نظر مى رسد که این جا اختلاف قرائتى در کابرد زبانى واژه دیده مى شود. در حالى که مانهایم از ایدئولوژى معناى فنى و خاص آن را که به جامعه شناسى علم تعلق دارد مراد مى کند، منتقدین ایدئولوژى معناى عام این واژه را در نظر مى گیرند. برخى از عالمان سیاست رشد ایدئولوژى را خطرى براى اساس سیاست مى دانند و مى گویند یک جامعه غیر ایدئولوژیک (مدنى) جامعه اى است شامل افراد و گروه هاى متعدد که هر یک علایق و اهداف خود را دارند. تنوع و تعدد اهداف و علایق، شاخصه جوامع مدنى است. همچنین در یک جامعه مدنى، شهروندان همگى سهم مساوى از «شهروند بودن» دارند به خلاف جوامع ایدئولوژیک که میزان تعلق افراد به نظام فکرى حاکم، ملاک بهره مندى از حقوق شهروندى دانسته مى شود.

ویژگى دیگر جامعه و سیاست مدنى، رأفت و تسامح در قبال اختلاف فکرى میان شهروندان است. این در حالى است که ایدئولوژى ها نوعاً خوش دارند جامعه را واجد نوعى تعهد نسبت به «اهداف خاص» بدانند و شهروندان را براى وصول به آن اهداف یگانه بسیج کنند. وانگهى، ایدئولوژى متضمن ایثار و فداکارى پرشور و غیرتمندانه است. به این اعتبار برخى گفته اند که ایدئولوگ ها ماهیت حقیقى جامعه مدنى را به واسطه تلاش در بازسازى آن جامعه بر حسب نوع کاملاً متفاوتى از جامعه - یعنى یک فرقه مذهبى یا یک قشر مبارز - عوض مى کند.

ایدئولوژى، عقل گرایى، احساس گرایى:

همان طور که برخى از متفکرین، بر نسبت میان ایدئولوژى با اشکال متنوع احساسات پرشور دینى تأکید مى ورزند، عده اى دیگر بر ارتباط ایدئولوژى با آنچه عقلانیت خوانده مى شود تأکید مى کند. در حالى که مایکل اوکشات (۲۰) ایدئولوژى را صورتى از عقل گرایى تلقى مى کرد، ادوارد شیلز (۲۱) ایدئولوژى را بیش از هر چیز محصول رومانتیزم افراطى مى دانست. استدلال شیلز آن بود که رومانتیزم، ایدئولوژى را با آرمانگرایى خود و نیز با طرد و تحقیر واقعیت تغذیه مى کند. همچنین به دلیل آنکه رومانتیزم، صلح و سازش را ارج مى نهد، به تحکیم ایدئولوژى - که همواره خود را مبلغ این دو ارزش معرفى مى کند - مى انجامد. بر خلاف این اوکشات معتقد بود که به دلیل اینکه ایدئولوژى از یک سو مستلزم صلح و سازش و از سوى دیگر مستلزم درایت و عقلانیت، خویشتندارى هاى مسؤولانه و توجهات عاقلانه است، لذا با رومانتزیم میانه اى ندارد. شیلز اعتقاد داشت که روح رومانتیک طبعاً به سمت سیاست ایدئولوژیک متمایل است اما اوکشات منبع تغذیه ایدئولوژى را عقل مى دانست.

