رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

تحولات سیاسی و اجتماعی ایران از 1320 تا 1357 بخش اول
نویسنده : حبیب - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 

تحولات سیاسی و اجتماعی ایران از  1320 تا 1357

بخش اول

 

منابع اصلی:

مهمترین منابع برای مطالعه این درس (و سوالات کارشناسی ارشد ) عبارتند از :

1- تاریخ تحولات سیاسی ایران از 1320 تا 1357 ، دکتر ازغندی

2- ناکارآمدی نخبگان سیاسی بین دو انقلاب ، دکتر ازغندی

3- اقتصاد سیاسی ایران ، دکتر همایون کاتوزیان ، فصل های سوم و چهارم

4- تاریخ سیاسی معاصر ایران ، دکتر جلال الدین مدنی ، جلد اول از فصل دهم به بعد و جلد دوم.

5- مقدمه ای بر انقلاب اسلامی ، دکتر زیباکلام 


تحولات سیاسی و اجتماعی ایران از  1320 تا 1357

بخش اول

 منابع اصلی:

مهمترین منابع برای مطالعه این درس (و سوالات کارشناسی ارشد ) عبارتند از :

1- تاریخ تحولات سیاسی ایران از 1320 تا 1357 ، دکتر ازغندی

2- ناکارآمدی نخبگان سیاسی بین دو انقلاب ، دکتر ازغندی

3- اقتصاد سیاسی ایران ، دکتر همایون کاتوزیان ، فصل های سوم و چهارم

4- تاریخ سیاسی معاصر ایران ، دکتر جلال الدین مدنی ، جلد اول از فصل دهم به بعد و جلد دوم.

5- مقدمه ای بر انقلاب اسلامی ، دکتر زیباکلام 

 

معرفی چند منبع مطالعاتی دیگر :

1- ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، ترجمۀ  کاظم فیروزمند، تهران: مرکز، 1380.

2- نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب، علیرضا ازغندی، تهران: قومس، 1376.

3- ایران دوران قاجار و برآمدن رضا خان، نیکی کدی، ترجمۀ مهدی حقیقت خواه، تهران: ققنوس، 1381.

4- تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دوران پهلوی، علیرضا امینی، تهران: صدای معاصر، 1381.

5- تحولات سیاسی  اجتماعی ایران، مجتبی مقصودی، تهران: روزنه، 1380.

6- سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران: البرز، 1373.

7- ریشه های انقلاب ایران، نیکی کدی، ترجمۀ عبدالرحیم گواهی، تهران: قلم، 1369.

8- مسایل سیاسی، اقتصادی نفت ایران، ایرج ذوقی، تهران: پاژنگ، 1370.

9- مقاومت شکننده - تاریخ تحولات اجتماعی ایران، جان فوران، ترجمۀ احمد تدین، تهران: موسسۀ خدمات فرهنگی رسا، 1377.

10- ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، ایرج ذوقی، تهران: پاژنگ، 1386.

11- مقالاتی ازعبدالله شهبازی درخصوص کودتای 28 مرداد(وب سایت اختصاصی شهبازی)

12- مصاحبه سید محمود کاشانی(پسر آیت الله کاشانی) در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۸۳ با خبرگزاری کار ایران (ایلنا) در مورد مصدق ، جبهه ملی، جریان ملی شدن صنعت نفت و آیت الله کاشانی.

13- مصدق و تاریخ ، نوشته بهرام افراسیابی.

14- تحلیلی بر نهضت ملی ، نوشته طاهر احمدزاده.

15- طالقانی و تاریخ ، سعید دهقان و بهرام افراسیابی

16- آرشیو روزنامه کیهان در سالهای 31 و 32 (۲۸/۱۰/۳۱ و 4/11/31  و 11/8/32 و 17/6/ 32 )

18- گذشته چراغ راه اینده است نشر از جامی (حزب توده)

19- مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران ، محمد علی همایون کاتوزیان ترجمه فرزانه طاهری

20- کتاب خاطرات و تالمات محمد مصدق به قلم خودش

21- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران، غلامرضا نجاتی.

22- کودتا در کودتا ، کرمیت روزولت

23- جلد ۳ از کتاب مکتوبات و پیام های آیت الله کاشانی

24- حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی

25- علل تشکیل و انحلال جبهه ملی ایران ، احمدعلى زارعشاهى ، مرکز اسناد انقلاب اسلامى

26- مصدق و مسائل حقوق و سیاست ، ایرج افشار ، انتشارات سخن

27- مصدق و خاندان مستوفیان آشتیانی ، مهدی شمشیری ، مرکز اسناد

28- توسعه در ایران 1320- 1357 ( خاطرات شفاهی  منوچهر گودرزی، خداداد فرمانفرماییان و عبدالمجیدمجیدی  )

29- جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی سیاسی ایران (1357-1320) : تالیف رسول جعفریان

30- صادق زیباکلام، تحولات سیاسی و اجتماعی ایران بعد از شهریور 1320

31- باقر عاقلی، نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار

32- علی اصغر شمیم، ایران در دورۀ سلطنت پهلوی

 مقدمه :

این درس ، عملاً ادامه درس تحولات سیاسی ایران از 1227 تا 1320 ش ، می باشد و به تحولات سیاسی و اجتماعی ایران طی سال های 1320 تا 1357 می پردازد . همانطور که میدانید این مقطع زمانی از پایان حکومت رضاخان و فرار او از ایران ، شروع شده و تا پیروزی انقلاب اسلامی را در بر میگیرد . بنابراین ، این درس تحولات سیاسی ایران طی دوره حکومت پهلوی دوم را شامل میشود .

مهمترین مباحثی که در طول ترم به آن اشاره می کنیم ، عبارتند از :

-         تداوم حکومت خاندان پهلوی ، جنگ دوم جهانی و شرایط ایران

-          تداوم عصر روشنفکری ( روشنفکران نسل جدید ) و ناکارآمدی نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب

-          جریانها و جنبش های سیاسی ، مذهبی  و انقلاب

-          مسئله نفت (قراردادهای نفتی ، نهضت ملی شدن ، کودتای 28 مرداد )

-          سیاستهای حکومت پهلوی (داخلی و بین المللی )

-          مفاهیم و مباحث نظری پیرامون انقلاب اسلامی

 

 

تداوم حکومت خاندان پهلوی ، جنگ دوم جهانی و شرایط ایران :

 تبعید و مرگ  رضا شاه :

 25 شهریور 1320 که رضا شاه (سه هفته پس از اشغال ایران توسط متفقین) تبعید شد، روز پایان حیات سیاسی او و آغاز حیات سیاسی فرزندش محمدرضا پهلوی است.استعفا و تبعید رضا شاه، پس از آن صورت گرفت که دولتهای روسیه و انگلستان به دلیل مناسبات رو به گسترش رضا شاه با آلمان هیتلری، سه بار به وی هشدار دادند. در آن زمان، اخبار و گزارشهای دریافتی از جبهه‌های جنگ دوم جهانی، حاکی از پیشرفت روز افزون آلمان و شکست‌ها و عقب‌نشینی‌های متفقین بود. رضا شاه نیز که پیش‌بینی پیروزی آلمانی‌ها را در جنگ داشت، نه برای حفظ استقلال کشور، بلکه برای حفظ موجودیت خود ،بی‌طرفی در جنگ اعلام کرده بود.فردوست در این باره می‌نویسد:

در اوج قدرت نازی‌ها در آلمان، به دستور رضا خان یک کابینه جوان به نخست‌وزیری متین دفتری روی کارآمد . وظیفه این کابینه نزدیک شدن به آلمان بود. عملاً نیز روابط تجاری و صنعتی بین ایران و آلمان توسعه یافت. با پیشرفت آلمانها در جنگ و نزدیک شدن آنها به کوههای قفقاز، رضاخان هم به انگلیسی‌ها ناسزا می‌ گفت اما با شروع شکست آلمان ، رضاخان دستپاچه شد و منصورالملک را (که از مهره‌های انگلیس به شمار می‌رفت)نخست وزیر کرد.

از دید رضا شاه، اعلام بیطرفی، موضعی مناسب در برابر دو جبهه‌ای بود که یکی به عقیده وی در حال سقوط بود، اما در پشت مرزهای ایران کمین کرده بود، و دیگری در حال پیروزی بود اما با مرزهای ایران فاصله داشت.

در چنین شرایطی رضا شاه بنا داشت در برابر تهدیدات روسیه و انگلیس به سیاست وقت‌کشی روی آورد. او به ویژه تهدیدات روسها را (در وضعیتی که اوکراین به اشغال نظامیان هیتلر درآمده و آلمانی‌ها به سوی مسکو در حرکت بودند) جدی نگرفته بود.پنجم تیر 1320(یعنی 4 روز پس از شروع عملیات نظامی گسترده آلمان علیه روسیه) دولتهای روسیه و انگلستان طی دستور مشترکی به رضا شاه از وی خواستند تا سریعاً نسبت به اخراج مستشاران آلمانی از ایران اقدام کند. این تصمیم از سوی  سفیر انگلیس و  سفیر روسیه اتخاذ شده و در ملاقاتی با رضا شاه به وی ابلاغ شد. رضا شاه نیز که تصور پیروزی آلمان را در جنگ داشت، در پاسخ سفیران انگلیس و شوروی اعلام کرد که ایران کشور بی طرفی است و فعالیت آلمانی‌ها در ایران هم محدود به کارهای ساختمانی و امور بازرگانی است.

28 تیر، اخطار دیگری به ایران داده شد. بالاخره 25 مرداد، یادداشت مشترک انگلیس و روسیه، به منزله اتمام حجت به ایران بود. سرانجام، روز سوم شهریور 1320 سربازان ارتش سرخ از مرزهای شمال و نیروهای انگلیسی از بنادر جنوب به ایران حمله ور شدند و سفیران انگلیس و روسیه صبح همان روز ، علت این اقدام را طی یادداشتهای جداگانه‌ای به نخست‌وزیر ابلاغ کردند.

 

شروع نگاه امریکا به ایران:

همان روز تلگراف مفصلی با امضای رضا شاه، به روزولت) رئیس جمهور امریکا) مخابره شد که سرآغاز دوران جدید روابط ایران و امریکا به شمار می‌‌آید. هر چند امریکایی‌ها در آن شرایط نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند کاری برای جلوگیری از اشغال ایران انجام دهند، اما زمینه مداخلات بعدی خود را فراهم ساختند . روزولت روز 11 شهریور (در حالی که نیروهای روس و انگلیس در شمال و جنوب ایران مستقر شده بودند)به تلگراف رضا شاه پاسخ داد. رضا شاه زمانی پاسخ نامه را دریافت کرد که تمام شرایط انگلیس و روسیه را پذیرفته بود، اتباع آلمانی را از ایران اخراج کرده بود و راه‌آهن و جاده‌های شمالی و جنوبی کشور را در اختیار نیروهای اشغالگر قرار داده بود. با این همه انگلیسی‌ها و روس‌ها پیش از آن که رضا شاه بتواند روابط نزدیک‌تری با امریکا برقرار سازد، وی را برای استعفا از مقام سلطنت تحت فشار قرار دادند.گرچه مدارک و اسناد معتبر نشان میدهد که بریتانیا (قبل از اشغال ایران) امریکا را در جریان این کار قرار داده بود و حتی طبق برخی اسناد ، این کار با هماهنگی امریکا انجام شد .

( در ادامه بیشتر صحبت خواهیم کرد )

 

هرج و مرج :

زمانی که ایران به اشغال متفین درآمده بود، موجی از هرج و مرج و بلاتکلیفی سراسر کشور را در برگرفته بود. اوضاع امنیتی کاملاً بی ثبات بود، بسیاری از امرای ارتش و افسران ارشد گریخته بودند، سربازان باقی مانده در سربازخانه‌ها‌ مواد خوراکی در اختیار نداشتند، نظم و انضباط در هیچ رده ارتش برقرار نبود، دزدی از منازل مردم و غارت مغازه‌ها افزایش یافته بود و نظامیان نیز در این غارتگری نقش داشتند. سربازان، اسلحه‌ها را از پادگانها می‌ربودند و می‌فروختند. حتی اسبهای توپخانه به طور پنهانی داد وستد می‌شد. بسیاری از هنگهای برگزیده سابق، به یک چهارم قدرت عادی خود تنزل یافته بود، شعار نویسی علیه شاه به پشت دیوارهای کاخ رضاخان نیز رسیده بود. در مجلس، علناً از لزوم برکناری شاه از مقام فرماندهی کل قوا سخن به میان می‌آمد.

24 شهریور، رضا شاه آخرین جلسه هیأت دولت را تشکیل داد و به وزیرانش گفت به زودی کشور را ترک خواهد کرد. آخرین جمله شاه به وزیران این بود که : راز موفقیت من این بوده که هرگز با هیچ کس مشورت نمی‌کردم و خود کارها را مطالعه می‌کردم! ( آخرین روزهای رضاشاه؛ ریچارد استوارت؛ نشر نو؛ 1370؛ ص 337. )

وقتی در سپیده‌ دم 25 شهریور 1320 خبر پیشروی نیروهای روسی مستقر در قزوین به سمت تهران به اطلاع رضا شاه رسید، وی فروغی نخست وزیر را به کاخ احضار کرد و از او خواست تا پیش‌نویس استعفانامه را بنویسد. فروغی استعفا نامه را به امضای شاه رساند و سپس به دستور او رهسپار مجلس شد تا آن را برای نمایندگان قرائت کند. با این همه، وی قبل از رسیدن به مجلس، بدون اطلاع شاه راهی سفارت انگلیس شد و استعفا نامه را به سفیر انگلیس نشان داد. زمانی که متن استعفانامه در جلسه مجلس قرائت می‌شد، رضا شاه در راه اصفهان بود. او به خانواده خود که قبلاً از تهران منتقل شده بودند، پیوست.در ساعت 8 بامداد 25 شهریور، تانکها و زره‌پوش‌های روسی اطراف فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و ساعتی بعد نیروهای انگلیسی که از قم به طرف تهران به راه افتاده بودند، به راه‌آهن رسیدند. تهران هیچ شباهتی به یک شهر عادی نداشت. خیابانها کاملاً خلوت بود. هیچ مغازه‌ای باز نبود. مردم حتی اتومبیل‌های خود را نیز از ترس آن که به دست اشغالگران بیفتد، پنهان کرده بودند.

روز 26 شهریور در حالی که تهران در اشغال نظامیان روس و انگلیس قرار داشت، محمدرضا پهلوی جانشین جوان رضا شاه در مجلس سوگند یاد کرد. در اصفهان نیز رضا شاه به اتفاق خانواده به سوی نائین و یزد حرکت کرد. آنها سپس به کرمان و از آنجا به بندر عباس رفتند. روز هشتم مهر رضاخان و گروه مسافرانش که 20 نفر از جمله 7 پیشخدمت و آشپز بودند، با کشتی انگلیسی باندرا، ایران را به سوی بمبئی ترک کردند. روز نهم مهر کشتی به بمبئی رسید. رضا شاه پس از توقف کشتی ، کنسول سابق انگلیس در مشهد را مشاهده کرد که وارد اقامتگاه آنان شد و با آنان به زبان فارسی تأکید کرد حق خروج از کشتی را ندارند. آنها تنها این فرصت را داشتند که از کشتی باندرا به کشتی دیگری منتقل شوند.

کشتی برمه پس از 9 روز دریانوردی به پورت لوئی، پایتخت جزیره موریس ، رسید. در موریس با تقاضای رضاخان برای سفر به کانادا مخالفت شد. وی و همراهانش را به اقامتگاهشان انتقال دادند. ارسال نامه و یا دریافت نامه برای آنان ممنوع شد و تنها شنیدن اخبار و گزارشهای رادیو لندن آزاد بود. این محدودیتها پس از امضای پیمان سه جانبه میان ایران و انگلیس و شوروی (9 بهمن 1320( برداشته شد. پس از چند هفته اغلب فرزندان رضا شاه با موافقت انگلیسی‌ها به تهران منتقل شدند و تنها او با تعدادی از همراهان و خدمتکاران باقی ماندند.

روز هفتم فروردین، رضا شاه و تعداد اندک همراهانش پورت لوئی را با کشتی به سوی دوربان در آفریقای جنوبی ترک کردند. آنان پس از دو ماه در این شهر بندری که آب و هوای نامساعدی داشت با قطار به مقصد ژوهانسبورگ حرکت کردند. رضاخان که از بیماری قلبی، کلیه و عفونت گوش رنج می‌برد، طی اقامت خود در آفریقای جنوبی دایماً با شعارهایی که وی را دیکتاتور سرنگون شده می‌خواندند و خواستار اخراج وی از این کشور شده بودند ،مواجه بود. بیماری و نفرت عمومی مردم از رضاخان سرانجام وی را از پای درآورد.

بدین ترتیب رضاخان پهلوی، ساعت 5 بامداد روز 26 ژوئیه 1944 (4 مرداد 1323) در شرایطی که جنگ جهانی دوم به سرعت به نفع انگلیس و روسیه پیش می‌رفت، بر اثر یک حمله قلبی درگذشت.

 

سیاست آمریکا در مقابل اشغال ایران :

اقدام مشترک شوروی و انگلستان در اشغال نظامی خاک ایران در شهریور 1320، رویدادی بود که حمایت آمریکا را نیز به دنبال داشت. زیرا اگرچه آمریکائیها در شروع این حمله، مشارکتی نداشتند ولی راجع به این حادثه از پیش با آنان رایزنی شده بود و جبهه متفقین در مورد ایران نیز اتفاق نظر خودرا کاملاً حفظ کرده بودند.دولتمردان آمریکائی ابتدا تبلیغات روسیه و انگلیس در مورد حضور کارشناسان و تکنسین‌های آلمانی در ایران را اغراق آمیز می‌خواندند ولی از دو ماه قبل از اشغال ایران، تماسها و رایزنی‌های این دو کشور توانسته بود، موضع آمریکا را در مورد بحران ایران با مسکو و لندن همسو سازد. به طوری که وقتی در تیر 1320  سفیر انگلیس در واشنگتن از دولت آمریکا خواست از ارسال هواپیماهای نظامی مورد درخواست ایران به آن کشور بخاطر بیم از دستیابی آلمانیها به آنها جلوگیری نماید، این درخواست با موافقت وزارت خارجه آمریکا روبرو شد. دیدار فرانکلین روزولت(رئیس جمهور آمریکا) با چرچیل نخست‌وزیر انگلیس در 20 مرداد 1320 و توافقهای آنان بر سر ایران را باید به عنوان یکی از مهمترین جلوه‌های تبانی لندن و واشنگتن در مورد سرنوشت ایران تلقی کرد.

این دیدار که بر روی عرشه یک رزمناو انگلیسی در اقیانوس اطلس صورت گرفت منجر به صدور بیانیه‌ای شد که بعدها به منشور آتلانتیک معروف گردید. این بیانیه در برگیرنده تمامی مسائل مربوط به جنگ دوم جهانی، راههای شکست دادن آلمان، راههای رساندن کمک به شوروی و حتی موضوعات پس از پایان جنگ از جمله تأسیس سازمان ملل بود. نشست روزولت و چرچیل، در حقیقت یکی از چند نشست رهبران جبهه متفقین بود که برای هماهنگی سیاستهای جنگی آنان ترتیب می‌یافت.در این نشست (که دو هفته قبل از حمله متفقین به خاک ایران صورت گرفت) چرچیل توانست موافقت کامل روزولت را برای حمله نظامی به ایران جلب کند. در چنین شرائطی ، در خواست‌های مکرر رضاشاه و دولت تحت امر او از آمریکائیها برای بازداشتن شوروی و انگلیس از حمله به ایران، یک توقع واهی بود.

 

ارتش ایران در شهریور 1320  :

پس از آنکه در روسیه انقلاب بلشویکی رخ داد و بریتانیا هم به دلیل مشکلات گوناگون داخلی و خارجی ناشی از جنگ جهانی اول، ناگزیر گردید نیروهای نظامی خود را از ایران فرا بخواند، تشکیل نیرویی نظامی برای پر کردن این خلاء و حمایت از حکومت کودتا و تأمین امنیت موردنظر بریتانیا در دستور کار قرار گرفت. لذا رضاشاه مأموریت یافت که این نیروی نظامی را تشکیل و سازماندهی نماید و خود را به عنوان مبتکر بزرگ و اصلی تأسیس ارتش نوین ایران وانمود سازد. این ارتش در سرکوبی مخالفت های مردمی و تحکیم حکومت کودتا و تعمیق دیکتاتوری موفقیت بسیاری داشت . رضاشاه در مرداد 1320(یعنی کمی پیش از متلاشی شدن ارتش و خروج خود از کشور) می‌گفت: قشون من عالی‌ترین قشونی است که امروز در دنیا می‌توان نشان داد. اما این پرسش مطرح می‌شود که چرا همین ارتش در شهریور 1320 قادر به کمترین مقاومت و دفاع از کشور نبود؟

مطالعه بخشی از خاطرات سپهبد امیراحمدی(یکی از فرماندهان عالی ارتش) ما را در یافتن پاسخ این سوال کمک می کند . وی اشاره میکند که ارتش رضاخان از درون بی هویت و ضعیف بود . فلسفه وجودی این ارتش فقط حفظ حکومت رضاخان بود . نه دفاع از کشور . راز واماندگی و زبونی ارتش رضاحان در شهریور 1320 نیز در همین نکته نهفته است.

 

گرایش رضاخان به آلمانها :

رضاخان در ده سال اول سلطنت خود ، کاملاً زیر سلطه انگلیسی ها بود .اما از 1313 ش .  گرایشاتی به سمت آلمان پیدا کرده بود .این گرایش تا حدود سالهای 1318 ش ، ادامه داشت . با شروع ج ج 2 ، این سیاست ادامه داشت . زیرا در این دوره ، هیتلر به عنوان یک شمشیر برنده علیه شوروی بحساب میآمد . اما بعد از آنکه هیتلر در مقابل چشم انگلیسی ها ، دست اتحاد به استالین داده و لهستان را مورد حمله قرار داد ، انگلیس از طرف آلمان احساس خطر کرد . حمله آلمانها به اروپای شرقی و سپس شوروی ، وحشت و نگرانی های انگلیس و فرانسه را دو چندان ساخت . این حوادث دنیای کمونیسم با  انگلیس و فرانسه را علیه آلمان متحد ساخت .

در این شرایط که همه جا صحبت از پیروزیهای آلمان و هیتلر بود ، رضاشاه هم از وابستگی خود به انگلیس کاسته و به آلمانها گرایش پیدا کرد . در واقع میتوان اینگونه گفت که گرایش رضاخان بطرف آلمانیها در دو مرحله قابل تفسیر است . مرحله اول، قبل از جنگ دوم جهانی (به دلیل تهدید کمونیسم ، سیاست حمایتی انگلیس و امریکا از تقویت بنیه اقتصادی آلمان) که با اجازه انگلیس ، رضاخان به سمت آلمان گرایش داشت . مرحله دوم ،پس از شروع جنگ دوم جهانی بود که رضاشاه برخلاف تمایل انگلیسی ها به آلمان گرایش پیدا کرد .در این شرایط انگلیسی ها متوجه شدند که اگر آلمان ، شوروی را اشغال کند بدنبال آن به سراغ بین النهرین آمده و کار انگلیسی ها را تمام میکند . این واقعیت که ادامه حیات کمونیسم به معنی ادامه حیات سرمایه داری بود ، باعث نزدیکی استالین و چرچیل بهم شد . در این زمان تنها راه مطمئنی که میتوانست روسها را از بن بست نجات دهد ، ایران بود . زیرا یکی از راه های کمک رسانی به شوروی ، تنگه های بسفر و داردانل بود اما این منطقه زیر آتش نیروهای آلمان بود . منطقه دیگر ترکیه بود که خود را بی طرف اعلام کرده بود ، پس تنها ایران می ماند . لذا انگلیسی ها خواهان در اختیار گرفتن راه آهن ایران میشوند اما رضاشاه زیر بار نرفت . لذا انگلیس اولین اولتیماتوم خود را به ایران داد .

در حالیکه رضاخان خروج آلمانیها از ایران را به معنی توقف صنایع ایران میدانست ، با این حال انگلسی ها قول دادند که این مشکل را جبران کنند اما باز رضاشاه نپذیرفت .

علیرغم مخالفتهای ایران ، نیروهای روس و انگلیس در سوم شهریور 1320 وارد ایران شدند . با اشغال ایران، ارتش رضاخان متلاشی شد . با هجوم متفقین و احساس ناامیدی رضاخان از هیتلر ، منصور نخست وزیر استعفا کرد و ذکاء الملک فروغی (از چهره های برجسته فراماسونی ) به قدرت رسید .

رضاشاه که از حمله نیروهای متفقین وحشت کرده بود ، در 25 شهریور از تهران به اصفهان فرار کرد . در حالیکه قبل از رفتن استعفای خودش را نوشته و گذاشته بود . سپس به بندر عباس و از آنجا با کشتی عازم بمبئی هند شد . علت رفتن او به هند ، این بود که در بانکهای هند حساب داشت . اما انگلیسی ها مانع او شده و لذا وی مجبور شد به جزیره موریس برود . اما آب و هوای آنجا ، رضا شاه را رنج میداد و لذا به ژوهانسبورگ در افریقای جنوبی رفته و در 1944 ( 1323 ش ) در همانجا مرد .

یک روز پس از فرار شاه ، یعنی در 26 شهریور 1320 ش ، محمد رضاشاه به سلطنت رسید . شاه در این زمان فقط 22 سال داشت . او تقریباً همیشه از مسائل سیاسی دور بود . لذا روحیه محتاط و ترسویی داشت . 

 

ذلت پهلوی ها در برابر دخالت انگلیسی ها :

سوالی که برای ما مطرح است این است که بعد از اشغال ایران ، انگلسی ها باز هم خواهان به قدرت ماندن خاندان رضاخان و پهلوی هستند . چرا؟

دلیل اول اینکه ، انگلسی ها برای جانشینی رضاخان ، افرادی مثل سید ضیاء الدین طباطبایی ، مراغه ای ، محمد حسن خان قاجار  و...را برای سلطنت داشتند که همه اینها عناصر مطلوبی به لحاظ پیوند اجتماعی با مردم ، نبودند . 

دوم اینکه رضاخان بر اساس خواسته انگلیسی ها ، در کشور سیستم بروکراسی و قضایی و مالی و نظام را ایجاد کرده بود . بنابراین تغییر و انتقال این وضعیت نیاز به زمان و انرژی مضاعفی داشت ، که انگلیسی ها چنین زمانی را نداشتند .

سوم اینکه پسر رضاشاه مهره جوان و مطیعی در مقابل انگلیسی ها بود .

چهارم اینکه ، در این زمان جنگ جهانی دوم شروع شده و انگلیس در بخش سیاست خارجی خود ، گرفتار مسائل مهمتری در اروپا است و مسئله داخلی ایران در اولویت اول سیاست خارجی انگلیس نیست . لذا انگیزه زیادی برای طراحی در ایران (در جهت استقرار فردی غیر از خانواده پهلوی) ندارد.لذا در مجموع (از نظر دولت بریتانیا) انتقال قدرت به محمد رضا، آسان ترین و کم هزینه ترین راه محسوب میشد .

 

 

اقدامات فروغی :

از مهمترین اقدامات فروغی در مدت 6 ماه حکومتش (یعنی از شهریور 1320 تا اسفند 1320 ش ) میتوان به موارد زیر اشاره کرد :

1- یکی از اقدامات منفی او این بود که در مطبوعات و مجلس اعلام کرد که کشور در حال تجزیه شدن است . اعلام کرد که به نظامیان 3 کیلو قند و 7 کیلو برنج میدهد و به بازنشستگان هم مبالغی اختصاص میدهد .

رضاخان املاک فراوانی داشت . فروغی اعلام کرد که رضاشاه این املاک را موقوفه اعلام کرده است . این اخبار موجب جلب نظر عوام شد و همه اینها در پذیرش شاه جدید موثر بود .

2- از دیگر اقدامات منفی دولت و مجلس سیزدهم در این دوره این بود که قیمت لیره انگلیس از 10 تومان به 13 تومان افزایش یافته و با بالا رفتن قدرت خرید انگلیس در ایران و افزایش نشر اسکناس  ، باعث افزایش تورم در جامعه شد .      

امضای قرارداد تخلیه ایران از قوای متفقین از اقدامات این دولت بود . دیپلماتهای ایرانی  اصرار داشتند که امریکائیها هم در امضای این قرارداد حضور داشته باشند . گرچه امریکائیها این موضوع را نمی پذیرفتند . در این اصرار انگلیسی ها نقش داشتند زیرا می خواستند از فشار امریکائیها بر استالین استفاده کنند .

از این زمان به بعد ما شاهد گسترش نفوذ امریکائیها در سیاست داخلی ایران هستیم.

 

فرد مناسب چگونه انتخاب شد؟

کودتای انگلیسی 1299 ، طبق اسناد ، در ملاقات ژنرال آیرونساید انگلیسی با رضاخان و در حضور سیدضیاءالدین برنامه‌ریزی شد و پس از آنکه کودتا صورت گرفت، قریب پنج سال طول کشید تا رضاخان به سلطنت رسید. در این مدت رضاخان ، سردار سپه ، وزیر جنگ و نخست‌وزیر شد. شاپور جی معتقد بود که: نایب‌السلطنه هندوستان (قائم‌مقام دولت انگلیس) می‌خواست فرد مناسبی را برای اداره ایران پیدا کند و به دستور او، پدر شاپورجی، این فرد را که رضاخان بود، پیدا کرد و به نایب‌السلطنه معرفی نمود.

منظور شاپورجی این بود که سلطنت پهلوی به دست پدر او تأسیس شده است...( روحانی، فخر، اهرمهای سقوط شاه و پیروزی انقلاب اسلامی، چاپ اول، نشر بلیغ، 1370، جلد اول، صفحه 164.)

وزیرمختار انگلیس در تهران، به سادگی به شاه قاجار اظهار داشت که باید با او (رضاخان) همکاری کند. او نیز همین کار را کرد. آیرون ساید که در این هنگام کشور را ترک کرده بود، در دفتر خاطراتش نوشت: تصور می‌کنم همه مردم چنین می‌اندیشند که من کودتا را طرح و رهبری کردم. گمان می‌کنم، اگر در معنای سخن دقیق شویم، واقعاً من این کار را کرده‌ام...

رضاخان و مقامات انگلیسی واسطه‌هایی داشتند که یکی از آنها خان اکبر و دیگری پدر شاپورجی بود. سردار اسعد بختیاری، که مدتی وزیر جنگ رضا بود، نیز با سفارت انگلیس تماس داشت و شاید او هم مدتی از همین واسطه‌ها بوده است. رضا خان ،فوق‌العاده دقت می‌کرد که به طور علنی با انگلیسی‌ها تماس نداشته باشد و حتی در میهمانی‌های دربار شرکت نمی‌کرد. اگر مطلب رسمی مهمی بود، نخست‌وزیر را مأمور ملاقات با سفیر انگلیس می‌کرد. ملاقات نخست‌وزیران رضاخان با سفیر انگلیس در مسائلی خیلی مهم بود، مانند تهیه سلاح و مسائل نفت.( فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، چاپ هشتم، تهران، انتشارات اطلاعات، 1374، صفحه 82 و 83.)

اعتماد رضاخان برای انگلیسی‌ها (که از درون دربار او اطلاعات دقیق داشتند و از گرایش‌های او به آلمان مدارک مستند داشتند)کافی نبود. منصور در ملاقات نیمه دوم مردادماه 1320 گفت که انگلیسی‌ها می‌گویند اگر شاه راست می‌گوید برای ابراز حسن نیت خود این 600 کارشناس آلمانی را با خانواده‌‌هایشان ظرف 48 ساعت اخراج کند! رضاخان نیز ظرف 24 ساعت کارشناسان آلمانی را، که در استان‌های مختلف کار می‌کردند، جمع‌آوری کرد و با اتوبوس از راه ترکیه اخراج کرد و از سفارتخانه‌های متفقین هم خواست که با اعزام نماینده بر خروج آنها نظارت کنند! ظاهراً مسئله حل شده بود و رضاخان تصور می‌کرد که خطر عزل او توسط متفقین منتفی شده است ولی در ملاقات بعد، منصور مسئله کمک‌رسانی به شوروی را مطرح کرد و گفت که سفرای سه‌گانه می‌گویند چون آمریکایی‌ها می‌خواهند مقادیر زیادی سلاح به شوروی کمک کنند، لذا باید خطوط ارتباطی و راه‌آهن ایران در اختیار سه کشور قرار گیرد. رضاخان پاسخ داد که من نه فقط این کار را انجام می‌دهم، بلکه بیش از این نیز با آنها همکاری می‌کنم و مراقبت این راه‌ها را عهده‌دار خواهم شد و حفاظت کامل محموله‌های متفقین را تضمین می‌کنم! منصور پاسخ رضاخان را به متفقین اطلاع داد و چنین جواب آورد که آنها خود می‌خواهند حفاظت راه‌ها را به دست داشته باشند . رضاخان که چنین دید سرریدر بولارد وزیرمختار انگلیس و اسمیرنوف سفیر شوروی را به کاخ سعدآباد دعوت کرد و نظر قطعی آنها را خواست. پاسخ همان بود که ارتش‌های سه‌گانه دوستانه وارد ایران خواهند شد و تأمین جاده‌های ارتباطی را رأساً به دست خواهند گرفت. ولیعهد برای من گفت که رضاخان با ناراحتی گفته بود من که چندین سال این مملکت را امن نگه داشتم چگونه نمی‌توانم چند راه را برای شما امن نگه دارم؟ آنها پاسخ داده بودند که طرح ورود ارتش سه کشور به ایران تصویب شده است و از دستشان کاری برنمی‌آید! (   فردوست، همان، صص 88 و 89.)

قوام‌الملک فقط در کارهای بزرگ با انگلیسی‌ها مستقیماً صحبت می‌کرد. مثلاً در روز 4 شهریور، رضاخان پس از ملاقات با فروغی، که به او گفت حتماً باید ایران را ترک کند، خواست مجدداً شانسش را آزمایش کند. او از قوام، که در این روزها همیشه او را در کنار خودش نگاه داشته بود، خواست که با وزیرمختار انگلیس تماس بگیرد. قوام‌الملک تلفن کرد و سرریدر بولارد به خانه‌اش رفت. به او گفته بود که رضا خان چنین درخواستی کرده است، چه جوابی بدهم؟!‌ بولارد می‌گوید که باید برود و هیچ‌کاری نمی‌شود کرد!

ترات(نفر دوم سفارت انگلیس)، تلویحاً می‌گفت که ما اگر سلطنت را می‌پذیریم، محمدرضا تنها کاندید ما نیست، ما افراد دیگری را نیز در خانواده پهلوی داریم! منظورش این بود که به محمدرضا بفهماند که تو که با پدرت در کنار آلمان‌ها قرار گرفتی و به ما خیانت کردی،‌ حالا صحیح نیست که انتظار داشته باشی استفاده‌اش را ببری!‌ در واقع منظور تهدید بود و محمدرضا هر کاری از دستش برمی‌آمد برای تضمین دادن به انگلیسی‌ها انجام داد. فقط علیرضا نبود، از عبدالرضا هم نام می‌بردند. ولی طبیعی بود که به دلایلی روشن، انگلیسی‌ها قلباً محمدرضا را بر علیرضا و عبدالرضا ترجیح می‌دادند و مهم‌ترین دلیل همان تفاوت شخصیت محمدرضا و انعطاف‌پذیری او بود.( فردوست، همان، صص 105 و 106.)

ژنرال فردوست در کتاب خود، ماجرای شهریور 1320 و رایزنی‌هایی که به دستور محمدرضا ولیعهد وقت بین دربار و سفارت انگلستان برای انتخاب محمدرضا به مقام سلطنت انجام داده است، را چنین شرح داده است:

بعد از ظهر یکی از روزهای نهم یا دهم شهریور، محمدرضا به من گفت: همین امروز به سفارت انگلیس مراجعه کن. در آنجا فردی است به نام ترات که رئیس اطلاعات انگلیس در ایران و نفر دوم سفارت است. او در جریان است و درباره وضع من با او صحبت کن.

محمدرضا اصرار داشت که همان روز آن کار را انجام دهم. من نمی‌دانم نام ترات را چه کسی به او داده و تماس با او را چه کسی پیشنهاد کرده بود. شاید فروغی، شاید قوام شیرازی و شاید کس دیگر.من به سفارت انگلیس تلفن کردم و گفتم: از طرف ولیعهد پیغامی دارم. او از این موضوع استقبال کرد و گفت: همین امشب، دقیقاً‌ رأس ساعت 8 به قلهک بیا و در مقابل سفارت منتظر من باش.

... به هم که رسیدیم، به فارسی سلیس گفت: اسمتان چیست؟ گفتم:... گفت: منهم ترات، بلافاصله پرسید: موضوع چیست؟ گفتم: ولیعهد مرا فرستاده و نام شما را به من داده، تا با شما تماس بگیرم و بپرسم: وضع او چه خواهد شد و تکلیفش چیست؟ ترات مقداری صحبت کرد و گفت: محمدرضا طرفدار شدید آلمان‌ها است، و ما از درون کاخ، اطلاعات دقیق و مدارک مستند داریم. او دائماً به رادیوهایی که در ارتباط با جنگ است، به زبان انگلیسی، فرانسه‌ و فارسی گوش می‌دهد و نقشه‌ای دارد که خود تو، پیشرفت آلمان در جبهه‌ها را در آن نقشه برای او با سنجاق مشخص می‌کنی!

... من به سعدآباد بازگشتم و جریان را به محمدرضا گفتم. او شدیداً جا خورد و تعجب کرد که از کجا می‌داند من به رادیو گوش می‌کنم و یا نقشه‌ای دارم و غیره!

گفتم: خوب، اگر اینها را ندانند، پس فایده‌شان چیست؟ محمدرضا گفت: حتماً کار این پیشخدمت‌ها است. گفتم: حالا کار هر کسی هست، شما به این کاری نداشته باشید. برداشت شما از اصل مسئله چیست؟ محمدرضا گفت: فردا اول وقت با ترات تماس بگیر و با او قرار ملاقات بگذار و بگو که همان شب با محمدرضا صحبت کردم و گفت که: نقشه را بر می‌‌دارم و از بین می‌برم و رادیو هم دیگر گوش نمی‌کنم، مگر رادیوهایی که خودشان اجازه بدهند گوش کنم.

شب بعد، به همان ترتیب، با ترات ملاقات کردم و پیام محمدرضا را گفتم: ترات گفت: خوب است. ببینم که آیا او در این بیانش صداقت دارد،‌ یا نه؟

همان شب من جریان ملاقات دوم را به اطلاع محمدرضا رساندم. او بلافاصله رادیو را کنار گذاشت و دستور داد که نقشه و ریسمان و سنجاق و... را جمع‌آوری کنم و گفت که دیگر در اطاق من، از این چیزها نباشد و بلافاصله هم از من خواست که به ترات تلفن کنم! ...

خیلی دلواپس بود و شور می‌زد. می‌خواست هر چه زودتر تکلیفش روشن شود و در عین حال از علیرضا (برادر ناتنی‌اش) وحشت داشت و می‌ترسید که انگلیس‌ها او را روی کار بیاورند!...

فکر می‌کنم چهار یا پنج روز بعد از اولین ملاقات بود که ترات گفت: امشب همانجا بیا. سر قرار رفتم. ترات گفت: محمدرضا پیشنهادات ما را انجام داده و این خوب است. البته ما نمی‌گوییم به هیچ رادیویی گوش ندهد. به هر رادیو که دلش می‌خواهد گوش بدهد، ولی مسئله نقشه برای ما اهمیت دارد که این چه علاقه‌ای است که او به پیشرفت قوای آلمان داشت!‌ به هر حال، یک اشکال پیش آمده، روسها صراحتاً مخالف سلطنت هستند و خواستار رژیم جمهوری در ایران می‌باشند. آمریکاییها هم بی‌تفاوتند و می‌گویند برای ما فرقی نمی‌کند که در ایران جمهوری باشد یا سلطنت، بیشتر به جمهوری راغبند. ولی خود ما به سلطنت علاقمندیم. به دلایلی که آمریکایی‌ها متوجه نیستند. ولی روسها دقیقاً متوجه‌اند! آمریکایی‌ها نمی‌دانند که در جمهوری ایران برای آنها مشکلات جدیدی پیش خواهد آمد. لذا من باید نخست با آمریکایی‌ها صحبت کنم و آنها را توجیه کنم و زمانی که مسئول مربوطه قانع شد، کفه ما سنگین می‌شود و دو نفری به سراغ روسها خواهیم رفت. این بحث طبعاً چند روزی طول می‌کشد ولی شما طبق معمول، هر روز تلفن کن!( فردوست، همان، صص 294 و 295.)

ماجرای دست نشاندگی محمدرضا، قابل پرده‌پوشی نبود. این مسئله در سنوات نخست سلطنت فرزند رضاخان موجب خفت وی و نفرت عمومی بود. رابرت گراهام در کتاب خود، موقعیت محمدرضا را چنین ترسیم می‌کند:

کسی که دیده بود، پدرش توسط قدرتهای خارجی از کار برکنار شده و خودش (محمدرضا) به صورت عروسکی توسط همان قدرتها منصوب شده است...

وی در فرازی دیگر آورده است:

خطاهایی که رضاخان در قضاوتش مرتکب شده بود، به معنای آن بود که پسرش در 21 سالگی به عنوان عروسک دست قدرتهای متفق بر تخت نشانده شد.ویلیام شوکراس، روزنامه‌نگار معروف انگلیسی طبق همان خصلت خاص روزنامه‌نگاری و برخلاف سیاستمداران انگلیسی، به صراحت نقش انگلستان در نصب محمدرضا بر مسند سلطنت را چنین شرح می‌دهد:

... یک بار دیگر، لندن درباره فرمانروایی ایران تصمیم گرفت. اگرچه محمدرضا به عنوان ولیعهد و برای جانشین پدرش رضاشاه در موقعیتی مساعدتر تربیت شده بود، ولی لندن تأمل کرد.

اعضای کابینه انگلستان بازگشت یکی از افراد سلسله سابق قاجار به تخت سلطنت را مورد بررسی قرار دادند. متأسفانه معلوم شد که شخص موردنظر، یک کلمه هم فارسی بلد نبود. حتی در لندن نیز، این امر یک مانع بزرگ تلقی شد. پاره‌ای از مقامات انگلیسی، محمدرضا را شخصی می‌دانستند ضعیف و ترسو که دست در دست سفارت آلمان دارد. اما سرانجام آنها و روس‌ها تصمیم گرفتند خود او را بر تخت پدرش بنشانند و چنین استدلال کردند که: اگر او خواستهای آنان را انجام ندهد، همیشه می‌توان شخص دیگری را بجایش نشاند...

بدین سان شاه جدید سلطنت خود را در سایه تحقیرهای پدرش به عنوان عروسکی در دست انگلیس‌ها و روسها آغاز کرد...

فردوست می نویسد:

شاپور جی بدون تردید برجسته‌ترین و مهم‌ترین مقام اطلاعاتی انگلیس در رابطه با ایران بود. او هیچ‌گاه شغل و سمت خود را در دستگاه انگلیسی‌ها نگفت و بیشتر از ایرانی بودن خود صحبت می‌کرد. ولی روشن است که اهمیت و مقام شاپورجی به خاطر پست و سمت نبود، بلکه به خاطر خصوصیات خود او بود. من در طول حیات خود کسی را ندیده‌ام که مانند شاپور جی نزد انگلیسی‌ها محرم و معتبر باشد. طبق گفته خودش، با ملکه انگلیس بسیار خودمانی بود و ایادی، در یکی از سفرهای محمدرضا (که من نبودم) وی را در حضور ملکه انگلیس، خیلی صمیمی و خودمانی، دیده بود و به من گفت. باز طبق گفته خودش، در جلسات سالانه محمدرضا با رئیس کل MI-6 که هر ساله موقع بازی‌های زمستانی در سوئیس برگزار می‌شد، حضور داشت و در تمام ملاقات‌ها و بحث‌ها شرکت می‌کرد. در سال 1349 (اگر اشتباه نکنم) که رئیس کل MI-6 به تهران آمده بود خودم شخصاً دیدم که در کنار او می‌نشست و شدیداً مورد احترام او بود. به منظر من هیچ‌چیز سیاست انگلیس در رابطه با ایران برای شاپور جی مخفی نبود و او به همه اسرار دسترسی داشت.

مسلماً رؤسای MI-6 ایران نمی‌توانستند تسلط شاپور جی را داشته باشند و او نقش هدایت‌کننده آنها را به عهده می‌گرفت. شاپور جی به طور مدام در ایران بود، در حالیکه مسئولین MI-6 سفارت، یک دوره 4 ساله در ایران می‌ماندند و سپس به مرکز بازمی‌گشتند و البته ممکن بود بعدها نیز برای یک دوره 4 ساله دیگر اعزام شوند. شاپورجی کار اینها را تسهیل می‌کرد و اگر ملاقات با فردی را لازم می‌دانستند، شاپورجی سریعاً ترتیب ملاقات را می‌داد و خود نیز حضور می‌یافت که مبادا فرد انگلیسی اشتباه کند.شاپورجی پس از ازدواج محمدرضا با فرح، معلم انگلیسی فرح شد و هفته‌ای 3 بار در کاخ حاضر می‌شد و به او انگلیسی درس می‌داد و سپس معلم انگلیسی پسر فرح (رضا) شد. در نتیجه، انگلیسی فرح خیلی خوب شده بود و به احتمال زیاد این رابطه آنها تا انقلاب هم ادامه داشت. با وجودی که شاپور جی از همه وقایع دربار اطلاع داشت، در ملاقات‌ها با من می‌خواست که از زندگی خصوصی گذشته و حال محمدرضا، زنان و اطرافیان او بیشتر و بیشتر بداند و به این بخش از اخبار علاقه وافر نشان می‌داد. سبک او این بود که خودش شروع به صحبت می‌کرد و چند اطلاع دقیق و دست‌نیافتنی از زندگی محمدرضا و اطرافیان او به من می‌داد که من نمی‌دانستم و برایم جالب بود و بعدها معلوم می‌شد که صحیح است. سپس می‌گفت: شما چه خبر دارید؟ من نیز آنچه می‌دانستم می‌گفتم. روش شاپورجی در بحث این بود که می‌گفت انگلیسی‌ها همه چیز را می‌دانند. او همیشه از قدرت انگلستان صحبت می‌کرد و مدعی بود که حتی پس از جنگ دوم نیز قدرت خود را حفظ کرده است.( فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی)

 

نقش محمد علی فروغی (و دیگران) در تثبیت خاندان پهلوی :

محمدعلی فروغی ( ذکاء الملک ) اولین و آخرین نخست‌وزیر رضا شاه بود . فروغی از میان کسانی که به اشاره سفارت انگلیس و یا بنا به اقتضای روحیه خود در طرفداری از قدرت ، برای رساندن "رضاخان" به جایی که "رضا شاه" شود ، زحمت‌ها کشیده بودند ، بیشتر از بقیه در انتقال قدرت به محمدرضا پهلوی سهم داشت...

محسن فروغی (فرزند محد علی فروغی) ، در این باره می‌نویسد : ما درباره ملاقات پدرم و شاه چیزی مطلع نشدیم . بعدها از برادرم مسعود فروغی شنیدم که محمدرضا پهلوی به وسیله پدر از آن مذاکرات اطلاع داشته است . او قسمتی از آن مذاکرات را برای برادرم گفته بود : آنچه من دارم از پدر شما است ... در وقایع شهریور هم پدرم تمایل زیادی به سلطنت من نداشت . در آن روزی که پدرم در منزل شما حضور پیدا کرده بود ، بیشتر مذاکرات آنها بر اساس استعفای پدرم بود . مرحوم فروغی خواسته‌های انگلیس و روس را عنوان نمود . که حتی درصدد تغییر رژیم هستند . پدر شما در آن روز گفته بود که شاید موفق شویم ولیعهد را به سلطنت بنشانیم و شما هم در مازندران استراحت فرمایید . پدرم از این پیشنهاد نه تنها خوشحال نشده بود ، بلکه با تغییر گفته بود مگر ولیعهد می‌تواند مملکت را اداره کند.  ( باقر عاقلی ،ذکاء الملک فروغی و شهریور 1320 ، ص 100)

محمدعلی فروغی ، نقش خود را درباره جلوگیری از خطر تغییر رژیم ایران در شهریور 1320 به خوبی ایفا کرد. روز 24 شهریور که خبر رسید ارتش سرخ در کرج است و می‌خواهد به تهران وارد شود، رضا شاه بسیار ناراحت شد و از فروغی کسب تکلیف کرد. نخست وزیر با ملایمت خاص خود گفت: آنها فقط با خود اعلیحضرت کار دارند. رضا شاه گفت می‌دانم دشمن من هستند. آنها می‌خواهند همان طوری که نوکرهایشان را که در ایران می‌خواستند افکار کمونیستی رواج بدهند، محاکمه کردیم، مرا هم محاکمه کنند، خیر من حاضرم از سلطنت استعفا دهم و از ایران به گوشه امنی بروم. فروغی از این مسأله استقبال کرد و متن استعفای رضاخان رابه قلم خود می‌نویسد:

نظر به این که من همه قوای خود را در این چند ساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شده‌ام، حس می‌کنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیه جوان‌تری به کارهای کشور که مراقبت دائم لازم دارد، بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد، بنابراین ، امور سلطنت را به ولیعهد و جانشین خود تفویض کردم و از کار کناره نمودم. از امروز که روز 25 شهریور 1320 است، عموم ملت از کشوری و لشکری، ولیعهد و جانشین قانونی مرا باید به سلطنت بشناسد و آن چه از پیروی مصالح کشور نسبت به من می‌کردند، نسبت به ایشان منظور دارند.

کاخ مرمر ـ تهران    ،  به تاریخ 25 شهریور  1320

بدین ترتیب با تلاش‌های فروغی، رضا شاه استعفا داد و سلطنت پهلوی حفظ‌ شده به پسرش محمدرضا رسید. اما علاوه بر فروغی و اعضای کابینه‌اش همچون سهیلی (وزیر امور خارجه) ، افرادی دیگری نیز برای منصرف کردن روس و انگلیس از گزینه‌های دیگر برای جایگزینی سلطنت پهلوی، تلاش می‌کردند. از میان آنها به تلاش‌های محمدعلی مجد( استاندار وقت گیلان) اشاره می کنیم.

بار سنگین دولت در آن روزها بر دوش علی سهیلی قرار داشت، خیلی از مسائل و مذاکرات محرمانه بود و حتی در هیأت وزیران نیز مطرح نمی‌شد. تنها کسی که در جریان امور قرار داشت، علی سهیلی بود. سهیلی در آن تاریخ در میانسالی بود و سنش از چهل و پنج سال تجاوز نمی‌کرد. در آن ایام پرتلاطم و بحرانی، او بازوی راست کابینه محمدعلی فروغی بود. او زبان‌های فرانسه و انگلیسی و روسی را سلیس و روان صحبت می‌کرد.

محمدعلی مجد در این باره می‌نویسد: ... در جلسه‌ای که در تاریخ 13 شهریور در سرکنسول‌گری پهلوی تشکیل شد، بر من مسلم گردید که روس‌ها با اعلیحضرت رضا شاه جدا نظر مخالف داردو آن‌ها مصمم بودند، سلطنت ایران را تبدیل به جمهوری کنند، من به آنها صمیمانه گفتم: شما می‌گویید با ایران جنگ ندارید و ورود قشون شما به ایران به صورت اشغال این مملکت نیست ، بلکه از نظر تحکیم پشت جبهه جنگ می‌باشد و چون 20 میلیون نفوس این مملکت، بر علیه روس و انگلیس هستند و تمام مردم طرفدار آلمان می‌باشند، فقط قدرت سلطنت است که این احساسات برعلیه روس و انگلیس و بر له آلمان را جلوگیری می‌کند، من آن روز در جلسه تاریخی مزبور صریحا اعلام کردم که اگر ایران جمهوری شود، وضع این کشور آشفته و مردم بر علیه روس و انگلیس قیام خواهند کرد و این کار به ضرر شما و نفع آلمان‌هاست ، پس از 4 ساعت مذاکره، آنها متقاعد شدند و ا ظهار داشتند: ما نظریه شما را با دلایلی که گفته‌اید، به مقامات مربوطه اطلاع خواهیم داد که از اینکار صرف نظر کنند، من همان روز تا ساعت 11 شب، یقین حاصل کردم که ادامه سلطنت برای اعلیحضرت رضا شاه در ایران، غیر ممکن است ، من مراتب را در مذاکرات حضوری به آقای فروغی عرض کردم ....( محمدعلی مجد، گذشت زمان: خاطرات محمدعلی مجد - فطن السلطنه- ، بی جا: بی‌نا، بی‌تا ، ص 389، 388)

 

علت حمله متفقین به ایران :

اگر چه بهانه‌ متفقین برای حمله، وجود عده‌ای آلمانی در ایران بود،‌اما به نظر می‌رسد که علت اصلی اشغال ایران ، ‌فقط اینها نبوده است ،‌ چرچیل درخاطرات خود درباره‌ی اشغال ایران می‌نویسد :‌  لزوم ارسال انواع و اقسام ساز و برگ و مهمات برای شوروی از یک طرف و اشکالات روزافزون راه اقیانوس منجمد شمالی و نقشه‌های استراتژیکی متفقین در آینده از طرف دیگر بیش از پیش ما را بر آن می‌‌داشت که برای استفاده کامل از ایران به منظور ارتباط با شوروی اقدام فوری معمول داریم چاههای نفت ایران به منزله‌ عامل مهمی در جنگ به شمار می‌رفت عده‌ کثیری از آلمانیها در تهران استقرار یافته و جبهه‌ آلمان در ایران روز به روز بهتر می‌شد . بنابراین ما از موقعیت استفاده کرده و بر آن شدیم که به روسها دست اتحاد بدهیم و به اتفاق مبادرت به لشکر کشی به ایران نماییم .‌ (مهدی نیا ،‌جعفر – هفت یار اشغال ایران در 23 قرن [‌جلد چهارم ] – انتشارات پانوس – 1377 – ص 239)

بنابراین چهار عامل زیر را میتوان دلیل حمله متفقین به ایران دانست:

اول ) لزوم ارسال تجهیزات و سلاح به شوروی برای مقابله با تهدید آلمان

دوم) ایران بهترین ، آسانترین و مطمئن ترین راه برای کمک به شوروی بود.

سوم ) تسلط بر منابع نفت ایران ، به عنوان منبع سوخت و انرژی در جنگ

چهارم) مقابله با نفوذ آلمانها در ایران

اما شوروی که بیش از انگلیس در معرض حملات آلمان بود برای واقعی جلوه دادن پیروزی‌های خود در ایران و دلگرم کردن اتباع خود ‌،‌چنان شهرهای بی دفاع ایران را بمباران می‌کردند که گویی برلین را فتح کرده‌اند! ‌شاید علت خشونت بیش از حد شوروی در قبال ایرانیان و به خاک و خون کشیدن تبریز و آذربایجان نیز فراهم کردن خوراک تبلیغاتی برای اقناع مردم شوروی بود.  خلبانان شوروی در ایران بیداد می‌کردند زیرا قصد داشتند خبر یک پیروزی مهم خود را از طریق رسانه‌های گروهی به مردم شوروی بدهند.‌ اشغال ایران چنان نیروی متفقین را سر مست کرده بودکه با خوشحالی خبرهای آنرا در بی بی سی و سایر رادیوها اعلام می‌کردند و آنچه در این میان مغفول مانده بود،‌ مردم بی‌پناه و هراسان شهرهای ایران بود که تحت فشار قوای اشغالگر و ناامنی و قحطی سر می‌کردند....

 

 

شروع حکومت محمد رضا و مجلس چهاردهم :

با برکناری قوام‌السلطنه از مسند صدارت در 1321 شمسی، شاه جوان محمدرضا پهلوی در پی یافتن نخست‌وزیری برآمد تا بتواند او را به عنوان پادشاه واقعی بپذیرد. در آن زمان پس از اشغال ایران و فروپاشی دیکتاتوری رضاشاه، رجال سیاسی در پی برقراری دموکراسی بودند که در طول دیکتاتوری رضاخان از آنها دریغ شده بود. لذا توجهات به مجلس و انتخابات آن دوخته شد. مجلس چهاردهم اولین مجلس پس از سقوط رضاشاه و اشغال ایران توسط متفقین به حساب می‌آمد و می‌توانست نقشی مؤثر در سرنوشت ایران بازی کند. بدین ترتیب محمدرضا شاه از یک سو خود را در رقابت با رجال مستقل و قدرتمند چون قوام و مصدق می‌دید و از سوی دیگر از وجود رجالی چون مستوفی‌الممالک و فروغی محروم بود بنابراین چشم امید به سهیلی دوخت. سهیلی می‌توانست با حالت اطاعت خود دست کم در ظاهر مقام پادشاهی را ارج نهد.

واقعه ای مهم که کابینه سهیلی را دچار بحران نمود شیوع بیماری تیفوس در شهر تهران و شهرهای شرقی ایران بود. تلاش بیش از حد وزارت بهداری به جایی نرسید و عدۀ بسیاری از مردم جان خود را از دست دادند.

سهیلی به منظور بهبود اوضاع مالی اختیارات میلسپو را افزایش داد ولی این امر موجب کناره گیری اللهیار صالح وزیر دارایی و مخالفت کسبه بازار و تجار گشت، به طوری که دست به تظاهرات زدند و مخالفت خود را اعلام نمودند. اندکی بعد استادان دانشگاهها و مهندسین نیز به علت کسری حقوق اعتصاب کردند. کلاسها تعطیل و کارهای ساختمانی متوقف گردید،حتی شاه نیز به دلیل کاستن بودجه ارتش در مخالفت با دولت برخاست. مشکلات عمده سهیلی در نوبت دوم نخست وزیری خود شامل چند دسته می‌گردید، اما مهم ترین مشکل سهیلی برگزاری انتخابات مجلس چهاردهم بود.