ایدئولوژى و ترور:

ویژگى «اطلاق و جامعیت» ایدئولوژى و نیز افراط گرایى آن از سوى منتقدین فراوانى مورد تحلیل واقع شده است. از این میان، فیلسوف و نویسنده فرانسوى، آلبر کامو (۲۲) و نیز فیلسوف اطریشى الاصل انگلیسى، کارل پوپر (۲۳)، شایسته توجه خاص اند، کامو به عنوان یک اگزیستانسیالیست که به نظریه «پوچى هستى» باور دارد عقیده داشت که انسان آن میزان توان و شایستگى دارد که نظام ارزش ها را خود در مسیر زندگى کشف کند و بشناسد. او در کتاب خود« عصیانگر» مى گوید عصیانگر واقعى کسى نیست که لزوماً به ایدئولوژى هاى انقلابى تعلق خاطر دارد بلکه کسى است که به ظلم و بیداد، «نه» مى گوید. کامو معتقد بود که عصیانگر حقیقى، سیاست و راهبردهاى اصلاحى مثل سندیکاهاى جدید سوسیالیستى را بر روش ها و سیاست هاى توتالیترى مارکسیسم و دیگر جنبش هاى مشابه ترجیح مى دهد. طبق نظر کامو ظهور ایدئولوژى هاى تمامیت گرا در جهان جدید، بر آلام و رنج هاى بشرى به طور هنگفتى افزوده است اگر چه خود ایدئولوژى ها مى خواسته اند رنج هاى آدمى را کاهش دهند. به نظر کامو غایات و اهداف مطلوب، مجوزى براى بهره گیرى از ابزار و وسایل نامطلوب نیست.

کارل پوپر بر نظریه اصلاحى «مهندسى تدریجى اجتماع» که ابداع کامو بود، تأیید و دفاعیه محکمى اقامه کرد. پوپر عقیده داشت که ایدئولوژى بر یک خطاى منطقى مبتنى است. آن خطا این است که خواسته اند تاریخ را به علم تبدیل کنند. او در کتاب «منطق اکتشاف علمى» مى گوید روش درست علمى، «مشاهده - فرضیه - اثبات» نیست بلکه حدس و آزمون است که در آن مفهوم «ابطال» نقش قاطع و تعیین کننده دارد. مرادپوپر آن بود که در عرصه علم یک روند جارى و همیشگى از آزمون و خطا وجود دارد. حدس ها به محک آزمون نهاده مى شوند و از آن ها، آن دسته که ابطال نمى شوند موقتاً مورد پذیرش واقع مى شوند. لذا هیچ معرفت قطعى و دائمى وجود ندارد مگر همان معرف موقت که صد البته دائماً در معرض تصحیح قرار مى گیرد.

پوپر در ایدئولوژى، کوششى براى یافتن قطعیت و تیقن در تاریخ مى بیند، کوششى در خلق پیشگویى هایى بر اساس الگوهایى از آنچه به عنوان مفروضات علمى، مسلم انگاشته شده است. به نظر پوپر ایدئولوگ ها از آن جا که درک ناصوابى از ماهیت علم دارند، تنها مى توانند پیشگویى پیامبرانه کنند. این پیامبرمآبى البته هیچ اعتبار علمى ندارد. پوپر اگر چه به رهیافت علمى در سیاست و اخلاق عقیده دارد اما به اهمیت آزمون و خطا در علم کاملاً  واقف است.

هیچ یک از ایدئولوژى ها صریحاً  حامى و مدافع تندروى نیستند اما این تندروى هم در عملگرایى آنها و هم در ترویج شان از عمل مبارزه جویانه به عنوان یک ویژگى بارز دیده مى شود. پاره اى اندیشمندان به خوبى نشان داده اند که شیوه نگارش و سبک نوشتارى بسیارى از ایدئولوگ ها سبک شیوه اى بشدت حماسى و جنگجویانه است که عادتاً واژه هایى چون جدال، مقاومت، پیروزى، سیطره و غلبه و... را زیاد به کار مى برند. ادبیات ایدئولوژى سرشار و مشحون از القائات نظامیگرى و حماسى است. به این اعتبار پایبندى به یک ایدئولوژى به نوعى سربازگیرى مبدل مى شود به گونه اى که هواداران ایدئولوژى را به یک چریک و جنگجو و مبارز تبدیل مى کند.