مشکل مهم بعدی دولت سهیلی تا زمان برگزاری انتخابات مجلس چهاردهم ، واقعه شورش عشایر فارس و بختیاری به رهبری ناصرخان قشقایی بود. ناصرخان از سران ایل قشقایی بود که پدرش توسط رضاخان به قتل رسیده بود و فرزندش به حالت تبعید در تهران به سر می‌برد. او پس از اینکه از ورود متفقین به ایران مطلع شد تهران را به سمت بختیاری ترک کرد و سران ایلات و عشایر را به سوی خود خواند و آنان را با یکدیگر متحد نمود. این قبایل 1322 عملاً بر ضد قوای مرکزی شوریدند. علت این امر به دلیل خرید گندم فارس توسط دولت و تحویل آن به متفقین بود. ناصرخان قشقایی به منظور جلوگیری از قحطی در فارس از فرستادن گندم از شیراز به تهران جلوگیری کرد و بدین ترتیب به دولت مرکزی اعلان جنگ داد.

با وجود تمامی این مشکلات، دولت سهیلی در اول تیر 1322 ش فرمان شروع انتخابات مجلس چهاردهم را صادر نمود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تداوم عصر روشنفکری ( روشنفکران نسل جدید ) :

 

در درس تحولات سیاسی ایران از 1227 تا 1320 به مباحثی پیرامون روشنفکری (تعاریف ، تلقی ، مبانی و زمینه های پیدایش روشنفکری) در ایران پرداخته و نسل های اولیه روشفکری را بررسی کردیم . گفتیم که روشنفکری را در ایران به نسل ها  یا ادوار زیر تقسیم می کنیم :

نسل اول : از ابتدا تا پایان حکومت رضاخان

نسل دوم : آغاز پهلوی دوم (محمد رضا) تا کودتای 28 مرداد 32

نسل سوم : پس از کودتا 28 مرداد 32  تا انقلاب اسلامی

نسل چهارم : بعد از انقلاب اسلامی

 

 

نسل دوم روشنفکران (از پهلوی دوم تا کودتای 28 مرداد) :

این دوره از 1320 تا 1332 را شامل می شود . به دلیل شرایط خاص این سال ها (دوره جابجایی قدرت در ساختار سیاسی ایران ) استبداد این دوره به نسبت دوره های قبل ، ضعیف تر است . همین مسئله مجالی برای گروه های مختلف سیاسی در آن مقطع فراهم کرد . جریانات روشنفکری در این برهه به دو جناح عمده تقسیم شدند :

1-     روشنفکری وابسته به انگلیس (جناح راست روشنفکری)

2-     جریان روشنفکری همسو با سیاستهای کمونیستی ( جناح چپ روشنفکری )

 

دسته اول از روشنفکران این دوره مثل ذکاء الملک فروغی نگاه به کمک های انگلیس و بعدها امریکا داشتند . اینها را میتوان جناح راست روشنفکری پس ازاستبداد رضا خانی دانست . گرچه چپ ها (گرایشات مارکسیستی ) اقبال بیشتری داشتند . جناح چپ ، پس از شهریور 1320 در حزب توده سازمان می یابد .

جناج راست روشنفکری در قالب جبهه ملی ، در صدد کسب قدرت سیاسی بر می آید . تفکر ملی گرایی که بوسیله روشنفکران رضا خانی پرورش یافت ، منشا ایجاد طیف راست روشنفکری در نسل دوم شد . جبهه ملی ،ائتلافی از احزاب  و جریان های سیاسی مخالف از چپ تا راست و از مذهبی تا غیر مذهبی به شمار می آمد . چپ ترین این احزاب ، حزب زحمتکشان به رهبری مظفر بقایی بود که خود ائتلافی از روشنفکران مارکسیست ضد استالین بودند . هر کدام از گروه های جبهه ملی تنها خود را پان ایرانیست واقعی می دانست .

جبهه ملی از آنجا که بر خلاف حزب توده یک جریان مستقیم ضد دینی نبود ، هنگام طرح مسئله نفت ، مورد حمایت نیروهای مذهبی به رهبری آیت الله کاشانی قرار گرفت و در این ماجرا ، مصدق قهرمان ملی لقب گرفت . هر چند پس از رسیدن به قدرت ، به دلیل اختلاف با مذهبیون ، حمایت آنانرا از دست داد و با شروع استبداد موج دوم محمد رضا شاه ، خانه نشین شد .

از مهمترین روشنفکران این دوره ، می توان به علی دشتی ، محمد تدین ، ذبیح الله صفا ، و ... اشاره کرد .

در خصوص جریان های ملی گرایی ، بعداً بیشتر و مفصل تر ، صحبت خواهیم کرد .

 

 

نسل سوم روشنفکران (پس از کودتا 28 مرداد تا انقلاب اسلامی) :

در جریان طوفان حوادث و موج مرده روشنفکری پس از کودتای 28 مرداد 32 ،بسیاری از گروه های سیاسی تا سال ها بطور پنهانی فعالیت می کردند تا اینکه قیام 15 خرداد 42 وضعیت را تغییر داد . در این زمان ، مرجعیت شیعه (امام خمینی) در سطح رهبری سیاسی و مذهبی وارد عمل شد .

در این دوره هر چند هنوز هم طیفی از روشنفکران همصدا با استبداد ، حرکت امام را ارتجاعی قلمداد می کردند اما بتدریج شاخه ای از روشنفکری پدید آمد که از آن به تجددگرایی دینی یا روشنفکر دینی یاد می شود . اینها به دنبال مدرنیته کردن اسلام بودند . منتقدین اینها، معتقد بودند که اینان به دنبال تجدد گرایی در دین، بدون توجه به ابعاد ملکوتی دین هستند.این گروه ،از دین ، تفسیرهای مارکسیستی و بعضاً لیبرالیستی ارائه دادند . از مهمترین چهره های روشنفکری این دوره مرحوم مهندس بازرگان است .

در خصوص این تفکر( روشنفکران نسل سوم) هم در آینده مطالبی ارائه خواهد شد .

 

 

نسل چهارم روشنفکران (پس از انقلاب اسلامی) :

این دوره به پس از انقلاب اسلامی مربوط می شود . هر چنر برخی معتقدند که روشنفکران، در جریان پیروزی انقلاب نقش مهمی نداشتند اما پس از پیروزی در مناصب حساسی قرار گرفتند . بر اساس این تحلیل، روشنفکران ایرانی ، از صبحگاه انقلاب اسلامی ، نیروی فراوانی از امام را مصروف خود کردند . مشکل اینجا بود که امام (به هر دلیلی ) از نیروی روشنفکران به نفع انقلاب استفاده نکرده بود و در نتیجه ،انقلاب، مستقل از آنان پدید آمده بود . این انرژی ذخیره شده روشنفکران با پیروزی انقلاب ، اینک در آستانه تخلیه شدن قرار گرفته بود و سپردن برخی مناصب مثل نخست وزیری و ریاست جمهوری ، به مقدار زیادی ، اهداف و نیات آنانرا آشکار ساخته و بخش زیادی از انرژی آنانرا آزاد ساخت .

صحبت در خصوص روشنفکران نسل چهارم خارج محدوده این درس است.

 

 

 

 

 

 

          

معرفی روشنفکر دینی از زبان یک روشنفکر دینی :

ویژگی های یک روشنفکر نسل سومی ، چه می توانست باشد؟

آیا این ویژگی ها را میتوان در وجود یک روشنفکر دینی نسل چهارمی هم دید؟

در اینجا قصد داریم در خصوص روشنفکران نسل سوم (پس از کودتای 28 مرداد تا انقلاب اسلامی ) یعنی روشنفکران دینی صحبت کنیم . با توجه به اینکه در محافل امروزی ، دکتر سروش را تئوریسین و پرچمدار روشنفکر دینی معرفی میکنند ، نظرات وی را در معرفی این قشر از جامعه و بیان مهمترین شاخصه های روشنفکری دینی بیان میکنیم.

سروش در مبحثی پیرامون "کارنامه روشنفکر دینی و آینده آن " چنین می گوید :

 

مخالفین روشنفکران دینی دو گروهند :

اول : طرفداران دینداران سنتی یا شاید روحانیون سنتی ، که از هیچ گونه روشنفکری خشنود نیستند و آنرا بدعتی در دین میدانند .

دوم : روشنفکران غیر دینی که با دین سر سازش ندارند .این دو طایفه ادّله خاص خود را هم دارند که نمی خواهیم به آن بپردازیم . گروهی معتقدند در این اصطلاح روشنفکر دینی ، نوعی تناقض منطقی و یا نوعی دروغ تاریخی نهفته است . حتی اگر هم این فرضیه درست باشد ، به هر حال باید بپذیریم که فعلاً وجود دارد و نمیتوانیم آنرا انکار کنیم .

ابتدا باید ببینیم که روشنفکری دینی از کجا شروع شده است .روشنفکری (اعم از دینی یا غیر دینی ) یک حرکت نقدی است  و عناصر مختلفی دارد .ما میتوانیم به 600 سال پیش برگردیم و حافظ رایک روشنفکر دینی بدانیم . حافظ یک نقاد جدی زمانه دینی خود بود او با تمام قدرت هنری که داشت به نقد زمانه خود پرداخت حتی فردی مثل مولوی نتوانست در این مسئله به پای حافظ برسد . آنچه که امروز حافظ را برای ما ارزشمند میکند همین عنصر نقادی در حافظ است . اگر این عنصر نقادی را شما از روشنفکران بگیرید مثل بقیه دانشمندان میشوند . مهم این است  که این نقد از چه پایگاهی میشود . در پاسخ باید گفت روشنفکر دینی ، کارش نقد سنت ، و نقد دین است . پس نقد، جریانی نیست که امروزه ما آنرا کشف کرده باشیم . عالمان و متفکران گذشته (مثل حافظ که به آن اشاره شد ) هم اهل نقد بودند. 

 

ویژگی های روشنفکر دینی جدیداز نظر سروش :

این ویژگی ها عبارتند از : نقادی از پایگاه مدرنیته ، عدم ارتزاق از دین ، اجتهاد در اصول ، عنصر خرد ورزی ،پرهیز از استخراج مولفه های مدرنیته از متون دینی ، دین به عنوان موضوع ایمان و نه تحقیق ، طرح جنبه های ایجابی و نه سلبی ، تدوین تاریخ جدید از دین و امامت ، نداشتن انتظارات زیاد از دین ، خرافه زدایی .

در ذیل به شرح هر یک می پردازد .

گرچه ما از حافظ نام میبریم اما باید بگوییم که پایگاه اصلی نقد روشنفکران جدید ، مدرنیته است. علم جدید ، معرفت دینی جدید ،اکتشافات جدید ، همه اینها به روشنفکر دینی سکوی پرتاب میدهد .برای اینکه در سنت و دین نظر کند .  و از اینجا است که راه روشنفکر دینی از نقادان سنتی جدا میشود . پس این پایگاه نقد است که به روشنفکر دینی معاصر امتیاز ویژه ای می بخشد .

امتیاز دیگر روشنفکر دینی نسبت به روحانیون در این است که مانند روحانیون از طریق دین ارتزاق نمیکنند و این گوهر ارزشمندی برای روشنفکران دینی است . در دوره معاصر میتوان از نمونه هایی مثل مرحوم شریعتی و مرحوم بازرگان نام برد که اینگونه بوده اند .

نکته سوم اینکه روشنفکری دینی ، از اجتهاد در فروع در میگذرد و معتقد است که باید به اجتهاد در اصول پرداخت . اجتهاد (به شکل حوزوی آن) در جامعه ما محدود به فروع است . باید به اجتهاد در اصول بپردازیم . اجتهاد در فروع بدون اجتهاد در اصول بار ما را به منزل نمیرساند .امروزه بخصوص در اثر کوششهای افرادی مثل مرحوم علامه اقبال لاحوری ، متوجه شده ایم که باید اجتهاد در اصول باشد .  یعنی فراتر رفتن از فقه و حقوق و وارد عرصه  کلام ، اخلاق و فلسفه شدن و از آن طریق وارد فقه شویم . این اجتهادات فقهی فعلی بسیار کم برد است و فریادی هم که در ابتدای انقلاب برای رفتن به سمت فقه پویا برخاست در همین جهت بود .این فریادی بود از سر درد برای بیان اینکه چیزی بیش از فقه ایستا و فقه مصطلح لازم داریم .

 مادام که به فقه سنتی بسنده کنیم ، تا زمانیکه به مبانی و مبادی و اجتهاد در اصول نپردازیم ، موفق نمیشویم و این یکی از اقدامات روشنفکری دینی بود .

معنی دیگر این امر یعنی سیال کردن کلام دینی . فقه ما به فرض که سیال بوده اما در دل یک کلام منجمد این سیالیت صورت میگرفته  است ، اکنون اگر این پنجره ها به روی علم کلام باز شود ،و ما تصمیم بگیریم خدا شناسی ، خود شناسی  ، پیامبر شناسی و غیره را مجدداً تعریف کنیم ،  آنگاه آن سیالیت ، فقه راهم مشروب و سیراب خواهد کرد . و اندیشه ها بطور سیال فوران میکند و از آن طریق راه خود را به جلو می گشاید . پس باید آن سیالیت دینی را به اندیشه دینی بازگرداند .

مطلب چهارم و عنصر بعدی ، عنصر خردورزی است که البته ابهام فراوان هم در آن هست . باید از مفهوم خردورزی ابهام زدایی کنیم . خردورزی در روشنفکری دینی خوشبختانه سطح بالایی دارد .حد اقل در زبان ، ما بسیار به آن ملتزم هستیم .  خردورزی اولاً عبارت است از التزام به استدلال و ثانیاً التزام به دستاوردهای خرد نوین . خرد به تنهایی چیزی نیست . خرد یک موجود پرده نشین است . محصولات خرد و میو ه های  خرد مهم است . در کارهای کسی مثل اقبال لاهوری و عبده و حتی سید جمال الدین اسدآبادی ، به نیکی این درجه بالای خردورزی دیده میشود . به هر حال ورود عنصر خردورزی به معرفت و سنت دینی ، ورود پرتلاطمی خواهد بود . که باید از آن استقبال کرد .

مطلب پنجم اینکه روشنفکران دینی یک خدمت بزرگی به ما کرده اند و آن اینکه ما دیگر بدنبال استخراج مدرنیته از متون دینی نمیرویم   و آن یکی از آن دام - چاله های بزرگی بود که کثیری از متفکران مومن و مدرن در ایران و در بیرون ایران در آن افتادند .اما رفته رفته با تمسک به خرد و انصاف از این دام بیرون جهیدند . این یکی از همان موانع بزرگ در راه روشنفکری دینی است .آنهمه وقت و انرژی که صرف حل یک مسئله کاذب شد ، و اینک ما از آن آسوده شدیم و آن عبارت بود از بیرون آوردن عناصر و مولفه های مدرنیته از دل متون دینی ، اعم از اینکه ما بخواهیم تئوری ها و معارف جدید را استخراج کنیم ، تئوری های فلسفی جدید را بخواهیم از متون دینی استخراج کنیم ، و یا ...

برخی محققین غربی(مانند ژیلسون ، یک متفکر معاصر در کتابش بنام عقل و وحی در قرون وسطی) معتقدند که آنجا که متفکرین غربی فهمیدند که فلسفه و دین نمیتواند با هم سازگار باشد ، این ،زمان پایان قرون وسطی روشنفکران دینی  است ، آن عصر استخراج به پایان رسیده است ، و این پیشرفت زیادی بود . این بیرون آمدن از تاریکی قرون وسطی ، یک عید بزرگ برای روشنفکری دینی است .روحانیت ما البته همچنان در آن قرون وسطی باقی ماندند.

یکی دیگر از مولفه های روشنفکری دینی این است که دین برای روشنفکران دینی موضوع تحقیق نیست ، موضوع ایمان است  . روشنفکران دینی ما واقعاً انسانهای متدینی هستند .

از دیگر مولفه های روشنفکری دینی این است که علاوه بر جنبه های سلبی در آنها ، جنبه های ایجابی هم وجود دارد . شما بیایید یک نکته تازه در باب امامت و نبوت بگویید ، مستحق همه گونه بلا و مجازات خواهید شد . کار روشنفکران دینی در بخش ایجابی (بدلیل مشکل تر بودن ) کمتر از سلبی بوده است .

مطلب بعدی اینکه بعد از انقلاب ، به دین ، نه بصورت یک اسطوره و نه به صورت یک اتوپیا(ناکجا آباد) نگاه نمی کنیم .تفسیر اسطوره ای و اتوپیایی از دین ،از آن سنتی ها است .روشنفکر دینی باید تاریخ جدید خود را از دین و از امامت بنویسد .      

نکته دیگر اینکه ، روشنفکران دینی آموخته اند که بار زیادی نباید بر دوش دین نهاد . این تشخیصی بود که محمد عبده داشت .همه چیز را نمیتوان از دین انتظار داشت . این دید حداکثری نسبت به دین داشتن ، این توقعات بیجا و بی پایه از دین داشتن ، این همان چیزی است که بقول کانت ، وقتی در قرون وسطی ، توقعات زیادی از خدا داشتند ، مقدمات سقوط خدا فراهم شد . این موضوع در باب دیانت هم جاری است . وقتی سیاست ، اقتصاد ، فرهنگ وهمه چیز را بر دوش دین میگذارید ، نتیجه آن این میشود که چابکی را از دین میگیرید . دین برای اینکه  چالاک باشد ، برای اینکه وظیفه اصلی خودش را انجام دهد ، باید او را از سرگردانی نجات داد .

وبالاخره ، نکته بعدی ، قصه خرافه زدایی است .که یکی دیگر از مولفه های روشنفکر دینی است .

سروش معتقد است که مهمترین خدمتی که دین می کند، به اخلاق است و نه به سیاست و نه به تجارت و نه به معرفت: "انتظار اخلاقی از دین باید داشت و آن را نقد اخلاقی باید کرد، فقه را هم از نقد اخلاقی نباید مصون نهاد که امروز سخت نیازمند آن است و همین نقد اخلاقی است که فقه را هم تواناتر وهم پیراسته تر خواهد کرد و گره مشکلات آن را با توسل به عصر غیبت، بل با توسل به اصل حق و عدالت خواهد گشود".به عقیده آقای سروش، آسیبی و آفتی که روشنفکری دینی را تهدید می کند، یکی جدی نگرفتن خویش و دیگری پوشیدن "جامه‌های نا به اندام" است، "طریقه" روشنفکری دینی به گفته او، نه ایدئولوژیک است نه فقهی، نه سنتی، نه فرقه مذهبی و نه حزب سیاسی، بلکه "چراغ مصطفوی است با شرار معتزلی".

منظور آقای سروش از چراغ مصطفوی، راه اسلام و از شرار معتزلی شیوه اعتزالیان است که به عقل مستقل از وحی اعتقاد داشتند.

در مجموع :

برخی بر این باورند که عبدالکریم سروش را باید به یک معنا پایان پروژه روشنفکری دینی دانست.

آیا این پایان به معنای کمال آن پروژه در سروش است و یا فروپاشی آن ؟ 

از نظر برخی، مهمترین رسالت پروژه‌ی روشنفکری دینی بسط و تعمیق  مدرنیته و در صدر آن سرعت بخشیدن به پروژه‌ی سکولاریزاسیون بوده است. 

 

 

مشکلات و ضعف های روشنفکری دینی :

 

گرچه در جامعه ما ، بدلیل سیاست زدگی مفرط ، نقد تئوریک اندیشه ها ، با نقد سیاسی خلط شده ، اما باید تلاش کنیم حتی المقدور از این آشفتگی در نقادی اندیشه ها و آلودگی نقد اندیشه ها به سیاست زدگی پرهیز کنیم .

برخی از روشنفکران دینی خود اعتراف دارند که روشنفکری دینی دارای ضعف ها و کاستی هایی است که عبارتند از :

1-   ناتوانی در ارائه اندیشه های ایجابی و اثباتی، بدین صورت که جریان روشنفکری دینی (مانند صنعتی وارداتی و مونتاژ) هیچ اندیشه ای در مقابل مدرنیته تولید نکرده است .

 

2-      ناسازگاری و عدم انسجام درونی بین عقلانیت و معنویت،

 

3-      سیاست زدگی و غلبه فرهنگ شفاهی و ژورنالیستی

سهم گفتارها، خطابه ها، سخنرانی ها و مصاحبه ها، ولو تحریریافته و تنقیح شده در کارنامه روشنفکران دینی به مراتب بیشتر از نوشتارها (کتب و مقالات تحلیلی) است. شیوه  شفاهی و ژورنالیستی اگرچه به فهم عموم نزدیک تر است و ابزار مناسبی برای ترویج اندیشه است اما زبان مناسبی برای تولید اندیشه نیست

 

4-      تنگ نظری جریان روشنفکری دینی در نقد مدرنیته در مقایسه با نقد سنت.

 

5-      عدم توافق درباره تعریف از مفاهیم دینداری و روشنفکری،

 

6-      تعدد قرائت ها از دین در درون جریان روشنفکری

 

انتقادات فوق از طرف  طرفداران روشنفکران دینی (سروش ، ملکیان، کدیور، سارا شریعتی، جلائی پور، یوسفی اشکوری و ادیب،) مطرح شده است .

 

در میان منتقدین نظریات روشنفکری دینی ، نیز انتقاداتی مطرح شده ، از جمله:

1- منتقدین ،  اصطلاح "روشنفکران دیندار" را بر اصطلاح "روشنفکران دینی" ترجیح میدهند و اصطلاح اولی را موجه میدانند و بلکه اصطلاح دومی را مزموم .

از نظر این منتقدین، روشنفکری دینی بیش از هر چیز به عنوان یک جنبش سیاسی مطرح می‌شود و نه روشنفکری .

2-  مورد دیگر، استفاده از تعابیر کلی است. مثلا روشنفکران دینی مشخص نمی‌کنند که معنای متون مقدس چیست و با متون مقدس چگونه برخورد می‌کنند. یا مساله حجیت معرفت‌شناختی وحی را روشن نکرده‌اند . 

3- روشنفکران دینی سخن از لزوم نقد دین (و نه صرفا ًدینداری ) دارند . مخالفین این نظریه ، طرح این نظریه را در عمل نوعی لجام گسیختگی و فروپاشی مبانی دینی و اصل دین میدانند . این منتقدین ، نقد دینداری را صواب میدانند و نه نقد دین را . بر این اساس ، اگر نقد دین نشانه روشنفکری است ، پس نه حافظ بلکه یزید (فرزند معاویه ) یکی از روشنفکران دینی محسوب میشود . زیرا وی در اشعارش ، با انکار صریح نبوت ، وحی و ...، بنی هاشم را افرادی میداند که مردم را به بازی گرفته اند.

4- منتقدین میگویند برای اینکه ببینید با نقد دین (و نه دینداری) ، در نهایت چه چیزی از دین باقی میماند ، به یک نمونه از روشنفکری دینی و نقد دین و آموزه های آن اشاره می کنند که اخیراً از طرف اکبر گنجی مطرح شده است .(به مطالب زیر توجه کنید)

مسأله: فردی مدعی است که خدا با او سخن گفته است و به او مأموریت داده تا پیام او را به اطلاع مردم برساند.  همین فرد ادعا دارد که "کلام خدا" از طریق یک واسطه به اطلاع او رسیده است.

پرسش: آیا این ادعا قابل اثبات است؟

پاسخ: روشن است که با هیچ دلیل و برهانی  نمی توان این ادعا را اثبات کرد (به تعبیر فیلسوفان مسلمان ، نبوت خاصه قابل اثبات نیست، برای اینکه بر امر خاص نمی توان اقامه برهان کرد).  دینداران در طول تاریخ حتی یک دلیل برای اثبات این ادعا که خدا با شخص خاصی سخن گفته است، ارائه نکرده اند.  به تعبیر دیگر، کسی جز خود شخص واجد تجربه، امکان و حق ندارد که مدعی شود خدا با آن شخص خاص سخن گفته است.  برای اینکه جز خود آن شخص هیچ کس دیگری نمی تواند(امکان ندارد) از وقوع آن رویداد با خبر شود. استناد به سخن خود آن شخص ،برای موجه کردن ادعایش در خصوص سخن گفتن خدا با او، موجه نیست. معقول کردن این مدعا، نیازمند اثبات چند پیش فرض است:

الف- اثبات وجود خدا. 

ب- اثبات اینکه  خدا موجودی متشخص و انسانوار است ، تا سخن گفتن او معقول باشد.  برای اینکه اگر خدا موجودی غیر متشخص باشد، سخن گفتن خدا معنا نخواهد داشت.

ج- اثبات اینکه ارتباط خدا و آدمیان ، ارتباط گفت و شنودی(دیالوگی) است.

اثبات این قضایا اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است.  مومنان  برای هیچیک از این مدعیات براهین معتبری ارائه نکرده اند که مورد تصدیق همه ی عقلا قرار گیرد.  راسل و پوپر دو تن از فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم اند که خداناباور بودند.   کانت یکی از عقلای بزرگ جهان است.  او با اینکه از راه اخلاق وجود خدا را می پذیرفت ، اما تمام براهین اثبات صانع را بی اعتبار تلقی می کرد.  تاریخ بشری نشان می دهد که خدا باوران و خداناباوران به تکافوی ادله رسیده اند و هیچیک توانایی قانع کردن دیگری را ندارد. 

متن فوق یک نوع نگاه روشنفکرانه (نقادانه ) به دین و آموزه های آن است که عملاً به نفی همه آنها منجر میشود . و در نهایت در تفسیر آقای گنجی از دین ، حقیقت ملموسی از دین که ارزش عبادت عالمانه و عاقلانه داشته باشد ، باقی نمی ماند .

 

 

روشنفکران دینی و دینداران روشنفکر  :

با توجه به اینکه در برخی محافل نیز صحبت از روشنفکر دینی و و دینداران روشنفکر میشود ، لازم است این دو مفهوم از هم بازشناسی شود .

ابتدا از روشنفکر دینی شروع می کنیم .شاید این اصطلاح آشناتر و متداول‌تر است.
روشنفکر دینی پیدایش خود را عموماً وامدار مکاتب عقل‌گرایانه و تجربی غرب دانسته و می‌کوشد مفاهیم مذهبی را با توجه به دستاوردهای علمی و مادی غرب توجیه و تفسیر کند و با نوسازی دینی به شیوه و متد غربی، به چالش های روزگار جدید پاسخ گوید. باید دقت داشته باشیم که روشنفکر دینی با دیندار روشنفکر فرق میکند .این تفاوتها را می توان چنین برشمرد:

1-   دین‌داری روشنفکرانه، سیر طبیعی فرهنگ اسلامی و به ویژه شیعی است که از متن دین برخاسته است و می‌کوشد در تقابل با اندیشه‌های جدید ، پاسخی بر آمده از معارف و آموزه‌های اسلامی ارائه دهد. سخن بر سر روش‌ حصول به مقصود نیست، بلکه منظور، تفاوت در منابع فکری حاکم بر دو جریان است. روشنفکر دینی، از یک طرف می‌کوشد قرائت جدیدی را از دین عرضه کند که با دنیای جدید تناسب داشته باشد و از سوی دیگر مدرنیته را با سنت محک می‌زند و تصویری را از آن ارائه می‌دهد که در آن امکان تفکیک و تجزیه هست.

2- روشنفکری دینی در مقابل جهان مدرن قرار گرفته و با باور به دین و فرهنگ دینی می‌کوشد تا به بازبینی دین و در نهایت به نو شدن دین به معنای فهم نو از دین اقدام کند. این فهم نو از دین، در زبان ، سازمان دین و جایگاه آن در تحولات فرهنگی ـ اجتماعی قابل تعریف است. ولی دین‌داری روشنفکرانه قائل به دو رکن اجتهاد و انتظار است.اولی یعنی مفتوح بودن باب اجتهاد( بدون آنکه دین را تابع شرایطی یا زمان خاصی کند) ، و دومی یعنی جاودانه زیستن.

3- روشنفکر دینی در مسیر نقد اصل دین گام بر می دارد ، حال آنکه دیندار روشنفکر به نقد دینداری متوجه است و نه اصل دین .در نهایت هم روشنفکری ممکن است به انکار برخی از اصول دین و شریعت برسد (چنانکه برخی از آنان به انکار وحی ، عصمت و مهدویت رسیده اند و به آن افتخار هم می کنند ) اما دیندار روشنفکر به انکار اصول دین نمی رسد.  

 

4- اگر سروش ، گنجی ، کدیور و.. را بتوانیم در جرگه شاخص ترین روشنفکران دینی سکولار بدانیم ، می توانیم سید مرتضی آوینی را هم یکی از مهمترین نمونه های دیندار روشنفکر معرفی کنیم. آوینی، روشنفکر و هنرمندی بود که به ضرورت به کارگیری عرفان و هنر در خدمت اندیشه و اعتقاد ،ایمان کاملی داشت و به صورت تطبیقی، به بررسی دیدگاه های اسلامی و مقایسه آن ها با دیده گاه های دیگر مکاتب می پرداخت و قوت و حقانیت احکام و اصول اسلامی را بر آن ها به اثبات می رساند. آوینی ،از امکان و ضرورت مواجهه با غرب سخن می گفت؛ آن هم نه مواجهه سیاسی و نظامی و تکنیکی، بلکه مهم تر از آن، مواجهه فکری با ماهیت آن . مهمترین هنر آوینی این بود که که می‌توانست همه چیز را در ذیل تفکر انقلاب اسلامی معنا کند.وی با این جمله زیر به روشنفکران این پیام را داد که حیات یک روشنفکر حقیقی در گرو زندگی توحیدی نهفته است :

چه جنگ باشد ، چه نباشد ، راه من و تو از کربلا می گذرد.   

 

5- حتی برخی از دینداران روشنفکر بر این باورند که باید بین روشنفکری دینی با روشنفکری مذهبی نیز تمایز قائل شد .زیرا روشنفکری از یهودیسم علیه مسیحیت برمی‌آید و نقد آن را بر عهده می‌گیرد.در این نظریه، روشنفکری مفهومی غیردینی دانسته می شود. زیرا روشنفکری متفاوت از روشنگری است، هر چند خود روشنفکری نتیجه روشنگری با فاصله 300 سال است، بدین معنی که روشنگری چندین اومانیسم را طی کرده و به روشنفکری رسیده است. بر این اساس :

یا باید روشنفکری را قبول کنیم و یا خدا را . اگر روشنفکری و بخصوص روشنفکری دینی را قبول کنیم، به شدت از مرز خدا دور می‌شویم چون روشنفکری دینی از روشنفکری غیردینی بدتر و افراطی‌تر است.روشنفکر دینی می‌خواهد جای خدا بنشیند و دین‌ساز باشد، ولی ما در طول تاریخ ندیده‌ایم که کسی روشنفکر دینی باشد و خود را خدا نداند.بهائیت بزرگترین نمونه روشنفکری دینی است. اولین قدم در روشنفکری دینی، نفی نظریه انسان کامل، نفی پیامبر و نفی واسطه وحی است و تنها چیزی که یک روشنفکر قبول دارد، خدا است که آن را هم در نهایت تجلی یافته در خود می‌داند. روشنفکری در ایران مقلد یک فرقه فکری از غرب است و همانند ماکت عمل می‌کند. روشنفکر دینی بالاتر از بهائیت در ایران نداریم.

بهترین پروتستانتیزم اسلامی همین بهائیت است، چرا که تفسیری یهودی از اسلام و شیعه است و مرکز آن نیز در اسرائیل قرار دارد. وهابیت نیز بزرگترین جریان روشنفکری اهل سنت است. دولت‌هایی که وهابیت را پرورش داده‌اند نیز خود دولت‌های مدرنیسم جهان عرب هستند.

5- در ایران نیز روشنفکر دینی (به معنی واقعی ) وجود ندارد. هیچ کدام از کسانی که روشنفکر دینی نامیده می‌شوند همانند لوتر نیستند که آشنایی با دین داشته باشند، بلکه آنها آنچه در روشنفکری دینی خود مطرح می‌کنند، بر اساس مشاهده یک سری سنت‌ها است و به جهت آنکه مطالعه‌ دینی هم ندارند همان را که در جامعه می‌بینند مبنا قرار داده و آن را به نقد می‌کشند و از این روی آنان روشنفکر مذهبی هستند نه روشنفکر دینی.

روشنفکر دینی آن است که بر اساس شاخص‌های موجود و آنچه در کتاب‌های دینی موجود است به نقد بپردازد، لذا آنچه به اصطلاح‌ روشنفکران دینی انجام می‌دهند، بسیار ابتدایی است. شاید بتوانیم شریعتی و جلال آل احمد را از نمونه افراد موفق در حوزه روشنفکری مذهبی در ایران بدانیم .

 

 

تفاوت روشنفکران دینی قبل از انقلاب اسلامی با بعد از انقلاب :

گرچه پرداختن به مقوله روشنفکران نسل چهارم (بعد از نقلاب اسلامی ) از محدوده این درس خارج است، اما به عنوان آخرین نکته در این مبحث ، شاید شایسته باشد به این نکته هم اشاره کنیم که اصولاً بین جریان روشنفکری دینی قبل از انقلاب با بعد از انقلاب  تفاوتهایی دیده میشود که بر برخی از آنها اشاره می کنیم :

اول : از ویژگی های اندیشه روشنفکر دینی قبل از انقلاب (دوره پهلوی دوم ) دعوت به قرآن است که در آثار مرحوم آیت الله طالقانی ،مرحوم مهندس بازرگان و شهید مطهری به کرات مشاهده میشود . ولی در مقطع فعلی ، روشنفکران ما از موضع دعوت به قرآن کمتر سخن می گویند و در آثار آنها بیشتر از گفته های هابرهاس ، فوکویاما و ... یافت میشود تا قرآن و نهج البلاغه .

دوم : یکی دیگر از شاخصه های روشنفکری دینی قبل از انقلاب این بود که خاستگاهشان را بر دین قرار می دادند و از این خاستگاه با مدرنیته مواجه میشدند و نقد سنت را از خاستگاه مدرنیته انجام نمی دادند . ولی امروزه قضیه کاملاً عکس شده است . همانگونه که در دیدگاه های سروش میتوان یافت .

سوم : روشنفکر دینی قبل از انقلاب ، خودش را در برابر اندیشه های سکولار در موضع برتر میدید ولی امروزه نسبت روشنفکر دینی با سکولار ، حالت عکس پیدا کرده است . یعنی اعتماد به نفس روشنفکر دینی در برابر اندیشه های سکولاریسم کمتر شده است .شاید به همین دلیل است که برخی از منتقدین ،روشنفکری دینی سالهای اخیر را شبیه روشنفکری بی دینی میدانند و مرز روشنفکر دینی و غیر دینی را هم در پذیرش مرجعیت دینی می دانند.

 

 

 

مأخذشناسی روشنفکری دینی :

بخش اول: آثار روشنفکران دینی

1) رح‍م‍ان‍ی‌، ت‍ق‍ی‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ و ن‍وگ‍رای‍ی‌، ای‍ران‌ ف‍ردا، س‍ال‌ ۴، ش‌ ۲۵، (اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۷۵): ص‌ ۶۵ ـ ۶۷.

2) رح‍م‍ان‍ی‌، ت‍ق‍ی‌ ، س‍ن‍ت‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ای‍ران‌ و م‍دل‌ ت‍رک‍ی‍ب‍ی‌ ش‍ورا - پ‍ارل‍م‍ان‌، ن‍ش‍اط ، (۹ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷ ): ص‌۶. ‏نویسنده در این مقاله به دیدگاه آیت الله سید محمود طالقانی درباره شوراها اشاره کرده است.

3) رحمانی،‌ تقی، روشنفکری مذهبی راه ورود به مدرنیته ـ : گفتگو با تقی رحمانی، همبستگی،۳۱ تیر ۱۳۸۵: ص۷. ‏در این مقاله درباره دن‍ی‍اگ‍رای‍ی،‌ دین، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ و ن‍وگ‍رای‍ی‌ و نیز افرادی چون علی شریعتی، مصطفی ملکیان بحث‌هایی مطرح شده است.

4) سروش، عبدالکریم، دموکراسی، عدالت، بنیادگرایی و روشنفکری دینی در گفت و گو با سروش، مصاحبه کننده: علی اصغر سیدآبادی، 29 آبان 1384،‌ قابل مشاهده در:

http://www.drsoroush.com
5) سروش،عبدالکریم، روشنفکرى دینى و معناى سکولاریسم، گزارش از رضا خجسته‌رحیمى،‌ دوشنبه 2 شهریور 1383، قابل مشاهده در:

http://www.drsoroush.com
6) سروش عبدالکریم، نگذاریم شعله پیوند اسلام و دموکراسی بمیرد، یاس‌نو، 29 شهریور 1382.

7) سروش، عبدالکریم، مسئولیتهای روشنفکران دینی در قرن بیست و یک، مصاحبه کننده فریش نور، مترجم روح اله فرج‌زاده، بخشی از مجموعه مصاحبه‌های نور با عنوان آواهای جدید اسلام است که در سال 2002 به صورت کتاب در لایدن هلند چاپ شده است.

8) سروش عبدالکریم، انقلاب اسلامی؛ فقه و روشنفکری دینی، نشریه نامه، شماره 29،‌مهرماه 1382.

9) کدیور، محسن، حقوق بشر و روشنفکری دینی، مجله آفتاب - شماره 27 تیر 82 و شماره 28 مرداد 83.

10) کدیور، محسن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در گ‍ف‍ت‌ و گ‍و ب‍ا م‍ح‍س‍ن‌ ک‍دی‍ور،‌ ن‍ش‍اط، (۱۷ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷ ): ص‌ ۶.

11) ک‍دی‍ور، م‍ح‍س‍ن، در دف‍اع‌ از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، (۲۷ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶.

12) ک‍دی‍ور، م‍ح‍س‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ح‍ی‍ات‌ ن‍و، (۱۲ م‍رداد ۱۳۷۹): ص‌ ۸.

13) ک‍دی‍ور، م‍ح‍س‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌: گ‍ف‍ت‍گ‍وی‌ ان‍ت‍ق‍ادی‌ ب‍ا م‍درن‍ی‍ت‍ه‌، ای‍ران‌، (۲۳ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۴): ص‌ ۱۰.
14) گ‍ن‍ج‍ی‌، اک‍ب‍ر، ‌ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ پ‍روژه‌ ره‍ای‍ی‌ ج‍ری‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، خ‍رداد، (۲۵ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷ ): ص‌ ۶.
15) ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، علی‌رضا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍ردم‍س‍الاری‌ دی‍ن‍ی،‏ ی‍اس‌ ن‍و، (۲۷ آب‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۷، ۹.

16) ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، علی‌رضا، ارزی‍اب‍ی‌ راه‌ و رف‍ت‍ار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ - گ‍ف‍ت‍گ‍و ب‍ا ع‍ل‍ی‌رض‍ا ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، مصاحبه کننده پروین ب‍خ‍ت‍ی‍ارن‍ژاد، ایران، 4 و 5 تیرماه 1384.

17) ‏‏ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ی‍ک‌ ب‍رن‍امه پ‍ژوه‍ش‍ی‌، ک‍ی‍ان‌، ش‌۴۳، (م‍رداد، ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۷): ص‌ ۴۳ – ۴۵.

‏18) ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، ک‍ی‍ان‌، ش‌ ۳۴، (دی‌، ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۷۵): ص‌ ۳۸.

19) علوی تبار،‌ علی‌رضا، روشنفکری دینی: راه بی‌بدیل، وقایع اتفاقیه، 30 فروردین 1383.
20) علوی تبار،‌ علی‌رضا، روشنفکری دینی و مردم‌سالاری دینی، یاس‌نو، 27 آبان 1382.
21) ملکیان، مصطفی،‌ روشنفکری دینی و سنت علمی در ایران، گفت‌وگوی محمد میلانی با مصطفی ملکیان، نشریه‌ی نامه، شماره ۵۱، تیرماه ۱۳۸۵.

22) ی‍وس‍ف‍ی‌اش‍ک‍وری‌، ح‍س‍ن‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ش‍رق‌، (۲۰ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۱۳.

23) ی‍زدی‌، اب‍راه‍ی‍م، م‍ردم‌س‍الاری‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍نی، آف‍ت‍اب‌، ش‌ ۲۲، (دی‌ و ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲۳.

24) یوسفی اشکوری، حسن، روشنفکری دینی ممکن است، ماهنامۀ جامعة نو، شماره 17، تیر 1382.

 

بخش دوم: بررسی‌هایی درباره روشنفکری دینی

درباره تاریخ روشنفکری دینی: ‏

1)   ‌اس‍ت‍اد ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ آغ‍ازگ‍ر روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ـ در ه‍م‍ای‍ش‌ ب‍زرگ‍داش‍ت‌ س‍ق‍راط خ‍راس‍ان‌ ع‍ن‍وان‌ ش‍د، ‏ ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، (۳ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۴): ص۷. ‏این نوشتار درباره گ‍رده‍م‍ای‍ی‌ ب‍زرگ‍داش‍ت‌ اس‍ت‍اد م‍ح‍م‍دت‍ق‍ی‌ ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ (ت‍ه‍ران‌/ اس‍ف‍ن‍د )۱۳۸۴ است.

2)      آت‍ش‍ی‌، م‍ن‍وچ‍ه‍ر، ج‍لال‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ‏ ج‍ام‌ج‍م‌، (۱۷ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۸۴): ص‌ ۵.

3)   خ‍رم‌ش‍اد، م‍ح‍م‍دب‍اق‍ر، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ در س‍ه‌ ح‍رک‍ت‌،  نشریه ره‍ی‍اف‍ت‌ه‍ای‌ س‍ی‍اس‍ی‌ و ب‍ی‍ن‌ال‍م‍ل‍ل‍ی‌، ش‌ ۴، (ب‍ه‍ار و ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۱۱۲ - ۱۵۶.

4)   رزاق‍ی‌، س‍ه‍راب‌، پ‍ارادای‍م‌ه‍ای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ م‍ع‍اص‍ر، م‍ش‍ارک‍ت، (۶ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۷، ( ۸ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۶.

5)   ف‍اطم‍ی‌، م‍ه‍دی، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۱ آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۷.
‌ی‍وس‍ف‍ی‌اش‍ک‍وری‌، ح‍س‍ن، پ‍ی‍ش‍گ‍ام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی: ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ زن‍دگ‍ی‌ و ان‍دی‍ش‍ه‌ زن‍ده‌ ی‍اد م‍ی‍رزااب‍وال‍ح‍س‍ن‌خ‍ان‌ ف‍روغ‍ی‌، ش‍رق‌، (۲۲ دی‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۱۹.

درباره روشنفکران دینی:

1)   پورس‍ع‍ی‍د، ف‍رزاد، ه‍وی‍ت‌ م‍درن‌ دی‍ن‍ی‌ و طرح‌ ن‍ات‍م‍ام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری، ت‍ام‍ل‍ی‌ در ن‍ظری‍ات‌ ه‍وی‍ت‌ش‍ن‍اخ‍ت‍ی‌ دک‍ت‍ر ع‍ب‍دال‍ک‍ری‍م‌ س‍روش‌، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ م‍طال‍ع‍ات‌ م‍ل‍ی‌، ش‌ ۱۸، (۱۳۸۳): ص‌ ۸۷ - ۱۱۵.

2)      ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد ،‌ج‍ای‍گ‍اه‌ دک‍ت‍ر ع‍ب‍دال‍ک‍ری‍م‌ س‍روش‌ در روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ای‍ران‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۶ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص۲، ۱۹.

3)      ع‍ف‍ت‍ی‌، اص‍غ‍ر، ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، وق‍ای‍ع‌ ات‍ف‍اق‍ی‍ه‌، (۱ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۳ ، ۴.

4)      ‏ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، دک‍ت‍ر س‍ح‍اب‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ب‍ن‍ی‍ان‌، (۲۵ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲.

5)      نراقی، آرش،‌ عبدالکریم سروش و کمال پروژه‌ی روشنفکری دینی، سه شنبه 29 آذر 84

6)   ‏ن‍وری‌، م‍ح‍م‍د، آخرین‌ ح‍ل‍ق‍ه روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ای‍ران‌، (۱۱ م‍رداد ۱۳۸۴): ص‌ ۸ ، ۳۰. در این اثر دیدگاه سید محمد خاتمی مورد اشاره قرار گرفته است.

7)      ی‍زدی‌، اب‍راه‍ی‍م‌ ، چ‍م‍ران‌ از ت‍ب‍ار روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی، ص‍دای‌ ع‍دال‍ت‌، (۱ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

درباره مباحث روشنفکری دینی‌:

‏‏1) (بی نا)، از روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ ت‍ا روش‍ن‍ف‍ک‍ر غ‍ی‍ر دی‍ن‍ی، س‍روش‌ ان‍دی‍ش‍ه‌، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۳، ۴، (ت‍اب‍س‍ت‍ان‌، پ‍ای‍ی‍ز ۱۳۸۱): ص۳۷ - ۶۷.

2)   روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ پ‍س‌ از ان‍ق‍لاب، ‏ک‍ت‍اب‌ ه‍ف‍ت‍ه‌، ش‌ ۱۲۱، (۳ خ‍رداد ۱۳۸۲): ص‌ ۱۸، ‏در این مقاله درباره س‍ن‍ت، روش‍ن‍ف‍ک‍ری، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌، ن‍وگ‍رای‍ی، دی‍ن، و ک‍ت‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍درن‍ی‍ت‍ه‌ در ای‍ران‌ پ‍س‌ از ان‍ق‍لاب‌ بحث شده است.

3)      )بی نا)،‏ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌: از ص‍ورت‌ ب‍ه‌ م‍ع‍ن‍ا، خ‍ردن‍ام‍ه‌ ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، ش‌ ۲۷، (۲۱ م‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

4)      )بی نا)، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، س‍لام‌، (۱۲ آب‍ان‌ ۱۳۷۳): ص‌ ۶ ، ۱۳، (۱۸ آب‍ان‌ ۱۳۷۳): ص‌ ۹.

5)      ‏(بی نا)، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، راه‍ی‌ ب‍ی‌ب‍دی‍ل‌ ی‍ا پ‍ارادوک‍س‌؟!،‌ چ‍ش‍م‌ان‍داز ای‍ران‌، ش‌ ۲۷، (ش‍ه‍ری‍ور و م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص۸۱ - ۸۶.

6)      )بی نا)، ‌روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ع‍رف‍ی‌، ت‍ف‍اه‍م‌ ی‍ا ت‍ق‍اب‍ل،‌‏ ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، ۹ آب‍ان‌ ۱۳۸۴: ص۳.

7)   آشوری، داریوش، مدرنیته را در بشقاب به‌هیچ ملتی تعارف نمی‌کنند، گفت‌وگو با داریوش آشوری، وقایع اتفاقیه، 2 اردیبهشت 1383، مصاحبه شونده از روشنفکری دینی حمایت می‌کند و آن را متناقض نمی‌داند.

8)      اب‍اذری‌، ع‍ل‍ی‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری دی‍ن‍ی‌ و ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی، ‏ ان‍ت‍خ‍اب‌، (۱۴ ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۲.

9)   اب‍ک‌، ح‍م‍ی‍درض‍ا، خ‍ودس‍وژه‌گ‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ی‍ا ت‍راش‍ی‍دن‌ س‍رخ‍وی‍ش‍ت‍ن، ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، (۵ ت‍ی‍ر ۱۳۸۲): ص‌ ۱۶، ۱۷، ‏در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران، دین، سنت، نوگرایی و برخورد سیاسی بحث شده است.

10)  اس‍ع‍دی‌، اح‍م‍د، م‍س‍ئ‍ول‍ی‍ت‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ولای‍ت‌ ب‍ه‌ آف‍ت‍اب‌ ت‍وان‌ دی‍د ک‍اف‍ت‍اب‌ ک‍ج‍اس‍ت‌؟‏ ک‍ار و ک‍ارگ‍ر، (۱۵ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۶ ): ص‌ ۲. در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران، روح‍ان‍ی‍ون‌ و ولای‍ت‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ بحث شده است.

11)  اش‍راق‍ی‌، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، ف‍رج‍ام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، (۲ م‍رداد ۱۳۸۱): ص‌ ۱۳. در این مقاله درباره روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌‌، ع‍ب‍دال‍ک‍ری‍م‌ سروش، دین و نوگرایی بحث شده است.

12)  اف‍ت‍خ‍اری‌راد، ام‍ی‍ره‍وش‍ن‍گ،‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ن‍ق‍طه‌ س‍رخ‍ط، ش‍رق‌، (۱۳ م‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۶ وی‍ژه‌ن‍ام‍ة‌ ف‍ره‍ن‍گ‌. ‏در این مقاله دربارة اصلاحات دینی، سنت، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ و آرا افرادی چون مهدی بازرگان و رضا داوری بحث شده است.

13)  اف‍روغ‌، ع‍م‍اد ، ج‍ن‍ب‍ش‌ دان‍ش‍ج‍وی‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ج‍وان‌، (۱۴ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶. (۲۱ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶.، (۲۸ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶. در این مقاله دربارة ج‍ن‍ب‍ش‌ه‍ای‌ دان‍ش‍ج‍وی‍ی، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌، دی‍ن، دان‍ش‍گ‍اه‌ه‍ا و اش‍غ‍ال‌ س‍ف‍ارت‌ آم‍ری‍ک‍ا بحث شده است.

14)  ب‍رک‍چ‍ی‍ان‌، ح‍س‍ی‍ن، ‌س‍خ‍ن‍ی‌ در ب‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ش‍رق‌، (۲۵ م‍رداد ۱۳۸۴): ص‌ ۱۸. ‏نویسندة این مقاله قائل به پارادوکس و تناقض در ذات روشنفکری دینی است.

15)  ب‍ه‍رام‍ی‌، ن‍ج‍ات‌، در ب‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی، م‍ردم‌س‍الاری‌، (۱۳ آب‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۱ وی‍ژه‌ن‍ام‍ه‌.

16)  پ‍ارس‍ا، ک‍ی‍ارش‌ ، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ چ‍ی‍س‍ت‌؟، ‏ ای‍ران‌ ف‍ردا، ش‌ ۶۲ ، (۲۶ آب‍ان‌ ۱۳۷۸): ص‌ ۲۷ - ۲۹.

17)  ‏پ‍ای‍ا، ع‍ل‍ی، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ غ‍ی‍ردی‍ن‍ی‌ و چ‍ال‍ش‌ه‍ای‌ پ‍ی‍ش‍اروی‌، ش‍رق‌، (۵ آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۸.

18)  ‏ت‍اج‍ی‍ک‌، اح‍س‍ان، م‍ق‍دم‍ه‌ای‌ ب‍ر ج‍ری‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ص‍ف‍ی‍ر ورام‍ی‍ن‌، ش‌ ۱۵، ۱۶، (ب‍ه‍ار، ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص۴.

19)  تبریزی، مصطفی، فرمالیسم روشنفکری دینی، رسالت ، ۲۶ آبان ۱۳۸۴: : ص ۳. ‏در این مقاله دربارة دیدگاه‌های محمدتقی مصباح یزدی و هاشم آغاجزی مطالبی مطرح شده است

20)    ث‍ق‍ف‍ی‌، م‍ح‍م‍د، گ‍ام‍‌ه‍ای‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ - پ‍رس‍ش‌ اص‍ل‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ع‍ص‍ر م‍ا چ‍ی‍س‍ت‌، ش‍رق‌، (۱۷ آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۸. در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران، دی‍ن‌، اص‍لاح‍ات‌ دی‍ن‍ی‌، اس‍لام‌، دم‍وک‍راس‍ی،‌ ج‍ه‍ت‌گ‍ی‍ری‌ه‍ای‌ دی‍ن‍ی و‌ خ‍ردگ‍رای‍ی بحث شده است

21)   ج‍ع‍ف‍ری‍ان‌، رس‍ول‌ ، روح‍ان‍ی‍ت‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ای‍ران‌، (۱۸ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۶): ص‌ ۶، ( ۱۹ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۶ ): ص۶.

22)  ‏ج‍لال‍ی‌ک‍ی‍اس‍ری‌، ج‍واد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ج‍ام‍ع‍ه‌ ب‍ش‍ری‌، س‍لام‌، (۱۴ آذر ۱۳۷۲): ص‌ ۸. در این مقاله از جمله دربارة روشنفکری،‌ ت‍ه‍اج‍م‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی و ف‍ره‍ن‍گ‌ اس‍لام‍ی ‌سخن گفته شده است.

23)  جلایی‌پور، حمید‌رضا، روشنفکری دینی به مثابه مدرسه، توانایی‌ها و کاستی‌ها، شرق ، ۸ شهریور ۱۳۸۵: : ص۲۰.

24)   جلایی‌پور، حمید‌رضا، کاستی‌های مدرسة روشنفکری دینی، شرق ، ۱۱ شهریور ۱۳۸۵: : ص ۲۰.

25)   ج‍لای‍ی‌پ‍ور، ح‍م‍ی‍درض‍ا، ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌، رخ‍داد دوم‌ خ‍رداد و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ج‍ام‍ع‍ه، (۲۶ ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۷۶): ص‌۱۰. (۲۷ ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۷۶): ص۱۰.

در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌، ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌ ای‍ران، ان‍ت‍خ‍اب‍ات‌ ری‍اس‍ت‌ ج‍م‍ه‍وری‌ و نیز سید محمد خاتمی و علی شریعتی مطالبی مطرح شده است.

26) ح‍ق‌پ‍ن‍اه‌، ج‍ع‍ف‍ر، ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌، خ‍ودآگ‍اه‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی،‏ ک‍ی‍ه‍ان، (۳۱ خ‍رداد ۱۳۷۷ ): ص۱۰. در این مقاله دربارة دیدگاه شریعتی نسبت به مسأله روشنفکری مطالبی آمده است.

27)  ‏ح‍ک‍ی‍م‌پ‍ور، م‍ح‍م‍د، از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ ت‍ا روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، گ‍ون‍اگ‍ون‌، س‍ال‌ ۱، ش‌۳، (آب‍ان‌، آذر ۱۳۷۷ ): ص‌ ۳۵ – ۳۶.

28)  ح‍م‍ی‍دی‌، رض‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ت‍ح‍وی‍ل‌گ‍رای‍ی‌ ف‍ک‍ری، ج‍وان‌، (۲۹ م‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۷.

29)   حمیدیه، بهزاد، روشنفکر دینی به توصیف سروش، رسالت ، ۱۵ اسفند ۱۳۸۵:ص۲، ۲۱.

30)   ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ان‍در ت‍ن‍اق‍ض‌زدای‍ی‌ از واژه‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۷ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲ و ۱۸ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

31)   ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ت‍ع‍ی‍ی‍ن‌ م‍وق‍ع‍ی‍ت‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ف‍ض‍ای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ ای‍ران‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۹ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲ ، ۱۹، (۲۰ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲.‏

در این مقاله دربارة دیدگاه‌های مصطفی ملکیان، علی شریعتی،‌ سید حسین نصر، یدالله سحابی، عبدالکریم سروش و شهید مطهری بحث شده است. ‏

32)   خ‍اک‍ی‌ف‍ی‍روز، م‍ه‍دی، ت‍ام‍ل‍ی‌ پ‍ی‍رام‍ون‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۲۷ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

33)   خ‍ل‍ج‍ی‌، م‍ح‍م‍دم‍ه‍دی، م‍ح‍م‍د ارک‍ون‌ و ف‍رآی‍ن‍د روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ک‍ی‍ان‌، س‍ال‌ ۴، ش‌ ۲۰، (ت‍ی‍ر، م‍رداد ۱۳۷۳): ص‌ ۱۵ ـ ۱۹.

34)   درخ‍ش‍ه‌، ج‍لال، س‍اخ‍ت‍ارش‍ن‍اس‍ی‌ ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ م‍ع‍اص‍ر ب‍ا ت‍اک‍ی‍د ب‍ر روی‍ک‍رده‍ای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌، ع‍ل‍وم‌ س‍ی‍اس‍ی‌، ش‌ ۲۰، (زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶۷ - ۹۰.

35)   رج‍ای‍ی‌، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، پ‍ای‍ان‌ ی‍ک‌ ن‍س‍ل‌ آغ‍از روی‍ش‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، آف‍ت‍اب‌، ش‌ ۱۴ ، (ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲۵.

36)   رحمانی،‌ تقی، روشنفکری مذهبی راه ورود به مدرنیته: گفتگو با تقی رحمانی، همبستگی ، ۳۱ تیر ۱۳۸۵: : ص۷.

37)   زک‍ری‍ای‍ی‌، محمدعلی، درآم‍دی‌ ب‍ر ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌؛ [م‍ق‍دم‍ه‌ س‍ع‍ی‍د ح‍ج‍اری‍ان‌]، ت‍ه‍ران‌: م‍وس‍س‍ه‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌ آذری‍ون‌، ۱۳۷۸، ص۴۱۶‌.

38)   س‍ی‍دآب‍ادی‌، ع‍ل‍ی‌اص‍غ‍ر، اص‍لاح‍ات‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌، ن‍وروز، (۲۵ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۱): ص‌۱۱.

39)   ‏سیدین، محسن، روشنفکری دینی، اعتماد ملی ، (۵ تیر ۱۳۸۵): ص ۱۰.

40)  شایگان، داریوش، باید زمانی مشکل‌مان را با غرب حل کنیم، یاس‌نو، (26 مهر 1382).

41)   ش‍ف‍ای‍ی‌، م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی، ت‍ک‍م‍ل‍ه‌ای‌ ب‍ر روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، س‍لام‌، (۲۲ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۷۲): ص‌ ۱۰.

42)   شکوهی، علی، بازگشت به عصر روشنفکری اصیل دینی، کتاب ماه علوم اجتماعی، ش ۹۴، ۹۵، مرداد و شهریور ۱۳۸۴: ص۲۶ – ۳۲. این مقاله دربارة کتاب تکاپوی دین سیاسی : جستارهایی در جامعه‌شناسی سیاسی ایران نوشتة علیرضا شجاعی زند به رشته تحریر درآمده است.

43)   ش‍ی‍خ‌ف‍رش‍ی‌، ف‍ره‍اد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۲ دی‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

44)   ش‍ی‍خ‌ه‍اش‍م‍ی‌، ف‍ره‍اد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در گ‍ذر ت‍اری‍خ‌، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۳ دی‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

45)   ش‍ی‍ل‍ز، ادوارد، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی؛ ترجمه محمد سعید ح‍ن‍ای‍ی‌ک‍اش‍ان‍ی‌، ای‍ران‌، (۸ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸، (۹ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸.

46)   صدری، احمد و محمود، دفاع از روشنفکری دینی، در گفتگو با حمیدرضا ابک، شنبه 27 آبان 1385.

47)   ض‍ی‍ای‍ی‌، س‍ام‌ال‍دی‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ب‍ن‍ی‍ان‌، (۱ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

48)   طاه‍ری‌، م‍ح‍م‍د، ج‍ری‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و پ‍ارادی‍م‌ اص‍لاح‌ (ای‍ران‌ ب‍ع‍د از ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌)، م‍ج‍ل‍ه‌ پ‍ژوه‍ش‌ ح‍ق‍وق‌ و س‍ی‍اس‍ت‌، ش‌ ۶، (ب‍ه‍ار و ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۱۵۵ ـ ۱۸۶.

49)   عبدالکریمی، بیژن، آدم‌های سیاسی، روشنفکران دینی : گفتگو با بیژن عبدالکریمی/[مصاحبه‌کننده] محمدنبی‌ ابراهیمی، ‏ اعتماد ملی، ۲۳ فروردین ۱۳۸۶: : ص ۸.

50)   عبدالکریمی، بیژن، ‏ چالش‌های روشنفکران دینی : گفتگو با بیژن عبدالکریمی/[مصاحبه‌کننده] محمدنبی ابراهیمی، ‏ اعتماد ملی، ۲۶ فروردین ۱۳۸۶: : ص ۸.

51)   غ‍لام‌رض‍اک‍اش‍ی‌، م‍ح‍م‍دج‍واد، روزگ‍ار دش‍وار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ای‍ران‌، (۲۸ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸. ، (۲۹ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸.

52)   غلامرضا کاشی، ‌محمد جواد، فراز و فرود روشنفکری دینی، http://javadkashi.blogspot.com/

53)   ف‍اطم‍ی‌، م‍ه‍دی‌، ت‍ب‍ار و ک‍ردار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۳۰ آب‍ان‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۱۳.

54)    ف‍راس‍ت‍خ‍واه‌، م‍ق‍ص‍ود، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ج‍س‍ت‌وج‍وی‌ ب‍رن‍ام‍ة اج‍ت‍م‍اع‍ی، ن‍ش‍اط، (۳۰ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۷۸): ص‌ ۷.

55)   ف‍ره‍ادپ‍ور، م‍راد، ای‍ده‌ آل‍ی‍س‍م‌ ای‍ران‍ی‌ و ت‍ف‍ک‍ر ان‍ض‍م‍ام‍ی: ن‍ک‍ات‍ی‌ در ب‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ش‍رق‌۲۵ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۳، ص۱۴۲ - ۱۴۳ س‍ال‍ن‍ام‍ه‌.

56)    ف‍ی‍ض‍ی‌خ‍واه‌، اب‍وال‍ف‍ض‍ل‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ و گ‍وه‍ر دی‍ن، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۲۹ دی‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۵.

57)   ‏قلی‌پور، بهنام،‌ ج‍س‍ت‍اری‌ در چ‍ی‍س‍ت‍ی‌، چ‍گ‍ون‍گ‍ی‌ و چ‍رای‍ی‌ رف‍ران‍دوم‌ در ج‍ب‍ه‍ه‌ دوم‌ خ‍رداد ب‍ا ض‍م‍ی‍م‍ة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ان‍دی‍شة‌ ولای‍ت‌ ف‍ق‍ی‍ه‌، ‏ ت‍ه‍ران‌: پ‍ارس‌ن‍ژاد، ، ۱۳۸۲، ص۱۷۴.

58)   ‏ق‍وچ‍ان‍ی‌، م‍ح‍م‍د، گ‍ذار از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌؟، ش‍رق‌، (۲۷ م‍رداد ۱۳۸۴): ص۱، ۱۶.

59)  ق‍وچ‍ان‍ی‌، م‍ح‍م‍د، م‍ا و ت‍رک‌‍ه‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ع‍م‍ل‌، ‏ ش‍رق‌، (۶ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص۱، ۲.

60)   ک‍ار، م‍ه‍ران‍گ‍ی‍ز، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍س‍ئ‍ل‍ة‌ زن‍ان‌، راه‌ ن‍و، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۱۶، (۱۷ م‍رداد ۱۳۷۷): ص۳۲ - ۳۳.

61)   ‏کاظمی، عباس، ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌، ت‍ه‍ران: طرح‌ ن‍و، ۱۳۸۳. این کتاب در این آثار مورد بررسی قرار گرفته‌است: گ‍رای‍ش‌ه‍ای‌ ی‍ک‌ ن‍ح‍ل‍ة‌ اص‍ل‍ی‌: ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ ک‍ت‍اب‌ ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، (۶ آذر ۱۳۸۴): ص‌ ۵. کاظمی، عباس، ‌جامعه‌شناسی روشنفکری دینی ـ گفتگو با دکتر عباس کاظمی درباره کتاب جامعه‌شناسی روشنفکری.

62)  ‏گ‍وارای‍ی‌، ف‍اطم‍ه‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و زن‌، خ‍رداد، (۱۷ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷): ص۶.

63)  م‍ت‍ق‍ی‌، م‍ح‍س‍ن، ت‍داوم‌ م‍ی‍راث‌ ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ در روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ام‍روز، آف‍ت‍اب‌، ش‌ ۲۶، (خ‍رداد ۱۳۸۲): ص‌ ۴ - ۱۱.

64)   ‏م‍ج‍اوری‌، م‍س‍ع‍ود، ت‍ف‍اوت‌ ب‍ی‍ن‌ اح‍ی‍اگ‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ م‍ذه‍ب‍ی‌،‌ اع‍ت‍م‍اد، (۳۰ ت‍ی‍ر ۱۳۸۱): ص‌ ۲.

65)   م‍ح‍ب‍ی‍ان‌، ام‍ی‍ر، دوم‌ خ‍رداد خ‍ات‍م‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ان‍ق‍لاب‍ی‌، رس‍ال‍ت، (۴ خ‍رداد ۱۳۷۹): ص‌ ۲.

66)   ‏م‍ح‍ب‍ی‍ان‌، ام‍ی‍ر، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ج‍ری‍ان‍ی‌ زن‍ده‌ و پ‍وی‍ا، رس‍ال‍ت‌، (۵ آب‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲.

67)   م‍ح‍ب‍ی‍ان‌، ام‍ی‍ر، ده‌ ش‍اخ‍ص‍ة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۲ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۶): ص‌ ۲.

68)   م‍ح‍م‍دی‌، م‍ج‍ی‍د، ادوار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ ام‍روز و چ‍ش‍م‌ان‍داز آی‍ن‍ده‌، آب‍ان‌، ش‌ ۹۸، (۱ آب‍ان‌ ۱۳۷۸): ص‌ ۴.

69)   م‍ع‍ظم‍ی‌، ج‍م‍ش‍ی‍د، ب‍ازخ‍وان‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، م‍ردم‌س‍الاری‌، (۲۵ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۴): ص‌ ۹.

70)   ‏م‍ع‍م‍اری‌، م‍ح‍م‍د، دوم‌ خ‍رداد و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، گ‍زارش‌، ش‌ ۱۵۸، (آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۲ - ۱۳.

71)   ‏م‍‍م‍درض‍ای‍ی‌، م‍ح‍م‍د، خ‍اس‍ت‍گ‍اه‌ ن‍وان‍دی‍ش‍ی‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، ک‍لام‌ اس‍لام‍ی‌، ش‌ ۴۰، (زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۰): ص‌ ۴۶ - ۶۲.

72)   م‍ن‍ص‍وری‌، پ‍روی‍ن‌، آغ‍از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ش‍رق‌، (۳ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۴.

73)   ‏م‍ه‍دوی‌زادگ‍ان‌، داوود، روشنف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، م‍ع‍رف‍ت‌، ش‌ ۲۸ ، (ب‍ه‍ار ۱۳۷۸): ص‌ ۴۲ - ۵۵.

74)   ‏م‍ه‍دوی‌زادگ‍ان‌، داوود، پ‍روژة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍س‍ئ‍ل‍ه‌ زن‍ان، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ ش‍ورای‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌ و اج‍ت‍م‍اع‍ی‌ زن‍ان‌، ش‌ ۸، (ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۳۱ - ۴۲.

75)  ‏ن‍راق‍ی‌، اح‍م‍د، درب‍ارة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، راه‌ ن‍و، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۹، (۳۰ خ‍رداد ۱۳۷۷ ): ص‌ ۱۲ - ۱۳ ، ۳۵.

76)   ‏ن‍ورب‍خ‍ش‌، ص‍ف‍ورا، روش‍ف‍ک‍ری‌، ن‍وان‍دی‍ش‍ان‌ دی‍ن‍ی‌ و زن‍ان‌، زن‍ان‌، ش‌ ۷۷، (ت‍ی‍ر ۱۳۸۰): ص‌ ۳۸ - ۴۳.

77)   ن‍ی‍اک‌زاده‌، ح‍س‍ی‍ن، مانایی و روشنفک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ت‍وس‍ع‍ه‌، (۱۸ خ‍رداد ۱۳۸۱): ص‌ ۱۲.

78)   ن‍ی‍اک‌زاده‌، ح‍س‍ی‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ت‍وس‍ع‍ه‌، (۲۶ خ‍رداد ۱۳۸۱): ص‌ ۱۲، ( 27 خرداد 1381: ص‌ ۱۲.

79)   ویژه، محمدرضا، شوریدگان بی سرانجام : نگاهی به دستاوردهای روشنفکری دینی در ایران، همشهری، ۲۱ آذر ۱۳۸۵: ص۱۱.

80)   ه‍اش‍م‍ی،‌ محمد منصور، دی‍ن‌‌ان‍دی‍ش‍ان‌ م‍ت‍ج‍دد: روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ از ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ ت‍ا م‍ل‍ک‍ی‍ان، ت‍ه‍ران‌: ک‍وی‍ر، ۱۳۸۵، ص۳۶۷. این کتاب در : (بی‌نا)،‌ دین اندیشان متجدد : گزارشی از یک کتاب در نقد روشنفکری دینی، اعتماد ملی ، ۶ آذر ۱۳۸۵:ص ۸، مورد بررسی قرار گرفته است.

81)   ‏ه‍اش‍م‍ی‌، م‍ح‍م‍دم‍ن‍ص‍ور، روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌، م‍ع‍ل‍ل‌ ی‍ا م‍دل‍ل‌، س‍روش‌ ان‍دی‍ش‍ه‌، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۳، ۴، (ت‍اب‍س‍ت‍ان‌، پ‍ای‍ی‍ز ۱۳۸1): ص‌ ۱۸۰ - ۱۹۱.

82)   هداوندخانی، خسرو، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ و ن‍ق‍ش‌ آن‍ان‌ در پ‍ی‍روزی‌ ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌ (پ‍ای‍ان‌ن‍ام‍ه) ‌اس‍ت‍اد راه‍ن‍م‍ا: اح‍م‍د ب‍خ‍ش‍ای‍ش‍ی‌ اردس‍ت‍ان‍ی، ‌اس‍ت‍اد م‍ش‍اور: م‍ص‍طف‍ی‌ اب‍طح‍ی‌، دان‍ش‍گ‍اه‌ آزاد اس‍لام‍ی‌، واح‍د ت‍ه‍ران‌ م‍رک‍زی‌، م‍رک‍ز ت‍ح‍ص‍ی‍لات‌ ت‍ک‍م‍ی‍ل‍ی‌، دان‍ش‍ک‍ده‌ ع‍ل‍وم‌ س‍ی‍اس‍ی، ۱۳۸۲، ‏ ۱۷۴ ورق‌، ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌: ۱۷۴ - ۱۶۸ ورق.

83)   ی‍وس‍ف‍ی‌، ام‍ی‍ر، ع‍م‍ارت‌ پ‍ای‍دار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ای‍ران‌، (۳۱ خ‍رداد ۱۳۸۲): ص۲.

 

بخش سوم: نقدهایی بر روشنفکری دینی

1)   روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ ی‍ا روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ س‍ک‍ولار، س‍ی‍اس‍ت‌ روز، (۴ دی‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۶.
احمدی، بابک،‌ سخنرانی بابک احمدی در دانشگاه شهیدبهشتی، یاس نو ، (6 آبان 1382(.

2)       احمدی، علی اکبر، ‌ادعای روشنفکری با بضاعت ناکافی، شرق، (20 و 24 اسفند 1382(

3)      اطهاری، کمال،‌ روشنگری، نه روشنفکری، وقایع اتفاقیه، 6 اردیبهشت 1383.

4)      امینیان، مهدی،‌ خصوصیات اسلام از نوع روشنفکری دینی، ‏رسالت، ۱۱ خرداد ۱۳۸۴: ص۳، ۱۹، ۱۱ خرداد ۱۳۸۴: ص۳، ۱۹ ،۱۲ خرداد ۱۳۸۴: ص۳، ۱۹، ۱۷ خرداد ۱۳۸۴: ص۳. در این مقاله دیدگاه‌های محسن کدیور نقد شده است.

5)      پ‍ارس‍ان‍ی‍ا، ح‍م‍ی‍د، آس‍ی‍ب‌ش‍ن‍اس‍ی‌ ت‍ف‍س‍ی‍ر روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ از ع‍اش‍ورا،‏ ک‍ی‍ه‍ان‌، (۲ خ‍رداد ۱۳۷۵): ص‌ ۶.

6)    ثقفی، مراد، ن‍ق‍د روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ ع‍رف‍ی‌ ای‍ران‌ در گ‍ف‍ت‌ و گ‍و ب‍ا م‍راد ث‍ق‍ف‍ی‌، ‌مصاحبه کننده محمد ق‍وچ‍ان‍ی‌، ه‍ش‍ه‍ری‌، (۱۷ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص۱۶، (۱۹ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص‌۱۶، (۲۱ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص۱۶، (۲۴ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص‌۱۶، (۲۶ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص۲۴.

7)      جهانبگلو، رامین، پروژة روشنگری مهم‌تر از عمل سیاسی است، شرق، 16 مهر 1382.

8)      جهانبگلو، رامین، خط‌کشی اصلی بین "روشنفکری" و "لمپنیزم" است، یاس‌نو، 30 مرداد.

9)   ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، اس‍لام‌ م‍ع‍ن‍وی‌ م‍ح‍ص‍ول‍ی‌ از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۱۳ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲ ، ۱۹و (۱۴ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص۲ ، ۱۹. در این مقاله دیدگاه‌های محسن کدیور و مصطفی ملکیان مورد نقد قرار گرفته است.

10) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ان‍ت‍ظار روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ از دی‍ن‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۵ خ‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۳، ۱۹، (۲۶ خ‍رداد ۱۳۸۳): ص۳ ، ۱۹.

11) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ گ‍ف‍ت‍م‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۰ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۲): ص‌ ۲ ، ۱۹.

12) نویسندة این مقاله به نقد دیدگاه‌های عبدالکریم سروش، محمدتقی فاضل میبدی و محسن کدیور پرداخته است.

13) ‏ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، م‍ش‍روع‍ی‍ت‌ غ‍رب‍ی‌ ب‍رای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ش‍رق‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۲۹ آذر ۱۳۸۳): ص۳ و (۳۰ آذر ۱۳۸۳): ص۳ ، ۱۹.

14) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، دع‍وی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ب‍اب‌ گ‍ری‍زن‍اپ‍ذی‍ری‌ س‍ک‍ولاری‍ت‍ه‌ دی‍ن‌!، رس‍ال‍ت‌، (۱۹ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۳، (۲۰ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌۳، ۱۹. در این مقاله دیدگاه‌های مصطفی ملکیان و روشنفکری دینی در مسئله سکولاریسم نقد شده است.

15) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ن‍ف‍ی‌ ع‍ق‍لان‍ی‍ت‌ اع‍م‍ال‌ ع‍ب‍ادی‌،‌ رس‍ال‍ت‌، (۱۸ خ‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

16) ‏حمیدیه، بهزاد، روشنفکری دینی و کاستی‌هایش، رسالت، ۲۰ شهریور ۱۳۸۵: ص ۲، ۴، ۲۱ شهریور ۱۳۸۵: ص۳، ۴، ۲۷ شهریور ۱۳۸۵: ص ۲. ‏در این مقاله دیدگاه جمع زیادی از روشنفکران دینی نقد شده است.

17) داع‍ی‌ن‍ژاد، م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی، ‌روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و دف‍اع‌ از س‍ک‍ولاری‍س‍م‌‌، رس‍ال‍ت‌، (۱ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۶.

18) دیهیمی، خشایار، ‌اصلاح‌طلبان به پیشینة خود نگاه کنند، شرق، 23 مهر 1382.

19) رح‍ی‍م‌پ‍ورازغ‍دی‌، ح‍س‍ن، پ‍ارادوک‍س‍ی‍ک‍ال‍ی‍تة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ان‍دی‍ش‍ه‌ ح‍وزه‌، ش‌ ۲۴، (م‍ه‍ر، آب‍ان‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۱۰۰ - ۱۱۱.

20) رح‍ی‍م‌پ‍ورازغ‍دی‌، ح‍س‍ن‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ض‍رورت‌ م‍ج‍دد، س‍ی‍اس‍ت‌ روز، (۴ خ‍رداد ۱۳۸۴): ص‌ ۵.

21) رح‍ی‍م‌پ‍ورازغ‍دی‌، ح‍س‍ن‌، چ‍ی‍س‍ت‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت، (۲۰ آذر ۱۳۷۸): ص‌ ۳.

22) زرش‍ن‍اس‌، ش‍ه‍ری‍ار، ج‍ری‍ان‌ م‍وس‍وم‌ ب‍ه‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ان‍ق‍لاب‌، س‍ی‍اس‍ت‌ روز، (۱۴ ت‍ی‍ر ۱۳۸۰): ص‌ ،‌(۲۸ ت‍ی‍ر ۱۳۸۰): ص۶.

23) ‏ش‍ی‍وا، ع‍ل‍ی‌، ک‍دام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌؟،‌ رس‍ال‍ت‌، (۲۸ م‍رداد ۱۳۷۷): ص‌ ۴.

24) ‏طباطبایی، سید جواد،‌ «روشنفکری دینی» ترکیبی متضاد و بی معنا،‌ در گفتگو با همشهری.

25) طباطبایی، سیدجواد، تجددی دیگر، ضمیمه همشهری، 5 تیر 1382.
ع‍ب‍اس‍ی‌، ول‍ی‌ال‍ل‍ه، ج‍ری‍ان‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ن‍گ‍اه‌ ح‍وزه‌، ش‌ ۸۴، ۸۵، (م‍ه‍ر ۱۳۸۱): ص۱۲۹ – ۱۳۸.

26) ع‍ص‍رج‍دی‍د، م‍ح‍م‍ود، ع‍م‍ی‍ق‌ت‍ری‍ن‌ ف‍ه‍م‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۶ م‍رداد ۱۳۸۴): ص3.

27) ف‍اطم‍ی‌، م‍ه‍دی‌، س‍وب‍ژ ک‍ت‍ی‍وی‍ت‍ه‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۴ آذر ۱۳۸۳): ص۱۳.

28) ‏ف‍راس‍ت‍ی‌، م‍رض‍ی‍ه‌، ک‍دام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۱ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۷): ص۴.

29) نصر، ‌سید حسین،‌ گفتگو با دکتر نصر،‌ روزنامه تهران امروز،‌14/9/85، صفحه 6

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ناکارآمدی نخبگان سیاسی ایران:

 

ناکارآمدی نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب

دکتر علیرضا ازغندی

این کتاب در 8 فصل بوده و خلاصه آن بشرح زیر است.

 

مقدمه :

پس از تدوین قانون اساسی مشروطیت و متمم آن ، همانگونه که در سطح نظری – حقوقی در نظام سیاسی کشور دگرگونی صورت گرفت ، آیا در سطح کارکردی – سیاسی نیز ، جامعه متحول شد یا نه ؟ و چه کسانی در عرصه حکومت ، از امتیازات فوق العاده ای برخوردار شدند. 

این کتاب نه در پی اثبات توجیه قائم به شخص بودن حکومت و مشروعیت بخشیدن به کاریزما (فره) می باشد ، بلکه اعتقاد بر این است که حکومت در ایران معاصر مشروعیت خود را از قدرتمندی گروه نخبه تامین می کند . این کتاب با توجه به نظرات دو محقق ایتالیایی بنام موسکا  و  پاره تو ، به عنوان بانیان مکتب نخبه گرایی و شاگردان متاخر ماکیاول شکل گرفته است .

این کتاب در تلاش آزمون دو فرضیه ذیل است :

1) تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در صد سال اخیر تحت الشعاع منافع نخبگان قرار داشته و در ایران (همانند سایر کشورهای در حال توسعه ) نخبگان سیاسی و در راس آنها شاه ، در تعیین تحولات توسعه کشور ، تصمیم گیرنده نهایی هستند .

2) این گروه نخبه متاثر از قدرت نخبگان برون جامعه ای بوده است .

 

فصل اول : تعریف مفاهیم

مفهوم گروه نخبه :

اصطلاح Elite  در مفهوم ابتدایی برای بیان کیفیت کالاهایی بکار برده میشود که دارای مرغوبیت نسبت به سایر کالاهای مشابه بوده اند . در قرون 18 و 19 ،نخبه به گروه هایی از افراد جامعه که جایگاه و منزلت سیاسی ، اجتماعی و یا روحانی وی‍ژه ای داشتند ، اطلاق میشده که رهبری سیاسی را در اختیار دارد . منظور از ارزش نخبگی امتیازاتی است که طبقه حاکم از آنها بهره مند میشود .

به باور پاره تو ، گروه نخبه شامل افرادی میشود که از برجستگی خاصی چون هوش ، ذکاوت ، مهارت و صلاحیت برخوردارند (کسانی مانند وزیر ، سناتور ، نماینده پارلمان ، رئیس دادگستری ، فرمانده نظامی ، سرهنگ ، و ...) و با توجه به اینکه انسانها ذاتاً نامساوی خلق شده اند ، وی جامعه را به دو گروه تقسیم می کند : گروه اول را قشر پائین ، و قشر دوم را گروه نخبه برتر می نامد که قشر دوم ضمناً به دو گروه نخبه حاکم و غیر حاکم تقسیم میشود . تاکید پاره تو بر تضاد میان نخبگان حاکم و قشر پائینی جامعه (توده های مردم ) از اندیشه سیاسی موسکا متاثر است .موسکا  می کوشد با تاکید بر تمایز میان اکثریت مردم و اقلیت (طبقه سیاسی ) اساس مطالعاتی جدیدی را در زمینه مسائل سیاسی پی ریزی نماید . از دیدگاه موسکا گروه نخبه شامل افرادی میشود که در جامعه با برخورداری از امتیازات اکتسابی و فطری خود در موقعیت برتری قرار گرفته اند .

قدرت نخبگان سیاسی در یک نظام دموکراتیک مبتنی بر قانون اساسی ، به عنوان تجلی حاکمیت ملی توجیه می گردد . در حالی که تعریف نخبگان سیاسی در کشورهای در حال توسعه از جمله در ایران ، هنوز با تعاریف پاره تو و موسکا همسویی بیشتری دارند .زیرا در تعریف گروه نخبه ، شرایط اقتصادی و اجتماعی ، تاثیر تعیین کننده ای دارد . چرا مفهوم نخبه در جامعه غربی تطابقی با کشورهای جهان سوم (مانند ایران ) ندارد؟

1) در جوامع غربی تعامل و رقابت نخبگان در چارچوب قانون و مدارا است ، در حالی که در ایران ، تعامل نخبگان با ستیز و حذف یکدیگر همراه است .

2) جوامع پیشرفته صنعتی دارای نظام اجتماعی باز می باشند ، و بر تعدد و تنوع نخبگان تاکید دارند اما گروه نخبه در ایران با یک نظام اجتماعی بسته ، نسبتاً ثابت است .

نخبه سیاسی کیست ؟

برای فهم درست مفهوم ، خاستگاه و عملکرد نخبه سیاسی ،ابتدا ضروری است به تشریح مفهوم نخبه سیاسی اشاره کنیم .

مفهوم گروه نخبه در جامعه ایران نمی تواند با مفهوم گروه نخبه در کشورهای دموکراتیک غربی منطبق باشد زیرا پیدایش گروه نخبه در جوامع غربی معلول عواملی چون انقلابهای سیاسی و صنعتی و دگرگونی های اجتماعی بوده است .در حالی که این عوامل در ایران صورت نگرفته است .اگر در کشورهای صنعتی تاثیرگذاری نخبگان سیاسی نتیجه هوش ، دانش ، ذکاوت و تجربه آنهاست ، در ایران این امر نه بخاطر هوش و تجربه ، بلکه به خاطر منشاء خانوادگی زمین داری – ملوک الطوایفی و از نظر سیاسی ، بخاطر منزلت اجتماعی استثنایی آنها بوده است .

نخبگان سیاسی همان نخبگان قدرت می باشند ، بر این اساس نخبگان سیاسی در ایران را شاه ، شاهزادگان و دیوانیان در بر می گیرند . در هر حال ، طبق تعریف موسکا ، همیشه گروهی برگزیده بر ایران فرمان رانده اند پس نخبگان سیاسی افرادی هستند که قدرت سیاسی را تصاحب کرده ، توان کاربرد آنرا دارا هستند . منظور از نخبگان سیاسی دو نوع نخبه ابزاری و فکری است البته چگونگی پیدایش نخبگان سیاسی در ایران ، ما را از تفکیک نخبگان فکری و ابزاری باز میدارد . سخن گفتن از نخبگان فکری (صاحبان اندیشه ) در دوران قاجاریه کار بیهوده ای است . نخبگان ابزاری (صاحبان قدرت سیاسی و اقتصادی ) را بدون اندیشه انگاشتن هم ، ما را به بیراهه سوق خواهد داد .مثلاً قائم مقام فراهانی ، امیر کبیر ، میرزا حسین خان قزوینی و امین الدوله جزو کدام گروه نخبگان هستند ؟ طبیعی است که همه آنها هر دو ویژگی عملکردی نخبگان را دارا بودند و بهمین دلیل بود که نخبگان فکری در کارها دخالت داده نمی شدند .

اساسی ترین نقش نخبگان سیاسی در حوزه سیاست ، مشروعیت بخشیدن به ارزشها و نهادهای جدید است که به تحولات سیاسی خصلتی ملی می بخشند . نارسایی این ارزشها و بی لیاقتی نخبگان در تبیین آنها باعث فروپاشی نهادهای سیاسی خواهند شد . نخبگان سیاسی می توانند در افزایش ظرفیت نظام سیاسی نقش تعیین کننده ای بازی کنند . اگر بپذیریم که نظام سیاسی ، هدایتگر رفتار بخش های مختلف جامعه می باشند ، پس در اجرای اهداف کلان جوامع ، نقش نظام سیاسی غیر قابل انکار است .اگر بپذیریم که افزایش ظرفیت نظام سیاسی منجر به نهادینگی ارزش های نو و هنجارهای جدید میشود ، پس نخبگان می توانند در تبیین ارزشها و نهادی کردن آنها نقش تعیین کننده ای داشته باشند. جامعه شناسان  چهار نوع ظرفیت را برای هر نظام سیاسی فرض میکنند . مهمترین نوع ظرفیت یک نظام سیاسی ، ظرفیت سمبلیک است که شامل ارزشها ، اعتقادات ، و آداب و رسوم  می باشد . این ظرفیت می تواند مردم جامعه را به تبعیت از قانون ، ایثارگری و داشتن رابطه عقلایی با حکومت تشویق کند . دومین نوع ظرفیت ، ظرفیت استخراجی است که به منابع مورد نیاز نظام سیاسی و جامعه مربوط میشود . سومین ظرفیت ، ظرفیت الزامی یعنی کنترل نظام سیاسی بر رفتار و کردار مردم مربوط میشود (مانند کنترل بر پرداخت مالیات و خدمت نظام و ..) چهارمین ظرفیت ، ظرفیت توزیعی است که به کیفیت و کمیت منابع مادی و چگونگی تقسیم آنها بین افراد و گروه های جامعه مربوط میشود .

آیا نخبگان سیاسی کشورهای دستخوش دگرگونی از جمله ایران میتوانند با هر نوع گرایش ارزشی ، به افزایش ظرفیت نظام سیاسی کمک کنند ؟

پاسخ به این سوال منفی است زیرا نخبگانی میتوانند در جریان توسعه سیاسی ، رسالت خود را ایفا کنند که حامل فرهنگ و ارزشهای بومی جامعه باشند .

 

فصل دوم : نظریات پاره تو  و موسکا 

نظریه موسکا در باره گروه نخبه :

موسکا در کتابش (طبقه حاکم ) می نویسد :

در کلیه جوامع (از عقب مانده تا پیشرفته ) دو طبقه وجود دارد . یک طبقه حاکم و یک طبقه محکوم . طبقه حاکم اقلیت سازمان یافته ای را تشکیل میدهد که قدرت حکومت را در انحصار داشته و از تمام امتیازاتی که قدرت به همراه می آورد ، برخوردار است .در حالیکه طبقه غیر حاکم شامل توده های عظیم مردم غیر متشکل است که تحت رهبری طبقه اول قرار گرفته و از آن تبعیت میکند .

بدین ترتیب عناصر غیر دموکراتیک و مستبدانه در نظرات موسکا وجود دارد چرا که از نظر او در تمام جوامع (بدون توجه به ماهیت نظام حکومتی ) طبقه حاکم از طریق تحمیق مردم و استفاده از زور قابلیت اداره کشور را دارد . از دیدگاه وی سلطه حکومت رانی اقلیت تنها به علت سازمان یافتگی و وجود وحدت در اهدافشان است .یعنی سلطه اقلیتی سازمان یافته بر اکثریت نامتشکل اجتناب ناپذیر است . موسکا ضمن تاکید بر سازمان یافتگی گروه اقلیت (به عنوان یک امتیاز برتر در مقابل گروه اکثریت سازمان یافته ) از خصوصیات نخبگان حاکم از جمله امتیازات مادی ، منش روشنفکرانه و قابلیت روانی سخن می راند . موسکا بر این اعتقاد است که افزایش درآمد ناشی از زمینداری باعث میشود طبقه نظامی سلطه گر دست اندازی به املاک را شروع کند و بدیت ترتیب ثروتمندی جایگزین مشخصه های طبقه حاکم میشود . موسکا به این پرسش که علم سیاست چگونه میتواند از زوال طبقه حاکم و بروز انقلابات جلوگیری کند بدین گونه پاسخ میدهد که : یک نظام  سیاسی ، یک ملت و یک تمدن ، در صورتی میتواند عمر ابدی کند که خود را مناسب با شرایط تغییر دهد .

اصطلاح گروه نخبه در نظریات سیاسی با اصل ضرورت حکومت صالحین پیوند خورده است .منظور موسکا از صالحین عبارت است از انسانهایی که در موقعیت مناسبی هستند و قادرند که بر همنوعان خود به بهترین نحو حکومت کنند . البته ضرورتی ندارد که این بهترینها روشنفکرترین و بشر دوست ترین انسانها باشند . به باور موسکا برای اینکه بتوان حکومت راند ، روانشناسی افراد جامعه ، اتکای به نفس و استقلال رای ، مهمتر از توجه به عدالت ، آزادی و مساوات است . با وجودی که موسکا قابلیت همه گروه ها در به قدرت رسیدن را به رسمیت می شناسد ، ولی رژیمهای فاشیستی را مناسبترین گروه های سیاسی میداند که قابلیت حکومت رانی دارند .

اگرچه موسکا به سودمندی انتخابات در نظام سیاسی را قبول دارد ،‌در عین حال ، اصول ملهم از انتخابات آزاد و حکومت اکثریت از نظر موسکا تا زمانی محترم است که منجر به سلب قدرت نخبگان حاکم توسط مردم نگردد .

نظریه پاره تو  در باب گروه نخبه :

جامعه شناسی پاره تو (بنیانگذار مکتب نخبه گرایی ) را میتوان در راس گرایشهای موسوم به واقع گرایی سیاسی قرار داد . از دیدگاه جامعه شناسی رئالیستی پاره تو ، قدرت سیاسی اصولاً میل به تمرکز دارد . از این حیث وی جوهر سیاست را قدرت میداند . قدرتی که در دست چند قطب سیاسی دست به دست میشود و توده مردم را از آن نصیبی نیست. پاره تو با هر نوع ایده آلیسم سیاسی که عرصه سیاست را ناشی از همبستگی اجتماعی و دموکراسی توده وار بداند ، مخالف است . پاره تو شدیداً متاثر از ماکیاول است . ماکیاول اولین نظریه پرداز سیاسی است که پیشنهادهایی برای بکارگیری ابزار های مناسب کسب و حفظ قدرت ارائه داد . پاره تو برای اینکه بتواند برای هر فرد در رابطه با خصوصیات او ارزشی کمی قائل شود ، رفتارهای انسانی را از صفر تا ده نمره میدهد . فردی که در کار خودش کارشناس زبده است ، نمره ده ، و یک ابله و یا بازنده نمره یک داده خواهد شد .در این ارزیابی فرق نمیکند که این افراد مقام و شان اجتماعی بالایی داشته باشند یا نه . تاجری که بخاطر زیرکی و تلاش ، موفق به اندوختن سرمایه قابل توجهی شود ، همان نمره ای را خواهد گرفت که یک سارق با دستبرد به بانکی ، یک شبه ره صد ساله پیموده و سرمایه دار شده است .در هر حال افرادی که از نمره بالایی بهره مند میشود ، دارای سرشت برگزیده ای می باشند . بدین ترتیب نخبه فردی است که در وجودش نوعی قابلیت فوق العاده باشد .

به باور پاره تو ، انقلاب بدین دلیل رخ میدهد که قشرهای بالای جامعه (گروه نخبه حاکم ) به هر دلیل (تجمع عناصر فاسد ، ناتوانی در بکارگیری زور و ..) در موقعیت ضعیفی قرار میگیرند ، و در همان زمان قشرهای پایین جامعه (مردم ) با سازماندهی و بسیج سیاسی ، شرایطی بوجود میاورند که توازن اجتماعی جامعه برهم خواهد خورد .

در مجموع بر اساس نظریه پاره تو  و موسکا ، هر دوی آنها به برتری ذاتی میان افراد جامعه باور دارند و بر نقش شخصیتهای فرهمند و ابر مرد معتقدند ، اعتقادی که در جامعه ایران معاصر پیروان بسیاری دارد . اگر ملاحظه کنیم می بینیم که نوشته های سیاسی اکثر نویسندگان ایرانی معاصر ، با مبالغه در باره قهرمانان و ستایش آنان همراه است .

 

فصل سوم : رابطه طبقات اجتماعی با نظام  سیاسی 

طبقه فرادست :

در دوره پهلوی طبقه حاکم شامل خانواده سلطنتی ، زمینداران بزرگ ، دیوانیان عالی رتبه (نخبگان ) و بورژوازی دلال میشود .

خانواده سلطنتی بالاترین مرتبه را در هرم طبقات اجتماعی ایران داشت .  بنیاد پهلوی ظاهراً به عنوان یک سازمان خیریه ، اما عملاً بصورت بزرگترین سازمان اقتصادی کشور و منبع عظیم درآمد خانواده شاه عمل میکرد .

دومین قشر از گروه غالب زمینداران بزرگ بودند که به خاطر تملک بر وسایل تولید (زمین ، آب ، رعایا ) اصلی ترین عضو ساختار اجتماعی نظام اقتصادی ایران در این دوره را تشکیل میدادند . بعد از انقلاب مشروطیت و به ویژه پس از به قدرت رسیدن رضاشاه و تاسیس دولت مدرن ، نظام زمینداری دچار تغییراتی شد . قانون تاسیس ثبت اسناد در سال 1310 ، زمینداران را رسماً صاحب زمین کرد و آنها را مورد حمایت قرار داد . رضا شاه هرچند آنها را به عنوان یکی از طبقات متنفذ به رسمیت شناخت ولی از موقعیت سیاسی آنها کاست و آنها را به کانون قدرت سیاسی وابسته نمود .اما پس از شهریور 20 ، و جانشینی محمد رضا ، مجدداً قدرت سیاسی زمینداران افزایش یافت و آنها توانستند تا اواخر دهه 30 ، نقش فعالی در دو حوزه قانونگذاری و اجرایی کشور ایفا کنند . ولی از دهه 40 و در جریان اصلاحات ارضی ، شاه متحدین زمیندار خود را ناراضی کرد. زمینداران با اجرای اصلاحات ارضی نقش خود را به عنوان طبقه ای متنفذ از دست دادند و بسیاری از آنها در راستای اهداف جدید اقتصادی ، تغییر ماهیت دادند . نابودی طبقه سنتی زمیندار ناشی از اصلاحات ارضی و گرایش جامعه بسوی صنعتی شدن ، تحولات وسیعی را در ماهیت ساختار اجتماعی ایجاد کرد . در عین حال چون این نیروها توان اقتصادی کافی جهت انباشت سرمایه را نداشتند ، بدون مساعدت دولت نمی توانستند اقدام به سرمایه گذاری های کلان نمایند . دولت با اعطای وامها و تصویب قوانین حمایتی ، به توسعه بورژوازی سلطنتی کمک کرده و منجر به افزایش سهم بخش خصوصی در بخش صنعت و ساختمان شد . بتدریج بورژوازی صنعتی به گروه نیروهای غالب پیوست . کسانی چون برادران کاشانی ، برادران خیامی ، و یا برادران رضایی نمی توانستند بدون حمایت نظام سیاسی به بزرگترین کارخانه دارها و ثروتمندان ایران تبدیل شوند . خانواده هایی همچون خسروشاهی ، لاجوردی ، فرمانفرمائیان و نمازی هم که ریشه در فعالیتهای بازرگانی بازار سنتی ایران داشتند ، و بالاخره گروه سومی از ثروتمندان نوپا یعنی گروه مقاطعه کاران و بورس بازان زمین در جریان توسعه صنعتی ایران در سالهای صدارت هویدا به سرمایه های هنگفتی دست یافتند .  بورژوازی سنتی نیز در جریان نوسازی صنعتی ایران ثروت عظیمی اندوخت . مشکل بورژوازی سنتی این بود که از لحاظ فرهنگی نمی توانست خود را با فرهنگ غربی بورژوازی نوپا وفق دهد و نه می توانست از فرهنگ مذهبی – ملی خود دست بردارد .همین تعارض در دهه 50 طوفانی از اتهامات حکومت علیه تجار بازار را بدنبال داشت .نکته جالب اینکه طبقات بالای جامعه برای تسریع امور اقتصادی خود ، مبادرت به شریک کردن اعضای خانواده سلطنت در معاملاتشان مینمودند.از آنجا که بورژوازی نتوانست رسالت مهم خود را(نفوذ در سیاست )بازی کند،ناگزیر شد که قدرت خود را به سلطنت واگذار کند.

چهارمین گروه طبقه غالب را کارمندان عالیرتبه دولتی (بویژه فرماندهان نظامی ، نمایندگان مجلس ، وزراء و صاحبان مناصب کلیدی ) تشکیل میدادند .افرادی مثل ابوالحسن ابتهاج ، جعفر شریف امامی ، مصطفی فاتح ، برادران رشیدیان ، هوشنگ انصاری و .. ، دیوان سالارانی هستند که به میمنت روابط با دربار به سرمایه داران بزرگی تبدیل شدند .

طبقه متوسط :

یعنی کسانی که دارای منشاء اجتماعی و گرایشات سیاسی متفاوت هستند . شامل : روحانیون ، بازاریان ، دیوانیان و تحصیل کردگان .

جامعه شناسان این طبقه را به دو گروه سنتی و جدید تقسیم میکنند . طبقه متوسط سنتی شامل روحانیت و خرده بورژوازی شهری (تجار ، پیشه وران ، کاسبکاران ) که از قدیم روابط صمیمانه ای با هم داشتند .

استقلال روحانیون و بورژوازی ملی از سایر طبقات جامعه ، نسبت به نظام سیاسی بیشتر بود . منابع درآمد این دو گروه بگونه ای بود که دولت نمی توانست مستقیماً آنرا کنترل کند . طبقه متوسط جدید هم شامل کارمندان ادارات ، تحصیل کردگان ، مدیران ، تکنسینها ، صاحبان مشاغل آزاد (حقوق دانان ، پزشکان ، مهندسان ) بودند .پیدایش طبقه متوسط جدید در ایران محصول فرهنگ و تکنولوژی غرب ، گسترش آموزش و پرورش و رشد دیوانسالاری است .اعضای طبقه متوسط جدید (برخلاف طبقه متوسط سنتی که با دستگاه حکومتی در شرایط خاصی ارتباط برقرار میکردند ) یا در استخدام دولت اند و یا به تشکیلات دولتی وابسته می باشند . عمده ترین گروه طبقه متوسط جدید ، حقوق بگیران (دیوانیان ) دولت اند که عمدتاً از اقتدار دولت حمایت میکنند . از لحاظ سیاسی ، دیوانیان نوعی دوگانگی در درون خود دارند . از یک سو به عنوان نیروی کنترل کننده مردم ، مورد استفاده قرار میگیرند ، و از سوی دیگر در شرایط انقلابی میتوانند انسجام سیاسی از خود نشان داده و به صف انقلاب می پیوندند . طبقه متوسط جدید در دوران 37 ساله سلطنت پهلوی دوم ، این نقش دوگانه را در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران بازی نمود . عاملین اصلی نهضت ملی کردن صنعت نفت را اعضای طبقه متوسط تشکیل میدادند . بعد از کودتای 28 مرداد تا اوائل دهه 40 ، رابطه حکومت با طبقه متوسط جدید ، یک دوران صبر و انتظار را گذراند و سپس بار دیگر طبقه متوسط علیه حکومت وارد صحنه شد . رونق اقتصادی سالهای 45 تا 55 به مشارکت طبقه متوسط جدید کمک کرد و آنها را از بسیاری مزایا بهره مند ساخت در عین حال شرایط سالهای 57-56  فرصتی برای طبقه متوسط جدید فراهم ساخت که از حکومت قطع امید کند و با ائتلاف با طبقه متوسط سنتی در صف انقلاب قرار گیرد .

طبقه کارگر :

طبقه کارگر به صورت مدرن آن تاریخ بسیار کوتاهی دارد و به رغم اینکه با تاخیر به سایر طبقات جامعه ایران ملحق شده ، در جریان مبارزات ضد استبدادی مردم در سالهای 28 تا 32 توانست نقشی فعال بازی کند . طی سالهای 20 تا 32 بخاطر حاکم بودن فضای نسبتاً باز سیاسی ، فعالیت کارگران بصورت سازمان یافته چشمگیر بود . حزب توده در سازمان دهی تشکیلاتی کارگران و براه انداختن اعتصابات کارگری نقش مهمی داشت . خفقان سالهای پس از کودتای 28 مرداد موجب رکود در فعالیت های طبقه کارگر شد . در این دوره وضعیت طبقه کارگر با تغییراتی مواجه شد . از یک سو شاهد گسترش شرکتها و کارخانه ها و افزایش تعداد کارگران هستیم و از سوی دیگر شاه برای حذف رقبای سنتی طبقه زمیندار ، با اجرای اصلاحات ارضی و گسترش بازار شهری به تدریج موازنه قدیمی میان جمعیت شهری و روستایی و نهایتاً نیروی کار را به نفع شهرها تغییر داد . پیدایش مراکز جدید کار، رونق کارهای ساختمانی ، گسترش بازرگانی ، فقر روستائیان باعث انتقال نیروی فعال روستایی به شهرها شد .محمد رضا شاه برای متمایل کردن کارگران به نظام  سیاسی ، کارگران را در سود کارخانه ها سهیم کرد . اما قانون سهیم شدن کارگران در سود کارخانه ها به علت برنامه ریزی نادرست نتوانست کارگران را به رژیم نزدیک کند .

خلاصه آنکه بیشتر طبقات در ایران هرگز ریشه تاریخی عمیق نداشتند و به دلیل فقدان استقلال و سازمان ، در نهایت همواره تابع نظام سیاسی بودند . از طرفی درآمد نفتی دولت به نظام  سیاسی استقلال بیشتری می بخشید و موجب تشدید وابستگی به دولت میشد . همچنین دو گروه نخبگان در نتیجه نوسازی صنعتی و دگرگونی در ساختار طبقاتی حذف شدند که عبارت بودند از : شاهزادگان و زمینداران . بجای این دو گروه ، نخبگان جدیدی ظهور کردند مثل : بورژوازی صنعتی ، ثروتمندان نوپا و ..

 

فصل چهارم : گروه های اجتماعی در ایران

گروه های موجود در جامعه را به گروه های رسمی و گروه های غیر رسمی طبقه بندی می کنیم .

گروه های رسمی :

گروه رسمی ، گروهی است که دارای تشکیلات بزرگ ، اعضای بسیار زیاد و روابط اعضاء با هم خنثی و بی طرفانه و کاملاً ابزاری است ، همچنین بصورت رسمی به ثبت رسیده و قانوناً سازماندهی شده اند . گروه های رسمی به دو گروه انجمنی و نهادی تقسیم میشود . گروه های انجمنی در جهت منافع اعضاء گروه است مانند اتحادیه های صنفی ، سندیکاها ، انجمنهای مذهبی و قومی ، که اکثراً به جهت تمرکز قدرت حکومتی ، تحت استیلای حکومت قرار دارند . نمی توان از موجودیت گروه های رسمی انجمنی در کشورهای در حال توسعه ، مانند کشورهای غربی در دموکراسی ها سخن به میان آورد .

اما در مقابل گروه های نهادی ، برای انجام نقشی خاص بوجود آمده اند و شخصیت حقوقی دارند (مانند ادارات و موسسات حکومتی ، مجالس قانون گذاری ، بوروکراسی های نظامی و احزاب سیاسی ) . گروه های رسمی (اعم از انجمنی و یا نهادی ) در جوامع غربی اهمیت فوق العاده ای دارند . چنانچه جامعه ای فاقد گروه های رسمی باشد ، در این صورت قاعدتاً می بایستی گروه های غیر رسمی فعالیتهای اجتماعی را به عهده بگیرند . در جوامع در حال توسعه مانند ایران ، از آنجایی که گروه های رسمی هیچ گونه اقتدار و نفوذی برای برقراری رابطه میان حکومت و مردم ندارند ، لذا این کار مهم را گروه های غیر رسمی به عهده می گیرند .

گروه های غیر رسمی :

گروه غیر رسمی ، کوچک است و بدین خاطر تمامی اعضاء یکدیگر را می شناسند و همبستگی اعضاء نسبت به سازمان از ابزاری شدن گروه جلوگیری می کند . گروه های غیر رسمی ، غیر اداری ، ثبت نشده و فاقد شخصیت حقوقی هستند . اهداف خود را به شیوه ای نامشخص  تدوین و مطرح می سازند و در عمل شدیداً قائم به شخص هستند .

با مطالعه تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی کشورهای در حال توسعه ، در می یابیم که حیاتی ترین کانون تجمع سازماندهی اجتماعی و سیاسی در این کشورها ، گروه های غیر رسمی می باشند .

گروه های رسمی در ایران بین دو انقلاب :

از مطالعه تاریخ سیاسی ایران صد ساله اخیر در می یابیم که گروه های رسمی انجمنی به شکل واقعی آن وجود نداشته اند . اگرهم بوده اکثراً فرمایشی بوده و به دستور مقامات حکومتی بوجود آمده بودند . به عنوان مثال ، اتحادیه سندیکاهای کارگران ایران ، که در شهریور سال 25 توسط وزارت کار تاسیس شد، هنگامیکه شاه احساس کرد مانع قدرتمندی سلطنت است ، آنرا متلاشی نمود . نمونه دیگر ، شرکتهای تعاونی روستایی ایران ، است که با مدیریت حسن ارسنجانی (وزیر کشاورزی کابینه علی امینی ) تاسیس شد .

گروه های انجمنی در ایران صد سال اخیر را بر اساس شیوه عملکردشان به سه گروه طبقه بندی می کنیم :

گروه اول : گروه های انجمنی – اقلیتی

مانند فرقه دموکرات کردستان و یا حزب داشناکسیون ارامنه (که در سالهای اولیه جنبش مشروطه تشکیل شد و دفاع از اقلیت مذهبی ارامنه را هدف اصلی خود داشت )

گروه دوم : گروه های انجمنی مصلحتی     

مانند حزب دموکرات احمد قوام ، حزب اراده ملی سید ضیاء الدین طباطبایی

گروه سوم : گروه های انجمنی عاطفی

گردهمایی هایی هستند که از جوانان پر شور یا سیاستمداران تازه کار و جاه طلب تشکیل شده اند .

و اما در مورد گروه های رسمی نهادی در ایران بین دو انقلاب باید گفت که آنها از پیامدهای انقلاب مشروطه بشمار می آیند مانند مجلس شورای ملی ، مجالس ایالتی و ولایتی ، موسسات دولتی که در اکثر اوقات به خاطر حمایت دربار و شاه ، از موقعیت بهتری نسبت به گروه های رسمی انجمنی برخوردار بوده اند . در ایران صد سال گذشته ، احزاب سیاسی جزو گروه های نهادی شده است ، اما در جوامع غربی ، احزاب سیاسی جزو گروه های رسمی انجمنی قرار میگیرند . علت این امر آن است که احزاب سیاسی در ایران از حکومت  ، استقلال سیاسی نداشتند و به ندرت به عنوان نیروی فشار محسوب میشدند . در ایران بین دو انقلاب ، نظامیان ، به عنوان قدیمی ترین و مهمترین گروه رسمی نهادی ، نقش تعیین کننده ای در روند تحولات سیاسی ایران داشته اند و مهمترین وظیفه آنها حمایت از خاندان سلطنتی بود .

دومین دسته از گروه های رسمی نهادی ، دیوانیان و نخبگان بوده اند . حوزه عملیاتی دیوانیان در صد سال گذشته ، عرصه فعالیتهای نخبگان سیاسی را شامل می گردید و این مسئله بیانگر اهمیت خدمات حکومتی در ایران در دوره صد ساله برای نیل به قدرت سیاسی است. بطور کلی باید گفت که گروه های رسمی انجمنی و نهادی در طول تاریخ سیاسی ایران از اهمیت چندانی برخوردار نبوده اند و وقتی در جامعه ای از گروه های رسمی کاری ساخته نباشد ، بایستی گروه های غیر رسمی مسئولیت گروه های رسمی را به عهده گیرند .

گروه های غیر رسمی در ایران عصر مشروطیت :

از مطالعه تاریخ سیاسی صد ساله اخیر ایران در می یابیم که مهمترین کانون تجمع آرا و سازماندهی اجتماعی و سیاسی در ایران ، گروه های غیر رسمی بوده اند .(شامل : انجمن ، کلوپ ، محفل ، دوره و ..)

از مهمترین اثرات سلطه گروه های غیر رسمی بر روابط اجتماعی ، بوجود آمدن زمینه بی اعتنایی به نظم و قانون است .همچنین شیوه پیش برد اهداف ، تحت الشعاع منافع شخصی بوده است .استمرار این فرهنگ موجب دور شدن طرز تفکر ایرانیان از شیوه های علمی گردید.

 

 

فصل پنجم : نخبگان سیاسی عصر قاجاریه

توجه : (این فصل، جزو درس تحولات سیاسی از 1227 تا 1320 است )

 

ماکس وبر سه سنخ حکومت در ادوار مختلف تاریخی را مطرح می سازد :

1) حکومت عقلی مبتنی بر خردگرایی

2) حکومت نقلی که مبنای سنتی دارد

3) حکومت فره ایزدی بر محور یک شخصیت استثنایی و تاریخ ساز

بسیاری از محققین با توجه به فقدان سنخهای عقلی و سنتی حکومتهای ایران ، ظهور و سقوط آنها را عمدتاً ناشی از نقش شخصیتهای کاریزما ارزیابی می کنند . اما بنظر می رسد که در تاریخ سیاسی ایران معاصر ، شخصیت کاریزما (به مفهومی که وبر بکار میگیرد ) دیده نمی شود . بلکه همواره این گروه های قدرتمند یا نخبگان قدرت بوده اند که با کمک نیروی عصبیت یا نیروی قبیله ای و یا ارتباطات داخلی و خارجی و با استفاده از ابزارهای قانونی و غیر قانونی بر مردم حکومت رانده اند . هدف این فصل بررسی وضعیت نخبگانی است که مراتب عالی را احراز نموده و نقشی اساسی در جامعه سیاسی ایران بازی کرده اند . نخبگانی که در جریان توسعه کشور با برخورداری از حمایت شاه نقشی تعیین کننده داشته اند . این نخبگان سیاسی چه کسانی هستند ؟

بدیهی است که از نخبگان نظامی  و مذهبی و نقش نهاد روحانیت در ساختار سیاسی سخنی به میان نمی آید زیرا نظامیان در دوران قاجاریه به منزله گروهی مستقل در منظومه قدرت ، حضور نداشتند . فقدان قشون قدرتمند مستقل مرکزی شاید به خاطر وجود ایلات و نقش اساسی آنها در ساختار قدرت باشد .

تاثیرگذاری رسمی نظامیان بر تحولات سیاسی از کودتای 3 اسفند و توسعه و ایجاد ارتش در دوران سلطنت پهلوی اول آغاز میشود . نهاد روحانیت را نیز نمی توان تا انقلاب اسلامی به عنوان نخبگان رسمی تلقی کرد زیرا تا قبل از انقلاب اسلامی هیچگاه در هرم قدرت قرار نگرفته اند .حتی در دوران اول مشروطیت هم روحانیون به عنوان نخبگان رسمی از قدرت کافی بهره مند نشدند . علت را باید بیشتر به خاطر عدم تمایل شاهان قاجار (نه خودداری رهبران دینی از مشارکت سیاسی ) دانست .قدرت گرفتن روحانیت فی نفسه خطری برای دستگاه حکومت قاجار محسوب میشد . از این رو ، پادشاهان قاجار همواره تلاش میکردند تا حمایت روحانیون را جلب کنند ولی حاضر نبودند قدرت را با آنها تقسیم کنند .  

در تاریخ معاصر ایران ، حفظ قدرت نخبگان ، به دو عامل مربوط میشود : یکی حمایت خارجیان و دوم همبستگی خانوادگی .

با توجه به اینکه در ایران بجز عوامل داخلی ، عامل بین المللی نیز بر ماهیت حکومت موثر بوده اند ، از دوران سلطنت فتحعلیشاه به بعد شاه و شاهزادگان ،سران ایلات و عشایر و نمایندگان مجلس (پس از مشروطه ) ، با کمک عوامل بیگانه به قدرت سیاسی دست یافتند . عناوینی چون روسوفیل ، ژرمن فیل ، آنگلوفیل ، یادآور این نوع وابستگی های سیاسی است.همچنین بررسی فعالیت صدراعظمها ، وزیران ، والیان ایلات و ولایات ، نمایندگان مجلس ، مدیران سازمانهای اقتصادی و علمی ، نشان میدهد که در 130 سال سلطنت قاجار ، نخبگان بصورت موروثی بر ایران حکومت می کردند . مسئله خویشاوندی از مشخصات مهم نظام نخبه گرایی در ایران است . این نظام نخبه گرایی باعث حذف چهره های برجسته ای مانند قائم مقام فراهانی ، امیر کبیر ، امین الدوله ، و دیگران شد لذا دستیابی به مناصب مهم (صدارت ، وزارت ، سفارت و ..) چندان به علم و لیاقت بستگی نداشته است . در حقیقت به قدرت رسیدن ایل قاجار نوعی انحصار ایلاتی در ساختار قدرت بوجود آورد . جامعه ایران تا پیش از رضاشاه بر ساختارهای قبیله ای استوار بوده و ایلات و عشایر زمام امور کشور را در اختیار داشتند . قدرت و نفوذ فراگیر و انحصاری نخبگان سیاسی ایران عصر قاجاریه به جای اینکه به توسعه و نوسازی کشور کمک کند ، موجبات انحطاط سیاسی و رکود اقتصادی را فراهم کرد . در چنین شرایطی نخبگان فکری غیر حکومتی ، فرصت حضور در صحنه سیاسی را پیدا نکردند. شاه بازیگر اصلی قدرت (تا زمان استقرار مشروطیت ) و حافظ قدرت سیاسی و اقتصادی ایل قاجار بود .

در این قسمت به نخبگان سیاسی عصر قاجار ، شامل پادشاهان ، شاهزادگان ، دیوانیان (صدر اعظم ها و وزیران ) و نخبگان مجلس اشاره می کنیم .

پادشاه :

امر او لازم الاجرا و سلطنت او موهبت الهی و وجود او منشاء خیر برای عامه بود . کلیه افراد جامعه ، حتی صدر اعظم ، نوکران شاه محسوب میشدند . در چنین نظام سیاسی ، سلطنت و حکومت تفکیک ناپذیرند . حاج ابراهیم خان کلانتر شیرازی و خانواده او به دستور فتحعلیشاه (دومین پادشاه قاجار) قتل عام شدند . میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی ، و میرزا تقی خان امیر کبیر به امر محمد شاه و پسرش ناصرالدین شاه به قتل رسیدند . میرزا حسین خان قزوینی (صدر اعظم ناصرالدین شاه ) و میرزا یوسف مستشار الدوله تبریزی (سرکنسول ایران در پاریس ) نیز به مرگ محکوم شدند . با این وصف این سوال مطرح میشود که پادشاهان قاجار چگونه مشروعیت و مقبولیت خویش را تامین می کردند . در پاسخ باید گفت که پادشاه قاجار ، این کار را به دو طریق انجام می داند: اول به توسل به قدرت متافیزیکی و شعائر مذهبی . و دوم اعتقاد مردم بود که از دیر باز به فره ایزدی پادشاه و باور آنها به اینکه شاه ظل الله فی الارض می باشد ، در مشروعیت سازی دستگاه حکومتی بسیار موثر بود . چهره های مذهبی دوره قاجاریه به دلایل مختلف از جمله ترجیح عقلی وجود حکومت بر عدم وجود آن ، بر ضرورت پادشاه شیعی غیر معصوم در عصر غیبت و در شرایط فقدان حکومت عادله تاکید داشتند . رسالت سیاسی و الهی پادشاه در حفظ دین را میتوان در نوشته های اندرز نویسان دوران قاجار ، از جمله سید جعفر اسحاق کشفی دارابی ، محمد هاشم (رستم الحکما) ، حاج محمد حسین نصر الله دماوندی ، میرزا محمد نائینی و میرزا قاضی محمد (ذوالریاستین ) ملاحظه کرد . رستم الحکما و میرزا محمد نائینی تا آنجا پیش می روند که تمکین از سلطنت ناصر الدین شاه (به عنوان خلیفه پروردگار بر روی زمین ) را از فرائض عینیه و مفروضات شرعیه میدانند . چنین باورهایی راه هر گونه تغییر و تحولی را غیر ممکن می سازد . اما ترور ناصرالدین شاه ، پایبندی به چنین فرهنگی را سست کرد و حرمت فلسفه سیاسی ظل اللهی پادشاه نزد قاطبه مردم را از بین برد .