در سال هاى پس از جنگ جهانى دوم، برخى از نویسندگان ایدئولوژیک از صرف استعمال زبان حماسى فراتر رفتند و تمایلات تندروانه خود را صریحاً و بى پرده اظهار نمودند. این ستایش و تمجید و تندروى امر تازه اى نبود. براى مثال جورج سورل (۲۴) فیلسوف فرانسوى سیاست، پیش از جنگ جهانى اول در کتاب خود، «تأملاتى در باب تندروى» به واقع از تندروى به صریح ترین شکل ممکن دفاع کرده بود. سورل را بیش از آنکه یک سوسیالیست بدانند یک فاشیست به شمار مى آورند. او واژه تندروى را به نحو خاصى استعمال مى کرد. مراد او از تندروى البته کارهایى مثل بمب گذارى یا آتش زدن ساختمان ها نبود بلکه او تندروى را به معناى شور و هیجان و التهاب بى پایان و سرکش به کار مى برند. 

تندروى، مدافعین و حامیان فصیح و بلند آوازه اى از میان نویسندگان مبارز سیاهپوست در دهه ۱۹۶۰ پیدا کرد که به طور مشخص باید از متفکر مارتینیکى، فرانتس فانون (۲۵) نام برد. به علاوه برخى از آثار ادبى ژان پل سارتر (۲۶)، فیلسوف فرانسوى حول این موضوع مى گردد که در عالم سیاست همواره «دست هاى آلوده» اى وجود داشته است. به گمان او بورژواها به خاطر هراس از جنگ هیچ گاه نمى توانند یک انقلابى مؤثر و مفید باشند. تعلق خاطر سارتر به انقلاب، تمایلات تندروانه او را هر چه که پیرتر مى شد مى افزود و حتى آثار متأخرش حاکى از این امر است که تندروى فى نفسه مى تواند امرى مطلوب و پذیرفتنى باشد. در تعلق خاطرى که سارتر به ایدئولوژى داشت باید به این نکته توجه کرد که او بعضاً این واژه را به نحو خاصى که مختص خود اوست به کار مى برد. در کتاب «نقد عقل دیالکتیکى» (۱۹۶۰) سارتر میان فلسفه و ایدئولوژى تمایزى افکند که بر اساس آن، فلسفه به نظامات کبیر فکرى مثل اصالت عقل دکارت و ایده آلیسم هگل اطلاق مى شود. ایدئولوژى اما به نظام صغیر افکار و تصوراتى اطلاق مى شود که در حاشیه یک فلسفه اصیل و معتبر پرورانده مى شود و از آن نظام کبیر (فلسفه) تغذیه مى کند. آنچه سارتر در کتاب نقد عقل دیالکتیکى دنبال مى کند، احیا و تجدید حیات و امروزى کردن فسلفه (نظام کبیر) مارکسیسم از طریق تکمیل عناصر متخد از ایدئولوژى (نظام صغیر) اگزیستانسیالیسم است، آنچه از این کتاب برمى آید نظریه اى است که در آن عناصر اگزیستانسیالیستى، واضح تر و برجسته تر از عناصر مارکسیستى است.

 توضیحات:

 ۱) دوستوت دوتراسى (Destutt de tracy( ۱۷۵۴- ۱۸۳۶ متفکر فرانسوى که قصد داشت لیبرالیسم برآمده از روشنگرى را به فضاى پس از انقلاب فرانسه تسرى دهد. او از بنیانگذاران مدرسه لیبرال فرانسوى بود.

 ۲) جان لاک (John Locke ( ۱۷۰۴-۱۶۳۲ فیلسوف تجربه گراى انگلیسى.

 ۳) اتین کندیاک (Etienne Condillac ( ۱۷۸۰-۱۷۱۴ فیلسوف تجربه گراى فرانسوى که دیدگاه هایش به ماده باورى بسیار نزدیک بود.

 ۴) فرانسیس بیکن Franscis Bacon ۱۶۲۶-۱۵۶۱، از پیشگامان روش تجربى در فلسفه.