شاهزادگان :

پس از شخص پادشاه ، ولیعهد نسبت به سایر درباریان از قدرت فوق العاده ای برخوردار بود . ولیعهد ، اعم از عباس میرزا ، ناصرالدین میرزا ، محمد علی میرزا یا احمد میرزا ، در تبریز (پایتخت دوم ) برای فرمانروایی خود دیوانسالاری عریض و طویلی ایجاد میکردند . دیوانسالاری نظامی ولیعهدها در تبریز مهمترین سازمان تامین کننده منافع ایل را تشکیل میداد چرا که با این سازمان به راحتی مدعیان سلطنت و خوانین مدعی تاج و تخت نابود میشدند .

پس از پادشاه و ولیعهد ، گروه انبوه شاهزادگان قرار داشتند که فرمانروایان ایالات و ولایات را از میان آنها انتخاب میکردند . آنها نیز هر یک دیوانسالارهایی همانند دربار شامل وزیر ، مستوفی ، پیشکار ، فراشباشی و .. برای اداره سیاسی و مالی ایالات تحت فرمانروایی خویش بوجود آوردند .

در دوران سلطنت فتحعلیشاه ، محمد علی میرزا در قزوین ، عباس میرزا در آذربایجان ، محمد قلی میرزا در مازندران ، محمد رضا میرزا در گیلان ، علیشاه میرزا در یزد ، محمد ولی میرزا در خراسان ، حسین علی میرزا در فارس ، حسنعلی میرزا در تهران و سیف الدین میرزا در سمنان حکومت میکردند . در دوره ناصرالدین شاه در اصفهان ظل السلطان که به قول اصفهانیها ، فقط اندکی از شاه کوچکتر بود و اولاد و دوستانش در ولایات تابعه حکومت می کردند و در فارس شاهزاده فرهاد میرزا معتمد الدوله عموی ناصرالدین شاه ، در دشتستان احتشام السلطنه سلطان اویس میرزا پسر فرهاد میرزا ، در کرمانشاه نواب و احسان الملک ، در گیلان کامران میرزا نایب السلطنه ، در قم شاهزاده عباس میرزا .

در سالهای آخر سلطنت ناصر الدین شاه ، مظفرالدین میرزا ولیعهد در تبریز ، کامران میرزا در تهران و گیلان حکومت میکردند . در سراسر دوران سلطنت قاجار ، همواره شاهد مبارزه بین شاهزادگان بودیم .بویژه در دوران 50 ساله سلطنت ناصرالدین شاه میان سه فرزندش (مسعود میرزا ظل السلطان ، کامران میرزا ، مظفرالدین میرزا) این میارزه را میتوان دید .     

قدرت شاه و شاهزادگان با استقرار نظام مشروطه در 1285ق. بتدریج افول کرد . با کاهش نفوذ شاهزادگان ، دیوانیان نقش آنها را بر عهده گرفتند و از آن تاریخ تا فروپاشی نظام مشروطه در کنار شاه از بازیگران اصلی قدرت سیاسی بشمار می آمدند .

دیوانیان :

پس از مقام سلطنت و شاهزادگان ، دیوانیان (حقوق بگیران حرفه ای ) شامل صدر اعظمها، وزیران ، صاحب منصبان محلی و مستوفیان (از زمان استقرار مشروطه حقوق بگیران عالی رتبه ) هستند .

صدر اعظم  به القابی چون امین الدوله ، اعتماد الدوله ، اتابک اعظم ، امیر کبیر  یا سپهسالار ملقب بود . در عصر قاجار سه گونه صدر اعظم را میتوان تشخیص داد :

گروه اول را افرادی چون حاج ابراهیم کلانتر شیرازی ، میرزا شفیع مازندرانی ، حاجی میرزا آقاسی و میرزا یوسف آشتیانی ، که نمونه بارز صدراعظمهای کلاسیک بودند که تمام تلاش خود را در راستای حفظ وضع موجود و در چارچوب جامعه سنتی و نظام ایلاتی پدرسالارانه شرقی قرار داده بودند و با هرگونه حرکت مترقی سر ستیز داشتند . از دول اروپایی بیزار و از نفوذ سرمایه خارجی نفرت داشتند و بقا سلطنت را نه در تعدیل قدرت شاه ، بلکه در تقویت شان او ارزیابی می کردند .

گروه دوم صدراعظمهایی که در سی سال آخر قرن 19 م. (تحت تاثیر تحولات داخلی و نفوذ بورژوازی اروپا ) ظهور کردند مثل میرزا حسین خان قزوینی ، میرزا علی خان امین الدوله و میرزا علی اصغر خان امین السلطان ، که نبرد سختی را با صدر اعظمهای سنت گرا در پیش گرفتند .مثل نبرد بین کهنه گراترین نسل رجال کلاسیک (میرزا یوسف آشتیانی ) با مقتدرترین نسل جدید نوگرا (میرزا حسین خان قزوینی ) . نسل نوپای رجال ایران (بویژه میرزا حسین خان قزوینی و میرزا علی خان امین الدوله ) با قانون و زبان خارجه (بخصوص فرانسه ) و مدنیت غربی آشنایی داشتند لذا مورد حمایت حکومتها و صاحبان سرمایه اروپایی و در راس آنها انگلستان قرار داشتند . کاهش قدر قدرتی پادشاه در سالهای قبل از مشروطیت ، به دلیل رشد دیوانسالاری اداری ناشی از نفوذ اندیشه های بیگانگان و انتقال موسسات تمدنی غرب بود . این صدر اعظمها در مقاطعی چنان قدرت یافتند که در مقابل پادشاهان ایستادگی کنند . البته این بدان معنی نیست که آنها قصد فروپاشی نظام  سیاسی سنتی قاجار را دنبال می کردند ، بلکه تلاش آنها در راستای تعدیل قدرت پادشاه در چارچوب نظام سنتی بود . آنها طرفدار قانون و تفکیک قوا بودند لذا بین صدراعظمهای نوگرا با درباریان تعارضات زیادی وجود داشت . میرزا حسین خان قزوینی گزنده ترین حرفها را علیه شاهزادگان گفت . هر اندازه شاهزادگان و درباریان از میرزا یوسف آشتیانی و پسرش (میرزا حسن خان ) رضایت داشتند ، از میرزا حسین خان قزوینی و میرزا علی خان امین الدوله متنفر بودند . بی مناسبت نیست که ناصرالدین شاه از مرگ میرزا حسن خان متاثر نشد . میرزا علی خان امین الدوله نیز توسط درباریان سرنگون شد .

گروه سوم صدر اعظمهایی مثل میرزا ابوالقاسم خان قائم مقام و میرزا تقی خان امیر کبیر هستند که هر دو دارای سرنوشت مشابه ولی منشاء اجتماعی متفاوت بودند : اولی از اولیگارشی زمین دار  ، و دومی با منشا طبقاتی مردمی و خرده بورژوازی . اولی فرزند یکی از معروفترین سیاستمداران و دومی فرزند کربلایی محمد سرآشپز میرزای بزرگ . قائم مقام جز یک اصلاح گر اشرافی در چارچوب جامعه سنتی چیز دیگری نبود و اصلاحات امیر کبیر نیز با آنکه جدی تر از اصلاحات قائم مقام بود ، اما فاقد استحکامات لازم بود . از این دیدگاه ، تمام اقدامات قائم مقام و امیر کبیر به رغم علاقه آنها به پیشرفت ، برای نجات نظام سیاسی حاکم ، و حفظ و حراست از مقام و موهبت الهی پادشاه انجام گرفته است .تکاپوی سیاسی و اجتماعی امیر کبیر در اقتدار بخشیدن به سلطنت ناصری ، تامین امنیت اجتماعی بر محور پادشاهی بوده است .امیر کبیر با تاکید بر ضرورت اقتدار حکومت مرکزی بر محور سلطنت و تبدیل ساختار قدرت در خدمت امنیت اجتماعی ، شکل جدیدی از سلطنت را بنیاد نهاد که آنرا استبداد منور نامیده اند .

نکته درخور توجه اینکه بیشتر مناصب دیوانی (بخصوص صدراعظمی) دارای منشاء خانوادگی غیر قاجار بود . در عصر قاجار نیمی از پدران نخست وزیران را کارمندان تشکیل میداند یعنی عامل تعیین کننده در انتخاب صدراعظم ها مسئله اعتماد و وابستگی به دربار و شاه بود . در سالهای پیش از استقرار مشروطیت ، بیشتر نخست وزیران از وزارت کشور و وزارت امور خارجه بودند . در مرحله بعدی ، بیشتر از وزیران دربار ، دادگستری و جنگ بودند که به صدارت رسیدند .پس میتوان نتیجه گرفت که بیشتر نخست وزیران دوران قاجار در مکتب پدرانی که خود به مشاغل سیاسی اشتغال داشته اند ، پرورش یافته اند . تعداد زیادی از پدران نخست وزیران ، سالها مقام صدارت و قدرت سیاسی را در اختیار داشته اند مانند : میرزا ابوالقاسم خان قائم مقام (فرزند میرزا عیسی خان قائم مقام بزرگ ) ، میرزا حسن خان پیرنیا (فرزند میرزا نصرالله خان نائینی) ، مشیرالدوله ، و میرزا حسین خان آشتیانی(فرزند میرزا یوسف آشتیانی)

درآمد نخست وزیران و پدران آنها در عصر قاجار عمدتاً از طریق مالکیت بر زمین یا مستغلات تامین میشده است .از این بحث میتوان دو نتیجه گرفت : اولاً اینکه کسب مقام نخست وزیری به خاطر تنها اعتبار آن است و نه بخاطر منافع مادی آن ، و ثانیاً اینکه بیشتر کارمندان عالیرتبه حکومتی دارای منشاء زمین داری بوده اند .

در مورد وزیران هم باید گفت که  ناصر الدین شاه پس از بازگشت از سفرهای اروپایی خود (به تقلید از کشورهای اروپایی ) تغییراتی در ترکیب وزارتخانه ها بوجود می آورد : یکبار مملکت را  به 6 وزارتخانه تقسیم کرد و سپس به 7 وزارت خانه و بار دیگر به 9 وزارت خانه به شرح زیر : وزارتخانه های مالیه ، جنگ ، خارجه ، داخله ، عدلیه ، علوم و فواید عامه ، تجارت ، دربار ، زراعت .

در کنار ایجاد تشکیلات حکومتی ، ناصر الدین شاه اقدام به تاسیس مجلس دربار اعظم یا دارالشورای کبرای دولتی با عضویت شاهزادگان ، صدراعظمها ، وزیران و سایر شخصیتهای سیاسی مورد تاکید خود کرد . هرچند این کارها به تقلید از اروپا بود ، اما همه آنها فقط جنبه تشریفاتی داشت .تا اینکه با انقلاب مشروطه و تدوین و استقرار قانون اساسی ، حدود مسئولیتها و اختیارات هر یک از وزیران مشخص گردید و قوه مجریه یکی از سه رکن حکومت مشروطه شناخته شد .

طی سال 1275 تا 1324 ق. که نظام سیاسی از استبدادی به مشروطیت تغییر یافت ، حدود 73 نفر وزیر در کابینه ها بودند . اکثریت این وزیران از بین دیوانیان (40 نفر ) و درباریان (17نفر) بودند و بقیه را شاهزادگان (4 نفر ) و ملاک (10 نفر ) تشکیل می دادند .منبع درآمد پدران وزیران عصر استبداد عمدتاً از طریق مالکیت بر زمین تامین می شد . پس قدرتمندان سیاسی را افرادی تشکیل می دادند که منزلت آنها بر مالکیت ارضی بوده است و اصحاب تجارت و پیشه در دوران استبداد و چه در دوران مشروطیت ، کمتر امکان اعمال قدرت مستقیم را در صحنه سیاسی داشته اند .

در دوره اول مشروطیت از مجموع 114 وزیر ، 88 نفرشان از میان دیوانیان و تکنوکراتها برخاسته بودند . از لحاظ چگونگی تامین مادی ، از میان 114 نفر ، 16 نفرشان از طریق عواید صرفاً ملکی ، 68 نفرشان از طریق درآمدهای ملکی و دولتی و بقیه فقط با دریافت حقوق دولتی ، خود را تامین می کردند .نتیجه اینکه در دوران قاجار ، در انتخاب رجال و کارمندان عالی رتبه ، مسئله تجربه و کاردانی در مشاغل اداری از عوامل بسیار موثر بوده است .در دوره اول مشروطیت ، بیش از دو سوم از وزیران با تحصیلات عالیه جدید را فارغ التحصیلان رشته علوم سیاسی و حقوق تشکیل میدادند .

نخبگان مجلس از دوره اول مشروطیت :

کارنامه مجالس دوم تا ششم نشان دهنده بلاتکلیفی آن برای استقرار عدالتخواهی و مشروطه طلبی است. عوامل متعدد مانع از پیدایش حکومت پارلمانی در ایران شد . تلاش نمایندگان مجلس اول در راستای تامین حاکمیت ملی  ، روسها و محمد علی شاه را به واکنش واداشت که در نهایت منجر به توپ بستن مجلس اول شد . امتناع مجلس دوم از قبول اولتیماتوم روسها (برای برکناری مورگان شوستر امریکایی ) به تعطیلی مجلس دوم انجامید . مجلس سوم هم (که پس از سالها فترت افتتاح شده بود ) بخاطر اشغال نظامی ایران از سوی روسیه و انگلستان در جنگ جهانی اول ، به تعطیلی انجامید . با انقلاب اکتبر 1917 روسیه و خروج روسها از صحنه سیاسی ایران ، انگلیسی ها میدان را عملاً خالی از حریف دیده و کوشیدند تا به یاری قرارداد 1919 ایران را تحت الحمایه خود کنند هرچند تلاش آنها از سوی مجلس چهارم عقیم ماند ولی عدم کارایی مجلس ، شرایط مناسب کودتای رضاخان در 1299ه.ش. را فراهم کرد .

محدودیتهای ناشی از قانون اساسی ، ضعف و ترس اکثر نمایندگان مجلس در مقابل حکومت ، افزایش اختیارات صدر اعظمها ، بی ثباتی کابینه ها همگی موجب شد که به رغم تلاشهای برخی از نخبگان پارلمانی مشروطه طلب (مثل آیت الله مدرس ، دکتر مصدق ، صنیع السلطنه ، احتشام السلطنه ، میرزا حسین خان و میرزا حسن خان پیرنیا ) برای جلوگیری از ناکامی مجلس ، نظام پارلمانی نتواند به وظایف قانونی خود عمل کنند . با ناکامی مجلس ، راه برای به قدرت رسیدن رضاشاه هموار شد .

نخبگان پارلمانی همانند نخبگان دیوانسالاری اداری از طبقه بالای جامعه بودند و با گردانندگان دستگاه حکومتی و رجال سیاسی پیوندهای خانوادگی داشتند .

وضعیت شغلی نمایندگان پنج دوره قانونگذاری بدین ترتیب است : 30 درصد دارای پدران مالک ، 17 درصد با پدران بازاری و تاجر .

به این ترتیب در مجموع میتوان نتیجه گرفت که جامعه ایران با فروپاشی قاجار و استقرار سلطنت پهلوی ، خصوصیات اقتصادی و فئودالی خود را از دست داده و با توجه به رشد دیوانسالاری و افزایش کارمندان از وضعیت فئودالی به وضعیت بورژوازی در حال گذار بوده است .

 

 

فصل ششم :نخبگان سیاسی رسمی عصر پهلوی

در این بخش هم به نخبگان سیاسی رسمی عصر پهلوی شامل شاه ، قوه مجریه و نخبگان مجلس می پردازیم .

اگر می گویند در جوامع پیشرفته ، تاثیرگذاری نخبگان بر تحولات سیاسی جامعه نتیجه کارایی ، تجربه و ذکاوت آنها می باشد ، در ایران بین دو انقلاب این امر منوط به داشتن ارتباطی سازمان یافته فامیلی در دربار و شخص پادشاه بوده است. این واقعیت که در طول تاریخ معاصر ایران گروهی خاص بر این مملکت حکومت می کرده اند ،نه تنها در دوره قاجار بلکه در دوره پهلوی نیز صادق است . در دوره قاجار ، شاه ، شاهزادگان ، دیوانیان و زمینداران منظومه اصلی قدرت را تشکیل میدادند . اما در دوره پهلوی (بویژه محمد رضا) با گسترش دیوانسالاری اداری و نظامی ، هرم قدرت تغییر کرد بنحوی که با حذف زمینداران و شاهزادگان ،بر قدرت شاه افزوده شد . قدرت نخبگان سیاسی هم بخاطر وابستگی به شاه کاهش یافت بویژه که صاحبان قدرت سیاسی (نخبگان ابزاری) هیچ رابطه ای با نخبگان فکری و صاحبان اندیشه نداشتند . لذا فقدان پیوند بین دو گروه نخبه سیاسی فکری و ابزاری یکی از عوامل بازدارنده توسعه یافتگی سیاسی و فقدان مشروعیت حکومت پهلوی است. بنابراین ، مبانی مشروعیت نظام سلطنتی (نظام نخبه گرایی ) قاجاریه با پهلوی فرق دارد اما تفاوت عصر پهلوی با دوران قاجار آن است که شرایط جدید بین المللی و داخلی بوجود آمده و با حذف دو عنصر (شاهزادگان و زمین داران ) شکل دهنده هرم قدرت سیاسی قاجار و پیدایش نخبگان جدید مواجه هستیم . روند سقوط نخبگان سنتی – آنگلوفیل از این تاریخ شروع شد و با اجرای اصلاحات ارضی ، شاهد ظهور نخبگان سیاسی طرفدار امریکا هستیم .

شاه :

در نظام اقتدارگرای ایران عصر پهلوی ، شاه به عنوان عنصر اصلی و نقش تعیین کننده ای در تحولات جامعه داشت . آنتونی  پارسونز (سفیر انگلیس در ایران )از قول امیر عباس هویدا نقل میکند : اینجا مثل شرکتی است که شاه رئیس آن می باشد و من مدیر عامل آن محسوب می شوم . ثریا اسفندیاری (همسر دوم شاه) در زمینه خصوصیات رضاشاه در خاطرات خود می نویسد: رضاشاه ایران را ملک مطلق خویش قلمداد می کرد و تمام مسائل و امورات مملکت به او ختم می شد . وی از واگذاری قدرت به دیگران ، حتی به دوستان نزدیکش ، بیمناک بود . آمیختن خود بینی با سوء ظن از خصوصیات برجسته او بود . رضا شاه یک مستبد مبتلا به بیماری خودآزاری ، مبتلا به جنون سوء ظن بود که پیوسته خود را در معرض تهدید بدخواهان و خائنان و جاسوسان دوجانبه و سه جانبه یا چهارجانبه می دید که فقط برای خیانت به وی به دنیا آمده اند .

رضاشاه با تحولاتی که در نظام آموزشی ، اداری ، مالی و نظامی ایجادکرد ، شکل و محتوای زندگی جامعه و روابط اجتماعی را دگرگون ساخت و دولت مدرنی را در ایران پایه گذاری نمود که به حکومتهای غربی بسیار شباهت داشت. اما جامعه فاقد نهادهای سیاسی دموکراتیک بود. نهادهای مشارکت قانونی (مجلس ، احزاب و سندیکاها ) هیچ نقشی در تحولات سیاسی و اجتماعی بازی نمی کردند .

قوه مجریه :

از بین نخبگان سیاسی ، پس از دربار ، دیوانیان با تاکید بر ماموران عالی رتبه حکومتی قرار می گرفتند . دیوانیان در راستای به قدرت رسیدن رضاشاه ، سهم و نقش زیادی داشتند . محمد علی فروغی را باید در زمره این افراد قرار داد . فروغی با برخورداری از هوش سرشار در دو مقطع تاریخ سیاسی (1300 تا 1304  و 1320 ) نقش تاریخی خود را در انتقال قدرت از قاجاریه به پهلوی و انتقال قدرت از رضاشاه به محمد رضا  با موفقیت به انجام رسانید . او در 16 سال سلطنت پهلوی اول ، از بازیگران اصلی صحنه سیاسی ایران بشمار می آید .رضا شاه سعی داشت برای مدرنسازی ایران نظم سیاسی و اجتماعی جدیدی برقرار کند لذا لازم دید که مراکز سنتی قدرت (الیگارشی زمین دار و حوزه های دینی ) را تضعیف کند . در مقابل ، بر قدرت سیاسی طبقه کارگر و طبقه متوسط جدید افزود . پس متحدان طبیعی رضاشاه بازاریان و روشنفکران بودند . ولی قدرتمندی روشنفکران در گرو وجود فرهنگ سالم سیاسی ، یعنی حاکمیت قانون است و چون رضاشاه این موقعیت را بوجود نیاورد ، آنها فرصت تاثیرگذاری بر پویش تصمیمگیری را نیافتند و اگر هم افرادی چون داور تا بالاترین مقامات سیاسی ارتقا یافتند ، سرانجام قربانی جاه طلبی و خوی غیر دموکراتیک رضاشاه شدند . لذا رضا شاه بیشتر تمایل داشت که از نخبگان اشراف سالار ایران (مانند محمد علی فروغی ، حسن مستوفی ، مخبر السلطنه هدایت )  برای اداره امور سیاسی کشور استفاده کند . به عبارت دیگر ، رضاشاه برای تحکیم قدرت خود چاره ای نداشت جز اینکه از شخصیتهای خوش نام مشروطه طلب دوران قاجار کمک بگیرد . پس نقش نخبگان سیاسی در به قدرت رسیدن رضاشاه و تحکیم سلطنت او غیر قابل انکار است .

با سقوط رضاشاه ، رجال سیاسی سنتی توانستند باردیگر زمام امور را بدست گیرند و قدرت سیاسی را تا اجرای اصلاحات ارضی حفظ کنند . نخبگان درباری نیز حضور فعال در نظام سیاسی داشتند و محمد رضا به خاطر دوستی دیرینه با آنان ، از آنها برای برقراری رابطه با قدرتهای خارجی و گروه های اجتماعی غیر رسمی استفاده  می کرد . محمد رضا شاه ، برای اجرای برنامه های نوسازی احتیاج به افراد با تجربه در دیوانسالاری داشت . در راس دیوانیان ، نخست وزیران و اعضای دولت قرار گرفته بودند . نخست وزیران تا نخست وزیری اسدالله علم از گروه نخبه سنتی انتخاب می شدند ، یعنی قدرت همواره در دست این گروه با منشاء طبقاتی زمین داری قرار داشت طی سالهای 20 تا 42 (یعنی از نخست وزیری محمد علی فروغی تا حسنعلی منصور ) در میان 16 نخست وزیر ، 12 نفرشان از نخبگان سیاسی سنتی ایران بودند . از زمان هویدا به بعد نه تنها به دلیل تمرکز قدرت نزد شاه ، بلکه بخاطر افزایش درآمد دولت از فروش نفت ، شاه دیگر هیچ نیازی به نخبگان دیوانی نداشت . محمد رضاشاه در تصمیم گیری های سیاسی تنها با گروه کوچکی از مشاوران دیوانی قابل اعتماد خود (علم ، منوچهر اقبال ، جمشید آموزگار ، هویدا ، شریف امامی ، نصرالله معینیان ، هوشنگ انصاری ) مشورت می کرد .

منشاء اجتماعی و خاستگاه طبقاتی نخبگان مجریه در دوره پهلوی :

بطور سنتی ، زمینداری منشاء قدرت اصلی سیاسی گروه نخبه حاکم بوده است .اما از کودتای 3 اسفند 1299 به بعد ، به تدریج طبقه سنتی زمیندار ، قدرت خود را از دست داد . ضرورت تمرکز قدرت با وجود حاکمیت های متعدد در گوشه و کنار کشور همخوانی نداشت . لذا رضاشاه به حذف سران عشایر و زمینداران بزرگ و ایجاد دیوانیان ،بانکداران ، بازرگانان و کارخانه داران اقدام کرد و به این ترتیب بورژوازی جدید ظهور کرد .

اکثر پدران نخست وزیران و وزیران دوران رضاشاه ، حقوق بگیر دولت بوده اند گرچه تمامی آنها منابع درآمد دیگری نیز داشته اند . محمد رضا شاه بیشتر به افراد با تجربه اداری و فن سالاری نیاز داشت تا به طبقه زمین دار . پس از اصلاحات ارضی بخش عمده زمینداران با فروش زمینها به همزیستی خود با نظام سیاسی حاکم ادامه دادند .پس در خاستگاه طبقاتی و منشا اجتماعی نخبگان سیاسی تنوع قابل توجه ای رخ نداد . اما از اوائل دهه 40 تحت تاثیر تحولات نظام بین المللی ، تلاش حکومت به نوسازی صنعتی و افزایش فوق العاده درآمد دولت ، طبقه متوسط ایران (دیوانیان ) رشد پیدا کرد .

طبقه دیوانی و متخصص جدید اداری دیدگاههای سیاسی و منافع مادی متفاوتی با طبقات سنتی یعنی زمینداران ، روحانیون و بازاریان سنتی داشت .در حالیکه طبقات سنتی با حکومت کمتر و با مردم بیشتر ارتباط داشتند ، تکنوکرات ها و کارمندان به شخص شاه وابسته بودند .در میان اکثریت نخست وزیران عصر پهلوی دوم ، سابقه خدمات اداری مهمترین نقش در کسب مقام نخست وزیری را داشته است .90 درصد پدران نخست وزیران عصر پهلوی دوم (مشروطه سوم ) از زمره کارمندان عالیرتبه دولتی بودند . در حالیکه در دوران قاجار (عصر اول مشروطیت ) 72 درصد نخست وزیران این عصر از راه مالکیت بر زمین امرار معاش می کردند . وزرای کابینه های عصر پهلویها ، نیز همانند منشاء اجتماعی نخست وزیران از خانواده کارمندان دولت برخاسته اند . در دوران رضا شاه ، 66 درصد وزیران این دوره ، پدرانشان از کارمندان دولت بوده اند اما باید توجه داشت که چه در دوره رضاشاه و چه محمد رضا شاه ، منابع درآمد تمامی آنها از خدمات دولتی نبوده ، بلکه منبع اصلی درآمد پدر وزیران را مالکیت بر املاک تشکیل می داده است . حتی پس از اصلاحات ارضی نیز وزیران مالک زاده همچنان بر سایر گروه ها از جهت تعداد غلبه دارند . در 37 سال سلطنت محمد رضا شاه ، شغل اصلی اکثریت وزرا (90درصد ) همچون دوره قبل خدمات دولتی بوده است . نیمی از وزیران علاوه بر شغل دولتی به مشاغل فرعی مثل وکالت دادگستری ، استادی دانشگاه ، طبابت و تجارت مشغول بودند . در عصر محمد رضا شاه از مجموع 22 نخست وزیر (محمد علی فروغی ، علی سهیلی ، احمد قوام ، محمد ساعد مراغه ای ، مرتضی قلی بیات ، ابراهیم حکیمی ، محسن صدر ، عبدالحسین هژیر ، علی منصور ، حاج علی رزم آرا ، حسین علاء ، محمد مصدق ،  فضل الله زاهدی ، منوچهر اقبال ، جعفر شریف امامی ، علی امینی ، اسدالله علم ، حسنعلی منصور ، امیر عباس هویدا ، جمشید آموزگار ، ازهاری ، شاپور بختیار )  احمد قوام 3 بار ، ابراهیم حکیمی 3 بار ، حسین علاء 2 بار ، علی سهیلی 2 بار ، ساعد مراغه ای 2 بار ، و شریف امامی نیز دوبار از دست شاه حکم نخست وزیری گرفتند . کوتاهترین دوره نخست وزیری را احمد قوام به عهده داشت . قوام در سومین بار نخست وزیری اش در مجموع 5 روز (از 25 تا 30 تیر 1331 ) عهده دار تشکیل کابینه شد . طولانی ترین دوره صدارت را امیر عباس هویدا (از بهمن 43 تا مرداد 56 ) داشت . و پس از او منوچهر اقبال به مدت 3 سال و 6 ماه است .

در مجموع این 22 نفر در مدت 37 سال سلطنت محمد رضاشاه 31 بار رسماً کابینه تشکیل داده اند. این وضع تجلی بی ثباتی سیاسی حاکم بر جامعه است . در اولین کابینه عصر محمد رضا شاه (کابینه محمد علی فروغی ) 10 پست وزارت منظور شده بود در حالیکه در آخرین کابینه هویدا از 22 وزارتخانه ، 7 پست معاونت نخست وزیری  و 7 مشاور وزیر تشکیل می شد . این امر نشانه گسترش سازمانی ادارات دولتی و افزایش تعداد حقوق بگیران است یعنی ما شاهد گذار جامعه ملوک الطوایفی ، روستایی یا اقتصاد بسته به سوی جامعه ای با طبقات جدید و اقتصاد بازار آزاد و شکل گیری جامعه ای بورژوازی یا شبه بورژوازی هستیم .

نخبگان مجلس :

از تاریخ تاسیس نظام مشروطیت و استقرار قانون اساسی تا پایان سلطنت محمد رضا شاه 25 دوره قانونگذاری سپری شد . قانون اساسی و متمم آن قدرت فوق العاده ای به مجلس و نمایندگان مردم داده بود . اما به دلایل متعددی فعالیت مجلس بتدریج محدود شد و نمایندگان کارایی خود را از دست دادند . در دوره مشروطه اول (از انقلاب مشروطه تا قبل از سلطنت رضا شاه ) 5 دوره مجلس برقرار شد . در عصر دوم مشروطه (سلطنت رضا شاه ) 7 دوره قانونگذاری (یعنی از دوره 6 تا دوره 12 ) را پشت سر می گذاریم .در دوره مشروطه سوم (سلطنت محمد رضا شاه) هم 12 دوره مجلس داریم (یعنی از دوره 13 تا 24 )

رضا شاه مجلس را به صورت تشکیلاتی فرمایشی به منظور تاکید تصمیمات خود درآورد . در زمان محمد رضا شاه ، مجلس دوازدهم در آبان 1320 (یعنی حتی پس از خروج رضاشاه) به کار خود ادامه داد و فروغی (نخست وزیر ) ، انتخابات فرمایشی دوره سیزدهم را نیز تایید کرد . جریان امر از این قرار بود : چون دوره دوازدهم مجلس در شرف اتمام بود ، رضاشاه فرمان انجام انتخابات دوره سیزدهم را در خرداد 1320 صادر کرد اما با ورود نیروهای متفقین به ایران ، انتخابات ناتمام ماند لذا با برخورداری از جو نسبتاً آزاد ، از فروغی خواستند که انتخابات دوره سیزدهم را ملغی کند تا ملت بتواند نمایندگان حقیقی خود را به مجلس بفرستد ولی فروغی از تامین درخواستهای مردم سرباز زد و همانگونه که ذکر شد انتخابات مجلس دوره سیزدهم را تایید کرد . در دوره چهاردهم تا هجدهم ، به خاطر بی ثباتی نظام بین المللی و جوان و کم تجربه بودن شاه ، از فشار حکومتی بر مجلس کاسته شد ولی نمایندگان در وضعیتی نبودند که بتوانند به استمرار حکومت مجلس کمک کنند چرا که اکثریت آنها در تلاش برای کسب درآمدهای شخصی برآمدند .در سالهای پس از کودتای 28 مرداد ، مجلس اقتدار نیم بند سالهای 20 تا 32 خود را هم از دست داد . به تدریج شرایط مناسب داخلی و بین المللی از نیمه دوم دهه 40 به بعد موجب تشدید تمرکز گرایی و وابستگی سازمانهای سیاسی از جمله مجالس شورای ملی و سنا به شخص شاه گردید .

یکی از نکات جالب توجه پس از اصلاحات ارضی ، حزبی بودن نمایندگان مجلس بیست و دوم تا بیست و چهارم است . آخرین مجلس (مجلس بیست و چهارم ) از حزب رستاخیز تشکیل میشد . مجلس بیست و دوم از نظر ترکیب از سه حزب متشکل از سه حزب مردم ، پان ایرانسیت ، و حزب ایران نوین بود . مهمترین لایحه تصویب شده توسط مجلس بیست و دوم مربوط به گزارش توافق دولت ایران با سازمان ملل متحد در باره به رسمیت شناختن استقلال بحرین از طرف ایران بود که در سال 49 توسط هویدا در مجلس مطرح شد .

بر طبق ماده 48 قانون اساسی ، مجلس فقط با موافقت نمایندگانش می توانست منحل شود . در حالیکه به موجب تصمیم مجلس موسسان ، در سال 28 ، شاه این امتیاز را بدست آورد که بتواند هر دو مجلس شورا و سنا را به تنهایی یا باهم منحل کند . بدین ترتیب ، قدرت ناشی از اراده شاه ، جایگزین قدرت ناشی از اراده ملی شد .

در خصوص منشاء اجتماعی و خاستگاه طبقاتی نمایندگان مجلس باید گفت که نخستین نمایندگان مجلس شورا از نظر ترکیب عمدتاً زمین دار ، تجار بزرگ و روحانیون بودند . اما بتدریج از نقش آنها در ساختار سیاسی کاسته شد و تعداد نخبگان مذهبی کاهش یافته و نخبگان اداری و فن سالار از مجلس پنجم به بعد افزایش یافت .

روحانیون در عصر اول مشروطیت ، 24 درصد کرسیهای مجلس را در اختیار داشتند این نسبت در عصر دوم مشروطیت به 11 درصد کاهش یافت .

یکی از شاخص های مهم برای شناخت منشاء اجتماعی و جایگاه طبقاتی نمایندگان ، بررسی مشاغل پدران آنها است .وجه غالب طبقاتی نمایندگان مجلس ، هم در مورد پدران نمایندگان و هم در مورد شغل اصلی آنها تا دوره بیست و یکم ، ملاکی بوده است .البته پس از اجرای قانون اصلاحات ارضی ، درصد نمایندگان مالک و زمیندار بزرگ نسبت به دو عصر قبلی مشروطیت کاهش یافت .(از 57 درصد اولیه به 35 درصد در دوره بیست و یکم رسید ) به این ترتیب ، اصلاحات ارضی ضربه اساسی بر پیکر نظام ایلیاتی – زمینداری ایران وارد کرد و موجب کاهش تعداد نخبگان سیاسی مالک در دو قوه مقننه و مجریه شد ولی بافت طبقاتی مجلس شورای ملی تغییر پیدا نکرد . زیرا فرزندان طبقه حاکم سنتی تحت عناوین دیگری وارد مجلس شدند . اما همانطور که ذکر شد بویژه پس از اصلاحات ارضی ، شاهد کاهش قدرت سیاسی مالکان و فروپاشی نظام زمینداری و ایجاد دولت جدید شبه سرمایه داری هستیم. مشاغل و درآمد پدران نمایندگان سه دوره آخر مجلس شورا نشان می دهد که درصد پدران حقوق بگیر دولت بعد از پدران مالک ، اکثریت را تشکیل میدهند .وضعیت شغلی خود نمایندگان هم با وضعیت شغلی پدرانشان همسو است .وضعیت شغلی نمایندگان مجلس در 4 دوره آخر قانونگذاری نشان میدهد که 60 درصد از نمایندگان دارای مشاغل تخصصی و دیوانی بوده اند. به این ترتیب ، طبقه مالکین بزرگ پس از اصلاحات ارضی به تدریج جای خود را به مدیران و کارمند ادارات ، صاحبان مشاغلی چون روزنامه نگاران ، پزشکان ، مهندسین و وکلای دادگستری واگذار کرده اند . به عبارت دیگر یکی از مشخصات نمایندگی در مجلس میزان تحصیلات عالی نمایندگان را تشکیل میداد .

در عصر سوم مشروطیت نسبت تحصیل کردگان عالی نزدیک به سه برابر عصر دوم و دو برابر عصر اول مشروطیت می رسد . این مسئله نشان دهنده توسعه جامعه بسوی بورژوازی و بیانگر تحولات در منشاء اجتماعی آنها می باشد .

 

فصل هفتم : کانونهای جذب و تربیت نخبگان :

در جوامع دموکراتیک ، نهادهای مشارکت قانونی (یعنی احزاب ، سندیکاها ، مطبوعات ، دانشگاهها و مجالس ) مهمترین کانونهای نخبه ساز را تشکیل میدهند . برعکس ، در کشورهایی چون ایران با فرهنگ سنتی و ظل الله بودن پادشاه ، این کانونها نقشی اصلی در تربیت نخبگان سیاسی نداشتند بلکه عمده ترین مراکز تربیت نخبگان و مهمترین اهرم رسیدن به قدرت ، داشتن زمین ، پیشینه خانوادگی ، وابستگی به دربار و عضویت در لژهای فراماسونری بود .

خانواده ها و ارتباط آنها با دربار :

تقریباً همان خانواده های دوران قاجار در سالهای سلطنت محمد رضا با دربار همکاری می کردند . در اینجا به سابقه سیاسی 4 نخبه سیاسی عصر پهلوی دوم اشاره می کنیم که عبارتند از : اسدالله علم ، جعفر شریف امامی ، علی امینی ، منوچهر اقبال .

اسدالله علم یک خان زاده که خانواده او دهها سال مناطق شرقی ایران را تحت نفوذ خود داشتند . پدرش ابراهیم علم در عصر پهلوی اول به وزارت رسید .  علم در دوران پهلوی دوم تا سمت نخس وزیری و وزیر درباری ارتقاء یافت . وی در سویس و فرانسه تحصیل کرده ولی موفق به اخذ مدرکی نشد . فقط از مدرسه کشاورزی کرج موفق به دریافت دیپلم کشاورزی شد . او از کودکی با محمد رضاشاه و دربار پهلوی رابطه صمیمانه برقرار کرد . اسدالله علم به عنوان وفادارترین نخبه سیاسی به شاه و مهمترین رابط شاه با شخصیتها و مقامات خارجی ، نقش تعیین کننده در بقاء سلطنت پهلوی دوم بازی کرد .علم اولین فعالیت سیاسی خود را با عنوان وزیر کشاورزی در کابینه دوم محمد ساعد مراغه ای تا سال 29 شروع کرد . در کابینه علی منصور هم وزیر کشاورزی بود . در کابینه رزم آرا وزیر کار و سپس به دستور شاه سرپرستی املاک سلطنتی به او محول شد . در کودتای 28 مرداد نقش مهمی بازی کرد . پس از سقوط کابینه زاهدی در کابینه حسین علاء ، وزیر کشور بود . وی در دوران صدرات منوچهر اقبال ، با تشکیل حزب مردم بدستور شاه ، نقش به اصطلاح مخالف حکومت را به عهده گرفت . و بالاخره در سال 41 تا اسفند 42 نخست وزیر بود . در زمان صدارت او قیام 15 خرداد به خاک و خون کشیده شد . شاهکار علم آنجا بود که بی سر و صدا سفارت اسرائیل در تهران را افتتاح کرد . تهران تا 15 سال بعد تنها پایتخت یک کشور مسلمان بود که اسرائیل در آن سفارتخانه داشت . پس از آنکه اسدالله علم انتخابات بیست و یکم مجلس را به انجام رسانید ، در اسفند 42 جای خود را به حسنعلی منصور داد و ریاست دانشگاه پهلوی شیراز را به عهده گرفت . سپس وزارت دربار به او واگذار شد و تا مرداد 56 در این سمت باقی ماند . وی بر اثر بیماری سرطان خون در فروردین 57 درگذشت . علم را میتوان مهمترین بازیگر دربار پهلوی دوم بشمار آورد و همراه با جعفر شریف امامی و منوچهر اقبال ، باوفاترین شخص به محمد رضا شاه بود .

مهندس جعفر شریف امامی از کارگزاران و مدیران نوسازی صنعتی عصر پهلوی است . پدر او از روحانیون برجسته عصر قاجاریه بود . او پس از تحصیل در آلمان و بازگشت به ایران بخاطر تجربه تکنوکراتی ، پست های کلیدی از جمله رئیس ایستگاه راه آهن تهران ، رئیس بنگاه آبیاری ، وزارت راه در کابینه رزم آرا ، را در اختیار گرفت .در سال 32 مدیر کل سازمان برنامه شد و چهار سال بعد وزیر صنایع و معادن در کابینه منوچهر اقبال شد . شریف امامی دو بار در بحرانی ترین ایام (یکبار در شهریور 39 ، و بار دوم در شهریور 57 ) به نخست وزیری رسید . او همچنین 13 سال ریاست مجلس سنا را به عهده داشت .

علی امینی نوه امین الدوله (صدر اعظم ناصرالدین شاه ) و مادرش دختر مظفرالدین شاه بود . امینی طرفدار اصلاحات امریکا در ساختار اجتماعی ایران بود . او با اخذ لیسانس حقوق و دکتری اقتصاد از دانشگاه پاریس به ایران بازگشت . اولین سمت او معاونت نخست وزیر در کابینه احمد قوام بود سپس به کمک احمد قوام به مجلس پانزدهم راه یافت و بعد در کابینه علی منصور وزیر اقتصاد شد .او اولین رئیس سازمان برنامه بود و با پذیرش دکترین ترومن توسط دولت ایران به ریاست بانک صنعتی منصوب شد .در کابینه دکتر محمد مصدق برای مدت کوتاهی وزیر اقتصاد بود که به علت درگیری با مصدق در اعتراض به سیاست ملی کردن نفت از کابینه او خارج شد . پس از کودتای 28 مرداد به پیشنهاد امریکا وزیر دارایی کابینه زاهدی را داشت .در یان دوران بود که امینی قرارداد کنسرسیوم را با شرکتهای نفتی امریکا منعقد ساخت و زمینه های عضویت ایران در پیمان بغداد را فراهم نمود .پس از سقوط زاهدی ، چند ماهی در کابینه حسین علاء مدتی سمت وزارت دارایی و  مدتی سمت وزارت دادگستری را به عهده داشت و سپس به عنوان سفیر کبیر ایران به امریکا رفت و در آنجا با آلن دالس (سرپرست سیا) روابط صمیمانه ای داشت .بخاطر چنین روابط مورد اعتمادی بود که امریکا او را به عنوان نخست وزیر در سال 40 به شاه تحمیل کردند . منشاء طبقاتی قاجاری امینی ، سطح دانش بالای او نسبت به محمد رضا شاه ، اصلاح طلب بودن او و داشتن روابط حسنه با تشکلها و شخصیت های سیاسی و مذهبی مخالف شاه ، از عواملی بودند که بر تعارض بین او و شاه می افزود و آخرالامر نیز او را از صحنه سیاسی بدر کرد .

و اما در مورد منوچهر اقبال ، پدرش مقبل السلطنه از بزرگ زمینداران خراسان بود و نماینده خراسان در اولین مجلس موسسان که در سال 1304 به فروپاشی قاجار و استقرار خاندان پهلوی رای مثبت داد .اقبال در فرانسه مدرک پزشکی گرفت و پس از بازگشت به ایران به جای پرداختن به شغل طبابت به توصیه پدرش جذب سیاست شد و در فروردین 36 به نخست وزیری رسید .در کابینه های ساعد ، قوام ، هژیر و علی امینی سمت های وزارت بهداری ، راه و فرهنگ را داشت . پس از کودتای 28 مرداد سناتور و آجودان مخصوص شاه شد و سپس به ریاست دانشگاه تهران منصوب گردید . اقبال در زمان نخست وزیری حزب ملیون را (در رقابت با حزب مردم به رهبری اسدالله علم ) تاسیس کرده و در انتخابات مجلس بیستم ، هنگامیکه تقلبات انتخاباتی موجب اعتراض مردم گردید ،شاه مجبور شد مجلس را منحل کرده و اقبال را نیز مرخص نماید .ولی روابط صمیمانه آنها ادامه یافت به نحوی که اداره پول سازترین سازمان یعنی ریاست شرکت ملی نفت ایران به او واگذار شد .مریم (دختر اقبال ) با برادر ناتنی شاه (محمود رضا) ازدواج کرد .چند سال بعد از او طلاق گرفت و با شهریار (فرزند اشرف خواهر شاه) ازدواج کرد .

با این ترتیب می بینیم که به چه میزان برقرار کردن پیوند با خانواده سلطنت در ارتقاء به مقام نخبه ای افراد حائز اهمیت است .

با بررسی وضعیت خانوادگی وزرا و نمایندگان مجلس ملی و سنا و شخصیت های قدرتمند دوره پهلوی دوم نشان میدهد که اکثر آنها از خانواده هایی بوده اند که در عصر قاجار و رضا شاه جزو گروه نخبه سیاسی بوده و در گذار جامعه از قاجار به پهلوی از روستاها به شهرها تمرکز یافتند و با تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی قدرت سیاسی در اختیار همان خانواده های قبلی در راستای تربیت نخبه جدی باقی ماند . در واقع شاهد استحاله رجال کهنسال طرفدار انگلستان و فرزندان آنها به سوی سیاست امریکا هستیم .

دوره ها (محافل یا کلوپ ها ) :

دوره (محفل یا کلوپ ) به عنوان رابط شاه و خانواده سلطنتی با نخبگان سیاسی نیز در دوره پهلوی مهم است .برخی از نخبگان سیاسی حتی بدون دارا بودن پیشینه سنتی زمینداری و فقط از طریق برقراری ارتباط فامیلی با خاندان سلطنت موجب ارتقاء خود می شدند . مثلاً اردشیر زاهدی (پسر سپهبد فضل الله زاهدی ) هرچند که در کنار پدرش نقش مهمی در سقوط مصدق بازی کرد ، و هرچند که در امریکا تحصیل کرده، اما ارتقاء او به عنوان یک نخبه سیاسی زمانی آغاز شد که او را به آجودانی خود منصوب کرد و در سال 36 ، شهناز تنها دختر خود را (در 16 سالگی ) با ازدواج او درآورد . با پیوند زاهدی با خانواده پهلوی در واقع ترقیات سیاسی وی شروع شد . به نحوی که پس از آن و به رغم اینکه زندگش با شهناز 7 سالی بیش دوام نیاورد ، دو بار سفیر ایران در امریکا و یک دوره چهار ساله وزیر خارجه شد .

بدین ترتیب بعد از توضیح راجع به خانواده های نخبه ساز ، به بررسی کانون مهم دیگری به نام دوره ها یا کلوپ ها می پردازیم که شامل محفل هایی میشود که به دلیل ارتباط با تشکیلات دربار در تعیین شخصیت های سیاسی نقش مهمی بازی می کنند .

دوره ها برخلاف لژهای فراماسونی که سرّی هستند ، بسیار انعطاف پذیرند ، به نحوی که شخصیت ها تنها با داشتن یک نکته مشترک با دیگر اعضاء به راحتی وارد دوره می شوند . در واقع دوره ها ، مرزهای طبقاتی را شکسته و عدم توافقهای درون طبقاتی را تخفیف می دهند. دوره های عصر قاجار کاملاً جنبه خانوادگی و غیر قابل نفوذ داشتند اما دوره های عصر پهلوی جنبه خانوادگی خود را از دست داد و صرف داشتن اشتراکات فرهنگی و سیاسی کافی بود که یک فرد به عضویت یک دوره درآید . توان سیاسی افراد عضو دوره به میزان ارتباط با محافل بالای سیاسی بستگی دشات . کلوپ ها و دوره ها در 53 سال سلطنت پهلوی (بویژه در دوره پهلوی اول که امکان فعالیت لژهای فراماسونی و خانواده های زمیندار در جذب نخبگان نبود) از جمله کلوپ ایران ، در جذب نخبگان  نقش بسزایی داشت .کلوپ ایران به همت تیمور تاش (وزیر دربار رضا شاه) ایجاد شده و شخصیتهای زیادی از اروپا رفته ها و مقامات عالیرتبه را در بر می گرفت .در سالهای پهلوی دوم نیز در محفل درونی شاه علاوه بر شارف و فرح (خواهر و زن شاه ) دوره های دیگری وجود داشت که به جذب نخبگان می پرداختند .از جمله دوره امینی ، دوره قریشی ، دوره منصور ، دوره حسین فردوست و دوره منوچهر اقبال .

اشرف در رقابت با فرح سعی میکرد از برجسته ترین اساتید دانشگاه ها استفاده کند . برخی از فرماندهان عالیرتبه نظامی هم با موافقت شاه اقدام به تشکیل دوره کرده بودند .دوره در ایران نقش احزاب در کشورهای دموکراتیک در کسب قدرت را بازی می کند . اکثر اعضای کابینه از درون دوره ها برخاسته اند . اکثر اعضای کابینه منصور و سپس هویدا ، عضو دوره بوده اند . با افزایش اعضای دوره حسنعلی منصور ، کانون مترقی و سپس حزب ایران نوین تاسیس گردید .این کانون به مثابه سمبل جریان نوگرای طرفدار امریکا در محافل سیاسی معرفی شده بود . در کابینه منصور اکثر افراد دوره او مناصب وزارت را در اختیار داشتند . پس از ترور منصور ، هویدا (وزیر دارایی کابینه منصور ) مسئول تشکیل کابینه شد . هویدا علاوه بر مسئولیت نخست وزیری ، مدت 10 سال رئیس حزب ایران نوین نیز بود .  

 

فصل هشتم : خصوصیات و خلقیات نخبگان  

ویژگی های نخبگان سیاسی:

ماکس وبر (جامعه شناس آلمانی ) دو شیوه برای پرداختن به فعالیت سیاسی را مطرح می سازد : زندگی برای سیاست ، زندگی از قِبَل سیاست . او اضافه میکند : کسی که در سیاست ، درآمد و عایدات را می بیند ، از قِبَل سیاست زندگی می کند و کسی که از این چشم به سیاست نگاه نمی کند ، میتوان گفت برای سیاست زندگی می کند .

اکثر بازیگران سیاسی در طول سلطنت پهلوی زندگی اشان از قِبَل سیاست بوده است لذا به سیاست کاری نداشتند . غیر سیاسی بودن نخبگان باعث میشد که همگی فقط در خدمت شخص شاه قرار گیرند .

تا پیش از اصلاحات ارضی نوعی استقلال عمل را در میان اطافاین و مشاوران شاه میتوان مشاهده کرد ولی از سال 44  به بعد که نظام سیاسی و ساختار قدرت به طرف اقتدارگرایی متمایل شد ، دیگر نشانه ای از استقلال عمل نخبگان و دیوانیان دیده نمی شود تمام آنها به ابزارهای اجرایی تصمیمات شاه تبدیل شدند .معیار ترقی و نزدیکی به شاه ، وفاداری و اطاعت محض از او بود . یکی از دلایل طولانی شدن صدارت هویدا ، چاکر منشی او بود . عبدالله ریاضی رئیس مجلس شورای ملی و جعفر شریف امامی رئیس مجلس سنا هم ، هر دو از افرادی بودند همانند هویدا .

تاثیر کارکرد رفتاری شاهان پهلوی بر فرهنگ سیاسی مردم ایران در اشکال زیر متجلی می شود : تملق گویی ، سلطه پذیری ، تسلیم طلبی ، همرنگ جماعت شدن، بی اعتمادی ، سیاست گریزی ، خودسانسوری ، سوء ظن ، ضعف وجدان ملی ، ناجی پروری ، پذیرش شاه به عنوان موهبت الهی .

بی مناسبت نیست که نفوذ کلمه شاه در ادبیات فارسی از جایگاه خاصی برخوردار است : شاه دانه ، شاه کلید ، شاهرخ ، شاه توت ، شاه بلوط ، شاهکار ، شاهرگ ، شاهرود ، شهمیر ، شاه پسند . و همچنین در استفاده از ضرب المثل ها با این جملات برخورد می کنیم: شاه سایه خدا است ، صلاح مملکت خویش خسروان دانند ، و..

و در اشعار فارسی مانند :

هر کسی از نظر مرحمت شاه افتد             هر کجا پای نهد یک سره در چاه افتد

 مردمی که سالها تحت سلطه اقتدارگرایانه زندگی کرده ، خصلت استبدادی پیدا می کنند . روح حاکم بر مردم در رفتار آنها متجلی میشود.

ناکارآمدی نخبگان سیاسی :

ریشه یابی علل ناکارآمدی نخبگان در یاجاد یک نظام دموکراتیک در ایران از مسائل مهم جامعه شناسی بشمار می آید . فقدان قانون ، روحیه خودکامگی بازیگران سیاسی ، وابسته بودن نخبگان به حکومت و عدم چرخش نخبگان ، در عدم پویایی آنها نقش اساسی دارد . در تاریخ سیاسی معاصر ایران ، دولت بخاطر ماهیت مستقل و با اتکاء به درآمدهای نفتی ، به عنوان قدرتی برتر از طبقات بود . بر اساس الگوی پاتریمونیالیسم ماکس وبر در مورد رابطه طبقات با دولت ، در خاور میانه ،بُعد اقتصادی قشربندی بندرت از اهمیت سیاسی برخوردار بوده و بسیار بیش از آنکه ثروت به قدرت بیانجامد ، قدرت به ثروت انجامیده است .در چنین وضعیتی ،دولت نه تنها در فراز همه طبقات قرار می گسرد ، بلکه نحوه شکل گیری طبقه ،منوط به رابطه ای است که با دولت اقتدارگرا برقرار می سازد. لذا نخبگان سیاسی به علت وابستگی به دولت نتوانستند از وابستگی به دولت رهایی یابند و به عنوان گروه اجتماعی موثر در تصمیم گیری سیاسی رسالت خود را به انجام رسانند .بی نیازی دولت پهلوی (به علت افزایش درآمد نفت) باعث شد تحرکی در طبقات و گروه اجتمعی مشاهده نشود و گروه نخبه سیاسی نتوانند رسالت خود را در توسعه یافتگی ایفا کنند .

یکی از علل ناکارآمدی بازیگران سیاسی عدم گردش و جابجایی قدرت نخبگان است .چنانچه در جامعه ای ، گردش نخبگان صورت نپذیرد یا بصورت غیردموکراتیک باشد ، در این صورت نخبگان لایق خود را مجبور می بینند از طریق مبارزه سیاسی یا مسلحانه نخبگان نالایق را از اریکه قدرت به زیر کشند .

پاره تو می نویسد : اگر نخبگان حکومتی نتوانند نیروهای جدیدی از لایه های پایین جامعه جذب کنند ، در ساختار اجتماعی عدم تعادل پیش می آید .انباشتگی عناصر برتر در لایه های اجتماعی پایین و جمع شدن عناصر پستر تر در نخبگان حاکم ، توازن اجتماعی را برهم خواهد زد .

لذا گروه نخبه سیاسی حاکم بر حفظ قدرت باید ترکیبی از روباهان و شیران باشند (شخصیت های متفکر و مردانی قاطع ) . اگر تعادل شیران و روباهان برهم خورد یا اختلالی ذر گردش نخبگان حکومتی پدید آید ، نظام  سیاسی از هرگونه انعطافی عاجز خواهند ماند .

هسته مرکزی ساختار سیاسی ایران عصر مشروطیت را شاه تشکیل میدهد و خاندان سلطنتی ، نخبگان درباری ، دیوانیان و نمایندگان بدور آن در گردش بودند . نخبگان سنتی دروان قاجار از آغاز حکومت رضاشاه سیر نزولی طی کردند و گردونه قدرت سیاسی خارج شدند و جای خود را به نیورهای جدید دادند که بهتر می توانستند در خدمت ملزومات نظام جدید باشند .در دوران سلطنت 37 ساله محمد رضا شاه ، بسیاری از مناصب مهم در بین گروه نخبه حاکم در گردش بود و کمتر افرادی بودند که بتوانند خارج از گروه به مقامات مهم سیاسی دست یابند . نخبگان اشراف زاده ، منسجم ترین گروه را تشکیل می دادند که سالها اداره امور مملکت را در اختیار داشتند و در یک مدار بسته با سقوط یکی از آنها نفر بعدی قدرت را بدست می گرفت .

به این ترتیب بسته بودن نظام نخبه گرایی در جامعه ایران عصر پدر و پسر پهلوی ، اولاً نشان از عدم چرخش گروه نخبه با قشر بیرونی جامعه دارد و ثانیاً حکایت از بی تحرکی در بازیگران اصلی قدرت سیاسی می کند . اگر چرخشی هم بین گروه نخبه صورت می گرفت ، چرخشی درون گروهی (نه جابجایی با سطح بیرونی جامعه ) بود لذا گروه نخبه جدیدی خارج از گروه حاکم در حال شکل گیری بود.از اوایل دهه 40 ، نخبگان سیاسی جدیدی ظهور کردند که با نخبگان سنتی آنگلوفیل (هم از لحاظ منشاء اجتماعی و هم از حیث وابستگی های سیاسی ) فرق می کردند . منافع نخبگان سیاسی سنتی با طرح اصلاحات ارضی و برنامه های صنعتی حکومت (که از حمایت امریکا برخوردار بود )مغایرت داشت. لذا بتدریج از حوزه نخبگان سیاسی جدا شدند و با جایگزین شدن نخبگان جدید دارای گرایش به امریکا، سیر گردش درون گروهی را تسریع کردند . نخبگان سنتی که برجسته ترین آنها افرادی چون حسن مستوفی ، مخبرالسلطنه هدایت ، محمد علی فروغی ، احمد قوام و علی امینی بوده و عموماً سالخورده بودند .اما با انقلاب سفید ، چهره های جوانتری چون منوچهر اقبال ، حسنعلی منصور ، امیرعباس هویدا،هوشنگ نهاوندی ، جمشید آموزگار و جعفر شریف امامی در مدار نخبه گرایی جدید قرار گرفتند . البته باید به ماهیت این جابجایی توجه داشت .گردش نخبگان ،شامل نخبگان خارج نظام حکومتی نمی شد . اگر جابجایی بود ، شخصیتهای خارج از محدوده نخبگان حاکم نبودند ، بلکه در همان حلقه ، جای خود را به فرد دیگری واگذار می کردند و این در حالی بود که نیروهای اجتماعی غیر رسمی ، روزبروز قوی تر و سازمان یافته تر ، نخبگان سیای حاکم را تحت فشار قرار میدادند . تعارض و تقابل دو نیرو (تعارض بین نخبگان رسمی با نخبگان غیر رسمی ) چون از طریق مصالحه امکان پذیر نبود ، به ناچار از طریق عزل خشونت آمیز نخبگان حکومتی می توانست صورت گیرد که گرفت .

 

پایان خلاصه کتاب          

تحولات سیاسی و اجتماعی ایران از  1320 تا 1357

بخش اول

 

منابع اصلی:

مهمترین منابع برای مطالعه این درس (و سوالات کارشناسی ارشد ) عبارتند از :

1- تاریخ تحولات سیاسی ایران از 1320 تا 1357 ، دکتر ازغندی

2- ناکارآمدی نخبگان سیاسی بین دو انقلاب ، دکتر ازغندی

3- اقتصاد سیاسی ایران ، دکتر همایون کاتوزیان ، فصل های سوم و چهارم

4- تاریخ سیاسی معاصر ایران ، دکتر جلال الدین مدنی ، جلد اول از فصل دهم به بعد و جلد دوم.

5- مقدمه ای بر انقلاب اسلامی ، دکتر زیباکلام 

 

 

 

معرفی چند منبع مطالعاتی دیگر :

1- ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، ترجمۀ  کاظم فیروزمند، تهران: مرکز، 1380.

2- نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب، علیرضا ازغندی، تهران: قومس، 1376.

3- ایران دوران قاجار و برآمدن رضا خان، نیکی کدی، ترجمۀ مهدی حقیقت خواه، تهران: ققنوس، 1381.

4- تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دوران پهلوی، علیرضا امینی، تهران: صدای معاصر، 1381.

5- تحولات سیاسی  اجتماعی ایران، مجتبی مقصودی، تهران: روزنه، 1380.

6- سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران: البرز، 1373.

7- ریشه های انقلاب ایران، نیکی کدی، ترجمۀ عبدالرحیم گواهی، تهران: قلم، 1369.

8- مسایل سیاسی، اقتصادی نفت ایران، ایرج ذوقی، تهران: پاژنگ، 1370.

9- مقاومت شکننده - تاریخ تحولات اجتماعی ایران، جان فوران، ترجمۀ احمد تدین، تهران: موسسۀ خدمات فرهنگی رسا، 1377.

10- ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، ایرج ذوقی، تهران: پاژنگ، 1386.

11- مقالاتی ازعبدالله شهبازی درخصوص کودتای 28 مرداد(وب سایت اختصاصی شهبازی)

12- مصاحبه سید محمود کاشانی(پسر آیت الله کاشانی) در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۸۳ با خبرگزاری کار ایران (ایلنا) در مورد مصدق ، جبهه ملی، جریان ملی شدن صنعت نفت و آیت الله کاشانی.

13- مصدق و تاریخ ، نوشته بهرام افراسیابی.

14- تحلیلی بر نهضت ملی ، نوشته طاهر احمدزاده.

15- طالقانی و تاریخ ، سعید دهقان و بهرام افراسیابی

16- آرشیو روزنامه کیهان در سالهای 31 و 32 (۲۸/۱۰/۳۱ و 4/11/31  و 11/8/32 و 17/6/ 32 )

18- گذشته چراغ راه اینده است نشر از جامی (حزب توده)

19- مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران ، محمد علی همایون کاتوزیان ترجمه فرزانه طاهری

20- کتاب خاطرات و تالمات محمد مصدق به قلم خودش

21- جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران، غلامرضا نجاتی.

22- کودتا در کودتا ، کرمیت روزولت

23- جلد ۳ از کتاب مکتوبات و پیام های آیت الله کاشانی

24- حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی

25- علل تشکیل و انحلال جبهه ملی ایران ، احمدعلى زارعشاهى ، مرکز اسناد انقلاب اسلامى

26- مصدق و مسائل حقوق و سیاست ، ایرج افشار ، انتشارات سخن

27- مصدق و خاندان مستوفیان آشتیانی ، مهدی شمشیری ، مرکز اسناد

28- توسعه در ایران 1320- 1357 ( خاطرات شفاهی  منوچهر گودرزی، خداداد فرمانفرماییان و عبدالمجیدمجیدی  )

29- جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی سیاسی ایران (1357-1320) : تالیف رسول جعفریان

30- صادق زیباکلام، تحولات سیاسی و اجتماعی ایران بعد از شهریور 1320

31- باقر عاقلی، نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار

32- علی اصغر شمیم، ایران در دورۀ سلطنت پهلوی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه :

این درس ، عملاً ادامه درس تحولات سیاسی ایران از 1227 تا 1320 ش ، می باشد و به تحولات سیاسی و اجتماعی ایران طی سال های 1320 تا 1357 می پردازد . همانطور که میدانید این مقطع زمانی از پایان حکومت رضاخان و فرار او از ایران ، شروع شده و تا پیروزی انقلاب اسلامی را در بر میگیرد . بنابراین ، این درس تحولات سیاسی ایران طی دوره حکومت پهلوی دوم را شامل میشود .

مهمترین مباحثی که در طول ترم به آن اشاره می کنیم ، عبارتند از :

-         تداوم حکومت خاندان پهلوی ، جنگ دوم جهانی و شرایط ایران

-          تداوم عصر روشنفکری ( روشنفکران نسل جدید ) و ناکارآمدی نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب

-          جریانها و جنبش های سیاسی ، مذهبی  و انقلاب

-          مسئله نفت (قراردادهای نفتی ، نهضت ملی شدن ، کودتای 28 مرداد )

-          سیاستهای حکومت پهلوی (داخلی و بین المللی )

-          مفاهیم و مباحث نظری پیرامون انقلاب اسلامی

 

 

تداوم حکومت خاندان پهلوی ، جنگ دوم جهانی و شرایط ایران :

 

تبعید و مرگ  رضا شاه :

 25 شهریور 1320 که رضا شاه (سه هفته پس از اشغال ایران توسط متفقین) تبعید شد، روز پایان حیات سیاسی او و آغاز حیات سیاسی فرزندش محمدرضا پهلوی است.استعفا و تبعید رضا شاه، پس از آن صورت گرفت که دولتهای روسیه و انگلستان به دلیل مناسبات رو به گسترش رضا شاه با آلمان هیتلری، سه بار به وی هشدار دادند. در آن زمان، اخبار و گزارشهای دریافتی از جبهه‌های جنگ دوم جهانی، حاکی از پیشرفت روز افزون آلمان و شکست‌ها و عقب‌نشینی‌های متفقین بود. رضا شاه نیز که پیش‌بینی پیروزی آلمانی‌ها را در جنگ داشت، نه برای حفظ استقلال کشور، بلکه برای حفظ موجودیت خود ،بی‌طرفی در جنگ اعلام کرده بود.فردوست در این باره می‌نویسد:

در اوج قدرت نازی‌ها در آلمان، به دستور رضا خان یک کابینه جوان به نخست‌وزیری متین دفتری روی کارآمد . وظیفه این کابینه نزدیک شدن به آلمان بود. عملاً نیز روابط تجاری و صنعتی بین ایران و آلمان توسعه یافت. با پیشرفت آلمانها در جنگ و نزدیک شدن آنها به کوههای قفقاز، رضاخان هم به انگلیسی‌ها ناسزا می‌ گفت اما با شروع شکست آلمان ، رضاخان دستپاچه شد و منصورالملک را (که از مهره‌های انگلیس به شمار می‌رفت)نخست وزیر کرد.

از دید رضا شاه، اعلام بیطرفی، موضعی مناسب در برابر دو جبهه‌ای بود که یکی به عقیده وی در حال سقوط بود، اما در پشت مرزهای ایران کمین کرده بود، و دیگری در حال پیروزی بود اما با مرزهای ایران فاصله داشت.

در چنین شرایطی رضا شاه بنا داشت در برابر تهدیدات روسیه و انگلیس به سیاست وقت‌کشی روی آورد. او به ویژه تهدیدات روسها را (در وضعیتی که اوکراین به اشغال نظامیان هیتلر درآمده و آلمانی‌ها به سوی مسکو در حرکت بودند) جدی نگرفته بود.پنجم تیر 1320(یعنی 4 روز پس از شروع عملیات نظامی گسترده آلمان علیه روسیه) دولتهای روسیه و انگلستان طی دستور مشترکی به رضا شاه از وی خواستند تا سریعاً نسبت به اخراج مستشاران آلمانی از ایران اقدام کند. این تصمیم از سوی  سفیر انگلیس و  سفیر روسیه اتخاذ شده و در ملاقاتی با رضا شاه به وی ابلاغ شد. رضا شاه نیز که تصور پیروزی آلمان را در جنگ داشت، در پاسخ سفیران انگلیس و شوروی اعلام کرد که ایران کشور بی طرفی است و فعالیت آلمانی‌ها در ایران هم محدود به کارهای ساختمانی و امور بازرگانی است.

28 تیر، اخطار دیگری به ایران داده شد. بالاخره 25 مرداد، یادداشت مشترک انگلیس و روسیه، به منزله اتمام حجت به ایران بود. سرانجام، روز سوم شهریور 1320 سربازان ارتش سرخ از مرزهای شمال و نیروهای انگلیسی از بنادر جنوب به ایران حمله ور شدند و سفیران انگلیس و روسیه صبح همان روز ، علت این اقدام را طی یادداشتهای جداگانه‌ای به نخست‌وزیر ابلاغ کردند.

 

شروع نگاه امریکا به ایران:

همان روز تلگراف مفصلی با امضای رضا شاه، به روزولت) رئیس جمهور امریکا) مخابره شد که سرآغاز دوران جدید روابط ایران و امریکا به شمار می‌‌آید. هر چند امریکایی‌ها در آن شرایط نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند کاری برای جلوگیری از اشغال ایران انجام دهند، اما زمینه مداخلات بعدی خود را فراهم ساختند . روزولت روز 11 شهریور (در حالی که نیروهای روس و انگلیس در شمال و جنوب ایران مستقر شده بودند)به تلگراف رضا شاه پاسخ داد. رضا شاه زمانی پاسخ نامه را دریافت کرد که تمام شرایط انگلیس و روسیه را پذیرفته بود، اتباع آلمانی را از ایران اخراج کرده بود و راه‌آهن و جاده‌های شمالی و جنوبی کشور را در اختیار نیروهای اشغالگر قرار داده بود. با این همه انگلیسی‌ها و روس‌ها پیش از آن که رضا شاه بتواند روابط نزدیک‌تری با امریکا برقرار سازد، وی را برای استعفا از مقام سلطنت تحت فشار قرار دادند.گرچه مدارک و اسناد معتبر نشان میدهد که بریتانیا (قبل از اشغال ایران) امریکا را در جریان این کار قرار داده بود و حتی طبق برخی اسناد ، این کار با هماهنگی امریکا انجام شد .

( در ادامه بیشتر صحبت خواهیم کرد )

 

هرج و مرج :

زمانی که ایران به اشغال متفین درآمده بود، موجی از هرج و مرج و بلاتکلیفی سراسر کشور را در برگرفته بود. اوضاع امنیتی کاملاً بی ثبات بود، بسیاری از امرای ارتش و افسران ارشد گریخته بودند، سربازان باقی مانده در سربازخانه‌ها‌ مواد خوراکی در اختیار نداشتند، نظم و انضباط در هیچ رده ارتش برقرار نبود، دزدی از منازل مردم و غارت مغازه‌ها افزایش یافته بود و نظامیان نیز در این غارتگری نقش داشتند. سربازان، اسلحه‌ها را از پادگانها می‌ربودند و می‌فروختند. حتی اسبهای توپخانه به طور پنهانی داد وستد می‌شد. بسیاری از هنگهای برگزیده سابق، به یک چهارم قدرت عادی خود تنزل یافته بود، شعار نویسی علیه شاه به پشت دیوارهای کاخ رضاخان نیز رسیده بود. در مجلس، علناً از لزوم برکناری شاه از مقام فرماندهی کل قوا سخن به میان می‌آمد.

24 شهریور، رضا شاه آخرین جلسه هیأت دولت را تشکیل داد و به وزیرانش گفت به زودی کشور را ترک خواهد کرد. آخرین جمله شاه به وزیران این بود که : راز موفقیت من این بوده که هرگز با هیچ کس مشورت نمی‌کردم و خود کارها را مطالعه می‌کردم! ( آخرین روزهای رضاشاه؛ ریچارد استوارت؛ نشر نو؛ 1370؛ ص 337. )

وقتی در سپیده‌ دم 25 شهریور 1320 خبر پیشروی نیروهای روسی مستقر در قزوین به سمت تهران به اطلاع رضا شاه رسید، وی فروغی نخست وزیر را به کاخ احضار کرد و از او خواست تا پیش‌نویس استعفانامه را بنویسد. فروغی استعفا نامه را به امضای شاه رساند و سپس به دستور او رهسپار مجلس شد تا آن را برای نمایندگان قرائت کند. با این همه، وی قبل از رسیدن به مجلس، بدون اطلاع شاه راهی سفارت انگلیس شد و استعفا نامه را به سفیر انگلیس نشان داد. زمانی که متن استعفانامه در جلسه مجلس قرائت می‌شد، رضا شاه در راه اصفهان بود. او به خانواده خود که قبلاً از تهران منتقل شده بودند، پیوست.در ساعت 8 بامداد 25 شهریور، تانکها و زره‌پوش‌های روسی اطراف فرودگاه مهرآباد مستقر شدند و ساعتی بعد نیروهای انگلیسی که از قم به طرف تهران به راه افتاده بودند، به راه‌آهن رسیدند. تهران هیچ شباهتی به یک شهر عادی نداشت. خیابانها کاملاً خلوت بود. هیچ مغازه‌ای باز نبود. مردم حتی اتومبیل‌های خود را نیز از ترس آن که به دست اشغالگران بیفتد، پنهان کرده بودند.

روز 26 شهریور در حالی که تهران در اشغال نظامیان روس و انگلیس قرار داشت، محمدرضا پهلوی جانشین جوان رضا شاه در مجلس سوگند یاد کرد. در اصفهان نیز رضا شاه به اتفاق خانواده به سوی نائین و یزد حرکت کرد. آنها سپس به کرمان و از آنجا به بندر عباس رفتند. روز هشتم مهر رضاخان و گروه مسافرانش که 20 نفر از جمله 7 پیشخدمت و آشپز بودند، با کشتی انگلیسی باندرا، ایران را به سوی بمبئی ترک کردند. روز نهم مهر کشتی به بمبئی رسید. رضا شاه پس از توقف کشتی ، کنسول سابق انگلیس در مشهد را مشاهده کرد که وارد اقامتگاه آنان شد و با آنان به زبان فارسی تأکید کرد حق خروج از کشتی را ندارند. آنها تنها این فرصت را داشتند که از کشتی باندرا به کشتی دیگری منتقل شوند.

کشتی برمه پس از 9 روز دریانوردی به پورت لوئی، پایتخت جزیره موریس ، رسید. در موریس با تقاضای رضاخان برای سفر به کانادا مخالفت شد. وی و همراهانش را به اقامتگاهشان انتقال دادند. ارسال نامه و یا دریافت نامه برای آنان ممنوع شد و تنها شنیدن اخبار و گزارشهای رادیو لندن آزاد بود. این محدودیتها پس از امضای پیمان سه جانبه میان ایران و انگلیس و شوروی (9 بهمن 1320( برداشته شد. پس از چند هفته اغلب فرزندان رضا شاه با موافقت انگلیسی‌ها به تهران منتقل شدند و تنها او با تعدادی از همراهان و خدمتکاران باقی ماندند.

روز هفتم فروردین، رضا شاه و تعداد اندک همراهانش پورت لوئی را با کشتی به سوی دوربان در آفریقای جنوبی ترک کردند. آنان پس از دو ماه در این شهر بندری که آب و هوای نامساعدی داشت با قطار به مقصد ژوهانسبورگ حرکت کردند. رضاخان که از بیماری قلبی، کلیه و عفونت گوش رنج می‌برد، طی اقامت خود در آفریقای جنوبی دایماً با شعارهایی که وی را دیکتاتور سرنگون شده می‌خواندند و خواستار اخراج وی از این کشور شده بودند ،مواجه بود. بیماری و نفرت عمومی مردم از رضاخان سرانجام وی را از پای درآورد.

بدین ترتیب رضاخان پهلوی، ساعت 5 بامداد روز 26 ژوئیه 1944 (4 مرداد 1323) در شرایطی که جنگ جهانی دوم به سرعت به نفع انگلیس و روسیه پیش می‌رفت، بر اثر یک حمله قلبی درگذشت.

 

سیاست آمریکا در مقابل اشغال ایران :

اقدام مشترک شوروی و انگلستان در اشغال نظامی خاک ایران در شهریور 1320، رویدادی بود که حمایت آمریکا را نیز به دنبال داشت. زیرا اگرچه آمریکائیها در شروع این حمله، مشارکتی نداشتند ولی راجع به این حادثه از پیش با آنان رایزنی شده بود و جبهه متفقین در مورد ایران نیز اتفاق نظر خودرا کاملاً حفظ کرده بودند.دولتمردان آمریکائی ابتدا تبلیغات روسیه و انگلیس در مورد حضور کارشناسان و تکنسین‌های آلمانی در ایران را اغراق آمیز می‌خواندند ولی از دو ماه قبل از اشغال ایران، تماسها و رایزنی‌های این دو کشور توانسته بود، موضع آمریکا را در مورد بحران ایران با مسکو و لندن همسو سازد. به طوری که وقتی در تیر 1320  سفیر انگلیس در واشنگتن از دولت آمریکا خواست از ارسال هواپیماهای نظامی مورد درخواست ایران به آن کشور بخاطر بیم از دستیابی آلمانیها به آنها جلوگیری نماید، این درخواست با موافقت وزارت خارجه آمریکا روبرو شد. دیدار فرانکلین روزولت(رئیس جمهور آمریکا) با چرچیل نخست‌وزیر انگلیس در 20 مرداد 1320 و توافقهای آنان بر سر ایران را باید به عنوان یکی از مهمترین جلوه‌های تبانی لندن و واشنگتن در مورد سرنوشت ایران تلقی کرد.

این دیدار که بر روی عرشه یک رزمناو انگلیسی در اقیانوس اطلس صورت گرفت منجر به صدور بیانیه‌ای شد که بعدها به منشور آتلانتیک معروف گردید. این بیانیه در برگیرنده تمامی مسائل مربوط به جنگ دوم جهانی، راههای شکست دادن آلمان، راههای رساندن کمک به شوروی و حتی موضوعات پس از پایان جنگ از جمله تأسیس سازمان ملل بود. نشست روزولت و چرچیل، در حقیقت یکی از چند نشست رهبران جبهه متفقین بود که برای هماهنگی سیاستهای جنگی آنان ترتیب می‌یافت.در این نشست (که دو هفته قبل از حمله متفقین به خاک ایران صورت گرفت) چرچیل توانست موافقت کامل روزولت را برای حمله نظامی به ایران جلب کند. در چنین شرائطی ، در خواست‌های مکرر رضاشاه و دولت تحت امر او از آمریکائیها برای بازداشتن شوروی و انگلیس از حمله به ایران، یک توقع واهی بود.

 

ارتش ایران در شهریور 1320  :

پس از آنکه در روسیه انقلاب بلشویکی رخ داد و بریتانیا هم به دلیل مشکلات گوناگون داخلی و خارجی ناشی از جنگ جهانی اول، ناگزیر گردید نیروهای نظامی خود را از ایران فرا بخواند، تشکیل نیرویی نظامی برای پر کردن این خلاء و حمایت از حکومت کودتا و تأمین امنیت موردنظر بریتانیا در دستور کار قرار گرفت. لذا رضاشاه مأموریت یافت که این نیروی نظامی را تشکیل و سازماندهی نماید و خود را به عنوان مبتکر بزرگ و اصلی تأسیس ارتش نوین ایران وانمود سازد. این ارتش در سرکوبی مخالفت های مردمی و تحکیم حکومت کودتا و تعمیق دیکتاتوری موفقیت بسیاری داشت . رضاشاه در مرداد 1320(یعنی کمی پیش از متلاشی شدن ارتش و خروج خود از کشور) می‌گفت: قشون من عالی‌ترین قشونی است که امروز در دنیا می‌توان نشان داد. اما این پرسش مطرح می‌شود که چرا همین ارتش در شهریور 1320 قادر به کمترین مقاومت و دفاع از کشور نبود؟

مطالعه بخشی از خاطرات سپهبد امیراحمدی(یکی از فرماندهان عالی ارتش) ما را در یافتن پاسخ این سوال کمک می کند . وی اشاره میکند که ارتش رضاخان از درون بی هویت و ضعیف بود . فلسفه وجودی این ارتش فقط حفظ حکومت رضاخان بود . نه دفاع از کشور . راز واماندگی و زبونی ارتش رضاحان در شهریور 1320 نیز در همین نکته نهفته است.

 

گرایش رضاخان به آلمانها :

رضاخان در ده سال اول سلطنت خود ، کاملاً زیر سلطه انگلیسی ها بود .اما از 1313 ش .  گرایشاتی به سمت آلمان پیدا کرده بود .این گرایش تا حدود سالهای 1318 ش ، ادامه داشت . با شروع ج ج 2 ، این سیاست ادامه داشت . زیرا در این دوره ، هیتلر به عنوان یک شمشیر برنده علیه شوروی بحساب میآمد . اما بعد از آنکه هیتلر در مقابل چشم انگلیسی ها ، دست اتحاد به استالین داده و لهستان را مورد حمله قرار داد ، انگلیس از طرف آلمان احساس خطر کرد . حمله آلمانها به اروپای شرقی و سپس شوروی ، وحشت و نگرانی های انگلیس و فرانسه را دو چندان ساخت . این حوادث دنیای کمونیسم با  انگلیس و فرانسه را علیه آلمان متحد ساخت .

در این شرایط که همه جا صحبت از پیروزیهای آلمان و هیتلر بود ، رضاشاه هم از وابستگی خود به انگلیس کاسته و به آلمانها گرایش پیدا کرد . در واقع میتوان اینگونه گفت که گرایش رضاخان بطرف آلمانیها در دو مرحله قابل تفسیر است . مرحله اول، قبل از جنگ دوم جهانی (به دلیل تهدید کمونیسم ، سیاست حمایتی انگلیس و امریکا از تقویت بنیه اقتصادی آلمان) که با اجازه انگلیس ، رضاخان به سمت آلمان گرایش داشت . مرحله دوم ،پس از شروع جنگ دوم جهانی بود که رضاشاه برخلاف تمایل انگلیسی ها به آلمان گرایش پیدا کرد .در این شرایط انگلیسی ها متوجه شدند که اگر آلمان ، شوروی را اشغال کند بدنبال آن به سراغ بین النهرین آمده و کار انگلیسی ها را تمام میکند . این واقعیت که ادامه حیات کمونیسم به معنی ادامه حیات سرمایه داری بود ، باعث نزدیکی استالین و چرچیل بهم شد . در این زمان تنها راه مطمئنی که میتوانست روسها را از بن بست نجات دهد ، ایران بود . زیرا یکی از راه های کمک رسانی به شوروی ، تنگه های بسفر و داردانل بود اما این منطقه زیر آتش نیروهای آلمان بود . منطقه دیگر ترکیه بود که خود را بی طرف اعلام کرده بود ، پس تنها ایران می ماند . لذا انگلیسی ها خواهان در اختیار گرفتن راه آهن ایران میشوند اما رضاشاه زیر بار نرفت . لذا انگلیس اولین اولتیماتوم خود را به ایران داد .

در حالیکه رضاخان خروج آلمانیها از ایران را به معنی توقف صنایع ایران میدانست ، با این حال انگلسی ها قول دادند که این مشکل را جبران کنند اما باز رضاشاه نپذیرفت .

علیرغم مخالفتهای ایران ، نیروهای روس و انگلیس در سوم شهریور 1320 وارد ایران شدند . با اشغال ایران، ارتش رضاخان متلاشی شد . با هجوم متفقین و احساس ناامیدی رضاخان از هیتلر ، منصور نخست وزیر استعفا کرد و ذکاء الملک فروغی (از چهره های برجسته فراماسونی ) به قدرت رسید .

رضاشاه که از حمله نیروهای متفقین وحشت کرده بود ، در 25 شهریور از تهران به اصفهان فرار کرد . در حالیکه قبل از رفتن استعفای خودش را نوشته و گذاشته بود . سپس به بندر عباس و از آنجا با کشتی عازم بمبئی هند شد . علت رفتن او به هند ، این بود که در بانکهای هند حساب داشت . اما انگلیسی ها مانع او شده و لذا وی مجبور شد به جزیره موریس برود . اما آب و هوای آنجا ، رضا شاه را رنج میداد و لذا به ژوهانسبورگ در افریقای جنوبی رفته و در 1944 ( 1323 ش ) در همانجا مرد .

یک روز پس از فرار شاه ، یعنی در 26 شهریور 1320 ش ، محمد رضاشاه به سلطنت رسید . شاه در این زمان فقط 22 سال داشت . او تقریباً همیشه از مسائل سیاسی دور بود . لذا روحیه محتاط و ترسویی داشت . 

 

ذلت پهلوی ها در برابر دخالت انگلیسی ها :

سوالی که برای ما مطرح است این است که بعد از اشغال ایران ، انگلسی ها باز هم خواهان به قدرت ماندن خاندان رضاخان و پهلوی هستند . چرا؟

دلیل اول اینکه ، انگلسی ها برای جانشینی رضاخان ، افرادی مثل سید ضیاء الدین طباطبایی ، مراغه ای ، محمد حسن خان قاجار  و...را برای سلطنت داشتند که همه اینها عناصر مطلوبی به لحاظ پیوند اجتماعی با مردم ، نبودند . 

دوم اینکه رضاخان بر اساس خواسته انگلیسی ها ، در کشور سیستم بروکراسی و قضایی و مالی و نظام را ایجاد کرده بود . بنابراین تغییر و انتقال این وضعیت نیاز به زمان و انرژی مضاعفی داشت ، که انگلیسی ها چنین زمانی را نداشتند .

سوم اینکه پسر رضاشاه مهره جوان و مطیعی در مقابل انگلیسی ها بود .

چهارم اینکه ، در این زمان جنگ جهانی دوم شروع شده و انگلیس در بخش سیاست خارجی خود ، گرفتار مسائل مهمتری در اروپا است و مسئله داخلی ایران در اولویت اول سیاست خارجی انگلیس نیست . لذا انگیزه زیادی برای طراحی در ایران (در جهت استقرار فردی غیر از خانواده پهلوی) ندارد.لذا در مجموع (از نظر دولت بریتانیا) انتقال قدرت به محمد رضا، آسان ترین و کم هزینه ترین راه محسوب میشد .

 

 

اقدامات فروغی :

از مهمترین اقدامات فروغی در مدت 6 ماه حکومتش (یعنی از شهریور 1320 تا اسفند 1320 ش ) میتوان به موارد زیر اشاره کرد :

1- یکی از اقدامات منفی او این بود که در مطبوعات و مجلس اعلام کرد که کشور در حال تجزیه شدن است . اعلام کرد که به نظامیان 3 کیلو قند و 7 کیلو برنج میدهد و به بازنشستگان هم مبالغی اختصاص میدهد .

رضاخان املاک فراوانی داشت . فروغی اعلام کرد که رضاشاه این املاک را موقوفه اعلام کرده است . این اخبار موجب جلب نظر عوام شد و همه اینها در پذیرش شاه جدید موثر بود .

2- از دیگر اقدامات منفی دولت و مجلس سیزدهم در این دوره این بود که قیمت لیره انگلیس از 10 تومان به 13 تومان افزایش یافته و با بالا رفتن قدرت خرید انگلیس در ایران و افزایش نشر اسکناس  ، باعث افزایش تورم در جامعه شد .      

امضای قرارداد تخلیه ایران از قوای متفقین از اقدامات این دولت بود . دیپلماتهای ایرانی  اصرار داشتند که امریکائیها هم در امضای این قرارداد حضور داشته باشند . گرچه امریکائیها این موضوع را نمی پذیرفتند . در این اصرار انگلیسی ها نقش داشتند زیرا می خواستند از فشار امریکائیها بر استالین استفاده کنند .

از این زمان به بعد ما شاهد گسترش نفوذ امریکائیها در سیاست داخلی ایران هستیم.

 

فرد مناسب چگونه انتخاب شد؟

کودتای انگلیسی 1299 ، طبق اسناد ، در ملاقات ژنرال آیرونساید انگلیسی با رضاخان و در حضور سیدضیاءالدین برنامه‌ریزی شد و پس از آنکه کودتا صورت گرفت، قریب پنج سال طول کشید تا رضاخان به سلطنت رسید. در این مدت رضاخان ، سردار سپه ، وزیر جنگ و نخست‌وزیر شد. شاپور جی معتقد بود که: نایب‌السلطنه هندوستان (قائم‌مقام دولت انگلیس) می‌خواست فرد مناسبی را برای اداره ایران پیدا کند و به دستور او، پدر شاپورجی، این فرد را که رضاخان بود، پیدا کرد و به نایب‌السلطنه معرفی نمود.

منظور شاپورجی این بود که سلطنت پهلوی به دست پدر او تأسیس شده است...( روحانی، فخر، اهرمهای سقوط شاه و پیروزی انقلاب اسلامی، چاپ اول، نشر بلیغ، 1370، جلد اول، صفحه 164.)

وزیرمختار انگلیس در تهران، به سادگی به شاه قاجار اظهار داشت که باید با او (رضاخان) همکاری کند. او نیز همین کار را کرد. آیرون ساید که در این هنگام کشور را ترک کرده بود، در دفتر خاطراتش نوشت: تصور می‌کنم همه مردم چنین می‌اندیشند که من کودتا را طرح و رهبری کردم. گمان می‌کنم، اگر در معنای سخن دقیق شویم، واقعاً من این کار را کرده‌ام...

رضاخان و مقامات انگلیسی واسطه‌هایی داشتند که یکی از آنها خان اکبر و دیگری پدر شاپورجی بود. سردار اسعد بختیاری، که مدتی وزیر جنگ رضا بود، نیز با سفارت انگلیس تماس داشت و شاید او هم مدتی از همین واسطه‌ها بوده است. رضا خان ،فوق‌العاده دقت می‌کرد که به طور علنی با انگلیسی‌ها تماس نداشته باشد و حتی در میهمانی‌های دربار شرکت نمی‌کرد. اگر مطلب رسمی مهمی بود، نخست‌وزیر را مأمور ملاقات با سفیر انگلیس می‌کرد. ملاقات نخست‌وزیران رضاخان با سفیر انگلیس در مسائلی خیلی مهم بود، مانند تهیه سلاح و مسائل نفت.( فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، چاپ هشتم، تهران، انتشارات اطلاعات، 1374، صفحه 82 و 83.)

اعتماد رضاخان برای انگلیسی‌ها (که از درون دربار او اطلاعات دقیق داشتند و از گرایش‌های او به آلمان مدارک مستند داشتند)کافی نبود. منصور در ملاقات نیمه دوم مردادماه 1320 گفت که انگلیسی‌ها می‌گویند اگر شاه راست می‌گوید برای ابراز حسن نیت خود این 600 کارشناس آلمانی را با خانواده‌‌هایشان ظرف 48 ساعت اخراج کند! رضاخان نیز ظرف 24 ساعت کارشناسان آلمانی را، که در استان‌های مختلف کار می‌کردند، جمع‌آوری کرد و با اتوبوس از راه ترکیه اخراج کرد و از سفارتخانه‌های متفقین هم خواست که با اعزام نماینده بر خروج آنها نظارت کنند! ظاهراً مسئله حل شده بود و رضاخان تصور می‌کرد که خطر عزل او توسط متفقین منتفی شده است ولی در ملاقات بعد، منصور مسئله کمک‌رسانی به شوروی را مطرح کرد و گفت که سفرای سه‌گانه می‌گویند چون آمریکایی‌ها می‌خواهند مقادیر زیادی سلاح به شوروی کمک کنند، لذا باید خطوط ارتباطی و راه‌آهن ایران در اختیار سه کشور قرار گیرد. رضاخان پاسخ داد که من نه فقط این کار را انجام می‌دهم، بلکه بیش از این نیز با آنها همکاری می‌کنم و مراقبت این راه‌ها را عهده‌دار خواهم شد و حفاظت کامل محموله‌های متفقین را تضمین می‌کنم! منصور پاسخ رضاخان را به متفقین اطلاع داد و چنین جواب آورد که آنها خود می‌خواهند حفاظت راه‌ها را به دست داشته باشند . رضاخان که چنین دید سرریدر بولارد وزیرمختار انگلیس و اسمیرنوف سفیر شوروی را به کاخ سعدآباد دعوت کرد و نظر قطعی آنها را خواست. پاسخ همان بود که ارتش‌های سه‌گانه دوستانه وارد ایران خواهند شد و تأمین جاده‌های ارتباطی را رأساً به دست خواهند گرفت. ولیعهد برای من گفت که رضاخان با ناراحتی گفته بود من که چندین سال این مملکت را امن نگه داشتم چگونه نمی‌توانم چند راه را برای شما امن نگه دارم؟ آنها پاسخ داده بودند که طرح ورود ارتش سه کشور به ایران تصویب شده است و از دستشان کاری برنمی‌آید! (   فردوست، همان، صص 88 و 89.)

قوام‌الملک فقط در کارهای بزرگ با انگلیسی‌ها مستقیماً صحبت می‌کرد. مثلاً در روز 4 شهریور، رضاخان پس از ملاقات با فروغی، که به او گفت حتماً باید ایران را ترک کند، خواست مجدداً شانسش را آزمایش کند. او از قوام، که در این روزها همیشه او را در کنار خودش نگاه داشته بود، خواست که با وزیرمختار انگلیس تماس بگیرد. قوام‌الملک تلفن کرد و سرریدر بولارد به خانه‌اش رفت. به او گفته بود که رضا خان چنین درخواستی کرده است، چه جوابی بدهم؟!‌ بولارد می‌گوید که باید برود و هیچ‌کاری نمی‌شود کرد!

ترات(نفر دوم سفارت انگلیس)، تلویحاً می‌گفت که ما اگر سلطنت را می‌پذیریم، محمدرضا تنها کاندید ما نیست، ما افراد دیگری را نیز در خانواده پهلوی داریم! منظورش این بود که به محمدرضا بفهماند که تو که با پدرت در کنار آلمان‌ها قرار گرفتی و به ما خیانت کردی،‌ حالا صحیح نیست که انتظار داشته باشی استفاده‌اش را ببری!‌ در واقع منظور تهدید بود و محمدرضا هر کاری از دستش برمی‌آمد برای تضمین دادن به انگلیسی‌ها انجام داد. فقط علیرضا نبود، از عبدالرضا هم نام می‌بردند. ولی طبیعی بود که به دلایلی روشن، انگلیسی‌ها قلباً محمدرضا را بر علیرضا و عبدالرضا ترجیح می‌دادند و مهم‌ترین دلیل همان تفاوت شخصیت محمدرضا و انعطاف‌پذیری او بود.( فردوست، همان، صص 105 و 106.)

ژنرال فردوست در کتاب خود، ماجرای شهریور 1320 و رایزنی‌هایی که به دستور محمدرضا ولیعهد وقت بین دربار و سفارت انگلستان برای انتخاب محمدرضا به مقام سلطنت انجام داده است، را چنین شرح داده است:

بعد از ظهر یکی از روزهای نهم یا دهم شهریور، محمدرضا به من گفت: همین امروز به سفارت انگلیس مراجعه کن. در آنجا فردی است به نام ترات که رئیس اطلاعات انگلیس در ایران و نفر دوم سفارت است. او در جریان است و درباره وضع من با او صحبت کن.

محمدرضا اصرار داشت که همان روز آن کار را انجام دهم. من نمی‌دانم نام ترات را چه کسی به او داده و تماس با او را چه کسی پیشنهاد کرده بود. شاید فروغی، شاید قوام شیرازی و شاید کس دیگر.من به سفارت انگلیس تلفن کردم و گفتم: از طرف ولیعهد پیغامی دارم. او از این موضوع استقبال کرد و گفت: همین امشب، دقیقاً‌ رأس ساعت 8 به قلهک بیا و در مقابل سفارت منتظر من باش.

... به هم که رسیدیم، به فارسی سلیس گفت: اسمتان چیست؟ گفتم:... گفت: منهم ترات، بلافاصله پرسید: موضوع چیست؟ گفتم: ولیعهد مرا فرستاده و نام شما را به من داده، تا با شما تماس بگیرم و بپرسم: وضع او چه خواهد شد و تکلیفش چیست؟ ترات مقداری صحبت کرد و گفت: محمدرضا طرفدار شدید آلمان‌ها است، و ما از درون کاخ، اطلاعات دقیق و مدارک مستند داریم. او دائماً به رادیوهایی که در ارتباط با جنگ است، به زبان انگلیسی، فرانسه‌ و فارسی گوش می‌دهد و نقشه‌ای دارد که خود تو، پیشرفت آلمان در جبهه‌ها را در آن نقشه برای او با سنجاق مشخص می‌کنی!

... من به سعدآباد بازگشتم و جریان را به محمدرضا گفتم. او شدیداً جا خورد و تعجب کرد که از کجا می‌داند من به رادیو گوش می‌کنم و یا نقشه‌ای دارم و غیره!

گفتم: خوب، اگر اینها را ندانند، پس فایده‌شان چیست؟ محمدرضا گفت: حتماً کار این پیشخدمت‌ها است. گفتم: حالا کار هر کسی هست، شما به این کاری نداشته باشید. برداشت شما از اصل مسئله چیست؟ محمدرضا گفت: فردا اول وقت با ترات تماس بگیر و با او قرار ملاقات بگذار و بگو که همان شب با محمدرضا صحبت کردم و گفت که: نقشه را بر می‌‌دارم و از بین می‌برم و رادیو هم دیگر گوش نمی‌کنم، مگر رادیوهایی که خودشان اجازه بدهند گوش کنم.

شب بعد، به همان ترتیب، با ترات ملاقات کردم و پیام محمدرضا را گفتم: ترات گفت: خوب است. ببینم که آیا او در این بیانش صداقت دارد،‌ یا نه؟

همان شب من جریان ملاقات دوم را به اطلاع محمدرضا رساندم. او بلافاصله رادیو را کنار گذاشت و دستور داد که نقشه و ریسمان و سنجاق و... را جمع‌آوری کنم و گفت که دیگر در اطاق من، از این چیزها نباشد و بلافاصله هم از من خواست که به ترات تلفن کنم! ...

خیلی دلواپس بود و شور می‌زد. می‌خواست هر چه زودتر تکلیفش روشن شود و در عین حال از علیرضا (برادر ناتنی‌اش) وحشت داشت و می‌ترسید که انگلیس‌ها او را روی کار بیاورند!...

فکر می‌کنم چهار یا پنج روز بعد از اولین ملاقات بود که ترات گفت: امشب همانجا بیا. سر قرار رفتم. ترات گفت: محمدرضا پیشنهادات ما را انجام داده و این خوب است. البته ما نمی‌گوییم به هیچ رادیویی گوش ندهد. به هر رادیو که دلش می‌خواهد گوش بدهد، ولی مسئله نقشه برای ما اهمیت دارد که این چه علاقه‌ای است که او به پیشرفت قوای آلمان داشت!‌ به هر حال، یک اشکال پیش آمده، روسها صراحتاً مخالف سلطنت هستند و خواستار رژیم جمهوری در ایران می‌باشند. آمریکاییها هم بی‌تفاوتند و می‌گویند برای ما فرقی نمی‌کند که در ایران جمهوری باشد یا سلطنت، بیشتر به جمهوری راغبند. ولی خود ما به سلطنت علاقمندیم. به دلایلی که آمریکایی‌ها متوجه نیستند. ولی روسها دقیقاً متوجه‌اند! آمریکایی‌ها نمی‌دانند که در جمهوری ایران برای آنها مشکلات جدیدی پیش خواهد آمد. لذا من باید نخست با آمریکایی‌ها صحبت کنم و آنها را توجیه کنم و زمانی که مسئول مربوطه قانع شد، کفه ما سنگین می‌شود و دو نفری به سراغ روسها خواهیم رفت. این بحث طبعاً چند روزی طول می‌کشد ولی شما طبق معمول، هر روز تلفن کن!( فردوست، همان، صص 294 و 295.)

ماجرای دست نشاندگی محمدرضا، قابل پرده‌پوشی نبود. این مسئله در سنوات نخست سلطنت فرزند رضاخان موجب خفت وی و نفرت عمومی بود. رابرت گراهام در کتاب خود، موقعیت محمدرضا را چنین ترسیم می‌کند:

کسی که دیده بود، پدرش توسط قدرتهای خارجی از کار برکنار شده و خودش (محمدرضا) به صورت عروسکی توسط همان قدرتها منصوب شده است...

وی در فرازی دیگر آورده است:

خطاهایی که رضاخان در قضاوتش مرتکب شده بود، به معنای آن بود که پسرش در 21 سالگی به عنوان عروسک دست قدرتهای متفق بر تخت نشانده شد.ویلیام شوکراس، روزنامه‌نگار معروف انگلیسی طبق همان خصلت خاص روزنامه‌نگاری و برخلاف سیاستمداران انگلیسی، به صراحت نقش انگلستان در نصب محمدرضا بر مسند سلطنت را چنین شرح می‌دهد:

... یک بار دیگر، لندن درباره فرمانروایی ایران تصمیم گرفت. اگرچه محمدرضا به عنوان ولیعهد و برای جانشین پدرش رضاشاه در موقعیتی مساعدتر تربیت شده بود، ولی لندن تأمل کرد.

اعضای کابینه انگلستان بازگشت یکی از افراد سلسله سابق قاجار به تخت سلطنت را مورد بررسی قرار دادند. متأسفانه معلوم شد که شخص موردنظر، یک کلمه هم فارسی بلد نبود. حتی در لندن نیز، این امر یک مانع بزرگ تلقی شد. پاره‌ای از مقامات انگلیسی، محمدرضا را شخصی می‌دانستند ضعیف و ترسو که دست در دست سفارت آلمان دارد. اما سرانجام آنها و روس‌ها تصمیم گرفتند خود او را بر تخت پدرش بنشانند و چنین استدلال کردند که: اگر او خواستهای آنان را انجام ندهد، همیشه می‌توان شخص دیگری را بجایش نشاند...

بدین سان شاه جدید سلطنت خود را در سایه تحقیرهای پدرش به عنوان عروسکی در دست انگلیس‌ها و روسها آغاز کرد...

فردوست می نویسد:

شاپور جی بدون تردید برجسته‌ترین و مهم‌ترین مقام اطلاعاتی انگلیس در رابطه با ایران بود. او هیچ‌گاه شغل و سمت خود را در دستگاه انگلیسی‌ها نگفت و بیشتر از ایرانی بودن خود صحبت می‌کرد. ولی روشن است که اهمیت و مقام شاپورجی به خاطر پست و سمت نبود، بلکه به خاطر خصوصیات خود او بود. من در طول حیات خود کسی را ندیده‌ام که مانند شاپور جی نزد انگلیسی‌ها محرم و معتبر باشد. طبق گفته خودش، با ملکه انگلیس بسیار خودمانی بود و ایادی، در یکی از سفرهای محمدرضا (که من نبودم) وی را در حضور ملکه انگلیس، خیلی صمیمی و خودمانی، دیده بود و به من گفت. باز طبق گفته خودش، در جلسات سالانه محمدرضا با رئیس کل MI-6 که هر ساله موقع بازی‌های زمستانی در سوئیس برگزار می‌شد، حضور داشت و در تمام ملاقات‌ها و بحث‌ها شرکت می‌کرد. در سال 1349 (اگر اشتباه نکنم) که رئیس کل MI-6 به تهران آمده بود خودم شخصاً دیدم که در کنار او می‌نشست و شدیداً مورد احترام او بود. به منظر من هیچ‌چیز سیاست انگلیس در رابطه با ایران برای شاپور جی مخفی نبود و او به همه اسرار دسترسی داشت.

مسلماً رؤسای MI-6 ایران نمی‌توانستند تسلط شاپور جی را داشته باشند و او نقش هدایت‌کننده آنها را به عهده می‌گرفت. شاپور جی به طور مدام در ایران بود، در حالیکه مسئولین MI-6 سفارت، یک دوره 4 ساله در ایران می‌ماندند و سپس به مرکز بازمی‌گشتند و البته ممکن بود بعدها نیز برای یک دوره 4 ساله دیگر اعزام شوند. شاپورجی کار اینها را تسهیل می‌کرد و اگر ملاقات با فردی را لازم می‌دانستند، شاپورجی سریعاً ترتیب ملاقات را می‌داد و خود نیز حضور می‌یافت که مبادا فرد انگلیسی اشتباه کند.شاپورجی پس از ازدواج محمدرضا با فرح، معلم انگلیسی فرح شد و هفته‌ای 3 بار در کاخ حاضر می‌شد و به او انگلیسی درس می‌داد و سپس معلم انگلیسی پسر فرح (رضا) شد. در نتیجه، انگلیسی فرح خیلی خوب شده بود و به احتمال زیاد این رابطه آنها تا انقلاب هم ادامه داشت. با وجودی که شاپور جی از همه وقایع دربار اطلاع داشت، در ملاقات‌ها با من می‌خواست که از زندگی خصوصی گذشته و حال محمدرضا، زنان و اطرافیان او بیشتر و بیشتر بداند و به این بخش از اخبار علاقه وافر نشان می‌داد. سبک او این بود که خودش شروع به صحبت می‌کرد و چند اطلاع دقیق و دست‌نیافتنی از زندگی محمدرضا و اطرافیان او به من می‌داد که من نمی‌دانستم و برایم جالب بود و بعدها معلوم می‌شد که صحیح است. سپس می‌گفت: شما چه خبر دارید؟ من نیز آنچه می‌دانستم می‌گفتم. روش شاپورجی در بحث این بود که می‌گفت انگلیسی‌ها همه چیز را می‌دانند. او همیشه از قدرت انگلستان صحبت می‌کرد و مدعی بود که حتی پس از جنگ دوم نیز قدرت خود را حفظ کرده است.( فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی)

 

نقش محمد علی فروغی (و دیگران) در تثبیت خاندان پهلوی :

محمدعلی فروغی ( ذکاء الملک ) اولین و آخرین نخست‌وزیر رضا شاه بود . فروغی از میان کسانی که به اشاره سفارت انگلیس و یا بنا به اقتضای روحیه خود در طرفداری از قدرت ، برای رساندن "رضاخان" به جایی که "رضا شاه" شود ، زحمت‌ها کشیده بودند ، بیشتر از بقیه در انتقال قدرت به محمدرضا پهلوی سهم داشت...

محسن فروغی (فرزند محد علی فروغی) ، در این باره می‌نویسد : ما درباره ملاقات پدرم و شاه چیزی مطلع نشدیم . بعدها از برادرم مسعود فروغی شنیدم که محمدرضا پهلوی به وسیله پدر از آن مذاکرات اطلاع داشته است . او قسمتی از آن مذاکرات را برای برادرم گفته بود : آنچه من دارم از پدر شما است ... در وقایع شهریور هم پدرم تمایل زیادی به سلطنت من نداشت . در آن روزی که پدرم در منزل شما حضور پیدا کرده بود ، بیشتر مذاکرات آنها بر اساس استعفای پدرم بود . مرحوم فروغی خواسته‌های انگلیس و روس را عنوان نمود . که حتی درصدد تغییر رژیم هستند . پدر شما در آن روز گفته بود که شاید موفق شویم ولیعهد را به سلطنت بنشانیم و شما هم در مازندران استراحت فرمایید . پدرم از این پیشنهاد نه تنها خوشحال نشده بود ، بلکه با تغییر گفته بود مگر ولیعهد می‌تواند مملکت را اداره کند.  ( باقر عاقلی ،ذکاء الملک فروغی و شهریور 1320 ، ص 100)

محمدعلی فروغی ، نقش خود را درباره جلوگیری از خطر تغییر رژیم ایران در شهریور 1320 به خوبی ایفا کرد. روز 24 شهریور که خبر رسید ارتش سرخ در کرج است و می‌خواهد به تهران وارد شود، رضا شاه بسیار ناراحت شد و از فروغی کسب تکلیف کرد. نخست وزیر با ملایمت خاص خود گفت: آنها فقط با خود اعلیحضرت کار دارند. رضا شاه گفت می‌دانم دشمن من هستند. آنها می‌خواهند همان طوری که نوکرهایشان را که در ایران می‌خواستند افکار کمونیستی رواج بدهند، محاکمه کردیم، مرا هم محاکمه کنند، خیر من حاضرم از سلطنت استعفا دهم و از ایران به گوشه امنی بروم. فروغی از این مسأله استقبال کرد و متن استعفای رضاخان رابه قلم خود می‌نویسد:

نظر به این که من همه قوای خود را در این چند ساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شده‌ام، حس می‌کنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیه جوان‌تری به کارهای کشور که مراقبت دائم لازم دارد، بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد، بنابراین ، امور سلطنت را به ولیعهد و جانشین خود تفویض کردم و از کار کناره نمودم. از امروز که روز 25 شهریور 1320 است، عموم ملت از کشوری و لشکری، ولیعهد و جانشین قانونی مرا باید به سلطنت بشناسد و آن چه از پیروی مصالح کشور نسبت به من می‌کردند، نسبت به ایشان منظور دارند.

کاخ مرمر ـ تهران    ،  به تاریخ 25 شهریور  1320

بدین ترتیب با تلاش‌های فروغی، رضا شاه استعفا داد و سلطنت پهلوی حفظ‌ شده به پسرش محمدرضا رسید. اما علاوه بر فروغی و اعضای کابینه‌اش همچون سهیلی (وزیر امور خارجه) ، افرادی دیگری نیز برای منصرف کردن روس و انگلیس از گزینه‌های دیگر برای جایگزینی سلطنت پهلوی، تلاش می‌کردند. از میان آنها به تلاش‌های محمدعلی مجد( استاندار وقت گیلان) اشاره می کنیم.

بار سنگین دولت در آن روزها بر دوش علی سهیلی قرار داشت، خیلی از مسائل و مذاکرات محرمانه بود و حتی در هیأت وزیران نیز مطرح نمی‌شد. تنها کسی که در جریان امور قرار داشت، علی سهیلی بود. سهیلی در آن تاریخ در میانسالی بود و سنش از چهل و پنج سال تجاوز نمی‌کرد. در آن ایام پرتلاطم و بحرانی، او بازوی راست کابینه محمدعلی فروغی بود. او زبان‌های فرانسه و انگلیسی و روسی را سلیس و روان صحبت می‌کرد.

محمدعلی مجد در این باره می‌نویسد: ... در جلسه‌ای که در تاریخ 13 شهریور در سرکنسول‌گری پهلوی تشکیل شد، بر من مسلم گردید که روس‌ها با اعلیحضرت رضا شاه جدا نظر مخالف داردو آن‌ها مصمم بودند، سلطنت ایران را تبدیل به جمهوری کنند، من به آنها صمیمانه گفتم: شما می‌گویید با ایران جنگ ندارید و ورود قشون شما به ایران به صورت اشغال این مملکت نیست ، بلکه از نظر تحکیم پشت جبهه جنگ می‌باشد و چون 20 میلیون نفوس این مملکت، بر علیه روس و انگلیس هستند و تمام مردم طرفدار آلمان می‌باشند، فقط قدرت سلطنت است که این احساسات برعلیه روس و انگلیس و بر له آلمان را جلوگیری می‌کند، من آن روز در جلسه تاریخی مزبور صریحا اعلام کردم که اگر ایران جمهوری شود، وضع این کشور آشفته و مردم بر علیه روس و انگلیس قیام خواهند کرد و این کار به ضرر شما و نفع آلمان‌هاست ، پس از 4 ساعت مذاکره، آنها متقاعد شدند و ا ظهار داشتند: ما نظریه شما را با دلایلی که گفته‌اید، به مقامات مربوطه اطلاع خواهیم داد که از اینکار صرف نظر کنند، من همان روز تا ساعت 11 شب، یقین حاصل کردم که ادامه سلطنت برای اعلیحضرت رضا شاه در ایران، غیر ممکن است ، من مراتب را در مذاکرات حضوری به آقای فروغی عرض کردم ....( محمدعلی مجد، گذشت زمان: خاطرات محمدعلی مجد - فطن السلطنه- ، بی جا: بی‌نا، بی‌تا ، ص 389، 388)

 

علت حمله متفقین به ایران :

اگر چه بهانه‌ متفقین برای حمله، وجود عده‌ای آلمانی در ایران بود،‌اما به نظر می‌رسد که علت اصلی اشغال ایران ، ‌فقط اینها نبوده است ،‌ چرچیل درخاطرات خود درباره‌ی اشغال ایران می‌نویسد :‌  لزوم ارسال انواع و اقسام ساز و برگ و مهمات برای شوروی از یک طرف و اشکالات روزافزون راه اقیانوس منجمد شمالی و نقشه‌های استراتژیکی متفقین در آینده از طرف دیگر بیش از پیش ما را بر آن می‌‌داشت که برای استفاده کامل از ایران به منظور ارتباط با شوروی اقدام فوری معمول داریم چاههای نفت ایران به منزله‌ عامل مهمی در جنگ به شمار می‌رفت عده‌ کثیری از آلمانیها در تهران استقرار یافته و جبهه‌ آلمان در ایران روز به روز بهتر می‌شد . بنابراین ما از موقعیت استفاده کرده و بر آن شدیم که به روسها دست اتحاد بدهیم و به اتفاق مبادرت به لشکر کشی به ایران نماییم .‌ (مهدی نیا ،‌جعفر – هفت یار اشغال ایران در 23 قرن [‌جلد چهارم ] – انتشارات پانوس – 1377 – ص 239)

بنابراین چهار عامل زیر را میتوان دلیل حمله متفقین به ایران دانست:

اول ) لزوم ارسال تجهیزات و سلاح به شوروی برای مقابله با تهدید آلمان

دوم) ایران بهترین ، آسانترین و مطمئن ترین راه برای کمک به شوروی بود.

سوم ) تسلط بر منابع نفت ایران ، به عنوان منبع سوخت و انرژی در جنگ

چهارم) مقابله با نفوذ آلمانها در ایران

اما شوروی که بیش از انگلیس در معرض حملات آلمان بود برای واقعی جلوه دادن پیروزی‌های خود در ایران و دلگرم کردن اتباع خود ‌،‌چنان شهرهای بی دفاع ایران را بمباران می‌کردند که گویی برلین را فتح کرده‌اند! ‌شاید علت خشونت بیش از حد شوروی در قبال ایرانیان و به خاک و خون کشیدن تبریز و آذربایجان نیز فراهم کردن خوراک تبلیغاتی برای اقناع مردم شوروی بود.  خلبانان شوروی در ایران بیداد می‌کردند زیرا قصد داشتند خبر یک پیروزی مهم خود را از طریق رسانه‌های گروهی به مردم شوروی بدهند.‌ اشغال ایران چنان نیروی متفقین را سر مست کرده بودکه با خوشحالی خبرهای آنرا در بی بی سی و سایر رادیوها اعلام می‌کردند و آنچه در این میان مغفول مانده بود،‌ مردم بی‌پناه و هراسان شهرهای ایران بود که تحت فشار قوای اشغالگر و ناامنی و قحطی سر می‌کردند....

 

 

شروع حکومت محمد رضا و مجلس چهاردهم :

با برکناری قوام‌السلطنه از مسند صدارت در 1321 شمسی، شاه جوان محمدرضا پهلوی در پی یافتن نخست‌وزیری برآمد تا بتواند او را به عنوان پادشاه واقعی بپذیرد. در آن زمان پس از اشغال ایران و فروپاشی دیکتاتوری رضاشاه، رجال سیاسی در پی برقراری دموکراسی بودند که در طول دیکتاتوری رضاخان از آنها دریغ شده بود. لذا توجهات به مجلس و انتخابات آن دوخته شد. مجلس چهاردهم اولین مجلس پس از سقوط رضاشاه و اشغال ایران توسط متفقین به حساب می‌آمد و می‌توانست نقشی مؤثر در سرنوشت ایران بازی کند. بدین ترتیب محمدرضا شاه از یک سو خود را در رقابت با رجال مستقل و قدرتمند چون قوام و مصدق می‌دید و از سوی دیگر از وجود رجالی چون مستوفی‌الممالک و فروغی محروم بود بنابراین چشم امید به سهیلی دوخت. سهیلی می‌توانست با حالت اطاعت خود دست کم در ظاهر مقام پادشاهی را ارج نهد.

واقعه ای مهم که کابینه سهیلی را دچار بحران نمود شیوع بیماری تیفوس در شهر تهران و شهرهای شرقی ایران بود. تلاش بیش از حد وزارت بهداری به جایی نرسید و عدۀ بسیاری از مردم جان خود را از دست دادند.

سهیلی به منظور بهبود اوضاع مالی اختیارات میلسپو را افزایش داد ولی این امر موجب کناره گیری اللهیار صالح وزیر دارایی و مخالفت کسبه بازار و تجار گشت، به طوری که دست به تظاهرات زدند و مخالفت خود را اعلام نمودند. اندکی بعد استادان دانشگاهها و مهندسین نیز به علت کسری حقوق اعتصاب کردند. کلاسها تعطیل و کارهای ساختمانی متوقف گردید،حتی شاه نیز به دلیل کاستن بودجه ارتش در مخالفت با دولت برخاست. مشکلات عمده سهیلی در نوبت دوم نخست وزیری خود شامل چند دسته می‌گردید، اما مهم ترین مشکل سهیلی برگزاری انتخابات مجلس چهاردهم بود.

مشکل مهم بعدی دولت سهیلی تا زمان برگزاری انتخابات مجلس چهاردهم ، واقعه شورش عشایر فارس و بختیاری به رهبری ناصرخان قشقایی بود. ناصرخان از سران ایل قشقایی بود که پدرش توسط رضاخان به قتل رسیده بود و فرزندش به حالت تبعید در تهران به سر می‌برد. او پس از اینکه از ورود متفقین به ایران مطلع شد تهران را به سمت بختیاری ترک کرد و سران ایلات و عشایر را به سوی خود خواند و آنان را با یکدیگر متحد نمود. این قبایل 1322 عملاً بر ضد قوای مرکزی شوریدند. علت این امر به دلیل خرید گندم فارس توسط دولت و تحویل آن به متفقین بود. ناصرخان قشقایی به منظور جلوگیری از قحطی در فارس از فرستادن گندم از شیراز به تهران جلوگیری کرد و بدین ترتیب به دولت مرکزی اعلان جنگ داد.