 ۵) هیأت مدیره یا دیرکتوار Directuare  هیأتى پنج نفره در فرانسه که از ۲۷ اکتبر ۱۷۹۵ تا کودتاى ۹ نوامبر ۱۷۹۹ قوه مجریه را در این کشور در دست داشت.

 ۶) ناپلئون Napoleon Bonaparte ۱۸۲۱- ۱۷۶۹، امپراتور بزرگ فرانسه پس از انقلاب ۱۷۸۹.

 ۷) اگوست کنت Auguste Conte ۱۸۵۷-۱۷۹۸ فیلسوف فرانسوى و واضع مکتب پوزیتیویسم.

 ۸) جیرولامو ساوونارولا Girolamo Savonarola ۱۴۹۸-۱۴۵۲ مصلح دینى ایتالیا که در فلورانس علیه پاپ قیام کرد ولى تکفیر و به دار کشیده شد.

 ۹) جنبش پیرایشگران (Pietist movment) بر تورع دینى و پیراستن مسیحیت از زوائد و خرافات تأکید داشت.

 ۱۰) ژان کالون Jean calvin ۱۵۶۴-۱۵۰۹ متأله و مصلح دینى فرانسوى.

 ۱۱) نیکولو ماکیاولى Niccolo Machiavelli ۱۵۲۷-۱۴۶۹ فیلسوف بزرگ سیاسى ایتالیا.

 ۱۲) ژان ژاک روسو jean- Jacques Rousseau ۱۷۷۸-۱۷۱۲ فیلسوف صاحبنام فرانسوى.

 ۱۳) گئورگ ویلهلم فریدریش هگل George Wilhelm Friedrich Hegel ۱۸۳۱-۱۷۷۰ فیلسوف ایده آلیست آلمانى.

 ۱۴) کارل مارکس Karl Marx ۱۸۸۳-۱۸۱۸ فیلسوف و نظریه پرداز آلمانى و واضع مکتب مارکسیسم.

 ۱۵) ماکس وبر Max Weber ۱۹۲۰-۱۸۶۴ جامعه شناس پرنفوذ آلمانى.

 ۱۶) کارل مانهایم Karl Manheim ۱۹۴۷-۱۸۹۳ شاگرد لوکاچ و جامعه شناس مجارستانى.

 ۱۷) آدام اسمیت Adam Smith ۱۷۹۰-۱۷۲۳ فیلسوف اخلاق و اقتصاد اسکاتلندى.

 ۱۸) زیگموند فروید Sigmund Frued ۱۹۳۹-۱۸۵۶ زیست شناس، روانشناس و پدر علم روان تحلیل گرى.

 ۱۹) افلاطون Plato حدود ۳۵۰ ق.م از بزرگ ترین فیلسوفان تاریخ.

 ۲۰) مایکل اوکشات Micheal Oakeshott ۱۹۹۰-۱۹۰۱ فیلسوف سیاسى آمریکایى.

 ۲۱) ادوارد شیلز Edward Shils ۱۹۹۵-۱۹۱۰ جامعه شناس آمریکایى.

 ۲۲) آلبرکامو Albert Camus ۱۹۶۰-۱۹۱۳ فیلسوف و متفکر فرانسوى.

 ۲۳) کارل پوپر Karl Popper ۱۹۹۴-۱۹۰۲ از بزرگ ترین و نافذترین فیلسوفان معاصر.

 ۲۴) جورج سورل Georg Sorel ۱۹۲۲-۱۸۴۷ فیلسوف اجتماعى فرانسوى. او چون دموکراسى را موجب غلبه عوام الناس مى دانست به ترویج سندیکالیسم و فکر ایجاد یک طبقه برگزیده پرداخت. آراى او در موسولینى و فاشیست ها مؤثر بود.

 ۲۵) فرانتس فانون Frantz Fanon ۱۹۶۱-۱۹۲۵ نویسنده و متفکر فرانسوى.