با وجود تمامی این مشکلات، دولت سهیلی در اول تیر 1322 ش فرمان شروع انتخابات مجلس چهاردهم را صادر نمود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تداوم عصر روشنفکری ( روشنفکران نسل جدید ) :

 

در درس تحولات سیاسی ایران از 1227 تا 1320 به مباحثی پیرامون روشنفکری (تعاریف ، تلقی ، مبانی و زمینه های پیدایش روشنفکری) در ایران پرداخته و نسل های اولیه روشفکری را بررسی کردیم . گفتیم که روشنفکری را در ایران به نسل ها  یا ادوار زیر تقسیم می کنیم :

نسل اول : از ابتدا تا پایان حکومت رضاخان

نسل دوم : آغاز پهلوی دوم (محمد رضا) تا کودتای 28 مرداد 32

نسل سوم : پس از کودتا 28 مرداد 32  تا انقلاب اسلامی

نسل چهارم : بعد از انقلاب اسلامی

 

 

نسل دوم روشنفکران (از پهلوی دوم تا کودتای 28 مرداد) :

این دوره از 1320 تا 1332 را شامل می شود . به دلیل شرایط خاص این سال ها (دوره جابجایی قدرت در ساختار سیاسی ایران ) استبداد این دوره به نسبت دوره های قبل ، ضعیف تر است . همین مسئله مجالی برای گروه های مختلف سیاسی در آن مقطع فراهم کرد . جریانات روشنفکری در این برهه به دو جناح عمده تقسیم شدند :

1-     روشنفکری وابسته به انگلیس (جناح راست روشنفکری)

2-     جریان روشنفکری همسو با سیاستهای کمونیستی ( جناح چپ روشنفکری )

 

دسته اول از روشنفکران این دوره مثل ذکاء الملک فروغی نگاه به کمک های انگلیس و بعدها امریکا داشتند . اینها را میتوان جناح راست روشنفکری پس ازاستبداد رضا خانی دانست . گرچه چپ ها (گرایشات مارکسیستی ) اقبال بیشتری داشتند . جناح چپ ، پس از شهریور 1320 در حزب توده سازمان می یابد .

جناج راست روشنفکری در قالب جبهه ملی ، در صدد کسب قدرت سیاسی بر می آید . تفکر ملی گرایی که بوسیله روشنفکران رضا خانی پرورش یافت ، منشا ایجاد طیف راست روشنفکری در نسل دوم شد . جبهه ملی ،ائتلافی از احزاب  و جریان های سیاسی مخالف از چپ تا راست و از مذهبی تا غیر مذهبی به شمار می آمد . چپ ترین این احزاب ، حزب زحمتکشان به رهبری مظفر بقایی بود که خود ائتلافی از روشنفکران مارکسیست ضد استالین بودند . هر کدام از گروه های جبهه ملی تنها خود را پان ایرانیست واقعی می دانست .

جبهه ملی از آنجا که بر خلاف حزب توده یک جریان مستقیم ضد دینی نبود ، هنگام طرح مسئله نفت ، مورد حمایت نیروهای مذهبی به رهبری آیت الله کاشانی قرار گرفت و در این ماجرا ، مصدق قهرمان ملی لقب گرفت . هر چند پس از رسیدن به قدرت ، به دلیل اختلاف با مذهبیون ، حمایت آنانرا از دست داد و با شروع استبداد موج دوم محمد رضا شاه ، خانه نشین شد .

از مهمترین روشنفکران این دوره ، می توان به علی دشتی ، محمد تدین ، ذبیح الله صفا ، و ... اشاره کرد .

در خصوص جریان های ملی گرایی ، بعداً بیشتر و مفصل تر ، صحبت خواهیم کرد .

 

 

نسل سوم روشنفکران (پس از کودتا 28 مرداد تا انقلاب اسلامی) :

در جریان طوفان حوادث و موج مرده روشنفکری پس از کودتای 28 مرداد 32 ،بسیاری از گروه های سیاسی تا سال ها بطور پنهانی فعالیت می کردند تا اینکه قیام 15 خرداد 42 وضعیت را تغییر داد . در این زمان ، مرجعیت شیعه (امام خمینی) در سطح رهبری سیاسی و مذهبی وارد عمل شد .

در این دوره هر چند هنوز هم طیفی از روشنفکران همصدا با استبداد ، حرکت امام را ارتجاعی قلمداد می کردند اما بتدریج شاخه ای از روشنفکری پدید آمد که از آن به تجددگرایی دینی یا روشنفکر دینی یاد می شود . اینها به دنبال مدرنیته کردن اسلام بودند . منتقدین اینها، معتقد بودند که اینان به دنبال تجدد گرایی در دین، بدون توجه به ابعاد ملکوتی دین هستند.این گروه ،از دین ، تفسیرهای مارکسیستی و بعضاً لیبرالیستی ارائه دادند . از مهمترین چهره های روشنفکری این دوره مرحوم مهندس بازرگان است .

در خصوص این تفکر( روشنفکران نسل سوم) هم در آینده مطالبی ارائه خواهد شد .

 

 

نسل چهارم روشنفکران (پس از انقلاب اسلامی) :

این دوره به پس از انقلاب اسلامی مربوط می شود . هر چنر برخی معتقدند که روشنفکران، در جریان پیروزی انقلاب نقش مهمی نداشتند اما پس از پیروزی در مناصب حساسی قرار گرفتند . بر اساس این تحلیل، روشنفکران ایرانی ، از صبحگاه انقلاب اسلامی ، نیروی فراوانی از امام را مصروف خود کردند . مشکل اینجا بود که امام (به هر دلیلی ) از نیروی روشنفکران به نفع انقلاب استفاده نکرده بود و در نتیجه ،انقلاب، مستقل از آنان پدید آمده بود . این انرژی ذخیره شده روشنفکران با پیروزی انقلاب ، اینک در آستانه تخلیه شدن قرار گرفته بود و سپردن برخی مناصب مثل نخست وزیری و ریاست جمهوری ، به مقدار زیادی ، اهداف و نیات آنانرا آشکار ساخته و بخش زیادی از انرژی آنانرا آزاد ساخت .

صحبت در خصوص روشنفکران نسل چهارم خارج محدوده این درس است.

 

 

 

 

 

 

          

معرفی روشنفکر دینی از زبان یک روشنفکر دینی :

ویژگی های یک روشنفکر نسل سومی ، چه می توانست باشد؟

آیا این ویژگی ها را میتوان در وجود یک روشنفکر دینی نسل چهارمی هم دید؟

در اینجا قصد داریم در خصوص روشنفکران نسل سوم (پس از کودتای 28 مرداد تا انقلاب اسلامی ) یعنی روشنفکران دینی صحبت کنیم . با توجه به اینکه در محافل امروزی ، دکتر سروش را تئوریسین و پرچمدار روشنفکر دینی معرفی میکنند ، نظرات وی را در معرفی این قشر از جامعه و بیان مهمترین شاخصه های روشنفکری دینی بیان میکنیم.

سروش در مبحثی پیرامون "کارنامه روشنفکر دینی و آینده آن " چنین می گوید :

 

مخالفین روشنفکران دینی دو گروهند :

اول : طرفداران دینداران سنتی یا شاید روحانیون سنتی ، که از هیچ گونه روشنفکری خشنود نیستند و آنرا بدعتی در دین میدانند .

دوم : روشنفکران غیر دینی که با دین سر سازش ندارند .این دو طایفه ادّله خاص خود را هم دارند که نمی خواهیم به آن بپردازیم . گروهی معتقدند در این اصطلاح روشنفکر دینی ، نوعی تناقض منطقی و یا نوعی دروغ تاریخی نهفته است . حتی اگر هم این فرضیه درست باشد ، به هر حال باید بپذیریم که فعلاً وجود دارد و نمیتوانیم آنرا انکار کنیم .

ابتدا باید ببینیم که روشنفکری دینی از کجا شروع شده است .روشنفکری (اعم از دینی یا غیر دینی ) یک حرکت نقدی است  و عناصر مختلفی دارد .ما میتوانیم به 600 سال پیش برگردیم و حافظ رایک روشنفکر دینی بدانیم . حافظ یک نقاد جدی زمانه دینی خود بود او با تمام قدرت هنری که داشت به نقد زمانه خود پرداخت حتی فردی مثل مولوی نتوانست در این مسئله به پای حافظ برسد . آنچه که امروز حافظ را برای ما ارزشمند میکند همین عنصر نقادی در حافظ است . اگر این عنصر نقادی را شما از روشنفکران بگیرید مثل بقیه دانشمندان میشوند . مهم این است  که این نقد از چه پایگاهی میشود . در پاسخ باید گفت روشنفکر دینی ، کارش نقد سنت ، و نقد دین است . پس نقد، جریانی نیست که امروزه ما آنرا کشف کرده باشیم . عالمان و متفکران گذشته (مثل حافظ که به آن اشاره شد ) هم اهل نقد بودند. 

 

ویژگی های روشنفکر دینی جدیداز نظر سروش :

این ویژگی ها عبارتند از : نقادی از پایگاه مدرنیته ، عدم ارتزاق از دین ، اجتهاد در اصول ، عنصر خرد ورزی ،پرهیز از استخراج مولفه های مدرنیته از متون دینی ، دین به عنوان موضوع ایمان و نه تحقیق ، طرح جنبه های ایجابی و نه سلبی ، تدوین تاریخ جدید از دین و امامت ، نداشتن انتظارات زیاد از دین ، خرافه زدایی .

در ذیل به شرح هر یک می پردازد .

گرچه ما از حافظ نام میبریم اما باید بگوییم که پایگاه اصلی نقد روشنفکران جدید ، مدرنیته است. علم جدید ، معرفت دینی جدید ،اکتشافات جدید ، همه اینها به روشنفکر دینی سکوی پرتاب میدهد .برای اینکه در سنت و دین نظر کند .  و از اینجا است که راه روشنفکر دینی از نقادان سنتی جدا میشود . پس این پایگاه نقد است که به روشنفکر دینی معاصر امتیاز ویژه ای می بخشد .

امتیاز دیگر روشنفکر دینی نسبت به روحانیون در این است که مانند روحانیون از طریق دین ارتزاق نمیکنند و این گوهر ارزشمندی برای روشنفکران دینی است . در دوره معاصر میتوان از نمونه هایی مثل مرحوم شریعتی و مرحوم بازرگان نام برد که اینگونه بوده اند .

نکته سوم اینکه روشنفکری دینی ، از اجتهاد در فروع در میگذرد و معتقد است که باید به اجتهاد در اصول پرداخت . اجتهاد (به شکل حوزوی آن) در جامعه ما محدود به فروع است . باید به اجتهاد در اصول بپردازیم . اجتهاد در فروع بدون اجتهاد در اصول بار ما را به منزل نمیرساند .امروزه بخصوص در اثر کوششهای افرادی مثل مرحوم علامه اقبال لاحوری ، متوجه شده ایم که باید اجتهاد در اصول باشد .  یعنی فراتر رفتن از فقه و حقوق و وارد عرصه  کلام ، اخلاق و فلسفه شدن و از آن طریق وارد فقه شویم . این اجتهادات فقهی فعلی بسیار کم برد است و فریادی هم که در ابتدای انقلاب برای رفتن به سمت فقه پویا برخاست در همین جهت بود .این فریادی بود از سر درد برای بیان اینکه چیزی بیش از فقه ایستا و فقه مصطلح لازم داریم .

 مادام که به فقه سنتی بسنده کنیم ، تا زمانیکه به مبانی و مبادی و اجتهاد در اصول نپردازیم ، موفق نمیشویم و این یکی از اقدامات روشنفکری دینی بود .

معنی دیگر این امر یعنی سیال کردن کلام دینی . فقه ما به فرض که سیال بوده اما در دل یک کلام منجمد این سیالیت صورت میگرفته  است ، اکنون اگر این پنجره ها به روی علم کلام باز شود ،و ما تصمیم بگیریم خدا شناسی ، خود شناسی  ، پیامبر شناسی و غیره را مجدداً تعریف کنیم ،  آنگاه آن سیالیت ، فقه راهم مشروب و سیراب خواهد کرد . و اندیشه ها بطور سیال فوران میکند و از آن طریق راه خود را به جلو می گشاید . پس باید آن سیالیت دینی را به اندیشه دینی بازگرداند .

مطلب چهارم و عنصر بعدی ، عنصر خردورزی است که البته ابهام فراوان هم در آن هست . باید از مفهوم خردورزی ابهام زدایی کنیم . خردورزی در روشنفکری دینی خوشبختانه سطح بالایی دارد .حد اقل در زبان ، ما بسیار به آن ملتزم هستیم .  خردورزی اولاً عبارت است از التزام به استدلال و ثانیاً التزام به دستاوردهای خرد نوین . خرد به تنهایی چیزی نیست . خرد یک موجود پرده نشین است . محصولات خرد و میو ه های  خرد مهم است . در کارهای کسی مثل اقبال لاهوری و عبده و حتی سید جمال الدین اسدآبادی ، به نیکی این درجه بالای خردورزی دیده میشود . به هر حال ورود عنصر خردورزی به معرفت و سنت دینی ، ورود پرتلاطمی خواهد بود . که باید از آن استقبال کرد .

مطلب پنجم اینکه روشنفکران دینی یک خدمت بزرگی به ما کرده اند و آن اینکه ما دیگر بدنبال استخراج مدرنیته از متون دینی نمیرویم   و آن یکی از آن دام - چاله های بزرگی بود که کثیری از متفکران مومن و مدرن در ایران و در بیرون ایران در آن افتادند .اما رفته رفته با تمسک به خرد و انصاف از این دام بیرون جهیدند . این یکی از همان موانع بزرگ در راه روشنفکری دینی است .آنهمه وقت و انرژی که صرف حل یک مسئله کاذب شد ، و اینک ما از آن آسوده شدیم و آن عبارت بود از بیرون آوردن عناصر و مولفه های مدرنیته از دل متون دینی ، اعم از اینکه ما بخواهیم تئوری ها و معارف جدید را استخراج کنیم ، تئوری های فلسفی جدید را بخواهیم از متون دینی استخراج کنیم ، و یا ...

برخی محققین غربی(مانند ژیلسون ، یک متفکر معاصر در کتابش بنام عقل و وحی در قرون وسطی) معتقدند که آنجا که متفکرین غربی فهمیدند که فلسفه و دین نمیتواند با هم سازگار باشد ، این ،زمان پایان قرون وسطی روشنفکران دینی  است ، آن عصر استخراج به پایان رسیده است ، و این پیشرفت زیادی بود . این بیرون آمدن از تاریکی قرون وسطی ، یک عید بزرگ برای روشنفکری دینی است .روحانیت ما البته همچنان در آن قرون وسطی باقی ماندند.

یکی دیگر از مولفه های روشنفکری دینی این است که دین برای روشنفکران دینی موضوع تحقیق نیست ، موضوع ایمان است  . روشنفکران دینی ما واقعاً انسانهای متدینی هستند .

از دیگر مولفه های روشنفکری دینی این است که علاوه بر جنبه های سلبی در آنها ، جنبه های ایجابی هم وجود دارد . شما بیایید یک نکته تازه در باب امامت و نبوت بگویید ، مستحق همه گونه بلا و مجازات خواهید شد . کار روشنفکران دینی در بخش ایجابی (بدلیل مشکل تر بودن ) کمتر از سلبی بوده است .

مطلب بعدی اینکه بعد از انقلاب ، به دین ، نه بصورت یک اسطوره و نه به صورت یک اتوپیا(ناکجا آباد) نگاه نمی کنیم .تفسیر اسطوره ای و اتوپیایی از دین ،از آن سنتی ها است .روشنفکر دینی باید تاریخ جدید خود را از دین و از امامت بنویسد .      

نکته دیگر اینکه ، روشنفکران دینی آموخته اند که بار زیادی نباید بر دوش دین نهاد . این تشخیصی بود که محمد عبده داشت .همه چیز را نمیتوان از دین انتظار داشت . این دید حداکثری نسبت به دین داشتن ، این توقعات بیجا و بی پایه از دین داشتن ، این همان چیزی است که بقول کانت ، وقتی در قرون وسطی ، توقعات زیادی از خدا داشتند ، مقدمات سقوط خدا فراهم شد . این موضوع در باب دیانت هم جاری است . وقتی سیاست ، اقتصاد ، فرهنگ وهمه چیز را بر دوش دین میگذارید ، نتیجه آن این میشود که چابکی را از دین میگیرید . دین برای اینکه  چالاک باشد ، برای اینکه وظیفه اصلی خودش را انجام دهد ، باید او را از سرگردانی نجات داد .

وبالاخره ، نکته بعدی ، قصه خرافه زدایی است .که یکی دیگر از مولفه های روشنفکر دینی است .

سروش معتقد است که مهمترین خدمتی که دین می کند، به اخلاق است و نه به سیاست و نه به تجارت و نه به معرفت: "انتظار اخلاقی از دین باید داشت و آن را نقد اخلاقی باید کرد، فقه را هم از نقد اخلاقی نباید مصون نهاد که امروز سخت نیازمند آن است و همین نقد اخلاقی است که فقه را هم تواناتر وهم پیراسته تر خواهد کرد و گره مشکلات آن را با توسل به عصر غیبت، بل با توسل به اصل حق و عدالت خواهد گشود".به عقیده آقای سروش، آسیبی و آفتی که روشنفکری دینی را تهدید می کند، یکی جدی نگرفتن خویش و دیگری پوشیدن "جامه‌های نا به اندام" است، "طریقه" روشنفکری دینی به گفته او، نه ایدئولوژیک است نه فقهی، نه سنتی، نه فرقه مذهبی و نه حزب سیاسی، بلکه "چراغ مصطفوی است با شرار معتزلی".

منظور آقای سروش از چراغ مصطفوی، راه اسلام و از شرار معتزلی شیوه اعتزالیان است که به عقل مستقل از وحی اعتقاد داشتند.

در مجموع :

برخی بر این باورند که عبدالکریم سروش را باید به یک معنا پایان پروژه روشنفکری دینی دانست.

آیا این پایان به معنای کمال آن پروژه در سروش است و یا فروپاشی آن ؟ 

از نظر برخی، مهمترین رسالت پروژه‌ی روشنفکری دینی بسط و تعمیق  مدرنیته و در صدر آن سرعت بخشیدن به پروژه‌ی سکولاریزاسیون بوده است. 

 

 

مشکلات و ضعف های روشنفکری دینی :

 

گرچه در جامعه ما ، بدلیل سیاست زدگی مفرط ، نقد تئوریک اندیشه ها ، با نقد سیاسی خلط شده ، اما باید تلاش کنیم حتی المقدور از این آشفتگی در نقادی اندیشه ها و آلودگی نقد اندیشه ها به سیاست زدگی پرهیز کنیم .

برخی از روشنفکران دینی خود اعتراف دارند که روشنفکری دینی دارای ضعف ها و کاستی هایی است که عبارتند از :

1-   ناتوانی در ارائه اندیشه های ایجابی و اثباتی، بدین صورت که جریان روشنفکری دینی (مانند صنعتی وارداتی و مونتاژ) هیچ اندیشه ای در مقابل مدرنیته تولید نکرده است .

 

2-      ناسازگاری و عدم انسجام درونی بین عقلانیت و معنویت،

 

3-      سیاست زدگی و غلبه فرهنگ شفاهی و ژورنالیستی

سهم گفتارها، خطابه ها، سخنرانی ها و مصاحبه ها، ولو تحریریافته و تنقیح شده در کارنامه روشنفکران دینی به مراتب بیشتر از نوشتارها (کتب و مقالات تحلیلی) است. شیوه  شفاهی و ژورنالیستی اگرچه به فهم عموم نزدیک تر است و ابزار مناسبی برای ترویج اندیشه است اما زبان مناسبی برای تولید اندیشه نیست

 

4-      تنگ نظری جریان روشنفکری دینی در نقد مدرنیته در مقایسه با نقد سنت.

 

5-      عدم توافق درباره تعریف از مفاهیم دینداری و روشنفکری،

 

6-      تعدد قرائت ها از دین در درون جریان روشنفکری

 

انتقادات فوق از طرف  طرفداران روشنفکران دینی (سروش ، ملکیان، کدیور، سارا شریعتی، جلائی پور، یوسفی اشکوری و ادیب،) مطرح شده است .

 

در میان منتقدین نظریات روشنفکری دینی ، نیز انتقاداتی مطرح شده ، از جمله:

1- منتقدین ،  اصطلاح "روشنفکران دیندار" را بر اصطلاح "روشنفکران دینی" ترجیح میدهند و اصطلاح اولی را موجه میدانند و بلکه اصطلاح دومی را مزموم .

از نظر این منتقدین، روشنفکری دینی بیش از هر چیز به عنوان یک جنبش سیاسی مطرح می‌شود و نه روشنفکری .

2-  مورد دیگر، استفاده از تعابیر کلی است. مثلا روشنفکران دینی مشخص نمی‌کنند که معنای متون مقدس چیست و با متون مقدس چگونه برخورد می‌کنند. یا مساله حجیت معرفت‌شناختی وحی را روشن نکرده‌اند . 

3- روشنفکران دینی سخن از لزوم نقد دین (و نه صرفا ًدینداری ) دارند . مخالفین این نظریه ، طرح این نظریه را در عمل نوعی لجام گسیختگی و فروپاشی مبانی دینی و اصل دین میدانند . این منتقدین ، نقد دینداری را صواب میدانند و نه نقد دین را . بر این اساس ، اگر نقد دین نشانه روشنفکری است ، پس نه حافظ بلکه یزید (فرزند معاویه ) یکی از روشنفکران دینی محسوب میشود . زیرا وی در اشعارش ، با انکار صریح نبوت ، وحی و ...، بنی هاشم را افرادی میداند که مردم را به بازی گرفته اند.

4- منتقدین میگویند برای اینکه ببینید با نقد دین (و نه دینداری) ، در نهایت چه چیزی از دین باقی میماند ، به یک نمونه از روشنفکری دینی و نقد دین و آموزه های آن اشاره می کنند که اخیراً از طرف اکبر گنجی مطرح شده است .(به مطالب زیر توجه کنید)

مسأله: فردی مدعی است که خدا با او سخن گفته است و به او مأموریت داده تا پیام او را به اطلاع مردم برساند.  همین فرد ادعا دارد که "کلام خدا" از طریق یک واسطه به اطلاع او رسیده است.

پرسش: آیا این ادعا قابل اثبات است؟

پاسخ: روشن است که با هیچ دلیل و برهانی  نمی توان این ادعا را اثبات کرد (به تعبیر فیلسوفان مسلمان ، نبوت خاصه قابل اثبات نیست، برای اینکه بر امر خاص نمی توان اقامه برهان کرد).  دینداران در طول تاریخ حتی یک دلیل برای اثبات این ادعا که خدا با شخص خاصی سخن گفته است، ارائه نکرده اند.  به تعبیر دیگر، کسی جز خود شخص واجد تجربه، امکان و حق ندارد که مدعی شود خدا با آن شخص خاص سخن گفته است.  برای اینکه جز خود آن شخص هیچ کس دیگری نمی تواند(امکان ندارد) از وقوع آن رویداد با خبر شود. استناد به سخن خود آن شخص ،برای موجه کردن ادعایش در خصوص سخن گفتن خدا با او، موجه نیست. معقول کردن این مدعا، نیازمند اثبات چند پیش فرض است:

الف- اثبات وجود خدا. 

ب- اثبات اینکه  خدا موجودی متشخص و انسانوار است ، تا سخن گفتن او معقول باشد.  برای اینکه اگر خدا موجودی غیر متشخص باشد، سخن گفتن خدا معنا نخواهد داشت.

ج- اثبات اینکه ارتباط خدا و آدمیان ، ارتباط گفت و شنودی(دیالوگی) است.

اثبات این قضایا اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است.  مومنان  برای هیچیک از این مدعیات براهین معتبری ارائه نکرده اند که مورد تصدیق همه ی عقلا قرار گیرد.  راسل و پوپر دو تن از فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم اند که خداناباور بودند.   کانت یکی از عقلای بزرگ جهان است.  او با اینکه از راه اخلاق وجود خدا را می پذیرفت ، اما تمام براهین اثبات صانع را بی اعتبار تلقی می کرد.  تاریخ بشری نشان می دهد که خدا باوران و خداناباوران به تکافوی ادله رسیده اند و هیچیک توانایی قانع کردن دیگری را ندارد. 

متن فوق یک نوع نگاه روشنفکرانه (نقادانه ) به دین و آموزه های آن است که عملاً به نفی همه آنها منجر میشود . و در نهایت در تفسیر آقای گنجی از دین ، حقیقت ملموسی از دین که ارزش عبادت عالمانه و عاقلانه داشته باشد ، باقی نمی ماند .

 

 

روشنفکران دینی و دینداران روشنفکر  :

با توجه به اینکه در برخی محافل نیز صحبت از روشنفکر دینی و و دینداران روشنفکر میشود ، لازم است این دو مفهوم از هم بازشناسی شود .

ابتدا از روشنفکر دینی شروع می کنیم .شاید این اصطلاح آشناتر و متداول‌تر است.
روشنفکر دینی پیدایش خود را عموماً وامدار مکاتب عقل‌گرایانه و تجربی غرب دانسته و می‌کوشد مفاهیم مذهبی را با توجه به دستاوردهای علمی و مادی غرب توجیه و تفسیر کند و با نوسازی دینی به شیوه و متد غربی، به چالش های روزگار جدید پاسخ گوید. باید دقت داشته باشیم که روشنفکر دینی با دیندار روشنفکر فرق میکند .این تفاوتها را می توان چنین برشمرد:

1-   دین‌داری روشنفکرانه، سیر طبیعی فرهنگ اسلامی و به ویژه شیعی است که از متن دین برخاسته است و می‌کوشد در تقابل با اندیشه‌های جدید ، پاسخی بر آمده از معارف و آموزه‌های اسلامی ارائه دهد. سخن بر سر روش‌ حصول به مقصود نیست، بلکه منظور، تفاوت در منابع فکری حاکم بر دو جریان است. روشنفکر دینی، از یک طرف می‌کوشد قرائت جدیدی را از دین عرضه کند که با دنیای جدید تناسب داشته باشد و از سوی دیگر مدرنیته را با سنت محک می‌زند و تصویری را از آن ارائه می‌دهد که در آن امکان تفکیک و تجزیه هست.

2- روشنفکری دینی در مقابل جهان مدرن قرار گرفته و با باور به دین و فرهنگ دینی می‌کوشد تا به بازبینی دین و در نهایت به نو شدن دین به معنای فهم نو از دین اقدام کند. این فهم نو از دین، در زبان ، سازمان دین و جایگاه آن در تحولات فرهنگی ـ اجتماعی قابل تعریف است. ولی دین‌داری روشنفکرانه قائل به دو رکن اجتهاد و انتظار است.اولی یعنی مفتوح بودن باب اجتهاد( بدون آنکه دین را تابع شرایطی یا زمان خاصی کند) ، و دومی یعنی جاودانه زیستن.

3- روشنفکر دینی در مسیر نقد اصل دین گام بر می دارد ، حال آنکه دیندار روشنفکر به نقد دینداری متوجه است و نه اصل دین .در نهایت هم روشنفکری ممکن است به انکار برخی از اصول دین و شریعت برسد (چنانکه برخی از آنان به انکار وحی ، عصمت و مهدویت رسیده اند و به آن افتخار هم می کنند ) اما دیندار روشنفکر به انکار اصول دین نمی رسد.  

 

4- اگر سروش ، گنجی ، کدیور و.. را بتوانیم در جرگه شاخص ترین روشنفکران دینی سکولار بدانیم ، می توانیم سید مرتضی آوینی را هم یکی از مهمترین نمونه های دیندار روشنفکر معرفی کنیم. آوینی، روشنفکر و هنرمندی بود که به ضرورت به کارگیری عرفان و هنر در خدمت اندیشه و اعتقاد ،ایمان کاملی داشت و به صورت تطبیقی، به بررسی دیدگاه های اسلامی و مقایسه آن ها با دیده گاه های دیگر مکاتب می پرداخت و قوت و حقانیت احکام و اصول اسلامی را بر آن ها به اثبات می رساند. آوینی ،از امکان و ضرورت مواجهه با غرب سخن می گفت؛ آن هم نه مواجهه سیاسی و نظامی و تکنیکی، بلکه مهم تر از آن، مواجهه فکری با ماهیت آن . مهمترین هنر آوینی این بود که که می‌توانست همه چیز را در ذیل تفکر انقلاب اسلامی معنا کند.وی با این جمله زیر به روشنفکران این پیام را داد که حیات یک روشنفکر حقیقی در گرو زندگی توحیدی نهفته است :

چه جنگ باشد ، چه نباشد ، راه من و تو از کربلا می گذرد.   

 

5- حتی برخی از دینداران روشنفکر بر این باورند که باید بین روشنفکری دینی با روشنفکری مذهبی نیز تمایز قائل شد .زیرا روشنفکری از یهودیسم علیه مسیحیت برمی‌آید و نقد آن را بر عهده می‌گیرد.در این نظریه، روشنفکری مفهومی غیردینی دانسته می شود. زیرا روشنفکری متفاوت از روشنگری است، هر چند خود روشنفکری نتیجه روشنگری با فاصله 300 سال است، بدین معنی که روشنگری چندین اومانیسم را طی کرده و به روشنفکری رسیده است. بر این اساس :

یا باید روشنفکری را قبول کنیم و یا خدا را . اگر روشنفکری و بخصوص روشنفکری دینی را قبول کنیم، به شدت از مرز خدا دور می‌شویم چون روشنفکری دینی از روشنفکری غیردینی بدتر و افراطی‌تر است.روشنفکر دینی می‌خواهد جای خدا بنشیند و دین‌ساز باشد، ولی ما در طول تاریخ ندیده‌ایم که کسی روشنفکر دینی باشد و خود را خدا نداند.بهائیت بزرگترین نمونه روشنفکری دینی است. اولین قدم در روشنفکری دینی، نفی نظریه انسان کامل، نفی پیامبر و نفی واسطه وحی است و تنها چیزی که یک روشنفکر قبول دارد، خدا است که آن را هم در نهایت تجلی یافته در خود می‌داند. روشنفکری در ایران مقلد یک فرقه فکری از غرب است و همانند ماکت عمل می‌کند. روشنفکر دینی بالاتر از بهائیت در ایران نداریم.

بهترین پروتستانتیزم اسلامی همین بهائیت است، چرا که تفسیری یهودی از اسلام و شیعه است و مرکز آن نیز در اسرائیل قرار دارد. وهابیت نیز بزرگترین جریان روشنفکری اهل سنت است. دولت‌هایی که وهابیت را پرورش داده‌اند نیز خود دولت‌های مدرنیسم جهان عرب هستند.

5- در ایران نیز روشنفکر دینی (به معنی واقعی ) وجود ندارد. هیچ کدام از کسانی که روشنفکر دینی نامیده می‌شوند همانند لوتر نیستند که آشنایی با دین داشته باشند، بلکه آنها آنچه در روشنفکری دینی خود مطرح می‌کنند، بر اساس مشاهده یک سری سنت‌ها است و به جهت آنکه مطالعه‌ دینی هم ندارند همان را که در جامعه می‌بینند مبنا قرار داده و آن را به نقد می‌کشند و از این روی آنان روشنفکر مذهبی هستند نه روشنفکر دینی.

روشنفکر دینی آن است که بر اساس شاخص‌های موجود و آنچه در کتاب‌های دینی موجود است به نقد بپردازد، لذا آنچه به اصطلاح‌ روشنفکران دینی انجام می‌دهند، بسیار ابتدایی است. شاید بتوانیم شریعتی و جلال آل احمد را از نمونه افراد موفق در حوزه روشنفکری مذهبی در ایران بدانیم .

 

 

تفاوت روشنفکران دینی قبل از انقلاب اسلامی با بعد از انقلاب :

گرچه پرداختن به مقوله روشنفکران نسل چهارم (بعد از نقلاب اسلامی ) از محدوده این درس خارج است، اما به عنوان آخرین نکته در این مبحث ، شاید شایسته باشد به این نکته هم اشاره کنیم که اصولاً بین جریان روشنفکری دینی قبل از انقلاب با بعد از انقلاب  تفاوتهایی دیده میشود که بر برخی از آنها اشاره می کنیم :

اول : از ویژگی های اندیشه روشنفکر دینی قبل از انقلاب (دوره پهلوی دوم ) دعوت به قرآن است که در آثار مرحوم آیت الله طالقانی ،مرحوم مهندس بازرگان و شهید مطهری به کرات مشاهده میشود . ولی در مقطع فعلی ، روشنفکران ما از موضع دعوت به قرآن کمتر سخن می گویند و در آثار آنها بیشتر از گفته های هابرهاس ، فوکویاما و ... یافت میشود تا قرآن و نهج البلاغه .

دوم : یکی دیگر از شاخصه های روشنفکری دینی قبل از انقلاب این بود که خاستگاهشان را بر دین قرار می دادند و از این خاستگاه با مدرنیته مواجه میشدند و نقد سنت را از خاستگاه مدرنیته انجام نمی دادند . ولی امروزه قضیه کاملاً عکس شده است . همانگونه که در دیدگاه های سروش میتوان یافت .

سوم : روشنفکر دینی قبل از انقلاب ، خودش را در برابر اندیشه های سکولار در موضع برتر میدید ولی امروزه نسبت روشنفکر دینی با سکولار ، حالت عکس پیدا کرده است . یعنی اعتماد به نفس روشنفکر دینی در برابر اندیشه های سکولاریسم کمتر شده است .شاید به همین دلیل است که برخی از منتقدین ،روشنفکری دینی سالهای اخیر را شبیه روشنفکری بی دینی میدانند و مرز روشنفکر دینی و غیر دینی را هم در پذیرش مرجعیت دینی می دانند.

 

 

 

مأخذشناسی روشنفکری دینی :

بخش اول: آثار روشنفکران دینی

1) رح‍م‍ان‍ی‌، ت‍ق‍ی‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ و ن‍وگ‍رای‍ی‌، ای‍ران‌ ف‍ردا، س‍ال‌ ۴، ش‌ ۲۵، (اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۷۵): ص‌ ۶۵ ـ ۶۷.

2) رح‍م‍ان‍ی‌، ت‍ق‍ی‌ ، س‍ن‍ت‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ای‍ران‌ و م‍دل‌ ت‍رک‍ی‍ب‍ی‌ ش‍ورا - پ‍ارل‍م‍ان‌، ن‍ش‍اط ، (۹ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷ ): ص‌۶. ‏نویسنده در این مقاله به دیدگاه آیت الله سید محمود طالقانی درباره شوراها اشاره کرده است.

3) رحمانی،‌ تقی، روشنفکری مذهبی راه ورود به مدرنیته ـ : گفتگو با تقی رحمانی، همبستگی،۳۱ تیر ۱۳۸۵: ص۷. ‏در این مقاله درباره دن‍ی‍اگ‍رای‍ی،‌ دین، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ و ن‍وگ‍رای‍ی‌ و نیز افرادی چون علی شریعتی، مصطفی ملکیان بحث‌هایی مطرح شده است.

4) سروش، عبدالکریم، دموکراسی، عدالت، بنیادگرایی و روشنفکری دینی در گفت و گو با سروش، مصاحبه کننده: علی اصغر سیدآبادی، 29 آبان 1384،‌ قابل مشاهده در:

http://www.drsoroush.com
5) سروش،عبدالکریم، روشنفکرى دینى و معناى سکولاریسم، گزارش از رضا خجسته‌رحیمى،‌ دوشنبه 2 شهریور 1383، قابل مشاهده در:

http://www.drsoroush.com
6) سروش عبدالکریم، نگذاریم شعله پیوند اسلام و دموکراسی بمیرد، یاس‌نو، 29 شهریور 1382.

7) سروش، عبدالکریم، مسئولیتهای روشنفکران دینی در قرن بیست و یک، مصاحبه کننده فریش نور، مترجم روح اله فرج‌زاده، بخشی از مجموعه مصاحبه‌های نور با عنوان آواهای جدید اسلام است که در سال 2002 به صورت کتاب در لایدن هلند چاپ شده است.

8) سروش عبدالکریم، انقلاب اسلامی؛ فقه و روشنفکری دینی، نشریه نامه، شماره 29،‌مهرماه 1382.

9) کدیور، محسن، حقوق بشر و روشنفکری دینی، مجله آفتاب - شماره 27 تیر 82 و شماره 28 مرداد 83.

10) کدیور، محسن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در گ‍ف‍ت‌ و گ‍و ب‍ا م‍ح‍س‍ن‌ ک‍دی‍ور،‌ ن‍ش‍اط، (۱۷ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷ ): ص‌ ۶.

11) ک‍دی‍ور، م‍ح‍س‍ن، در دف‍اع‌ از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، (۲۷ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶.

12) ک‍دی‍ور، م‍ح‍س‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ح‍ی‍ات‌ ن‍و، (۱۲ م‍رداد ۱۳۷۹): ص‌ ۸.

13) ک‍دی‍ور، م‍ح‍س‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌: گ‍ف‍ت‍گ‍وی‌ ان‍ت‍ق‍ادی‌ ب‍ا م‍درن‍ی‍ت‍ه‌، ای‍ران‌، (۲۳ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۴): ص‌ ۱۰.
14) گ‍ن‍ج‍ی‌، اک‍ب‍ر، ‌ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ پ‍روژه‌ ره‍ای‍ی‌ ج‍ری‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، خ‍رداد، (۲۵ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷ ): ص‌ ۶.
15) ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، علی‌رضا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍ردم‍س‍الاری‌ دی‍ن‍ی،‏ ی‍اس‌ ن‍و، (۲۷ آب‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۷، ۹.

16) ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، علی‌رضا، ارزی‍اب‍ی‌ راه‌ و رف‍ت‍ار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ - گ‍ف‍ت‍گ‍و ب‍ا ع‍ل‍ی‌رض‍ا ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، مصاحبه کننده پروین ب‍خ‍ت‍ی‍ارن‍ژاد، ایران، 4 و 5 تیرماه 1384.

17) ‏‏ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ی‍ک‌ ب‍رن‍امه پ‍ژوه‍ش‍ی‌، ک‍ی‍ان‌، ش‌۴۳، (م‍رداد، ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۷): ص‌ ۴۳ – ۴۵.

‏18) ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، ک‍ی‍ان‌، ش‌ ۳۴، (دی‌، ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۷۵): ص‌ ۳۸.

19) علوی تبار،‌ علی‌رضا، روشنفکری دینی: راه بی‌بدیل، وقایع اتفاقیه، 30 فروردین 1383.
20) علوی تبار،‌ علی‌رضا، روشنفکری دینی و مردم‌سالاری دینی، یاس‌نو، 27 آبان 1382.
21) ملکیان، مصطفی،‌ روشنفکری دینی و سنت علمی در ایران، گفت‌وگوی محمد میلانی با مصطفی ملکیان، نشریه‌ی نامه، شماره ۵۱، تیرماه ۱۳۸۵.

22) ی‍وس‍ف‍ی‌اش‍ک‍وری‌، ح‍س‍ن‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ش‍رق‌، (۲۰ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۱۳.

23) ی‍زدی‌، اب‍راه‍ی‍م، م‍ردم‌س‍الاری‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍نی، آف‍ت‍اب‌، ش‌ ۲۲، (دی‌ و ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲۳.

24) یوسفی اشکوری، حسن، روشنفکری دینی ممکن است، ماهنامۀ جامعة نو، شماره 17، تیر 1382.

 

بخش دوم: بررسی‌هایی درباره روشنفکری دینی

درباره تاریخ روشنفکری دینی: ‏

1)   ‌اس‍ت‍اد ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ آغ‍ازگ‍ر روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ـ در ه‍م‍ای‍ش‌ ب‍زرگ‍داش‍ت‌ س‍ق‍راط خ‍راس‍ان‌ ع‍ن‍وان‌ ش‍د، ‏ ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، (۳ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۴): ص۷. ‏این نوشتار درباره گ‍رده‍م‍ای‍ی‌ ب‍زرگ‍داش‍ت‌ اس‍ت‍اد م‍ح‍م‍دت‍ق‍ی‌ ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ (ت‍ه‍ران‌/ اس‍ف‍ن‍د )۱۳۸۴ است.

2)      آت‍ش‍ی‌، م‍ن‍وچ‍ه‍ر، ج‍لال‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ‏ ج‍ام‌ج‍م‌، (۱۷ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۸۴): ص‌ ۵.

3)   خ‍رم‌ش‍اد، م‍ح‍م‍دب‍اق‍ر، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ در س‍ه‌ ح‍رک‍ت‌،  نشریه ره‍ی‍اف‍ت‌ه‍ای‌ س‍ی‍اس‍ی‌ و ب‍ی‍ن‌ال‍م‍ل‍ل‍ی‌، ش‌ ۴، (ب‍ه‍ار و ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۱۱۲ - ۱۵۶.

4)   رزاق‍ی‌، س‍ه‍راب‌، پ‍ارادای‍م‌ه‍ای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ م‍ع‍اص‍ر، م‍ش‍ارک‍ت، (۶ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۷، ( ۸ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۶.

5)   ف‍اطم‍ی‌، م‍ه‍دی، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۱ آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۷.
‌ی‍وس‍ف‍ی‌اش‍ک‍وری‌، ح‍س‍ن، پ‍ی‍ش‍گ‍ام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی: ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ زن‍دگ‍ی‌ و ان‍دی‍ش‍ه‌ زن‍ده‌ ی‍اد م‍ی‍رزااب‍وال‍ح‍س‍ن‌خ‍ان‌ ف‍روغ‍ی‌، ش‍رق‌، (۲۲ دی‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۱۹.

درباره روشنفکران دینی:

1)   پورس‍ع‍ی‍د، ف‍رزاد، ه‍وی‍ت‌ م‍درن‌ دی‍ن‍ی‌ و طرح‌ ن‍ات‍م‍ام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری، ت‍ام‍ل‍ی‌ در ن‍ظری‍ات‌ ه‍وی‍ت‌ش‍ن‍اخ‍ت‍ی‌ دک‍ت‍ر ع‍ب‍دال‍ک‍ری‍م‌ س‍روش‌، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ م‍طال‍ع‍ات‌ م‍ل‍ی‌، ش‌ ۱۸، (۱۳۸۳): ص‌ ۸۷ - ۱۱۵.

2)      ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد ،‌ج‍ای‍گ‍اه‌ دک‍ت‍ر ع‍ب‍دال‍ک‍ری‍م‌ س‍روش‌ در روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ای‍ران‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۶ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص۲، ۱۹.

3)      ع‍ف‍ت‍ی‌، اص‍غ‍ر، ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، وق‍ای‍ع‌ ات‍ف‍اق‍ی‍ه‌، (۱ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۳ ، ۴.

4)      ‏ع‍ل‍وی‌ت‍ب‍ار، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، دک‍ت‍ر س‍ح‍اب‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ب‍ن‍ی‍ان‌، (۲۵ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲.

5)      نراقی، آرش،‌ عبدالکریم سروش و کمال پروژه‌ی روشنفکری دینی، سه شنبه 29 آذر 84

6)   ‏ن‍وری‌، م‍ح‍م‍د، آخرین‌ ح‍ل‍ق‍ه روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ای‍ران‌، (۱۱ م‍رداد ۱۳۸۴): ص‌ ۸ ، ۳۰. در این اثر دیدگاه سید محمد خاتمی مورد اشاره قرار گرفته است.

7)      ی‍زدی‌، اب‍راه‍ی‍م‌ ، چ‍م‍ران‌ از ت‍ب‍ار روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی، ص‍دای‌ ع‍دال‍ت‌، (۱ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

درباره مباحث روشنفکری دینی‌:

‏‏1) (بی نا)، از روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ ت‍ا روش‍ن‍ف‍ک‍ر غ‍ی‍ر دی‍ن‍ی، س‍روش‌ ان‍دی‍ش‍ه‌، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۳، ۴، (ت‍اب‍س‍ت‍ان‌، پ‍ای‍ی‍ز ۱۳۸۱): ص۳۷ - ۶۷.

2)   روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ پ‍س‌ از ان‍ق‍لاب، ‏ک‍ت‍اب‌ ه‍ف‍ت‍ه‌، ش‌ ۱۲۱، (۳ خ‍رداد ۱۳۸۲): ص‌ ۱۸، ‏در این مقاله درباره س‍ن‍ت، روش‍ن‍ف‍ک‍ری، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌، ن‍وگ‍رای‍ی، دی‍ن، و ک‍ت‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍درن‍ی‍ت‍ه‌ در ای‍ران‌ پ‍س‌ از ان‍ق‍لاب‌ بحث شده است.

3)      )بی نا)،‏ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌: از ص‍ورت‌ ب‍ه‌ م‍ع‍ن‍ا، خ‍ردن‍ام‍ه‌ ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، ش‌ ۲۷، (۲۱ م‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

4)      )بی نا)، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، س‍لام‌، (۱۲ آب‍ان‌ ۱۳۷۳): ص‌ ۶ ، ۱۳، (۱۸ آب‍ان‌ ۱۳۷۳): ص‌ ۹.

5)      ‏(بی نا)، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، راه‍ی‌ ب‍ی‌ب‍دی‍ل‌ ی‍ا پ‍ارادوک‍س‌؟!،‌ چ‍ش‍م‌ان‍داز ای‍ران‌، ش‌ ۲۷، (ش‍ه‍ری‍ور و م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص۸۱ - ۸۶.

6)      )بی نا)، ‌روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ع‍رف‍ی‌، ت‍ف‍اه‍م‌ ی‍ا ت‍ق‍اب‍ل،‌‏ ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، ۹ آب‍ان‌ ۱۳۸۴: ص۳.

7)   آشوری، داریوش، مدرنیته را در بشقاب به‌هیچ ملتی تعارف نمی‌کنند، گفت‌وگو با داریوش آشوری، وقایع اتفاقیه، 2 اردیبهشت 1383، مصاحبه شونده از روشنفکری دینی حمایت می‌کند و آن را متناقض نمی‌داند.

8)      اب‍اذری‌، ع‍ل‍ی‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری دی‍ن‍ی‌ و ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی، ‏ ان‍ت‍خ‍اب‌، (۱۴ ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۲.

9)   اب‍ک‌، ح‍م‍ی‍درض‍ا، خ‍ودس‍وژه‌گ‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ی‍ا ت‍راش‍ی‍دن‌ س‍رخ‍وی‍ش‍ت‍ن، ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، (۵ ت‍ی‍ر ۱۳۸۲): ص‌ ۱۶، ۱۷، ‏در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران، دین، سنت، نوگرایی و برخورد سیاسی بحث شده است.

10)  اس‍ع‍دی‌، اح‍م‍د، م‍س‍ئ‍ول‍ی‍ت‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ولای‍ت‌ ب‍ه‌ آف‍ت‍اب‌ ت‍وان‌ دی‍د ک‍اف‍ت‍اب‌ ک‍ج‍اس‍ت‌؟‏ ک‍ار و ک‍ارگ‍ر، (۱۵ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۶ ): ص‌ ۲. در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران، روح‍ان‍ی‍ون‌ و ولای‍ت‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ بحث شده است.

11)  اش‍راق‍ی‌، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، ف‍رج‍ام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ه‍م‍ش‍ه‍ری‌، (۲ م‍رداد ۱۳۸۱): ص‌ ۱۳. در این مقاله درباره روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌‌، ع‍ب‍دال‍ک‍ری‍م‌ سروش، دین و نوگرایی بحث شده است.

12)  اف‍ت‍خ‍اری‌راد، ام‍ی‍ره‍وش‍ن‍گ،‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ن‍ق‍طه‌ س‍رخ‍ط، ش‍رق‌، (۱۳ م‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۶ وی‍ژه‌ن‍ام‍ة‌ ف‍ره‍ن‍گ‌. ‏در این مقاله دربارة اصلاحات دینی، سنت، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ و آرا افرادی چون مهدی بازرگان و رضا داوری بحث شده است.

13)  اف‍روغ‌، ع‍م‍اد ، ج‍ن‍ب‍ش‌ دان‍ش‍ج‍وی‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ج‍وان‌، (۱۴ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶. (۲۱ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶.، (۲۸ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۶. در این مقاله دربارة ج‍ن‍ب‍ش‌ه‍ای‌ دان‍ش‍ج‍وی‍ی، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌، دی‍ن، دان‍ش‍گ‍اه‌ه‍ا و اش‍غ‍ال‌ س‍ف‍ارت‌ آم‍ری‍ک‍ا بحث شده است.

14)  ب‍رک‍چ‍ی‍ان‌، ح‍س‍ی‍ن، ‌س‍خ‍ن‍ی‌ در ب‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ش‍رق‌، (۲۵ م‍رداد ۱۳۸۴): ص‌ ۱۸. ‏نویسندة این مقاله قائل به پارادوکس و تناقض در ذات روشنفکری دینی است.

15)  ب‍ه‍رام‍ی‌، ن‍ج‍ات‌، در ب‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی، م‍ردم‌س‍الاری‌، (۱۳ آب‍ان‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۱ وی‍ژه‌ن‍ام‍ه‌.

16)  پ‍ارس‍ا، ک‍ی‍ارش‌ ، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ چ‍ی‍س‍ت‌؟، ‏ ای‍ران‌ ف‍ردا، ش‌ ۶۲ ، (۲۶ آب‍ان‌ ۱۳۷۸): ص‌ ۲۷ - ۲۹.

17)  ‏پ‍ای‍ا، ع‍ل‍ی، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ غ‍ی‍ردی‍ن‍ی‌ و چ‍ال‍ش‌ه‍ای‌ پ‍ی‍ش‍اروی‌، ش‍رق‌، (۵ آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۸.

18)  ‏ت‍اج‍ی‍ک‌، اح‍س‍ان، م‍ق‍دم‍ه‌ای‌ ب‍ر ج‍ری‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ص‍ف‍ی‍ر ورام‍ی‍ن‌، ش‌ ۱۵، ۱۶، (ب‍ه‍ار، ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص۴.

19)  تبریزی، مصطفی، فرمالیسم روشنفکری دینی، رسالت ، ۲۶ آبان ۱۳۸۴: : ص ۳. ‏در این مقاله دربارة دیدگاه‌های محمدتقی مصباح یزدی و هاشم آغاجزی مطالبی مطرح شده است

20)    ث‍ق‍ف‍ی‌، م‍ح‍م‍د، گ‍ام‍‌ه‍ای‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ - پ‍رس‍ش‌ اص‍ل‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ع‍ص‍ر م‍ا چ‍ی‍س‍ت‌، ش‍رق‌، (۱۷ آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۸. در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران، دی‍ن‌، اص‍لاح‍ات‌ دی‍ن‍ی‌، اس‍لام‌، دم‍وک‍راس‍ی،‌ ج‍ه‍ت‌گ‍ی‍ری‌ه‍ای‌ دی‍ن‍ی و‌ خ‍ردگ‍رای‍ی بحث شده است

21)   ج‍ع‍ف‍ری‍ان‌، رس‍ول‌ ، روح‍ان‍ی‍ت‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ای‍ران‌، (۱۸ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۶): ص‌ ۶، ( ۱۹ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۶ ): ص۶.

22)  ‏ج‍لال‍ی‌ک‍ی‍اس‍ری‌، ج‍واد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ج‍ام‍ع‍ه‌ ب‍ش‍ری‌، س‍لام‌، (۱۴ آذر ۱۳۷۲): ص‌ ۸. در این مقاله از جمله دربارة روشنفکری،‌ ت‍ه‍اج‍م‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی و ف‍ره‍ن‍گ‌ اس‍لام‍ی ‌سخن گفته شده است.

23)  جلایی‌پور، حمید‌رضا، روشنفکری دینی به مثابه مدرسه، توانایی‌ها و کاستی‌ها، شرق ، ۸ شهریور ۱۳۸۵: : ص۲۰.

24)   جلایی‌پور، حمید‌رضا، کاستی‌های مدرسة روشنفکری دینی، شرق ، ۱۱ شهریور ۱۳۸۵: : ص ۲۰.

25)   ج‍لای‍ی‌پ‍ور، ح‍م‍ی‍درض‍ا، ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌، رخ‍داد دوم‌ خ‍رداد و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ج‍ام‍ع‍ه، (۲۶ ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۷۶): ص‌۱۰. (۲۷ ب‍ه‍م‍ن‌ ۱۳۷۶): ص۱۰.

در این مقاله دربارة روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌، ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌ ای‍ران، ان‍ت‍خ‍اب‍ات‌ ری‍اس‍ت‌ ج‍م‍ه‍وری‌ و نیز سید محمد خاتمی و علی شریعتی مطالبی مطرح شده است.

26) ح‍ق‌پ‍ن‍اه‌، ج‍ع‍ف‍ر، ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌، خ‍ودآگ‍اه‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی،‏ ک‍ی‍ه‍ان، (۳۱ خ‍رداد ۱۳۷۷ ): ص۱۰. در این مقاله دربارة دیدگاه شریعتی نسبت به مسأله روشنفکری مطالبی آمده است.

27)  ‏ح‍ک‍ی‍م‌پ‍ور، م‍ح‍م‍د، از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ ت‍ا روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، گ‍ون‍اگ‍ون‌، س‍ال‌ ۱، ش‌۳، (آب‍ان‌، آذر ۱۳۷۷ ): ص‌ ۳۵ – ۳۶.

28)  ح‍م‍ی‍دی‌، رض‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ت‍ح‍وی‍ل‌گ‍رای‍ی‌ ف‍ک‍ری، ج‍وان‌، (۲۹ م‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۷.

29)   حمیدیه، بهزاد، روشنفکر دینی به توصیف سروش، رسالت ، ۱۵ اسفند ۱۳۸۵:ص۲، ۲۱.

30)   ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ان‍در ت‍ن‍اق‍ض‌زدای‍ی‌ از واژه‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۷ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲ و ۱۸ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

31)   ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ت‍ع‍ی‍ی‍ن‌ م‍وق‍ع‍ی‍ت‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ف‍ض‍ای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ ای‍ران‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۹ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲ ، ۱۹، (۲۰ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲.‏

در این مقاله دربارة دیدگاه‌های مصطفی ملکیان، علی شریعتی،‌ سید حسین نصر، یدالله سحابی، عبدالکریم سروش و شهید مطهری بحث شده است. ‏

32)   خ‍اک‍ی‌ف‍ی‍روز، م‍ه‍دی، ت‍ام‍ل‍ی‌ پ‍ی‍رام‍ون‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۲۷ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

33)   خ‍ل‍ج‍ی‌، م‍ح‍م‍دم‍ه‍دی، م‍ح‍م‍د ارک‍ون‌ و ف‍رآی‍ن‍د روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ک‍ی‍ان‌، س‍ال‌ ۴، ش‌ ۲۰، (ت‍ی‍ر، م‍رداد ۱۳۷۳): ص‌ ۱۵ ـ ۱۹.

34)   درخ‍ش‍ه‌، ج‍لال، س‍اخ‍ت‍ارش‍ن‍اس‍ی‌ ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ م‍ع‍اص‍ر ب‍ا ت‍اک‍ی‍د ب‍ر روی‍ک‍رده‍ای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌، ع‍ل‍وم‌ س‍ی‍اس‍ی‌، ش‌ ۲۰، (زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶۷ - ۹۰.

35)   رج‍ای‍ی‌، ع‍ل‍ی‌رض‍ا، پ‍ای‍ان‌ ی‍ک‌ ن‍س‍ل‌ آغ‍از روی‍ش‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، آف‍ت‍اب‌، ش‌ ۱۴ ، (ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲۵.

36)   رحمانی،‌ تقی، روشنفکری مذهبی راه ورود به مدرنیته: گفتگو با تقی رحمانی، همبستگی ، ۳۱ تیر ۱۳۸۵: : ص۷.

37)   زک‍ری‍ای‍ی‌، محمدعلی، درآم‍دی‌ ب‍ر ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌؛ [م‍ق‍دم‍ه‌ س‍ع‍ی‍د ح‍ج‍اری‍ان‌]، ت‍ه‍ران‌: م‍وس‍س‍ه‌ ان‍ت‍ش‍ارات‌ آذری‍ون‌، ۱۳۷۸، ص۴۱۶‌.

38)   س‍ی‍دآب‍ادی‌، ع‍ل‍ی‌اص‍غ‍ر، اص‍لاح‍ات‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌، ن‍وروز، (۲۵ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۱): ص‌۱۱.

39)   ‏سیدین، محسن، روشنفکری دینی، اعتماد ملی ، (۵ تیر ۱۳۸۵): ص ۱۰.

40)  شایگان، داریوش، باید زمانی مشکل‌مان را با غرب حل کنیم، یاس‌نو، (26 مهر 1382).

41)   ش‍ف‍ای‍ی‌، م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی، ت‍ک‍م‍ل‍ه‌ای‌ ب‍ر روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، س‍لام‌، (۲۲ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۷۲): ص‌ ۱۰.

42)   شکوهی، علی، بازگشت به عصر روشنفکری اصیل دینی، کتاب ماه علوم اجتماعی، ش ۹۴، ۹۵، مرداد و شهریور ۱۳۸۴: ص۲۶ – ۳۲. این مقاله دربارة کتاب تکاپوی دین سیاسی : جستارهایی در جامعه‌شناسی سیاسی ایران نوشتة علیرضا شجاعی زند به رشته تحریر درآمده است.

43)   ش‍ی‍خ‌ف‍رش‍ی‌، ف‍ره‍اد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۲ دی‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

44)   ش‍ی‍خ‌ه‍اش‍م‍ی‌، ف‍ره‍اد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در گ‍ذر ت‍اری‍خ‌، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۳ دی‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

45)   ش‍ی‍ل‍ز، ادوارد، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی؛ ترجمه محمد سعید ح‍ن‍ای‍ی‌ک‍اش‍ان‍ی‌، ای‍ران‌، (۸ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸، (۹ ت‍ی‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸.

46)   صدری، احمد و محمود، دفاع از روشنفکری دینی، در گفتگو با حمیدرضا ابک، شنبه 27 آبان 1385.

47)   ض‍ی‍ای‍ی‌، س‍ام‌ال‍دی‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ب‍ن‍ی‍ان‌، (۱ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۶.

48)   طاه‍ری‌، م‍ح‍م‍د، ج‍ری‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و پ‍ارادی‍م‌ اص‍لاح‌ (ای‍ران‌ ب‍ع‍د از ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌)، م‍ج‍ل‍ه‌ پ‍ژوه‍ش‌ ح‍ق‍وق‌ و س‍ی‍اس‍ت‌، ش‌ ۶، (ب‍ه‍ار و ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۱۵۵ ـ ۱۸۶.

49)   عبدالکریمی، بیژن، آدم‌های سیاسی، روشنفکران دینی : گفتگو با بیژن عبدالکریمی/[مصاحبه‌کننده] محمدنبی‌ ابراهیمی، ‏ اعتماد ملی، ۲۳ فروردین ۱۳۸۶: : ص ۸.

50)   عبدالکریمی، بیژن، ‏ چالش‌های روشنفکران دینی : گفتگو با بیژن عبدالکریمی/[مصاحبه‌کننده] محمدنبی ابراهیمی، ‏ اعتماد ملی، ۲۶ فروردین ۱۳۸۶: : ص ۸.

51)   غ‍لام‌رض‍اک‍اش‍ی‌، م‍ح‍م‍دج‍واد، روزگ‍ار دش‍وار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ای‍ران‌، (۲۸ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸. ، (۲۹ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۸.

52)   غلامرضا کاشی، ‌محمد جواد، فراز و فرود روشنفکری دینی، http://javadkashi.blogspot.com/

53)   ف‍اطم‍ی‌، م‍ه‍دی‌، ت‍ب‍ار و ک‍ردار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۳۰ آب‍ان‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۱۳.

54)    ف‍راس‍ت‍خ‍واه‌، م‍ق‍ص‍ود، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ج‍س‍ت‌وج‍وی‌ ب‍رن‍ام‍ة اج‍ت‍م‍اع‍ی، ن‍ش‍اط، (۳۰ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۷۸): ص‌ ۷.

55)   ف‍ره‍ادپ‍ور، م‍راد، ای‍ده‌ آل‍ی‍س‍م‌ ای‍ران‍ی‌ و ت‍ف‍ک‍ر ان‍ض‍م‍ام‍ی: ن‍ک‍ات‍ی‌ در ب‍اب‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ش‍رق‌۲۵ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۳، ص۱۴۲ - ۱۴۳ س‍ال‍ن‍ام‍ه‌.

56)    ف‍ی‍ض‍ی‌خ‍واه‌، اب‍وال‍ف‍ض‍ل‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ و گ‍وه‍ر دی‍ن، ان‍ت‍خ‍اب‌، (۲۹ دی‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۵.

57)   ‏قلی‌پور، بهنام،‌ ج‍س‍ت‍اری‌ در چ‍ی‍س‍ت‍ی‌، چ‍گ‍ون‍گ‍ی‌ و چ‍رای‍ی‌ رف‍ران‍دوم‌ در ج‍ب‍ه‍ه‌ دوم‌ خ‍رداد ب‍ا ض‍م‍ی‍م‍ة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ان‍دی‍شة‌ ولای‍ت‌ ف‍ق‍ی‍ه‌، ‏ ت‍ه‍ران‌: پ‍ارس‌ن‍ژاد، ، ۱۳۸۲، ص۱۷۴.

58)   ‏ق‍وچ‍ان‍ی‌، م‍ح‍م‍د، گ‍ذار از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌؟، ش‍رق‌، (۲۷ م‍رداد ۱۳۸۴): ص۱، ۱۶.

59)  ق‍وچ‍ان‍ی‌، م‍ح‍م‍د، م‍ا و ت‍رک‌‍ه‍ا، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ع‍م‍ل‌، ‏ ش‍رق‌، (۶ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص۱، ۲.

60)   ک‍ار، م‍ه‍ران‍گ‍ی‍ز، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍س‍ئ‍ل‍ة‌ زن‍ان‌، راه‌ ن‍و، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۱۶، (۱۷ م‍رداد ۱۳۷۷): ص۳۲ - ۳۳.

61)   ‏کاظمی، عباس، ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌، ت‍ه‍ران: طرح‌ ن‍و، ۱۳۸۳. این کتاب در این آثار مورد بررسی قرار گرفته‌است: گ‍رای‍ش‌ه‍ای‌ ی‍ک‌ ن‍ح‍ل‍ة‌ اص‍ل‍ی‌: ن‍گ‍اه‍ی‌ ب‍ه‌ ک‍ت‍اب‌ ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، ه‍م‍ب‍س‍ت‍گ‍ی‌، (۶ آذر ۱۳۸۴): ص‌ ۵. کاظمی، عباس، ‌جامعه‌شناسی روشنفکری دینی ـ گفتگو با دکتر عباس کاظمی درباره کتاب جامعه‌شناسی روشنفکری.

62)  ‏گ‍وارای‍ی‌، ف‍اطم‍ه‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و زن‌، خ‍رداد، (۱۷ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۷): ص۶.

63)  م‍ت‍ق‍ی‌، م‍ح‍س‍ن، ت‍داوم‌ م‍ی‍راث‌ ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ در روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ام‍روز، آف‍ت‍اب‌، ش‌ ۲۶، (خ‍رداد ۱۳۸۲): ص‌ ۴ - ۱۱.

64)   ‏م‍ج‍اوری‌، م‍س‍ع‍ود، ت‍ف‍اوت‌ ب‍ی‍ن‌ اح‍ی‍اگ‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ م‍ذه‍ب‍ی‌،‌ اع‍ت‍م‍اد، (۳۰ ت‍ی‍ر ۱۳۸۱): ص‌ ۲.

65)   م‍ح‍ب‍ی‍ان‌، ام‍ی‍ر، دوم‌ خ‍رداد خ‍ات‍م‍ی‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ان‍ق‍لاب‍ی‌، رس‍ال‍ت، (۴ خ‍رداد ۱۳۷۹): ص‌ ۲.

66)   ‏م‍ح‍ب‍ی‍ان‌، ام‍ی‍ر، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ج‍ری‍ان‍ی‌ زن‍ده‌ و پ‍وی‍ا، رس‍ال‍ت‌، (۵ آب‍ان‌ ۱۳۸۱): ص‌ ۲.

67)   م‍ح‍ب‍ی‍ان‌، ام‍ی‍ر، ده‌ ش‍اخ‍ص‍ة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۲ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۷۶): ص‌ ۲.

68)   م‍ح‍م‍دی‌، م‍ج‍ی‍د، ادوار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران‌ ام‍روز و چ‍ش‍م‌ان‍داز آی‍ن‍ده‌، آب‍ان‌، ش‌ ۹۸، (۱ آب‍ان‌ ۱۳۷۸): ص‌ ۴.

69)   م‍ع‍ظم‍ی‌، ج‍م‍ش‍ی‍د، ب‍ازخ‍وان‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، م‍ردم‌س‍الاری‌، (۲۵ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۴): ص‌ ۹.

70)   ‏م‍ع‍م‍اری‌، م‍ح‍م‍د، دوم‌ خ‍رداد و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، گ‍زارش‌، ش‌ ۱۵۸، (آذر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۲ - ۱۳.

71)   ‏م‍‍م‍درض‍ای‍ی‌، م‍ح‍م‍د، خ‍اس‍ت‍گ‍اه‌ ن‍وان‍دی‍ش‍ی‌ دی‍ن‍ی‌ در ای‍ران، ک‍لام‌ اس‍لام‍ی‌، ش‌ ۴۰، (زم‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۸۰): ص‌ ۴۶ - ۶۲.

72)   م‍ن‍ص‍وری‌، پ‍روی‍ن‌، آغ‍از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ش‍رق‌، (۳ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۴.

73)   ‏م‍ه‍دوی‌زادگ‍ان‌، داوود، روشنف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، م‍ع‍رف‍ت‌، ش‌ ۲۸ ، (ب‍ه‍ار ۱۳۷۸): ص‌ ۴۲ - ۵۵.

74)   ‏م‍ه‍دوی‌زادگ‍ان‌، داوود، پ‍روژة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و م‍س‍ئ‍ل‍ه‌ زن‍ان، ف‍ص‍ل‍ن‍ام‍ه‌ ش‍ورای‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌ و اج‍ت‍م‍اع‍ی‌ زن‍ان‌، ش‌ ۸، (ت‍اب‍س‍ت‍ان‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۳۱ - ۴۲.

75)  ‏ن‍راق‍ی‌، اح‍م‍د، درب‍ارة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، راه‌ ن‍و، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۹، (۳۰ خ‍رداد ۱۳۷۷ ): ص‌ ۱۲ - ۱۳ ، ۳۵.

76)   ‏ن‍ورب‍خ‍ش‌، ص‍ف‍ورا، روش‍ف‍ک‍ری‌، ن‍وان‍دی‍ش‍ان‌ دی‍ن‍ی‌ و زن‍ان‌، زن‍ان‌، ش‌ ۷۷، (ت‍ی‍ر ۱۳۸۰): ص‌ ۳۸ - ۴۳.

77)   ن‍ی‍اک‌زاده‌، ح‍س‍ی‍ن، مانایی و روشنفک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ت‍وس‍ع‍ه‌، (۱۸ خ‍رداد ۱۳۸۱): ص‌ ۱۲.

78)   ن‍ی‍اک‌زاده‌، ح‍س‍ی‍ن، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، ت‍وس‍ع‍ه‌، (۲۶ خ‍رداد ۱۳۸۱): ص‌ ۱۲، ( 27 خرداد 1381: ص‌ ۱۲.

79)   ویژه، محمدرضا، شوریدگان بی سرانجام : نگاهی به دستاوردهای روشنفکری دینی در ایران، همشهری، ۲۱ آذر ۱۳۸۵: ص۱۱.

80)   ه‍اش‍م‍ی،‌ محمد منصور، دی‍ن‌‌ان‍دی‍ش‍ان‌ م‍ت‍ج‍دد: روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ از ش‍ری‍ع‍ت‍ی‌ ت‍ا م‍ل‍ک‍ی‍ان، ت‍ه‍ران‌: ک‍وی‍ر، ۱۳۸۵، ص۳۶۷. این کتاب در : (بی‌نا)،‌ دین اندیشان متجدد : گزارشی از یک کتاب در نقد روشنفکری دینی، اعتماد ملی ، ۶ آذر ۱۳۸۵:ص ۸، مورد بررسی قرار گرفته است.

81)   ‏ه‍اش‍م‍ی‌، م‍ح‍م‍دم‍ن‍ص‍ور، روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌، م‍ع‍ل‍ل‌ ی‍ا م‍دل‍ل‌، س‍روش‌ ان‍دی‍ش‍ه‌، س‍ال‌ ۱، ش‌ ۳، ۴، (ت‍اب‍س‍ت‍ان‌، پ‍ای‍ی‍ز ۱۳۸1): ص‌ ۱۸۰ - ۱۹۱.

82)   هداوندخانی، خسرو، روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ و ن‍ق‍ش‌ آن‍ان‌ در پ‍ی‍روزی‌ ان‍ق‍لاب‌ اس‍لام‍ی‌ (پ‍ای‍ان‌ن‍ام‍ه) ‌اس‍ت‍اد راه‍ن‍م‍ا: اح‍م‍د ب‍خ‍ش‍ای‍ش‍ی‌ اردس‍ت‍ان‍ی، ‌اس‍ت‍اد م‍ش‍اور: م‍ص‍طف‍ی‌ اب‍طح‍ی‌، دان‍ش‍گ‍اه‌ آزاد اس‍لام‍ی‌، واح‍د ت‍ه‍ران‌ م‍رک‍زی‌، م‍رک‍ز ت‍ح‍ص‍ی‍لات‌ ت‍ک‍م‍ی‍ل‍ی‌، دان‍ش‍ک‍ده‌ ع‍ل‍وم‌ س‍ی‍اس‍ی، ۱۳۸۲، ‏ ۱۷۴ ورق‌، ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌: ۱۷۴ - ۱۶۸ ورق.

83)   ی‍وس‍ف‍ی‌، ام‍ی‍ر، ع‍م‍ارت‌ پ‍ای‍دار روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ای‍ران‌، (۳۱ خ‍رداد ۱۳۸۲): ص۲.

 

بخش سوم: نقدهایی بر روشنفکری دینی

1)   روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ دی‍ن‍ی‌ ی‍ا روش‍ن‍ف‍ک‍ران‌ س‍ک‍ولار، س‍ی‍اس‍ت‌ روز، (۴ دی‌ ۱۳۸۲): ص‌ ۶.
احمدی، بابک،‌ سخنرانی بابک احمدی در دانشگاه شهیدبهشتی، یاس نو ، (6 آبان 1382(.

2)       احمدی، علی اکبر، ‌ادعای روشنفکری با بضاعت ناکافی، شرق، (20 و 24 اسفند 1382(

3)      اطهاری، کمال،‌ روشنگری، نه روشنفکری، وقایع اتفاقیه، 6 اردیبهشت 1383.

4)      امینیان، مهدی،‌ خصوصیات اسلام از نوع روشنفکری دینی، ‏رسالت، ۱۱ خرداد ۱۳۸۴: ص۳، ۱۹، ۱۱ خرداد ۱۳۸۴: ص۳، ۱۹ ،۱۲ خرداد ۱۳۸۴: ص۳، ۱۹، ۱۷ خرداد ۱۳۸۴: ص۳. در این مقاله دیدگاه‌های محسن کدیور نقد شده است.

5)      پ‍ارس‍ان‍ی‍ا، ح‍م‍ی‍د، آس‍ی‍ب‌ش‍ن‍اس‍ی‌ ت‍ف‍س‍ی‍ر روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ از ع‍اش‍ورا،‏ ک‍ی‍ه‍ان‌، (۲ خ‍رداد ۱۳۷۵): ص‌ ۶.

6)    ثقفی، مراد، ن‍ق‍د روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ ع‍رف‍ی‌ ای‍ران‌ در گ‍ف‍ت‌ و گ‍و ب‍ا م‍راد ث‍ق‍ف‍ی‌، ‌مصاحبه کننده محمد ق‍وچ‍ان‍ی‌، ه‍ش‍ه‍ری‌، (۱۷ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص۱۶، (۱۹ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص‌۱۶، (۲۱ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص۱۶، (۲۴ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص‌۱۶، (۲۶ ف‍روردی‍ن‌ ۱۳۸۲): ص۲۴.

7)      جهانبگلو، رامین، پروژة روشنگری مهم‌تر از عمل سیاسی است، شرق، 16 مهر 1382.

8)      جهانبگلو، رامین، خط‌کشی اصلی بین "روشنفکری" و "لمپنیزم" است، یاس‌نو، 30 مرداد.

9)   ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، اس‍لام‌ م‍ع‍ن‍وی‌ م‍ح‍ص‍ول‍ی‌ از روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۱۳ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۲ ، ۱۹و (۱۴ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص۲ ، ۱۹. در این مقاله دیدگاه‌های محسن کدیور و مصطفی ملکیان مورد نقد قرار گرفته است.

10) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ان‍ت‍ظار روش‍ن‍ف‍ک‍ر دی‍ن‍ی‌ از دی‍ن‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۵ خ‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۳، ۱۹، (۲۶ خ‍رداد ۱۳۸۳): ص۳ ، ۱۹.

11) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ گ‍ف‍ت‍م‍ان‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۲۰ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۲): ص‌ ۲ ، ۱۹.

12) نویسندة این مقاله به نقد دیدگاه‌های عبدالکریم سروش، محمدتقی فاضل میبدی و محسن کدیور پرداخته است.

13) ‏ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، م‍ش‍روع‍ی‍ت‌ غ‍رب‍ی‌ ب‍رای‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ ش‍رق‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۲۹ آذر ۱۳۸۳): ص۳ و (۳۰ آذر ۱۳۸۳): ص۳ ، ۱۹.

14) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، دع‍وی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ در ب‍اب‌ گ‍ری‍زن‍اپ‍ذی‍ری‌ س‍ک‍ولاری‍ت‍ه‌ دی‍ن‌!، رس‍ال‍ت‌، (۱۹ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌ ۳، (۲۰ اردی‍ب‍ه‍ش‍ت‌ ۱۳۸۳): ص‌۳، ۱۹. در این مقاله دیدگاه‌های مصطفی ملکیان و روشنفکری دینی در مسئله سکولاریسم نقد شده است.

15) ح‍م‍ی‍دی‍ه‌، ب‍ه‍زاد، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ن‍ف‍ی‌ ع‍ق‍لان‍ی‍ت‌ اع‍م‍ال‌ ع‍ب‍ادی‌،‌ رس‍ال‍ت‌، (۱۸ خ‍رداد ۱۳۸۳): ص‌ ۲.

16) ‏حمیدیه، بهزاد، روشنفکری دینی و کاستی‌هایش، رسالت، ۲۰ شهریور ۱۳۸۵: ص ۲، ۴، ۲۱ شهریور ۱۳۸۵: ص۳، ۴، ۲۷ شهریور ۱۳۸۵: ص ۲. ‏در این مقاله دیدگاه جمع زیادی از روشنفکران دینی نقد شده است.

17) داع‍ی‌ن‍ژاد، م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی، ‌روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و دف‍اع‌ از س‍ک‍ولاری‍س‍م‌‌، رس‍ال‍ت‌، (۱ م‍ه‍ر ۱۳۸۳): ص‌ ۱۶.

18) دیهیمی، خشایار، ‌اصلاح‌طلبان به پیشینة خود نگاه کنند، شرق، 23 مهر 1382.

19) رح‍ی‍م‌پ‍ورازغ‍دی‌، ح‍س‍ن، پ‍ارادوک‍س‍ی‍ک‍ال‍ی‍تة‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ان‍دی‍ش‍ه‌ ح‍وزه‌، ش‌ ۲۴، (م‍ه‍ر، آب‍ان‌ ۱۳۷۹): ص‌ ۱۰۰ - ۱۱۱.

20) رح‍ی‍م‌پ‍ورازغ‍دی‌، ح‍س‍ن‌، روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ض‍رورت‌ م‍ج‍دد، س‍ی‍اس‍ت‌ روز، (۴ خ‍رداد ۱۳۸۴): ص‌ ۵.

21) رح‍ی‍م‌پ‍ورازغ‍دی‌، ح‍س‍ن‌، چ‍ی‍س‍ت‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت، (۲۰ آذر ۱۳۷۸): ص‌ ۳.

22) زرش‍ن‍اس‌، ش‍ه‍ری‍ار، ج‍ری‍ان‌ م‍وس‍وم‌ ب‍ه‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌ و ان‍ق‍لاب‌، س‍ی‍اس‍ت‌ روز، (۱۴ ت‍ی‍ر ۱۳۸۰): ص‌ ،‌(۲۸ ت‍ی‍ر ۱۳۸۰): ص۶.

23) ‏ش‍ی‍وا، ع‍ل‍ی‌، ک‍دام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌؟،‌ رس‍ال‍ت‌، (۲۸ م‍رداد ۱۳۷۷): ص‌ ۴.

24) ‏طباطبایی، سید جواد،‌ «روشنفکری دینی» ترکیبی متضاد و بی معنا،‌ در گفتگو با همشهری.

25) طباطبایی، سیدجواد، تجددی دیگر، ضمیمه همشهری، 5 تیر 1382.
ع‍ب‍اس‍ی‌، ول‍ی‌ال‍ل‍ه، ج‍ری‍ان‌ش‍ن‍اس‍ی‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، ن‍گ‍اه‌ ح‍وزه‌، ش‌ ۸۴، ۸۵، (م‍ه‍ر ۱۳۸۱): ص۱۲۹ – ۱۳۸.

26) ع‍ص‍رج‍دی‍د، م‍ح‍م‍ود، ع‍م‍ی‍ق‌ت‍ری‍ن‌ ف‍ه‍م‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۶ م‍رداد ۱۳۸۴): ص3.

27) ف‍اطم‍ی‌، م‍ه‍دی‌، س‍وب‍ژ ک‍ت‍ی‍وی‍ت‍ه‌ و روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی‌، رس‍ال‍ت‌، (۱۴ آذر ۱۳۸۳): ص۱۳.

28) ‏ف‍راس‍ت‍ی‌، م‍رض‍ی‍ه‌، ک‍دام‌ روش‍ن‍ف‍ک‍ری‌ دی‍ن‍ی، رس‍ال‍ت‌، (۱ ش‍ه‍ری‍ور ۱۳۷۷): ص۴.

29) نصر، ‌سید حسین،‌ گفتگو با دکتر نصر،‌ روزنامه تهران امروز،‌14/9/85، صفحه 6

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ناکارآمدی نخبگان سیاسی ایران:

 

ناکارآمدی نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب

دکتر علیرضا ازغندی

این کتاب در 8 فصل بوده و خلاصه آن بشرح زیر است.

 

مقدمه :

پس از تدوین قانون اساسی مشروطیت و متمم آن ، همانگونه که در سطح نظری – حقوقی در نظام سیاسی کشور دگرگونی صورت گرفت ، آیا در سطح کارکردی – سیاسی نیز ، جامعه متحول شد یا نه ؟ و چه کسانی در عرصه حکومت ، از امتیازات فوق العاده ای برخوردار شدند. 

این کتاب نه در پی اثبات توجیه قائم به شخص بودن حکومت و مشروعیت بخشیدن به کاریزما (فره) می باشد ، بلکه اعتقاد بر این است که حکومت در ایران معاصر مشروعیت خود را از قدرتمندی گروه نخبه تامین می کند . این کتاب با توجه به نظرات دو محقق ایتالیایی بنام موسکا  و  پاره تو ، به عنوان بانیان مکتب نخبه گرایی و شاگردان متاخر ماکیاول شکل گرفته است .

این کتاب در تلاش آزمون دو فرضیه ذیل است :

1) تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در صد سال اخیر تحت الشعاع منافع نخبگان قرار داشته و در ایران (همانند سایر کشورهای در حال توسعه ) نخبگان سیاسی و در راس آنها شاه ، در تعیین تحولات توسعه کشور ، تصمیم گیرنده نهایی هستند .

2) این گروه نخبه متاثر از قدرت نخبگان برون جامعه ای بوده است .

 

فصل اول : تعریف مفاهیم

مفهوم گروه نخبه :

اصطلاح Elite  در مفهوم ابتدایی برای بیان کیفیت کالاهایی بکار برده میشود که دارای مرغوبیت نسبت به سایر کالاهای مشابه بوده اند . در قرون 18 و 19 ،نخبه به گروه هایی از افراد جامعه که جایگاه و منزلت سیاسی ، اجتماعی و یا روحانی وی‍ژه ای داشتند ، اطلاق میشده که رهبری سیاسی را در اختیار دارد . منظور از ارزش نخبگی امتیازاتی است که طبقه حاکم از آنها بهره مند میشود .

به باور پاره تو ، گروه نخبه شامل افرادی میشود که از برجستگی خاصی چون هوش ، ذکاوت ، مهارت و صلاحیت برخوردارند (کسانی مانند وزیر ، سناتور ، نماینده پارلمان ، رئیس دادگستری ، فرمانده نظامی ، سرهنگ ، و ...) و با توجه به اینکه انسانها ذاتاً نامساوی خلق شده اند ، وی جامعه را به دو گروه تقسیم می کند : گروه اول را قشر پائین ، و قشر دوم را گروه نخبه برتر می نامد که قشر دوم ضمناً به دو گروه نخبه حاکم و غیر حاکم تقسیم میشود . تاکید پاره تو بر تضاد میان نخبگان حاکم و قشر پائینی جامعه (توده های مردم ) از اندیشه سیاسی موسکا متاثر است .موسکا  می کوشد با تاکید بر تمایز میان اکثریت مردم و اقلیت (طبقه سیاسی ) اساس مطالعاتی جدیدی را در زمینه مسائل سیاسی پی ریزی نماید . از دیدگاه موسکا گروه نخبه شامل افرادی میشود که در جامعه با برخورداری از امتیازات اکتسابی و فطری خود در موقعیت برتری قرار گرفته اند .

قدرت نخبگان سیاسی در یک نظام دموکراتیک مبتنی بر قانون اساسی ، به عنوان تجلی حاکمیت ملی توجیه می گردد . در حالی که تعریف نخبگان سیاسی در کشورهای در حال توسعه از جمله در ایران ، هنوز با تعاریف پاره تو و موسکا همسویی بیشتری دارند .زیرا در تعریف گروه نخبه ، شرایط اقتصادی و اجتماعی ، تاثیر تعیین کننده ای دارد . چرا مفهوم نخبه در جامعه غربی تطابقی با کشورهای جهان سوم (مانند ایران ) ندارد؟

1) در جوامع غربی تعامل و رقابت نخبگان در چارچوب قانون و مدارا است ، در حالی که در ایران ، تعامل نخبگان با ستیز و حذف یکدیگر همراه است .

2) جوامع پیشرفته صنعتی دارای نظام اجتماعی باز می باشند ، و بر تعدد و تنوع نخبگان تاکید دارند اما گروه نخبه در ایران با یک نظام اجتماعی بسته ، نسبتاً ثابت است .

نخبه سیاسی کیست ؟

برای فهم درست مفهوم ، خاستگاه و عملکرد نخبه سیاسی ،ابتدا ضروری است به تشریح مفهوم نخبه سیاسی اشاره کنیم .

مفهوم گروه نخبه در جامعه ایران نمی تواند با مفهوم گروه نخبه در کشورهای دموکراتیک غربی منطبق باشد زیرا پیدایش گروه نخبه در جوامع غربی معلول عواملی چون انقلابهای سیاسی و صنعتی و دگرگونی های اجتماعی بوده است .در حالی که این عوامل در ایران صورت نگرفته است .اگر در کشورهای صنعتی تاثیرگذاری نخبگان سیاسی نتیجه هوش ، دانش ، ذکاوت و تجربه آنهاست ، در ایران این امر نه بخاطر هوش و تجربه ، بلکه به خاطر منشاء خانوادگی زمین داری – ملوک الطوایفی و از نظر سیاسی ، بخاطر منزلت اجتماعی استثنایی آنها بوده است .

نخبگان سیاسی همان نخبگان قدرت می باشند ، بر این اساس نخبگان سیاسی در ایران را شاه ، شاهزادگان و دیوانیان در بر می گیرند . در هر حال ، طبق تعریف موسکا ، همیشه گروهی برگزیده بر ایران فرمان رانده اند پس نخبگان سیاسی افرادی هستند که قدرت سیاسی را تصاحب کرده ، توان کاربرد آنرا دارا هستند . منظور از نخبگان سیاسی دو نوع نخبه ابزاری و فکری است البته چگونگی پیدایش نخبگان سیاسی در ایران ، ما را از تفکیک نخبگان فکری و ابزاری باز میدارد . سخن گفتن از نخبگان فکری (صاحبان اندیشه ) در دوران قاجاریه کار بیهوده ای است . نخبگان ابزاری (صاحبان قدرت سیاسی و اقتصادی ) را بدون اندیشه انگاشتن هم ، ما را به بیراهه سوق خواهد داد .مثلاً قائم مقام فراهانی ، امیر کبیر ، میرزا حسین خان قزوینی و امین الدوله جزو کدام گروه نخبگان هستند ؟ طبیعی است که همه آنها هر دو ویژگی عملکردی نخبگان را دارا بودند و بهمین دلیل بود که نخبگان فکری در کارها دخالت داده نمی شدند .

اساسی ترین نقش نخبگان سیاسی در حوزه سیاست ، مشروعیت بخشیدن به ارزشها و نهادهای جدید است که به تحولات سیاسی خصلتی ملی می بخشند . نارسایی این ارزشها و بی لیاقتی نخبگان در تبیین آنها باعث فروپاشی نهادهای سیاسی خواهند شد . نخبگان سیاسی می توانند در افزایش ظرفیت نظام سیاسی نقش تعیین کننده ای بازی کنند . اگر بپذیریم که نظام سیاسی ، هدایتگر رفتار بخش های مختلف جامعه می باشند ، پس در اجرای اهداف کلان جوامع ، نقش نظام سیاسی غیر قابل انکار است .اگر بپذیریم که افزایش ظرفیت نظام سیاسی منجر به نهادینگی ارزش های نو و هنجارهای جدید میشود ، پس نخبگان می توانند در تبیین ارزشها و نهادی کردن آنها نقش تعیین کننده ای داشته باشند. جامعه شناسان  چهار نوع ظرفیت را برای هر نظام سیاسی فرض میکنند . مهمترین نوع ظرفیت یک نظام سیاسی ، ظرفیت سمبلیک است که شامل ارزشها ، اعتقادات ، و آداب و رسوم  می باشد . این ظرفیت می تواند مردم جامعه را به تبعیت از قانون ، ایثارگری و داشتن رابطه عقلایی با حکومت تشویق کند . دومین نوع ظرفیت ، ظرفیت استخراجی است که به منابع مورد نیاز نظام سیاسی و جامعه مربوط میشود . سومین ظرفیت ، ظرفیت الزامی یعنی کنترل نظام سیاسی بر رفتار و کردار مردم مربوط میشود (مانند کنترل بر پرداخت مالیات و خدمت نظام و ..) چهارمین ظرفیت ، ظرفیت توزیعی است که به کیفیت و کمیت منابع مادی و چگونگی تقسیم آنها بین افراد و گروه های جامعه مربوط میشود .

آیا نخبگان سیاسی کشورهای دستخوش دگرگونی از جمله ایران میتوانند با هر نوع گرایش ارزشی ، به افزایش ظرفیت نظام سیاسی کمک کنند ؟

پاسخ به این سوال منفی است زیرا نخبگانی میتوانند در جریان توسعه سیاسی ، رسالت خود را ایفا کنند که حامل فرهنگ و ارزشهای بومی جامعه باشند .

 

فصل دوم : نظریات پاره تو  و موسکا 

نظریه موسکا در باره گروه نخبه :

موسکا در کتابش (طبقه حاکم ) می نویسد :

در کلیه جوامع (از عقب مانده تا پیشرفته ) دو طبقه وجود دارد . یک طبقه حاکم و یک طبقه محکوم . طبقه حاکم اقلیت سازمان یافته ای را تشکیل میدهد که قدرت حکومت را در انحصار داشته و از تمام امتیازاتی که قدرت به همراه می آورد ، برخوردار است .در حالیکه طبقه غیر حاکم شامل توده های عظیم مردم غیر متشکل است که تحت رهبری طبقه اول قرار گرفته و از آن تبعیت میکند .

بدین ترتیب عناصر غیر دموکراتیک و مستبدانه در نظرات موسکا وجود دارد چرا که از نظر او در تمام جوامع (بدون توجه به ماهیت نظام حکومتی ) طبقه حاکم از طریق تحمیق مردم و استفاده از زور قابلیت اداره کشور را دارد . از دیدگاه وی سلطه حکومت رانی اقلیت تنها به علت سازمان یافتگی و وجود وحدت در اهدافشان است .یعنی سلطه اقلیتی سازمان یافته بر اکثریت نامتشکل اجتناب ناپذیر است . موسکا ضمن تاکید بر سازمان یافتگی گروه اقلیت (به عنوان یک امتیاز برتر در مقابل گروه اکثریت سازمان یافته ) از خصوصیات نخبگان حاکم از جمله امتیازات مادی ، منش روشنفکرانه و قابلیت روانی سخن می راند . موسکا بر این اعتقاد است که افزایش درآمد ناشی از زمینداری باعث میشود طبقه نظامی سلطه گر دست اندازی به املاک را شروع کند و بدیت ترتیب ثروتمندی جایگزین مشخصه های طبقه حاکم میشود . موسکا به این پرسش که علم سیاست چگونه میتواند از زوال طبقه حاکم و بروز انقلابات جلوگیری کند بدین گونه پاسخ میدهد که : یک نظام  سیاسی ، یک ملت و یک تمدن ، در صورتی میتواند عمر ابدی کند که خود را مناسب با شرایط تغییر دهد .

اصطلاح گروه نخبه در نظریات سیاسی با اصل ضرورت حکومت صالحین پیوند خورده است .منظور موسکا از صالحین عبارت است از انسانهایی که در موقعیت مناسبی هستند و قادرند که بر همنوعان خود به بهترین نحو حکومت کنند . البته ضرورتی ندارد که این بهترینها روشنفکرترین و بشر دوست ترین انسانها باشند . به باور موسکا برای اینکه بتوان حکومت راند ، روانشناسی افراد جامعه ، اتکای به نفس و استقلال رای ، مهمتر از توجه به عدالت ، آزادی و مساوات است . با وجودی که موسکا قابلیت همه گروه ها در به قدرت رسیدن را به رسمیت می شناسد ، ولی رژیمهای فاشیستی را مناسبترین گروه های سیاسی میداند که قابلیت حکومت رانی دارند .

اگرچه موسکا به سودمندی انتخابات در نظام سیاسی را قبول دارد ،‌در عین حال ، اصول ملهم از انتخابات آزاد و حکومت اکثریت از نظر موسکا تا زمانی محترم است که منجر به سلب قدرت نخبگان حاکم توسط مردم نگردد .

نظریه پاره تو  در باب گروه نخبه :

جامعه شناسی پاره تو (بنیانگذار مکتب نخبه گرایی ) را میتوان در راس گرایشهای موسوم به واقع گرایی سیاسی قرار داد . از دیدگاه جامعه شناسی رئالیستی پاره تو ، قدرت سیاسی اصولاً میل به تمرکز دارد . از این حیث وی جوهر سیاست را قدرت میداند . قدرتی که در دست چند قطب سیاسی دست به دست میشود و توده مردم را از آن نصیبی نیست. پاره تو با هر نوع ایده آلیسم سیاسی که عرصه سیاست را ناشی از همبستگی اجتماعی و دموکراسی توده وار بداند ، مخالف است . پاره تو شدیداً متاثر از ماکیاول است . ماکیاول اولین نظریه پرداز سیاسی است که پیشنهادهایی برای بکارگیری ابزار های مناسب کسب و حفظ قدرت ارائه داد . پاره تو برای اینکه بتواند برای هر فرد در رابطه با خصوصیات او ارزشی کمی قائل شود ، رفتارهای انسانی را از صفر تا ده نمره میدهد . فردی که در کار خودش کارشناس زبده است ، نمره ده ، و یک ابله و یا بازنده نمره یک داده خواهد شد .در این ارزیابی فرق نمیکند که این افراد مقام و شان اجتماعی بالایی داشته باشند یا نه . تاجری که بخاطر زیرکی و تلاش ، موفق به اندوختن سرمایه قابل توجهی شود ، همان نمره ای را خواهد گرفت که یک سارق با دستبرد به بانکی ، یک شبه ره صد ساله پیموده و سرمایه دار شده است .در هر حال افرادی که از نمره بالایی بهره مند میشود ، دارای سرشت برگزیده ای می باشند . بدین ترتیب نخبه فردی است که در وجودش نوعی قابلیت فوق العاده باشد .

به باور پاره تو ، انقلاب بدین دلیل رخ میدهد که قشرهای بالای جامعه (گروه نخبه حاکم ) به هر دلیل (تجمع عناصر فاسد ، ناتوانی در بکارگیری زور و ..) در موقعیت ضعیفی قرار میگیرند ، و در همان زمان قشرهای پایین جامعه (مردم ) با سازماندهی و بسیج سیاسی ، شرایطی بوجود میاورند که توازن اجتماعی جامعه برهم خواهد خورد .

در مجموع بر اساس نظریه پاره تو  و موسکا ، هر دوی آنها به برتری ذاتی میان افراد جامعه باور دارند و بر نقش شخصیتهای فرهمند و ابر مرد معتقدند ، اعتقادی که در جامعه ایران معاصر پیروان بسیاری دارد . اگر ملاحظه کنیم می بینیم که نوشته های سیاسی اکثر نویسندگان ایرانی معاصر ، با مبالغه در باره قهرمانان و ستایش آنان همراه است .

 

فصل سوم : رابطه طبقات اجتماعی با نظام  سیاسی 

طبقه فرادست :

در دوره پهلوی طبقه حاکم شامل خانواده سلطنتی ، زمینداران بزرگ ، دیوانیان عالی رتبه (نخبگان ) و بورژوازی دلال میشود .

خانواده سلطنتی بالاترین مرتبه را در هرم طبقات اجتماعی ایران داشت .  بنیاد پهلوی ظاهراً به عنوان یک سازمان خیریه ، اما عملاً بصورت بزرگترین سازمان اقتصادی کشور و منبع عظیم درآمد خانواده شاه عمل میکرد .

دومین قشر از گروه غالب زمینداران بزرگ بودند که به خاطر تملک بر وسایل تولید (زمین ، آب ، رعایا ) اصلی ترین عضو ساختار اجتماعی نظام اقتصادی ایران در این دوره را تشکیل میدادند . بعد از انقلاب مشروطیت و به ویژه پس از به قدرت رسیدن رضاشاه و تاسیس دولت مدرن ، نظام زمینداری دچار تغییراتی شد . قانون تاسیس ثبت اسناد در سال 1310 ، زمینداران را رسماً صاحب زمین کرد و آنها را مورد حمایت قرار داد . رضا شاه هرچند آنها را به عنوان یکی از طبقات متنفذ به رسمیت شناخت ولی از موقعیت سیاسی آنها کاست و آنها را به کانون قدرت سیاسی وابسته نمود .اما پس از شهریور 20 ، و جانشینی محمد رضا ، مجدداً قدرت سیاسی زمینداران افزایش یافت و آنها توانستند تا اواخر دهه 30 ، نقش فعالی در دو حوزه قانونگذاری و اجرایی کشور ایفا کنند . ولی از دهه 40 و در جریان اصلاحات ارضی ، شاه متحدین زمیندار خود را ناراضی کرد. زمینداران با اجرای اصلاحات ارضی نقش خود را به عنوان طبقه ای متنفذ از دست دادند و بسیاری از آنها در راستای اهداف جدید اقتصادی ، تغییر ماهیت دادند . نابودی طبقه سنتی زمیندار ناشی از اصلاحات ارضی و گرایش جامعه بسوی صنعتی شدن ، تحولات وسیعی را در ماهیت ساختار اجتماعی ایجاد کرد . در عین حال چون این نیروها توان اقتصادی کافی جهت انباشت سرمایه را نداشتند ، بدون مساعدت دولت نمی توانستند اقدام به سرمایه گذاری های کلان نمایند . دولت با اعطای وامها و تصویب قوانین حمایتی ، به توسعه بورژوازی سلطنتی کمک کرده و منجر به افزایش سهم بخش خصوصی در بخش صنعت و ساختمان شد . بتدریج بورژوازی صنعتی به گروه نیروهای غالب پیوست . کسانی چون برادران کاشانی ، برادران خیامی ، و یا برادران رضایی نمی توانستند بدون حمایت نظام سیاسی به بزرگترین کارخانه دارها و ثروتمندان ایران تبدیل شوند . خانواده هایی همچون خسروشاهی ، لاجوردی ، فرمانفرمائیان و نمازی هم که ریشه در فعالیتهای بازرگانی بازار سنتی ایران داشتند ، و بالاخره گروه سومی از ثروتمندان نوپا یعنی گروه مقاطعه کاران و بورس بازان زمین در جریان توسعه صنعتی ایران در سالهای صدارت هویدا به سرمایه های هنگفتی دست یافتند .  بورژوازی سنتی نیز در جریان نوسازی صنعتی ایران ثروت عظیمی اندوخت . مشکل بورژوازی سنتی این بود که از لحاظ فرهنگی نمی توانست خود را با فرهنگ غربی بورژوازی نوپا وفق دهد و نه می توانست از فرهنگ مذهبی – ملی خود دست بردارد .همین تعارض در دهه 50 طوفانی از اتهامات حکومت علیه تجار بازار را بدنبال داشت .نکته جالب اینکه طبقات بالای جامعه برای تسریع امور اقتصادی خود ، مبادرت به شریک کردن اعضای خانواده سلطنت در معاملاتشان مینمودند.از آنجا که بورژوازی نتوانست رسالت مهم خود را(نفوذ در سیاست )بازی کند،ناگزیر شد که قدرت خود را به سلطنت واگذار کند.

چهارمین گروه طبقه غالب را کارمندان عالیرتبه دولتی (بویژه فرماندهان نظامی ، نمایندگان مجلس ، وزراء و صاحبان مناصب کلیدی ) تشکیل میدادند .افرادی مثل ابوالحسن ابتهاج ، جعفر شریف امامی ، مصطفی فاتح ، برادران رشیدیان ، هوشنگ انصاری و .. ، دیوان سالارانی هستند که به میمنت روابط با دربار به سرمایه داران بزرگی تبدیل شدند .

طبقه متوسط :

یعنی کسانی که دارای منشاء اجتماعی و گرایشات سیاسی متفاوت هستند . شامل : روحانیون ، بازاریان ، دیوانیان و تحصیل کردگان .

جامعه شناسان این طبقه را به دو گروه سنتی و جدید تقسیم میکنند . طبقه متوسط سنتی شامل روحانیت و خرده بورژوازی شهری (تجار ، پیشه وران ، کاسبکاران ) که از قدیم روابط صمیمانه ای با هم داشتند .

استقلال روحانیون و بورژوازی ملی از سایر طبقات جامعه ، نسبت به نظام سیاسی بیشتر بود . منابع درآمد این دو گروه بگونه ای بود که دولت نمی توانست مستقیماً آنرا کنترل کند . طبقه متوسط جدید هم شامل کارمندان ادارات ، تحصیل کردگان ، مدیران ، تکنسینها ، صاحبان مشاغل آزاد (حقوق دانان ، پزشکان ، مهندسان ) بودند .پیدایش طبقه متوسط جدید در ایران محصول فرهنگ و تکنولوژی غرب ، گسترش آموزش و پرورش و رشد دیوانسالاری است .اعضای طبقه متوسط جدید (برخلاف طبقه متوسط سنتی که با دستگاه حکومتی در شرایط خاصی ارتباط برقرار میکردند ) یا در استخدام دولت اند و یا به تشکیلات دولتی وابسته می باشند . عمده ترین گروه طبقه متوسط جدید ، حقوق بگیران (دیوانیان ) دولت اند که عمدتاً از اقتدار دولت حمایت میکنند . از لحاظ سیاسی ، دیوانیان نوعی دوگانگی در درون خود دارند . از یک سو به عنوان نیروی کنترل کننده مردم ، مورد استفاده قرار میگیرند ، و از سوی دیگر در شرایط انقلابی میتوانند انسجام سیاسی از خود نشان داده و به صف انقلاب می پیوندند . طبقه متوسط جدید در دوران 37 ساله سلطنت پهلوی دوم ، این نقش دوگانه را در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران بازی نمود . عاملین اصلی نهضت ملی کردن صنعت نفت را اعضای طبقه متوسط تشکیل میدادند . بعد از کودتای 28 مرداد تا اوائل دهه 40 ، رابطه حکومت با طبقه متوسط جدید ، یک دوران صبر و انتظار را گذراند و سپس بار دیگر طبقه متوسط علیه حکومت وارد صحنه شد . رونق اقتصادی سالهای 45 تا 55 به مشارکت طبقه متوسط جدید کمک کرد و آنها را از بسیاری مزایا بهره مند ساخت در عین حال شرایط سالهای 57-56  فرصتی برای طبقه متوسط جدید فراهم ساخت که از حکومت قطع امید کند و با ائتلاف با طبقه متوسط سنتی در صف انقلاب قرار گیرد .

طبقه کارگر :

طبقه کارگر به صورت مدرن آن تاریخ بسیار کوتاهی دارد و به رغم اینکه با تاخیر به سایر طبقات جامعه ایران ملحق شده ، در جریان مبارزات ضد استبدادی مردم در سالهای 28 تا 32 توانست نقشی فعال بازی کند . طی سالهای 20 تا 32 بخاطر حاکم بودن فضای نسبتاً باز سیاسی ، فعالیت کارگران بصورت سازمان یافته چشمگیر بود . حزب توده در سازمان دهی تشکیلاتی کارگران و براه انداختن اعتصابات کارگری نقش مهمی داشت . خفقان سالهای پس از کودتای 28 مرداد موجب رکود در فعالیت های طبقه کارگر شد . در این دوره وضعیت طبقه کارگر با تغییراتی مواجه شد . از یک سو شاهد گسترش شرکتها و کارخانه ها و افزایش تعداد کارگران هستیم و از سوی دیگر شاه برای حذف رقبای سنتی طبقه زمیندار ، با اجرای اصلاحات ارضی و گسترش بازار شهری به تدریج موازنه قدیمی میان جمعیت شهری و روستایی و نهایتاً نیروی کار را به نفع شهرها تغییر داد . پیدایش مراکز جدید کار، رونق کارهای ساختمانی ، گسترش بازرگانی ، فقر روستائیان باعث انتقال نیروی فعال روستایی به شهرها شد .محمد رضا شاه برای متمایل کردن کارگران به نظام  سیاسی ، کارگران را در سود کارخانه ها سهیم کرد . اما قانون سهیم شدن کارگران در سود کارخانه ها به علت برنامه ریزی نادرست نتوانست کارگران را به رژیم نزدیک کند .

خلاصه آنکه بیشتر طبقات در ایران هرگز ریشه تاریخی عمیق نداشتند و به دلیل فقدان استقلال و سازمان ، در نهایت همواره تابع نظام سیاسی بودند . از طرفی درآمد نفتی دولت به نظام  سیاسی استقلال بیشتری می بخشید و موجب تشدید وابستگی به دولت میشد . همچنین دو گروه نخبگان در نتیجه نوسازی صنعتی و دگرگونی در ساختار طبقاتی حذف شدند که عبارت بودند از : شاهزادگان و زمینداران . بجای این دو گروه ، نخبگان جدیدی ظهور کردند مثل : بورژوازی صنعتی ، ثروتمندان نوپا و ..

 

فصل چهارم : گروه های اجتماعی در ایران

گروه های موجود در جامعه را به گروه های رسمی و گروه های غیر رسمی طبقه بندی می کنیم .

گروه های رسمی :

گروه رسمی ، گروهی است که دارای تشکیلات بزرگ ، اعضای بسیار زیاد و روابط اعضاء با هم خنثی و بی طرفانه و کاملاً ابزاری است ، همچنین بصورت رسمی به ثبت رسیده و قانوناً سازماندهی شده اند . گروه های رسمی به دو گروه انجمنی و نهادی تقسیم میشود . گروه های انجمنی در جهت منافع اعضاء گروه است مانند اتحادیه های صنفی ، سندیکاها ، انجمنهای مذهبی و قومی ، که اکثراً به جهت تمرکز قدرت حکومتی ، تحت استیلای حکومت قرار دارند . نمی توان از موجودیت گروه های رسمی انجمنی در کشورهای در حال توسعه ، مانند کشورهای غربی در دموکراسی ها سخن به میان آورد .

اما در مقابل گروه های نهادی ، برای انجام نقشی خاص بوجود آمده اند و شخصیت حقوقی دارند (مانند ادارات و موسسات حکومتی ، مجالس قانون گذاری ، بوروکراسی های نظامی و احزاب سیاسی ) . گروه های رسمی (اعم از انجمنی و یا نهادی ) در جوامع غربی اهمیت فوق العاده ای دارند . چنانچه جامعه ای فاقد گروه های رسمی باشد ، در این صورت قاعدتاً می بایستی گروه های غیر رسمی فعالیتهای اجتماعی را به عهده بگیرند . در جوامع در حال توسعه مانند ایران ، از آنجایی که گروه های رسمی هیچ گونه اقتدار و نفوذی برای برقراری رابطه میان حکومت و مردم ندارند ، لذا این کار مهم را گروه های غیر رسمی به عهده می گیرند .

گروه های غیر رسمی :

گروه غیر رسمی ، کوچک است و بدین خاطر تمامی اعضاء یکدیگر را می شناسند و همبستگی اعضاء نسبت به سازمان از ابزاری شدن گروه جلوگیری می کند . گروه های غیر رسمی ، غیر اداری ، ثبت نشده و فاقد شخصیت حقوقی هستند . اهداف خود را به شیوه ای نامشخص  تدوین و مطرح می سازند و در عمل شدیداً قائم به شخص هستند .

با مطالعه تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی کشورهای در حال توسعه ، در می یابیم که حیاتی ترین کانون تجمع سازماندهی اجتماعی و سیاسی در این کشورها ، گروه های غیر رسمی می باشند .

گروه های رسمی در ایران بین دو انقلاب :

از مطالعه تاریخ سیاسی ایران صد ساله اخیر در می یابیم که گروه های رسمی انجمنی به شکل واقعی آن وجود نداشته اند . اگرهم بوده اکثراً فرمایشی بوده و به دستور مقامات حکومتی بوجود آمده بودند . به عنوان مثال ، اتحادیه سندیکاهای کارگران ایران ، که در شهریور سال 25 توسط وزارت کار تاسیس شد، هنگامیکه شاه احساس کرد مانع قدرتمندی سلطنت است ، آنرا متلاشی نمود . نمونه دیگر ، شرکتهای تعاونی روستایی ایران ، است که با مدیریت حسن ارسنجانی (وزیر کشاورزی کابینه علی امینی ) تاسیس شد .

گروه های انجمنی در ایران صد سال اخیر را بر اساس شیوه عملکردشان به سه گروه طبقه بندی می کنیم :

گروه اول : گروه های انجمنی – اقلیتی

مانند فرقه دموکرات کردستان و یا حزب داشناکسیون ارامنه (که در سالهای اولیه جنبش مشروطه تشکیل شد و دفاع از اقلیت مذهبی ارامنه را هدف اصلی خود داشت )

گروه دوم : گروه های انجمنی مصلحتی     

مانند حزب دموکرات احمد قوام ، حزب اراده ملی سید ضیاء الدین طباطبایی

گروه سوم : گروه های انجمنی عاطفی

گردهمایی هایی هستند که از جوانان پر شور یا سیاستمداران تازه کار و جاه طلب تشکیل شده اند .

و اما در مورد گروه های رسمی نهادی در ایران بین دو انقلاب باید گفت که آنها از پیامدهای انقلاب مشروطه بشمار می آیند مانند مجلس شورای ملی ، مجالس ایالتی و ولایتی ، موسسات دولتی که در اکثر اوقات به خاطر حمایت دربار و شاه ، از موقعیت بهتری نسبت به گروه های رسمی انجمنی برخوردار بوده اند . در ایران صد سال گذشته ، احزاب سیاسی جزو گروه های نهادی شده است ، اما در جوامع غربی ، احزاب سیاسی جزو گروه های رسمی انجمنی قرار میگیرند . علت این امر آن است که احزاب سیاسی در ایران از حکومت  ، استقلال سیاسی نداشتند و به ندرت به عنوان نیروی فشار محسوب میشدند . در ایران بین دو انقلاب ، نظامیان ، به عنوان قدیمی ترین و مهمترین گروه رسمی نهادی ، نقش تعیین کننده ای در روند تحولات سیاسی ایران داشته اند و مهمترین وظیفه آنها حمایت از خاندان سلطنتی بود .

دومین دسته از گروه های رسمی نهادی ، دیوانیان و نخبگان بوده اند . حوزه عملیاتی دیوانیان در صد سال گذشته ، عرصه فعالیتهای نخبگان سیاسی را شامل می گردید و این مسئله بیانگر اهمیت خدمات حکومتی در ایران در دوره صد ساله برای نیل به قدرت سیاسی است. بطور کلی باید گفت که گروه های رسمی انجمنی و نهادی در طول تاریخ سیاسی ایران از اهمیت چندانی برخوردار نبوده اند و وقتی در جامعه ای از گروه های رسمی کاری ساخته نباشد ، بایستی گروه های غیر رسمی مسئولیت گروه های رسمی را به عهده گیرند .

گروه های غیر رسمی در ایران عصر مشروطیت :

از مطالعه تاریخ سیاسی صد ساله اخیر ایران در می یابیم که مهمترین کانون تجمع آرا و سازماندهی اجتماعی و سیاسی در ایران ، گروه های غیر رسمی بوده اند .(شامل : انجمن ، کلوپ ، محفل ، دوره و ..)

از مهمترین اثرات سلطه گروه های غیر رسمی بر روابط اجتماعی ، بوجود آمدن زمینه بی اعتنایی به نظم و قانون است .همچنین شیوه پیش برد اهداف ، تحت الشعاع منافع شخصی بوده است .استمرار این فرهنگ موجب دور شدن طرز تفکر ایرانیان از شیوه های علمی گردید.

 

 

فصل پنجم : نخبگان سیاسی عصر قاجاریه

توجه : (این فصل، جزو درس تحولات سیاسی از 1227 تا 1320 است )

 

ماکس وبر سه سنخ حکومت در ادوار مختلف تاریخی را مطرح می سازد :

1) حکومت عقلی مبتنی بر خردگرایی

2) حکومت نقلی که مبنای سنتی دارد

3) حکومت فره ایزدی بر محور یک شخصیت استثنایی و تاریخ ساز

بسیاری از محققین با توجه به فقدان سنخهای عقلی و سنتی حکومتهای ایران ، ظهور و سقوط آنها را عمدتاً ناشی از نقش شخصیتهای کاریزما ارزیابی می کنند . اما بنظر می رسد که در تاریخ سیاسی ایران معاصر ، شخصیت کاریزما (به مفهومی که وبر بکار میگیرد ) دیده نمی شود . بلکه همواره این گروه های قدرتمند یا نخبگان قدرت بوده اند که با کمک نیروی عصبیت یا نیروی قبیله ای و یا ارتباطات داخلی و خارجی و با استفاده از ابزارهای قانونی و غیر قانونی بر مردم حکومت رانده اند . هدف این فصل بررسی وضعیت نخبگانی است که مراتب عالی را احراز نموده و نقشی اساسی در جامعه سیاسی ایران بازی کرده اند . نخبگانی که در جریان توسعه کشور با برخورداری از حمایت شاه نقشی تعیین کننده داشته اند . این نخبگان سیاسی چه کسانی هستند ؟

بدیهی است که از نخبگان نظامی  و مذهبی و نقش نهاد روحانیت در ساختار سیاسی سخنی به میان نمی آید زیرا نظامیان در دوران قاجاریه به منزله گروهی مستقل در منظومه قدرت ، حضور نداشتند . فقدان قشون قدرتمند مستقل مرکزی شاید به خاطر وجود ایلات و نقش اساسی آنها در ساختار قدرت باشد .

تاثیرگذاری رسمی نظامیان بر تحولات سیاسی از کودتای 3 اسفند و توسعه و ایجاد ارتش در دوران سلطنت پهلوی اول آغاز میشود . نهاد روحانیت را نیز نمی توان تا انقلاب اسلامی به عنوان نخبگان رسمی تلقی کرد زیرا تا قبل از انقلاب اسلامی هیچگاه در هرم قدرت قرار نگرفته اند .حتی در دوران اول مشروطیت هم روحانیون به عنوان نخبگان رسمی از قدرت کافی بهره مند نشدند . علت را باید بیشتر به خاطر عدم تمایل شاهان قاجار (نه خودداری رهبران دینی از مشارکت سیاسی ) دانست .قدرت گرفتن روحانیت فی نفسه خطری برای دستگاه حکومت قاجار محسوب میشد . از این رو ، پادشاهان قاجار همواره تلاش میکردند تا حمایت روحانیون را جلب کنند ولی حاضر نبودند قدرت را با آنها تقسیم کنند .  

در تاریخ معاصر ایران ، حفظ قدرت نخبگان ، به دو عامل مربوط میشود : یکی حمایت خارجیان و دوم همبستگی خانوادگی .

با توجه به اینکه در ایران بجز عوامل داخلی ، عامل بین المللی نیز بر ماهیت حکومت موثر بوده اند ، از دوران سلطنت فتحعلیشاه به بعد شاه و شاهزادگان ،سران ایلات و عشایر و نمایندگان مجلس (پس از مشروطه ) ، با کمک عوامل بیگانه به قدرت سیاسی دست یافتند . عناوینی چون روسوفیل ، ژرمن فیل ، آنگلوفیل ، یادآور این نوع وابستگی های سیاسی است.همچنین بررسی فعالیت صدراعظمها ، وزیران ، والیان ایلات و ولایات ، نمایندگان مجلس ، مدیران سازمانهای اقتصادی و علمی ، نشان میدهد که در 130 سال سلطنت قاجار ، نخبگان بصورت موروثی بر ایران حکومت می کردند . مسئله خویشاوندی از مشخصات مهم نظام نخبه گرایی در ایران است . این نظام نخبه گرایی باعث حذف چهره های برجسته ای مانند قائم مقام فراهانی ، امیر کبیر ، امین الدوله ، و دیگران شد لذا دستیابی به مناصب مهم (صدارت ، وزارت ، سفارت و ..) چندان به علم و لیاقت بستگی نداشته است . در حقیقت به قدرت رسیدن ایل قاجار نوعی انحصار ایلاتی در ساختار قدرت بوجود آورد . جامعه ایران تا پیش از رضاشاه بر ساختارهای قبیله ای استوار بوده و ایلات و عشایر زمام امور کشور را در اختیار داشتند . قدرت و نفوذ فراگیر و انحصاری نخبگان سیاسی ایران عصر قاجاریه به جای اینکه به توسعه و نوسازی کشور کمک کند ، موجبات انحطاط سیاسی و رکود اقتصادی را فراهم کرد . در چنین شرایطی نخبگان فکری غیر حکومتی ، فرصت حضور در صحنه سیاسی را پیدا نکردند. شاه بازیگر اصلی قدرت (تا زمان استقرار مشروطیت ) و حافظ قدرت سیاسی و اقتصادی ایل قاجار بود .

در این قسمت به نخبگان سیاسی عصر قاجار ، شامل پادشاهان ، شاهزادگان ، دیوانیان (صدر اعظم ها و وزیران ) و نخبگان مجلس اشاره می کنیم .

پادشاه :

امر او لازم الاجرا و سلطنت او موهبت الهی و وجود او منشاء خیر برای عامه بود . کلیه افراد جامعه ، حتی صدر اعظم ، نوکران شاه محسوب میشدند . در چنین نظام سیاسی ، سلطنت و حکومت تفکیک ناپذیرند . حاج ابراهیم خان کلانتر شیرازی و خانواده او به دستور فتحعلیشاه (دومین پادشاه قاجار) قتل عام شدند . میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی ، و میرزا تقی خان امیر کبیر به امر محمد شاه و پسرش ناصرالدین شاه به قتل رسیدند . میرزا حسین خان قزوینی (صدر اعظم ناصرالدین شاه ) و میرزا یوسف مستشار الدوله تبریزی (سرکنسول ایران در پاریس ) نیز به مرگ محکوم شدند . با این وصف این سوال مطرح میشود که پادشاهان قاجار چگونه مشروعیت و مقبولیت خویش را تامین می کردند . در پاسخ باید گفت که پادشاه قاجار ، این کار را به دو طریق انجام می داند: اول به توسل به قدرت متافیزیکی و شعائر مذهبی . و دوم اعتقاد مردم بود که از دیر باز به فره ایزدی پادشاه و باور آنها به اینکه شاه ظل الله فی الارض می باشد ، در مشروعیت سازی دستگاه حکومتی بسیار موثر بود . چهره های مذهبی دوره قاجاریه به دلایل مختلف از جمله ترجیح عقلی وجود حکومت بر عدم وجود آن ، بر ضرورت پادشاه شیعی غیر معصوم در عصر غیبت و در شرایط فقدان حکومت عادله تاکید داشتند . رسالت سیاسی و الهی پادشاه در حفظ دین را میتوان در نوشته های اندرز نویسان دوران قاجار ، از جمله سید جعفر اسحاق کشفی دارابی ، محمد هاشم (رستم الحکما) ، حاج محمد حسین نصر الله دماوندی ، میرزا محمد نائینی و میرزا قاضی محمد (ذوالریاستین ) ملاحظه کرد . رستم الحکما و میرزا محمد نائینی تا آنجا پیش می روند که تمکین از سلطنت ناصر الدین شاه (به عنوان خلیفه پروردگار بر روی زمین ) را از فرائض عینیه و مفروضات شرعیه میدانند . چنین باورهایی راه هر گونه تغییر و تحولی را غیر ممکن می سازد . اما ترور ناصرالدین شاه ، پایبندی به چنین فرهنگی را سست کرد و حرمت فلسفه سیاسی ظل اللهی پادشاه نزد قاطبه مردم را از بین برد .

شاهزادگان :

پس از شخص پادشاه ، ولیعهد نسبت به سایر درباریان از قدرت فوق العاده ای برخوردار بود . ولیعهد ، اعم از عباس میرزا ، ناصرالدین میرزا ، محمد علی میرزا یا احمد میرزا ، در تبریز (پایتخت دوم ) برای فرمانروایی خود دیوانسالاری عریض و طویلی ایجاد میکردند . دیوانسالاری نظامی ولیعهدها در تبریز مهمترین سازمان تامین کننده منافع ایل را تشکیل میداد چرا که با این سازمان به راحتی مدعیان سلطنت و خوانین مدعی تاج و تخت نابود میشدند .

پس از پادشاه و ولیعهد ، گروه انبوه شاهزادگان قرار داشتند که فرمانروایان ایالات و ولایات را از میان آنها انتخاب میکردند . آنها نیز هر یک دیوانسالارهایی همانند دربار شامل وزیر ، مستوفی ، پیشکار ، فراشباشی و .. برای اداره سیاسی و مالی ایالات تحت فرمانروایی خویش بوجود آوردند .

در دوران سلطنت فتحعلیشاه ، محمد علی میرزا در قزوین ، عباس میرزا در آذربایجان ، محمد قلی میرزا در مازندران ، محمد رضا میرزا در گیلان ، علیشاه میرزا در یزد ، محمد ولی میرزا در خراسان ، حسین علی میرزا در فارس ، حسنعلی میرزا در تهران و سیف الدین میرزا در سمنان حکومت میکردند . در دوره ناصرالدین شاه در اصفهان ظل السلطان که به قول اصفهانیها ، فقط اندکی از شاه کوچکتر بود و اولاد و دوستانش در ولایات تابعه حکومت می کردند و در فارس شاهزاده فرهاد میرزا معتمد الدوله عموی ناصرالدین شاه ، در دشتستان احتشام السلطنه سلطان اویس میرزا پسر فرهاد میرزا ، در کرمانشاه نواب و احسان الملک ، در گیلان کامران میرزا نایب السلطنه ، در قم شاهزاده عباس میرزا .

در سالهای آخر سلطنت ناصر الدین شاه ، مظفرالدین میرزا ولیعهد در تبریز ، کامران میرزا در تهران و گیلان حکومت میکردند . در سراسر دوران سلطنت قاجار ، همواره شاهد مبارزه بین شاهزادگان بودیم .بویژه در دوران 50 ساله سلطنت ناصرالدین شاه میان سه فرزندش (مسعود میرزا ظل السلطان ، کامران میرزا ، مظفرالدین میرزا) این میارزه را میتوان دید .     

قدرت شاه و شاهزادگان با استقرار نظام مشروطه در 1285ق. بتدریج افول کرد . با کاهش نفوذ شاهزادگان ، دیوانیان نقش آنها را بر عهده گرفتند و از آن تاریخ تا فروپاشی نظام مشروطه در کنار شاه از بازیگران اصلی قدرت سیاسی بشمار می آمدند .

دیوانیان :

پس از مقام سلطنت و شاهزادگان ، دیوانیان (حقوق بگیران حرفه ای ) شامل صدر اعظمها، وزیران ، صاحب منصبان محلی و مستوفیان (از زمان استقرار مشروطه حقوق بگیران عالی رتبه ) هستند .

صدر اعظم  به القابی چون امین الدوله ، اعتماد الدوله ، اتابک اعظم ، امیر کبیر  یا سپهسالار ملقب بود . در عصر قاجار سه گونه صدر اعظم را میتوان تشخیص داد :

گروه اول را افرادی چون حاج ابراهیم کلانتر شیرازی ، میرزا شفیع مازندرانی ، حاجی میرزا آقاسی و میرزا یوسف آشتیانی ، که نمونه بارز صدراعظمهای کلاسیک بودند که تمام تلاش خود را در راستای حفظ وضع موجود و در چارچوب جامعه سنتی و نظام ایلاتی پدرسالارانه شرقی قرار داده بودند و با هرگونه حرکت مترقی سر ستیز داشتند . از دول اروپایی بیزار و از نفوذ سرمایه خارجی نفرت داشتند و بقا سلطنت را نه در تعدیل قدرت شاه ، بلکه در تقویت شان او ارزیابی می کردند .

گروه دوم صدراعظمهایی که در سی سال آخر قرن 19 م. (تحت تاثیر تحولات داخلی و نفوذ بورژوازی اروپا ) ظهور کردند مثل میرزا حسین خان قزوینی ، میرزا علی خان امین الدوله و میرزا علی اصغر خان امین السلطان ، که نبرد سختی را با صدر اعظمهای سنت گرا در پیش گرفتند .مثل نبرد بین کهنه گراترین نسل رجال کلاسیک (میرزا یوسف آشتیانی ) با مقتدرترین نسل جدید نوگرا (میرزا حسین خان قزوینی ) . نسل نوپای رجال ایران (بویژه میرزا حسین خان قزوینی و میرزا علی خان امین الدوله ) با قانون و زبان خارجه (بخصوص فرانسه ) و مدنیت غربی آشنایی داشتند لذا مورد حمایت حکومتها و صاحبان سرمایه اروپایی و در راس آنها انگلستان قرار داشتند . کاهش قدر قدرتی پادشاه در سالهای قبل از مشروطیت ، به دلیل رشد دیوانسالاری اداری ناشی از نفوذ اندیشه های بیگانگان و انتقال موسسات تمدنی غرب بود . این صدر اعظمها در مقاطعی چنان قدرت یافتند که در مقابل پادشاهان ایستادگی کنند . البته این بدان معنی نیست که آنها قصد فروپاشی نظام  سیاسی سنتی قاجار را دنبال می کردند ، بلکه تلاش آنها در راستای تعدیل قدرت پادشاه در چارچوب نظام سنتی بود . آنها طرفدار قانون و تفکیک قوا بودند لذا بین صدراعظمهای نوگرا با درباریان تعارضات زیادی وجود داشت . میرزا حسین خان قزوینی گزنده ترین حرفها را علیه شاهزادگان گفت . هر اندازه شاهزادگان و درباریان از میرزا یوسف آشتیانی و پسرش (میرزا حسن خان ) رضایت داشتند ، از میرزا حسین خان قزوینی و میرزا علی خان امین الدوله متنفر بودند . بی مناسبت نیست که ناصرالدین شاه از مرگ میرزا حسن خان متاثر نشد . میرزا علی خان امین الدوله نیز توسط درباریان سرنگون شد .

گروه سوم صدر اعظمهایی مثل میرزا ابوالقاسم خان قائم مقام و میرزا تقی خان امیر کبیر هستند که هر دو دارای سرنوشت مشابه ولی منشاء اجتماعی متفاوت بودند : اولی از اولیگارشی زمین دار  ، و دومی با منشا طبقاتی مردمی و خرده بورژوازی . اولی فرزند یکی از معروفترین سیاستمداران و دومی فرزند کربلایی محمد سرآشپز میرزای بزرگ . قائم مقام جز یک اصلاح گر اشرافی در چارچوب جامعه سنتی چیز دیگری نبود و اصلاحات امیر کبیر نیز با آنکه جدی تر از اصلاحات قائم مقام بود ، اما فاقد استحکامات لازم بود . از این دیدگاه ، تمام اقدامات قائم مقام و امیر کبیر به رغم علاقه آنها به پیشرفت ، برای نجات نظام سیاسی حاکم ، و حفظ و حراست از مقام و موهبت الهی پادشاه انجام گرفته است .تکاپوی سیاسی و اجتماعی امیر کبیر در اقتدار بخشیدن به سلطنت ناصری ، تامین امنیت اجتماعی بر محور پادشاهی بوده است .امیر کبیر با تاکید بر ضرورت اقتدار حکومت مرکزی بر محور سلطنت و تبدیل ساختار قدرت در خدمت امنیت اجتماعی ، شکل جدیدی از سلطنت را بنیاد نهاد که آنرا استبداد منور نامیده اند .

نکته درخور توجه اینکه بیشتر مناصب دیوانی (بخصوص صدراعظمی) دارای منشاء خانوادگی غیر قاجار بود . در عصر قاجار نیمی از پدران نخست وزیران را کارمندان تشکیل میداند یعنی عامل تعیین کننده در انتخاب صدراعظم ها مسئله اعتماد و وابستگی به دربار و شاه بود . در سالهای پیش از استقرار مشروطیت ، بیشتر نخست وزیران از وزارت کشور و وزارت امور خارجه بودند . در مرحله بعدی ، بیشتر از وزیران دربار ، دادگستری و جنگ بودند که به صدارت رسیدند .پس میتوان نتیجه گرفت که بیشتر نخست وزیران دوران قاجار در مکتب پدرانی که خود به مشاغل سیاسی اشتغال داشته اند ، پرورش یافته اند . تعداد زیادی از پدران نخست وزیران ، سالها مقام صدارت و قدرت سیاسی را در اختیار داشته اند مانند : میرزا ابوالقاسم خان قائم مقام (فرزند میرزا عیسی خان قائم مقام بزرگ ) ، میرزا حسن خان پیرنیا (فرزند میرزا نصرالله خان نائینی) ، مشیرالدوله ، و میرزا حسین خان آشتیانی(فرزند میرزا یوسف آشتیانی)

درآمد نخست وزیران و پدران آنها در عصر قاجار عمدتاً از طریق مالکیت بر زمین یا مستغلات تامین میشده است .از این بحث میتوان دو نتیجه گرفت : اولاً اینکه کسب مقام نخست وزیری به خاطر تنها اعتبار آن است و نه بخاطر منافع مادی آن ، و ثانیاً اینکه بیشتر کارمندان عالیرتبه حکومتی دارای منشاء زمین داری بوده اند .

در مورد وزیران هم باید گفت که  ناصر الدین شاه پس از بازگشت از سفرهای اروپایی خود (به تقلید از کشورهای اروپایی ) تغییراتی در ترکیب وزارتخانه ها بوجود می آورد : یکبار مملکت را  به 6 وزارتخانه تقسیم کرد و سپس به 7 وزارت خانه و بار دیگر به 9 وزارت خانه به شرح زیر : وزارتخانه های مالیه ، جنگ ، خارجه ، داخله ، عدلیه ، علوم و فواید عامه ، تجارت ، دربار ، زراعت .

در کنار ایجاد تشکیلات حکومتی ، ناصر الدین شاه اقدام به تاسیس مجلس دربار اعظم یا دارالشورای کبرای دولتی با عضویت شاهزادگان ، صدراعظمها ، وزیران و سایر شخصیتهای سیاسی مورد تاکید خود کرد . هرچند این کارها به تقلید از اروپا بود ، اما همه آنها فقط جنبه تشریفاتی داشت .تا اینکه با انقلاب مشروطه و تدوین و استقرار قانون اساسی ، حدود مسئولیتها و اختیارات هر یک از وزیران مشخص گردید و قوه مجریه یکی از سه رکن حکومت مشروطه شناخته شد .

طی سال 1275 تا 1324 ق. که نظام سیاسی از استبدادی به مشروطیت تغییر یافت ، حدود 73 نفر وزیر در کابینه ها بودند . اکثریت این وزیران از بین دیوانیان (40 نفر ) و درباریان (17نفر) بودند و بقیه را شاهزادگان (4 نفر ) و ملاک (10 نفر ) تشکیل می دادند .منبع درآمد پدران وزیران عصر استبداد عمدتاً از طریق مالکیت بر زمین تامین می شد . پس قدرتمندان سیاسی را افرادی تشکیل می دادند که منزلت آنها بر مالکیت ارضی بوده است و اصحاب تجارت و پیشه در دوران استبداد و چه در دوران مشروطیت ، کمتر امکان اعمال قدرت مستقیم را در صحنه سیاسی داشته اند .

در دوره اول مشروطیت از مجموع 114 وزیر ، 88 نفرشان از میان دیوانیان و تکنوکراتها برخاسته بودند . از لحاظ چگونگی تامین مادی ، از میان 114 نفر ، 16 نفرشان از طریق عواید صرفاً ملکی ، 68 نفرشان از طریق درآمدهای ملکی و دولتی و بقیه فقط با دریافت حقوق دولتی ، خود را تامین می کردند .نتیجه اینکه در دوران قاجار ، در انتخاب رجال و کارمندان عالی رتبه ، مسئله تجربه و کاردانی در مشاغل اداری از عوامل بسیار موثر بوده است .در دوره اول مشروطیت ، بیش از دو سوم از وزیران با تحصیلات عالیه جدید را فارغ التحصیلان رشته علوم سیاسی و حقوق تشکیل میدادند .

نخبگان مجلس از دوره اول مشروطیت :

کارنامه مجالس دوم تا ششم نشان دهنده بلاتکلیفی آن برای استقرار عدالتخواهی و مشروطه طلبی است. عوامل متعدد مانع از پیدایش حکومت پارلمانی در ایران شد . تلاش نمایندگان مجلس اول در راستای تامین حاکمیت ملی  ، روسها و محمد علی شاه را به واکنش واداشت که در نهایت منجر به توپ بستن مجلس اول شد . امتناع مجلس دوم از قبول اولتیماتوم روسها (برای برکناری مورگان شوستر امریکایی ) به تعطیلی مجلس دوم انجامید . مجلس سوم هم (که پس از سالها فترت افتتاح شده بود ) بخاطر اشغال نظامی ایران از سوی روسیه و انگلستان در جنگ جهانی اول ، به تعطیلی انجامید . با انقلاب اکتبر 1917 روسیه و خروج روسها از صحنه سیاسی ایران ، انگلیسی ها میدان را عملاً خالی از حریف دیده و کوشیدند تا به یاری قرارداد 1919 ایران را تحت الحمایه خود کنند هرچند تلاش آنها از سوی مجلس چهارم عقیم ماند ولی عدم کارایی مجلس ، شرایط مناسب کودتای رضاخان در 1299ه.ش. را فراهم کرد .

محدودیتهای ناشی از قانون اساسی ، ضعف و ترس اکثر نمایندگان مجلس در مقابل حکومت ، افزایش اختیارات صدر اعظمها ، بی ثباتی کابینه ها همگی موجب شد که به رغم تلاشهای برخی از نخبگان پارلمانی مشروطه طلب (مثل آیت الله مدرس ، دکتر مصدق ، صنیع السلطنه ، احتشام السلطنه ، میرزا حسین خان و میرزا حسن خان پیرنیا ) برای جلوگیری از ناکامی مجلس ، نظام پارلمانی نتواند به وظایف قانونی خود عمل کنند . با ناکامی مجلس ، راه برای به قدرت رسیدن رضاشاه هموار شد .

نخبگان پارلمانی همانند نخبگان دیوانسالاری اداری از طبقه بالای جامعه بودند و با گردانندگان دستگاه حکومتی و رجال سیاسی پیوندهای خانوادگی داشتند .

وضعیت شغلی نمایندگان پنج دوره قانونگذاری بدین ترتیب است : 30 درصد دارای پدران مالک ، 17 درصد با پدران بازاری و تاجر .

به این ترتیب در مجموع میتوان نتیجه گرفت که جامعه ایران با فروپاشی قاجار و استقرار سلطنت پهلوی ، خصوصیات اقتصادی و فئودالی خود را از دست داده و با توجه به رشد دیوانسالاری و افزایش کارمندان از وضعیت فئودالی به وضعیت بورژوازی در حال گذار بوده است .

 

 

فصل ششم :نخبگان سیاسی رسمی عصر پهلوی

در این بخش هم به نخبگان سیاسی رسمی عصر پهلوی شامل شاه ، قوه مجریه و نخبگان مجلس می پردازیم .

اگر می گویند در جوامع پیشرفته ، تاثیرگذاری نخبگان بر تحولات سیاسی جامعه نتیجه کارایی ، تجربه و ذکاوت آنها می باشد ، در ایران بین دو انقلاب این امر منوط به داشتن ارتباطی سازمان یافته فامیلی در دربار و شخص پادشاه بوده است. این واقعیت که در طول تاریخ معاصر ایران گروهی خاص بر این مملکت حکومت می کرده اند ،نه تنها در دوره قاجار بلکه در دوره پهلوی نیز صادق است . در دوره قاجار ، شاه ، شاهزادگان ، دیوانیان و زمینداران منظومه اصلی قدرت را تشکیل میدادند . اما در دوره پهلوی (بویژه محمد رضا) با گسترش دیوانسالاری اداری و نظامی ، هرم قدرت تغییر کرد بنحوی که با حذف زمینداران و شاهزادگان ،بر قدرت شاه افزوده شد . قدرت نخبگان سیاسی هم بخاطر وابستگی به شاه کاهش یافت بویژه که صاحبان قدرت سیاسی (نخبگان ابزاری) هیچ رابطه ای با نخبگان فکری و صاحبان اندیشه نداشتند . لذا فقدان پیوند بین دو گروه نخبه سیاسی فکری و ابزاری یکی از عوامل بازدارنده توسعه یافتگی سیاسی و فقدان مشروعیت حکومت پهلوی است. بنابراین ، مبانی مشروعیت نظام سلطنتی (نظام نخبه گرایی ) قاجاریه با پهلوی فرق دارد اما تفاوت عصر پهلوی با دوران قاجار آن است که شرایط جدید بین المللی و داخلی بوجود آمده و با حذف دو عنصر (شاهزادگان و زمین داران ) شکل دهنده هرم قدرت سیاسی قاجار و پیدایش نخبگان جدید مواجه هستیم . روند سقوط نخبگان سنتی – آنگلوفیل از این تاریخ شروع شد و با اجرای اصلاحات ارضی ، شاهد ظهور نخبگان سیاسی طرفدار امریکا هستیم .

شاه :

در نظام اقتدارگرای ایران عصر پهلوی ، شاه به عنوان عنصر اصلی و نقش تعیین کننده ای در تحولات جامعه داشت . آنتونی  پارسونز (سفیر انگلیس در ایران )از قول امیر عباس هویدا نقل میکند : اینجا مثل شرکتی است که شاه رئیس آن می باشد و من مدیر عامل آن محسوب می شوم . ثریا اسفندیاری (همسر دوم شاه) در زمینه خصوصیات رضاشاه در خاطرات خود می نویسد: رضاشاه ایران را ملک مطلق خویش قلمداد می کرد و تمام مسائل و امورات مملکت به او ختم می شد . وی از واگذاری قدرت به دیگران ، حتی به دوستان نزدیکش ، بیمناک بود . آمیختن خود بینی با سوء ظن از خصوصیات برجسته او بود . رضا شاه یک مستبد مبتلا به بیماری خودآزاری ، مبتلا به جنون سوء ظن بود که پیوسته خود را در معرض تهدید بدخواهان و خائنان و جاسوسان دوجانبه و سه جانبه یا چهارجانبه می دید که فقط برای خیانت به وی به دنیا آمده اند .

رضاشاه با تحولاتی که در نظام آموزشی ، اداری ، مالی و نظامی ایجادکرد ، شکل و محتوای زندگی جامعه و روابط اجتماعی را دگرگون ساخت و دولت مدرنی را در ایران پایه گذاری نمود که به حکومتهای غربی بسیار شباهت داشت. اما جامعه فاقد نهادهای سیاسی دموکراتیک بود. نهادهای مشارکت قانونی (مجلس ، احزاب و سندیکاها ) هیچ نقشی در تحولات سیاسی و اجتماعی بازی نمی کردند .

قوه مجریه :

از بین نخبگان سیاسی ، پس از دربار ، دیوانیان با تاکید بر ماموران عالی رتبه حکومتی قرار می گرفتند . دیوانیان در راستای به قدرت رسیدن رضاشاه ، سهم و نقش زیادی داشتند . محمد علی فروغی را باید در زمره این افراد قرار داد . فروغی با برخورداری از هوش سرشار در دو مقطع تاریخ سیاسی (1300 تا 1304  و 1320 ) نقش تاریخی خود را در انتقال قدرت از قاجاریه به پهلوی و انتقال قدرت از رضاشاه به محمد رضا  با موفقیت به انجام رسانید . او در 16 سال سلطنت پهلوی اول ، از بازیگران اصلی صحنه سیاسی ایران بشمار می آید .رضا شاه سعی داشت برای مدرنسازی ایران نظم سیاسی و اجتماعی جدیدی برقرار کند لذا لازم دید که مراکز سنتی قدرت (الیگارشی زمین دار و حوزه های دینی ) را تضعیف کند . در مقابل ، بر قدرت سیاسی طبقه کارگر و طبقه متوسط جدید افزود . پس متحدان طبیعی رضاشاه بازاریان و روشنفکران بودند . ولی قدرتمندی روشنفکران در گرو وجود فرهنگ سالم سیاسی ، یعنی حاکمیت قانون است و چون رضاشاه این موقعیت را بوجود نیاورد ، آنها فرصت تاثیرگذاری بر پویش تصمیمگیری را نیافتند و اگر هم افرادی چون داور تا بالاترین مقامات سیاسی ارتقا یافتند ، سرانجام قربانی جاه طلبی و خوی غیر دموکراتیک رضاشاه شدند . لذا رضا شاه بیشتر تمایل داشت که از نخبگان اشراف سالار ایران (مانند محمد علی فروغی ، حسن مستوفی ، مخبر السلطنه هدایت )  برای اداره امور سیاسی کشور استفاده کند . به عبارت دیگر ، رضاشاه برای تحکیم قدرت خود چاره ای نداشت جز اینکه از شخصیتهای خوش نام مشروطه طلب دوران قاجار کمک بگیرد . پس نقش نخبگان سیاسی در به قدرت رسیدن رضاشاه و تحکیم سلطنت او غیر قابل انکار است .

با سقوط رضاشاه ، رجال سیاسی سنتی توانستند باردیگر زمام امور را بدست گیرند و قدرت سیاسی را تا اجرای اصلاحات ارضی حفظ کنند . نخبگان درباری نیز حضور فعال در نظام سیاسی داشتند و محمد رضا به خاطر دوستی دیرینه با آنان ، از آنها برای برقراری رابطه با قدرتهای خارجی و گروه های اجتماعی غیر رسمی استفاده  می کرد . محمد رضا شاه ، برای اجرای برنامه های نوسازی احتیاج به افراد با تجربه در دیوانسالاری داشت . در راس دیوانیان ، نخست وزیران و اعضای دولت قرار گرفته بودند . نخست وزیران تا نخست وزیری اسدالله علم از گروه نخبه سنتی انتخاب می شدند ، یعنی قدرت همواره در دست این گروه با منشاء طبقاتی زمین داری قرار داشت طی سالهای 20 تا 42 (یعنی از نخست وزیری محمد علی فروغی تا حسنعلی منصور ) در میان 16 نخست وزیر ، 12 نفرشان از نخبگان سیاسی سنتی ایران بودند . از زمان هویدا به بعد نه تنها به دلیل تمرکز قدرت نزد شاه ، بلکه بخاطر افزایش درآمد دولت از فروش نفت ، شاه دیگر هیچ نیازی به نخبگان دیوانی نداشت . محمد رضاشاه در تصمیم گیری های سیاسی تنها با گروه کوچکی از مشاوران دیوانی قابل اعتماد خود (علم ، منوچهر اقبال ، جمشید آموزگار ، هویدا ، شریف امامی ، نصرالله معینیان ، هوشنگ انصاری ) مشورت می کرد .

منشاء اجتماعی و خاستگاه طبقاتی نخبگان مجریه در دوره پهلوی :

بطور سنتی ، زمینداری منشاء قدرت اصلی سیاسی گروه نخبه حاکم بوده است .اما از کودتای 3 اسفند 1299 به بعد ، به تدریج طبقه سنتی زمیندار ، قدرت خود را از دست داد . ضرورت تمرکز قدرت با وجود حاکمیت های متعدد در گوشه و کنار کشور همخوانی نداشت . لذا رضاشاه به حذف سران عشایر و زمینداران بزرگ و ایجاد دیوانیان ،بانکداران ، بازرگانان و کارخانه داران اقدام کرد و به این ترتیب بورژوازی جدید ظهور کرد .

اکثر پدران نخست وزیران و وزیران دوران رضاشاه ، حقوق بگیر دولت بوده اند گرچه تمامی آنها منابع درآمد دیگری نیز داشته اند . محمد رضا شاه بیشتر به افراد با تجربه اداری و فن سالاری نیاز داشت تا به طبقه زمین دار . پس از اصلاحات ارضی بخش عمده زمینداران با فروش زمینها به همزیستی خود با نظام سیاسی حاکم ادامه دادند .پس در خاستگاه طبقاتی و منشا اجتماعی نخبگان سیاسی تنوع قابل توجه ای رخ نداد . اما از اوائل دهه 40 تحت تاثیر تحولات نظام بین المللی ، تلاش حکومت به نوسازی صنعتی و افزایش فوق العاده درآمد دولت ، طبقه متوسط ایران (دیوانیان ) رشد پیدا کرد .

طبقه دیوانی و متخصص جدید اداری دیدگاههای سیاسی و منافع مادی متفاوتی با طبقات سنتی یعنی زمینداران ، روحانیون و بازاریان سنتی داشت .در حالیکه طبقات سنتی با حکومت کمتر و با مردم بیشتر ارتباط داشتند ، تکنوکرات ها و کارمندان به شخص شاه وابسته بودند .در میان اکثریت نخست وزیران عصر پهلوی دوم ، سابقه خدمات اداری مهمترین نقش در کسب مقام نخست وزیری را داشته است .90 درصد پدران نخست وزیران عصر پهلوی دوم (مشروطه سوم ) از زمره کارمندان عالیرتبه دولتی بودند . در حالیکه در دوران قاجار (عصر اول مشروطیت ) 72 درصد نخست وزیران این عصر از راه مالکیت بر زمین امرار معاش می کردند . وزرای کابینه های عصر پهلویها ، نیز همانند منشاء اجتماعی نخست وزیران از خانواده کارمندان دولت برخاسته اند . در دوران رضا شاه ، 66 درصد وزیران این دوره ، پدرانشان از کارمندان دولت بوده اند اما باید توجه داشت که چه در دوره رضاشاه و چه محمد رضا شاه ، منابع درآمد تمامی آنها از خدمات دولتی نبوده ، بلکه منبع اصلی درآمد پدر وزیران را مالکیت بر املاک تشکیل می داده است . حتی پس از اصلاحات ارضی نیز وزیران مالک زاده همچنان بر سایر گروه ها از جهت تعداد غلبه دارند . در 37 سال سلطنت محمد رضا شاه ، شغل اصلی اکثریت وزرا (90درصد ) همچون دوره قبل خدمات دولتی بوده است . نیمی از وزیران علاوه بر شغل دولتی به مشاغل فرعی مثل وکالت دادگستری ، استادی دانشگاه ، طبابت و تجارت مشغول بودند . در عصر محمد رضا شاه از مجموع 22 نخست وزیر (محمد علی فروغی ، علی سهیلی ، احمد قوام ، محمد ساعد مراغه ای ، مرتضی قلی بیات ، ابراهیم حکیمی ، محسن صدر ، عبدالحسین هژیر ، علی منصور ، حاج علی رزم آرا ، حسین علاء ، محمد مصدق ،  فضل الله زاهدی ، منوچهر اقبال ، جعفر شریف امامی ، علی امینی ، اسدالله علم ، حسنعلی منصور ، امیر عباس هویدا ، جمشید آموزگار ، ازهاری ، شاپور بختیار )  احمد قوام 3 بار ، ابراهیم حکیمی 3 بار ، حسین علاء 2 بار ، علی سهیلی 2 بار ، ساعد مراغه ای 2 بار ، و شریف امامی نیز دوبار از دست شاه حکم نخست وزیری گرفتند . کوتاهترین دوره نخست وزیری را احمد قوام به عهده داشت . قوام در سومین بار نخست وزیری اش در مجموع 5 روز (از 25 تا 30 تیر 1331 ) عهده دار تشکیل کابینه شد . طولانی ترین دوره صدارت را امیر عباس هویدا (از بهمن 43 تا مرداد 56 ) داشت . و پس از او منوچهر اقبال به مدت 3 سال و 6 ماه است .

در مجموع این 22 نفر در مدت 37 سال سلطنت محمد رضاشاه 31 بار رسماً کابینه تشکیل داده اند. این وضع تجلی بی ثباتی سیاسی حاکم بر جامعه است . در اولین کابینه عصر محمد رضا شاه (کابینه محمد علی فروغی ) 10 پست وزارت منظور شده بود در حالیکه در آخرین کابینه هویدا از 22 وزارتخانه ، 7 پست معاونت نخست وزیری  و 7 مشاور وزیر تشکیل می شد . این امر نشانه گسترش سازمانی ادارات دولتی و افزایش تعداد حقوق بگیران است یعنی ما شاهد گذار جامعه ملوک الطوایفی ، روستایی یا اقتصاد بسته به سوی جامعه ای با طبقات جدید و اقتصاد بازار آزاد و شکل گیری جامعه ای بورژوازی یا شبه بورژوازی هستیم .

نخبگان مجلس :

از تاریخ تاسیس نظام مشروطیت و استقرار قانون اساسی تا پایان سلطنت محمد رضا شاه 25 دوره قانونگذاری سپری شد . قانون اساسی و متمم آن قدرت فوق العاده ای به مجلس و نمایندگان مردم داده بود . اما به دلایل متعددی فعالیت مجلس بتدریج محدود شد و نمایندگان کارایی خود را از دست دادند . در دوره مشروطه اول (از انقلاب مشروطه تا قبل از سلطنت رضا شاه ) 5 دوره مجلس برقرار شد . در عصر دوم مشروطه (سلطنت رضا شاه ) 7 دوره قانونگذاری (یعنی از دوره 6 تا دوره 12 ) را پشت سر می گذاریم .در دوره مشروطه سوم (سلطنت محمد رضا شاه) هم 12 دوره مجلس داریم (یعنی از دوره 13 تا 24 )

رضا شاه مجلس را به صورت تشکیلاتی فرمایشی به منظور تاکید تصمیمات خود درآورد . در زمان محمد رضا شاه ، مجلس دوازدهم در آبان 1320 (یعنی حتی پس از خروج رضاشاه) به کار خود ادامه داد و فروغی (نخست وزیر ) ، انتخابات فرمایشی دوره سیزدهم را نیز تایید کرد . جریان امر از این قرار بود : چون دوره دوازدهم مجلس در شرف اتمام بود ، رضاشاه فرمان انجام انتخابات دوره سیزدهم را در خرداد 1320 صادر کرد اما با ورود نیروهای متفقین به ایران ، انتخابات ناتمام ماند لذا با برخورداری از جو نسبتاً آزاد ، از فروغی خواستند که انتخابات دوره سیزدهم را ملغی کند تا ملت بتواند نمایندگان حقیقی خود را به مجلس بفرستد ولی فروغی از تامین درخواستهای مردم سرباز زد و همانگونه که ذکر شد انتخابات مجلس دوره سیزدهم را تایید کرد . در دوره چهاردهم تا هجدهم ، به خاطر بی ثباتی نظام بین المللی و جوان و کم تجربه بودن شاه ، از فشار حکومتی بر مجلس کاسته شد ولی نمایندگان در وضعیتی نبودند که بتوانند به استمرار حکومت مجلس کمک کنند چرا که اکثریت آنها در تلاش برای کسب درآمدهای شخصی برآمدند .در سالهای پس از کودتای 28 مرداد ، مجلس اقتدار نیم بند سالهای 20 تا 32 خود را هم از دست داد . به تدریج شرایط مناسب داخلی و بین المللی از نیمه دوم دهه 40 به بعد موجب تشدید تمرکز گرایی و وابستگی سازمانهای سیاسی از جمله مجالس شورای ملی و سنا به شخص شاه گردید .

یکی از نکات جالب توجه پس از اصلاحات ارضی ، حزبی بودن نمایندگان مجلس بیست و دوم تا بیست و چهارم است . آخرین مجلس (مجلس بیست و چهارم ) از حزب رستاخیز تشکیل میشد . مجلس بیست و دوم از نظر ترکیب از سه حزب متشکل از سه حزب مردم ، پان ایرانسیت ، و حزب ایران نوین بود . مهمترین لایحه تصویب شده توسط مجلس بیست و دوم مربوط به گزارش توافق دولت ایران با سازمان ملل متحد در باره به رسمیت شناختن استقلال بحرین از طرف ایران بود که در سال 49 توسط هویدا در مجلس مطرح شد .

بر طبق ماده 48 قانون اساسی ، مجلس فقط با موافقت نمایندگانش می توانست منحل شود . در حالیکه به موجب تصمیم مجلس موسسان ، در سال 28 ، شاه این امتیاز را بدست آورد که بتواند هر دو مجلس شورا و سنا را به تنهایی یا باهم منحل کند . بدین ترتیب ، قدرت ناشی از اراده شاه ، جایگزین قدرت ناشی از اراده ملی شد .

در خصوص منشاء اجتماعی و خاستگاه طبقاتی نمایندگان مجلس باید گفت که نخستین نمایندگان مجلس شورا از نظر ترکیب عمدتاً زمین دار ، تجار بزرگ و روحانیون بودند . اما بتدریج از نقش آنها در ساختار سیاسی کاسته شد و تعداد نخبگان مذهبی کاهش یافته و نخبگان اداری و فن سالار از مجلس پنجم به بعد افزایش یافت .

روحانیون در عصر اول مشروطیت ، 24 درصد کرسیهای مجلس را در اختیار داشتند این نسبت در عصر دوم مشروطیت به 11 درصد کاهش یافت .

یکی از شاخص های مهم برای شناخت منشاء اجتماعی و جایگاه طبقاتی نمایندگان ، بررسی مشاغل پدران آنها است .وجه غالب طبقاتی نمایندگان مجلس ، هم در مورد پدران نمایندگان و هم در مورد شغل اصلی آنها تا دوره بیست و یکم ، ملاکی بوده است .البته پس از اجرای قانون اصلاحات ارضی ، درصد نمایندگان مالک و زمیندار بزرگ نسبت به دو عصر قبلی مشروطیت کاهش یافت .(از 57 درصد اولیه به 35 درصد در دوره بیست و یکم رسید ) به این ترتیب ، اصلاحات ارضی ضربه اساسی بر پیکر نظام ایلیاتی – زمینداری ایران وارد کرد و موجب کاهش تعداد نخبگان سیاسی مالک در دو قوه مقننه و مجریه شد ولی بافت طبقاتی مجلس شورای ملی تغییر پیدا نکرد . زیرا فرزندان طبقه حاکم سنتی تحت عناوین دیگری وارد مجلس شدند . اما همانطور که ذکر شد بویژه پس از اصلاحات ارضی ، شاهد کاهش قدرت سیاسی مالکان و فروپاشی نظام زمینداری و ایجاد دولت جدید شبه سرمایه داری هستیم. مشاغل و درآمد پدران نمایندگان سه دوره آخر مجلس شورا نشان می دهد که درصد پدران حقوق بگیر دولت بعد از پدران مالک ، اکثریت را تشکیل میدهند .وضعیت شغلی خود نمایندگان هم با وضعیت شغلی پدرانشان همسو است .وضعیت شغلی نمایندگان مجلس در 4 دوره آخر قانونگذاری نشان میدهد که 60 درصد از نمایندگان دارای مشاغل تخصصی و دیوانی بوده اند. به این ترتیب ، طبقه مالکین بزرگ پس از اصلاحات ارضی به تدریج جای خود را به مدیران و کارمند ادارات ، صاحبان مشاغلی چون روزنامه نگاران ، پزشکان ، مهندسین و وکلای دادگستری واگذار کرده اند . به عبارت دیگر یکی از مشخصات نمایندگی در مجلس میزان تحصیلات عالی نمایندگان را تشکیل میداد .

در عصر سوم مشروطیت نسبت تحصیل کردگان عالی نزدیک به سه برابر عصر دوم و دو برابر عصر اول مشروطیت می رسد . این مسئله نشان دهنده توسعه جامعه بسوی بورژوازی و بیانگر تحولات در منشاء اجتماعی آنها می باشد .

 

فصل هفتم : کانونهای جذب و تربیت نخبگان :

در جوامع دموکراتیک ، نهادهای مشارکت قانونی (یعنی احزاب ، سندیکاها ، مطبوعات ، دانشگاهها و مجالس ) مهمترین کانونهای نخبه ساز را تشکیل میدهند . برعکس ، در کشورهایی چون ایران با فرهنگ سنتی و ظل الله بودن پادشاه ، این کانونها نقشی اصلی در تربیت نخبگان سیاسی نداشتند بلکه عمده ترین مراکز تربیت نخبگان و مهمترین اهرم رسیدن به قدرت ، داشتن زمین ، پیشینه خانوادگی ، وابستگی به دربار و عضویت در لژهای فراماسونری بود .

خانواده ها و ارتباط آنها با دربار :

تقریباً همان خانواده های دوران قاجار در سالهای سلطنت محمد رضا با دربار همکاری می کردند . در اینجا به سابقه سیاسی 4 نخبه سیاسی عصر پهلوی دوم اشاره می کنیم که عبارتند از : اسدالله علم ، جعفر شریف امامی ، علی امینی ، منوچهر اقبال .

اسدالله علم یک خان زاده که خانواده او دهها سال مناطق شرقی ایران را تحت نفوذ خود داشتند . پدرش ابراهیم علم در عصر پهلوی اول به وزارت رسید .  علم در دوران پهلوی دوم تا سمت نخس وزیری و وزیر درباری ارتقاء یافت . وی در سویس و فرانسه تحصیل کرده ولی موفق به اخذ مدرکی نشد . فقط از مدرسه کشاورزی کرج موفق به دریافت دیپلم کشاورزی شد . او از کودکی با محمد رضاشاه و دربار پهلوی رابطه صمیمانه برقرار کرد . اسدالله علم به عنوان وفادارترین نخبه سیاسی به شاه و مهمترین رابط شاه با شخصیتها و مقامات خارجی ، نقش تعیین کننده در بقاء سلطنت پهلوی دوم بازی کرد .علم اولین فعالیت سیاسی خود را با عنوان وزیر کشاورزی در کابینه دوم محمد ساعد مراغه ای تا سال 29 شروع کرد . در کابینه علی منصور هم وزیر کشاورزی بود . در کابینه رزم آرا وزیر کار و سپس به دستور شاه سرپرستی املاک سلطنتی به او محول شد . در کودتای 28 مرداد نقش مهمی بازی کرد . پس از سقوط کابینه زاهدی در کابینه حسین علاء ، وزیر کشور بود . وی در دوران صدرات منوچهر اقبال ، با تشکیل حزب مردم بدستور شاه ، نقش به اصطلاح مخالف حکومت را به عهده گرفت . و بالاخره در سال 41 تا اسفند 42 نخست وزیر بود . در زمان صدارت او قیام 15 خرداد به خاک و خون کشیده شد . شاهکار علم آنجا بود که بی سر و صدا سفارت اسرائیل در تهران را افتتاح کرد . تهران تا 15 سال بعد تنها پایتخت یک کشور مسلمان بود که اسرائیل در آن سفارتخانه داشت . پس از آنکه اسدالله علم انتخابات بیست و یکم مجلس را به انجام رسانید ، در اسفند 42 جای خود را به حسنعلی منصور داد و ریاست دانشگاه پهلوی شیراز را به عهده گرفت . سپس وزارت دربار به او واگذار شد و تا مرداد 56 در این سمت باقی ماند . وی بر اثر بیماری سرطان خون در فروردین 57 درگذشت . علم را میتوان مهمترین بازیگر دربار پهلوی دوم بشمار آورد و همراه با جعفر شریف امامی و منوچهر اقبال ، باوفاترین شخص به محمد رضا شاه بود .

مهندس جعفر شریف امامی از کارگزاران و مدیران نوسازی صنعتی عصر پهلوی است . پدر او از روحانیون برجسته عصر قاجاریه بود . او پس از تحصیل در آلمان و بازگشت به ایران بخاطر تجربه تکنوکراتی ، پست های کلیدی از جمله رئیس ایستگاه راه آهن تهران ، رئیس بنگاه آبیاری ، وزارت راه در کابینه رزم آرا ، را در اختیار گرفت .در سال 32 مدیر کل سازمان برنامه شد و چهار سال بعد وزیر صنایع و معادن در کابینه منوچهر اقبال شد . شریف امامی دو بار در بحرانی ترین ایام (یکبار در شهریور 39 ، و بار دوم در شهریور 57 ) به نخست وزیری رسید . او همچنین 13 سال ریاست مجلس سنا را به عهده داشت .

علی امینی نوه امین الدوله (صدر اعظم ناصرالدین شاه ) و مادرش دختر مظفرالدین شاه بود . امینی طرفدار اصلاحات امریکا در ساختار اجتماعی ایران بود . او با اخذ لیسانس حقوق و دکتری اقتصاد از دانشگاه پاریس به ایران بازگشت . اولین سمت او معاونت نخست وزیر در کابینه احمد قوام بود سپس به کمک احمد قوام به مجلس پانزدهم راه یافت و بعد در کابینه علی منصور وزیر اقتصاد شد .او اولین رئیس سازمان برنامه بود و با پذیرش دکترین ترومن توسط دولت ایران به ریاست بانک صنعتی منصوب شد .در کابینه دکتر محمد مصدق برای مدت کوتاهی وزیر اقتصاد بود که به علت درگیری با مصدق در اعتراض به سیاست ملی کردن نفت از کابینه او خارج شد . پس از کودتای 28 مرداد به پیشنهاد امریکا وزیر دارایی کابینه زاهدی را داشت .در یان دوران بود که امینی قرارداد کنسرسیوم را با شرکتهای نفتی امریکا منعقد ساخت و زمینه های عضویت ایران در پیمان بغداد را فراهم نمود .پس از سقوط زاهدی ، چند ماهی در کابینه حسین علاء مدتی سمت وزارت دارایی و  مدتی سمت وزارت دادگستری را به عهده داشت و سپس به عنوان سفیر کبیر ایران به امریکا رفت و در آنجا با آلن دالس (سرپرست سیا) روابط صمیمانه ای داشت .بخاطر چنین روابط مورد اعتمادی بود که امریکا او را به عنوان نخست وزیر در سال 40 به شاه تحمیل کردند . منشاء طبقاتی قاجاری امینی ، سطح دانش بالای او نسبت به محمد رضا شاه ، اصلاح طلب بودن او و داشتن روابط حسنه با تشکلها و شخصیت های سیاسی و مذهبی مخالف شاه ، از عواملی بودند که بر تعارض بین او و شاه می افزود و آخرالامر نیز او را از صحنه سیاسی بدر کرد .

و اما در مورد منوچهر اقبال ، پدرش مقبل السلطنه از بزرگ زمینداران خراسان بود و نماینده خراسان در اولین مجلس موسسان که در سال 1304 به فروپاشی قاجار و استقرار خاندان پهلوی رای مثبت داد .اقبال در فرانسه مدرک پزشکی گرفت و پس از بازگشت به ایران به جای پرداختن به شغل طبابت به توصیه پدرش جذب سیاست شد و در فروردین 36 به نخست وزیری رسید .در کابینه های ساعد ، قوام ، هژیر و علی امینی سمت های وزارت بهداری ، راه و فرهنگ را داشت . پس از کودتای 28 مرداد سناتور و آجودان مخصوص شاه شد و سپس به ریاست دانشگاه تهران منصوب گردید . اقبال در زمان نخست وزیری حزب ملیون را (در رقابت با حزب مردم به رهبری اسدالله علم ) تاسیس کرده و در انتخابات مجلس بیستم ، هنگامیکه تقلبات انتخاباتی موجب اعتراض مردم گردید ،شاه مجبور شد مجلس را منحل کرده و اقبال را نیز مرخص نماید .ولی روابط صمیمانه آنها ادامه یافت به نحوی که اداره پول سازترین سازمان یعنی ریاست شرکت ملی نفت ایران به او واگذار شد .مریم (دختر اقبال ) با برادر ناتنی شاه (محمود رضا) ازدواج کرد .چند سال بعد از او طلاق گرفت و با شهریار (فرزند اشرف خواهر شاه) ازدواج کرد .

با این ترتیب می بینیم که به چه میزان برقرار کردن پیوند با خانواده سلطنت در ارتقاء به مقام نخبه ای افراد حائز اهمیت است .

با بررسی وضعیت خانوادگی وزرا و نمایندگان مجلس ملی و سنا و شخصیت های قدرتمند دوره پهلوی دوم نشان میدهد که اکثر آنها از خانواده هایی بوده اند که در عصر قاجار و رضا شاه جزو گروه نخبه سیاسی بوده و در گذار جامعه از قاجار به پهلوی از روستاها به شهرها تمرکز یافتند و با تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی قدرت سیاسی در اختیار همان خانواده های قبلی در راستای تربیت نخبه جدی باقی ماند . در واقع شاهد استحاله رجال کهنسال طرفدار انگلستان و فرزندان آنها به سوی سیاست امریکا هستیم .

دوره ها (محافل یا کلوپ ها ) :

دوره (محفل یا کلوپ ) به عنوان رابط شاه و خانواده سلطنتی با نخبگان سیاسی نیز در دوره پهلوی مهم است .برخی از نخبگان سیاسی حتی بدون دارا بودن پیشینه سنتی زمینداری و فقط از طریق برقراری ارتباط فامیلی با خاندان سلطنت موجب ارتقاء خود می شدند . مثلاً اردشیر زاهدی (پسر سپهبد فضل الله زاهدی ) هرچند که در کنار پدرش نقش مهمی در سقوط مصدق بازی کرد ، و هرچند که در امریکا تحصیل کرده، اما ارتقاء او به عنوان یک نخبه سیاسی زمانی آغاز شد که او را به آجودانی خود منصوب کرد و در سال 36 ، شهناز تنها دختر خود را (در 16 سالگی ) با ازدواج او درآورد . با پیوند زاهدی با خانواده پهلوی در واقع ترقیات سیاسی وی شروع شد . به نحوی که پس از آن و به رغم اینکه زندگش با شهناز 7 سالی بیش دوام نیاورد ، دو بار سفیر ایران در امریکا و یک دوره چهار ساله وزیر خارجه شد .

بدین ترتیب بعد از توضیح راجع به خانواده های نخبه ساز ، به بررسی کانون مهم دیگری به نام دوره ها یا کلوپ ها می پردازیم که شامل محفل هایی میشود که به دلیل ارتباط با تشکیلات دربار در تعیین شخصیت های سیاسی نقش مهمی بازی می کنند .

دوره ها برخلاف لژهای فراماسونی که سرّی هستند ، بسیار انعطاف پذیرند ، به نحوی که شخصیت ها تنها با داشتن یک نکته مشترک با دیگر اعضاء به راحتی وارد دوره می شوند . در واقع دوره ها ، مرزهای طبقاتی را شکسته و عدم توافقهای درون طبقاتی را تخفیف می دهند. دوره های عصر قاجار کاملاً جنبه خانوادگی و غیر قابل نفوذ داشتند اما دوره های عصر پهلوی جنبه خانوادگی خود را از دست داد و صرف داشتن اشتراکات فرهنگی و سیاسی کافی بود که یک فرد به عضویت یک دوره درآید . توان سیاسی افراد عضو دوره به میزان ارتباط با محافل بالای سیاسی بستگی دشات . کلوپ ها و دوره ها در 53 سال سلطنت پهلوی (بویژه در دوره پهلوی اول که امکان فعالیت لژهای فراماسونی و خانواده های زمیندار در جذب نخبگان نبود) از جمله کلوپ ایران ، در جذب نخبگان  نقش بسزایی داشت .کلوپ ایران به همت تیمور تاش (وزیر دربار رضا شاه) ایجاد شده و شخصیتهای زیادی از اروپا رفته ها و مقامات عالیرتبه را در بر می گرفت .در سالهای پهلوی دوم نیز در محفل درونی شاه علاوه بر شارف و فرح (خواهر و زن شاه ) دوره های دیگری وجود داشت که به جذب نخبگان می پرداختند .از جمله دوره امینی ، دوره قریشی ، دوره منصور ، دوره حسین فردوست و دوره منوچهر اقبال .

اشرف در رقابت با فرح سعی میکرد از برجسته ترین اساتید دانشگاه ها استفاده کند . برخی از فرماندهان عالیرتبه نظامی هم با موافقت شاه اقدام به تشکیل دوره کرده بودند .دوره در ایران نقش احزاب در کشورهای دموکراتیک در کسب قدرت را بازی می کند . اکثر اعضای کابینه از درون دوره ها برخاسته اند . اکثر اعضای کابینه منصور و سپس هویدا ، عضو دوره بوده اند . با افزایش اعضای دوره حسنعلی منصور ، کانون مترقی و سپس حزب ایران نوین تاسیس گردید .این کانون به مثابه سمبل جریان نوگرای طرفدار امریکا در محافل سیاسی معرفی شده بود . در کابینه منصور اکثر افراد دوره او مناصب وزارت را در اختیار داشتند . پس از ترور منصور ، هویدا (وزیر دارایی کابینه منصور ) مسئول تشکیل کابینه شد . هویدا علاوه بر مسئولیت نخست وزیری ، مدت 10 سال رئیس حزب ایران نوین نیز بود .  

 

فصل هشتم : خصوصیات و خلقیات نخبگان  

ویژگی های نخبگان سیاسی:

ماکس وبر (جامعه شناس آلمانی ) دو شیوه برای پرداختن به فعالیت سیاسی را مطرح می سازد : زندگی برای سیاست ، زندگی از قِبَل سیاست . او اضافه میکند : کسی که در سیاست ، درآمد و عایدات را می بیند ، از قِبَل سیاست زندگی می کند و کسی که از این چشم به سیاست نگاه نمی کند ، میتوان گفت برای سیاست زندگی می کند .

اکثر بازیگران سیاسی در طول سلطنت پهلوی زندگی اشان از قِبَل سیاست بوده است لذا به سیاست کاری نداشتند . غیر سیاسی بودن نخبگان باعث میشد که همگی فقط در خدمت شخص شاه قرار گیرند .

تا پیش از اصلاحات ارضی نوعی استقلال عمل را در میان اطافاین و مشاوران شاه میتوان مشاهده کرد ولی از سال 44  به بعد که نظام سیاسی و ساختار قدرت به طرف اقتدارگرایی متمایل شد ، دیگر نشانه ای از استقلال عمل نخبگان و دیوانیان دیده نمی شود تمام آنها به ابزارهای اجرایی تصمیمات شاه تبدیل شدند .معیار ترقی و نزدیکی به شاه ، وفاداری و اطاعت محض از او بود . یکی از دلایل طولانی شدن صدارت هویدا ، چاکر منشی او بود . عبدالله ریاضی رئیس مجلس شورای ملی و جعفر شریف امامی رئیس مجلس سنا هم ، هر دو از افرادی بودند همانند هویدا .

تاثیر کارکرد رفتاری شاهان پهلوی بر فرهنگ سیاسی مردم ایران در اشکال زیر متجلی می شود : تملق گویی ، سلطه پذیری ، تسلیم طلبی ، همرنگ جماعت شدن، بی اعتمادی ، سیاست گریزی ، خودسانسوری ، سوء ظن ، ضعف وجدان ملی ، ناجی پروری ، پذیرش شاه به عنوان موهبت الهی .

بی مناسبت نیست که نفوذ کلمه شاه در ادبیات فارسی از جایگاه خاصی برخوردار است : شاه دانه ، شاه کلید ، شاهرخ ، شاه توت ، شاه بلوط ، شاهکار ، شاهرگ ، شاهرود ، شهمیر ، شاه پسند . و همچنین در استفاده از ضرب المثل ها با این جملات برخورد می کنیم: شاه سایه خدا است ، صلاح مملکت خویش خسروان دانند ، و..

و در اشعار فارسی مانند :

هر کسی از نظر مرحمت شاه افتد             هر کجا پای نهد یک سره در چاه افتد

 مردمی که سالها تحت سلطه اقتدارگرایانه زندگی کرده ، خصلت استبدادی پیدا می کنند . روح حاکم بر مردم در رفتار آنها متجلی میشود.

ناکارآمدی نخبگان سیاسی :

ریشه یابی علل ناکارآمدی نخبگان در یاجاد یک نظام دموکراتیک در ایران از مسائل مهم جامعه شناسی بشمار می آید . فقدان قانون ، روحیه خودکامگی بازیگران سیاسی ، وابسته بودن نخبگان به حکومت و عدم چرخش نخبگان ، در عدم پویایی آنها نقش اساسی دارد . در تاریخ سیاسی معاصر ایران ، دولت بخاطر ماهیت مستقل و با اتکاء به درآمدهای نفتی ، به عنوان قدرتی برتر از طبقات بود . بر اساس الگوی پاتریمونیالیسم ماکس وبر در مورد رابطه طبقات با دولت ، در خاور میانه ،بُعد اقتصادی قشربندی بندرت از اهمیت سیاسی برخوردار بوده و بسیار بیش از آنکه ثروت به قدرت بیانجامد ، قدرت به ثروت انجامیده است .در چنین وضعیتی ،دولت نه تنها در فراز همه طبقات قرار می گسرد ، بلکه نحوه شکل گیری طبقه ،منوط به رابطه ای است که با دولت اقتدارگرا برقرار می سازد. لذا نخبگان سیاسی به علت وابستگی به دولت نتوانستند از وابستگی به دولت رهایی یابند و به عنوان گروه اجتماعی موثر در تصمیم گیری سیاسی رسالت خود را به انجام رسانند .بی نیازی دولت پهلوی (به علت افزایش درآمد نفت) باعث شد تحرکی در طبقات و گروه اجتمعی مشاهده نشود و گروه نخبه سیاسی نتوانند رسالت خود را در توسعه یافتگی ایفا کنند .

یکی از علل ناکارآمدی بازیگران سیاسی عدم گردش و جابجایی قدرت نخبگان است .چنانچه در جامعه ای ، گردش نخبگان صورت نپذیرد یا بصورت غیردموکراتیک باشد ، در این صورت نخبگان لایق خود را مجبور می بینند از طریق مبارزه سیاسی یا مسلحانه نخبگان نالایق را از اریکه قدرت به زیر کشند .

پاره تو می نویسد : اگر نخبگان حکومتی نتوانند نیروهای جدیدی از لایه های پایین جامعه جذب کنند ، در ساختار اجتماعی عدم تعادل پیش می آید .انباشتگی عناصر برتر در لایه های اجتماعی پایین و جمع شدن عناصر پستر تر در نخبگان حاکم ، توازن اجتماعی را برهم خواهد زد .

لذا گروه نخبه سیاسی حاکم بر حفظ قدرت باید ترکیبی از روباهان و شیران باشند (شخصیت های متفکر و مردانی قاطع ) . اگر تعادل شیران و روباهان برهم خورد یا اختلالی ذر گردش نخبگان حکومتی پدید آید ، نظام  سیاسی از هرگونه انعطافی عاجز خواهند ماند .

هسته مرکزی ساختار سیاسی ایران عصر مشروطیت را شاه تشکیل میدهد و خاندان سلطنتی ، نخبگان درباری ، دیوانیان و نمایندگان بدور آن در گردش بودند . نخبگان سنتی دروان قاجار از آغاز حکومت رضاشاه سیر نزولی طی کردند و گردونه قدرت سیاسی خارج شدند و جای خود را به نیورهای جدید دادند که بهتر می توانستند در خدمت ملزومات نظام جدید باشند .در دوران سلطنت 37 ساله محمد رضا شاه ، بسیاری از مناصب مهم در بین گروه نخبه حاکم در گردش بود و کمتر افرادی بودند که بتوانند خارج از گروه به مقامات مهم سیاسی دست یابند . نخبگان اشراف زاده ، منسجم ترین گروه را تشکیل می دادند که سالها اداره امور مملکت را در اختیار داشتند و در یک مدار بسته با سقوط یکی از آنها نفر بعدی قدرت را بدست می گرفت .

به این ترتیب بسته بودن نظام نخبه گرایی در جامعه ایران عصر پدر و پسر پهلوی ، اولاً نشان از عدم چرخش گروه نخبه با قشر بیرونی جامعه دارد و ثانیاً حکایت از بی تحرکی در بازیگران اصلی قدرت سیاسی می کند . اگر چرخشی هم بین گروه نخبه صورت می گرفت ، چرخشی درون گروهی (نه جابجایی با سطح بیرونی جامعه ) بود لذا گروه نخبه جدیدی خارج از گروه حاکم در حال شکل گیری بود.از اوایل دهه 40 ، نخبگان سیاسی جدیدی ظهور کردند که با نخبگان سنتی آنگلوفیل (هم از لحاظ منشاء اجتماعی و هم از حیث وابستگی های سیاسی ) فرق می کردند . منافع نخبگان سیاسی سنتی با طرح اصلاحات ارضی و برنامه های صنعتی حکومت (که از حمایت امریکا برخوردار بود )مغایرت داشت. لذا بتدریج از حوزه نخبگان سیاسی جدا شدند و با جایگزین شدن نخبگان جدید دارای گرایش به امریکا، سیر گردش درون گروهی را تسریع کردند . نخبگان سنتی که برجسته ترین آنها افرادی چون حسن مستوفی ، مخبرالسلطنه هدایت ، محمد علی فروغی ، احمد قوام و علی امینی بوده و عموماً سالخورده بودند .اما با انقلاب سفید ، چهره های جوانتری چون منوچهر اقبال ، حسنعلی منصور ، امیرعباس هویدا،هوشنگ نهاوندی ، جمشید آموزگار و جعفر شریف امامی در مدار نخبه گرایی جدید قرار گرفتند . البته باید به ماهیت این جابجایی توجه داشت .گردش نخبگان ،شامل نخبگان خارج نظام حکومتی نمی شد . اگر جابجایی بود ، شخصیتهای خارج از محدوده نخبگان حاکم نبودند ، بلکه در همان حلقه ، جای خود را به فرد دیگری واگذار می کردند و این در حالی بود که نیروهای اجتماعی غیر رسمی ، روزبروز قوی تر و سازمان یافته تر ، نخبگان سیای حاکم را تحت فشار قرار میدادند . تعارض و تقابل دو نیرو (تعارض بین نخبگان رسمی با نخبگان غیر رسمی ) چون از طریق مصالحه امکان پذیر نبود ، به ناچار از طریق عزل خشونت آمیز نخبگان حکومتی می توانست صورت گیرد که گرفت .

 پایان خلاصه کتاب