رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

کنکره وین و اهمیت آن در روابط بین ملتها
نویسنده : حبیب - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

کنکره وین و اهمیت آن در روابط بین ملتها

کنکره ها وکنفرانسى هایى که پس از یک جنگ همگانى برکنار مى شوند حکم مجلس مؤسسانی را دارند که پس از وقوع انقلاب کار تدوین قانون اساسى یک کشور را به عهده دارد. لذا در درجه اول شناخت نیروهایى که در اینگونه کنکره ها موجب تغییر رأى اعضا شده یا برتصمیمات اثر مى گذارند ضرورت دارد و بعد از آن باید به توافق همگانى که بین قدرتهاى شرکت کننده صورت مى گیرد و در واقع مؤسس یک  نظام بین المللى   است توجه نمود.

 

 

     ادامه مطلب ......................................

 

 



قسمت اول

کنکره وین و اهمیت آن در روابط بین ملتها

کنکره ها وکنفرانسى هایى که پس از یک جنگ همگانى برکنار مى شوند حکم مجلس مؤسسانی را دارند که پس از وقوع انقلاب کار تدوین قانون اساسى یک کشور را به عهده دارد. لذا در درجه اول شناخت نیروهایى که در اینگونه کنکره ها موجب تغییر رأى اعضا شده یا برتصمیمات اثر مى گذارند ضرورت دارد و بعد از آن باید به توافق همگانى که بین قدرتهاى شرکت کننده صورت مى گیرد و در واقع مؤسس یک  نظام بین المللى   است توجه نمود.

1-   نیروها و برنامه ها درکنکره وین

بر اساس معاهده 30 مه 1814 پاریس(ماده 32) که به دنبال استعفاى ناپلئون و میثاق فونتن بلو (11 آوریل 1814)  منعقد گردید، مقرر شد که براى حل مسائل بین المللى و خصوصاً تقسیم و تصرف سرزمین هایى که از فرانسه بازپس گرفته شده بود کنگره اى مرکب از نمایندگان تمام دولتهاى اروپا، در وین تشکیل گردد. این کنگره از اکتبر 1814 تا ژوئن 1815 با شرکت شاهان و شاهزادگان زیادى که نمایندگى کشورهاى اروپایى را به عهده داشتند برگزارگردید. علاوه بر تزار الکساندر امپراتور روسیه فرانسیس اول امپراتور اتریش و فردریک ویلهلم سوم پادشاه پروس و شخصیتهاى برجسته ای  چون مترنیخ[1] ، وسن برگ[2] از اتریش، کاسلرى[3] و لرد

ولینگتن   از انگلستان، تالیران و دوک دودالبرگ از فرانسه و هاردنبرگ  ودوهومبلت   از پروس- نمایندگان کشورهاى زیر نیز شرکت داشتند: از اسپانیا کنت دولابرادور  از پرتغال کنت دوپالملا  و چندتن دیگر، از روسیه رازومفسکى وکنت دونسلرود  و چند تن دیگر و همچنین نمایندگان دانمارک  و ناپل، مدن ، سیسیل، ساردنى، هلند، ایالات رومانى، سوثیس، باویر، ساکس، هانور، ورتنبرگ و سایر شاهزاده  نشین هاى آلمان و شهرها و جوامع ایتالیائى. تنها نماینده عثمانى که در این زمان قدرتى اروپایى محسوب مى شد در این مجمع حضور نداشت و به عبارت درست تر از پذیرفتن آن خوددارى شد.

اما نباید تصورکرد که تمام کشورهاى شرکت کننده در این گونه کنفرانس ها نقش یکسانى دارند، بلکه نقش بعضى ازکشورها صرفاً در حد صحه گذاشتن به تصمیمات قدرت هاى بزرگتر است. در کنگره وین تصمیمات اصلى به عهده چهار قدرت بزرگى بودکه طى معاهد 5 شومون اول مارس 1814 بر همبستگى خود در مقابل فرانسه و انحصار حق تصمیم گیری نسبت به مسائل مهم تاکید کرده بودند. در مادة 5 این معاهده آمده بودکه طرفین هنگام امضاى قرار داد صلح با فرانسه نظریات خود را هماهنگ نموده و در مورد راههاى تضمین صلح به مشاوره خواهند پرداخت. پس  از آن نیز توافق کردندکه قبل از افتتاح رسمى کنگره در مجمعى سرى بة حل  اختلافهای  بین خود  پرداخته و بر اساس منافع دولت هاى متبوع خود تصمیماتی اتخاذ و سپس کنکره را به منظور تصویب نظریات خود مفتوح سارند. این چهارکشور موفق شدند طى دو پروتکل که در 22 سپتامبر 1814 به امضاء رسید بر سر تقسیم سرزمین هاى مورد نظر به توافق برسند و به اختلات هاى خود پایان دهند موقعى که کنگره وین برگزار شد هیچگاه کشورهای دیگر به طور واقعى در تصمیم گیرى ها شرکت نداشتند و حضور نمایندگان آنها در این کنگره تأثیرى در سرنوشت آنها نداشت و  به قول  یک  مورخ فرانسوى «حقوق عمومى را از این پس به چیزی جز حقوق اقویا نمى توان تعبیرکرد »   تنها شاید کوشش هاى فرانسه به نمایندگى تالیرن تاحدی بر جریان تصمیم گیرى کنکره اثرگذاشت .

حال که ملاحظه نمودیم که کارکنگره وین منحصر به تصویب منویات قدرت هاى بزرگ بوده است لازم است ببینیم هر یک از آنها جه برنامه هـاى در پیش داشته اند و چه سوداهایى در سر مى پروراندند. هر یک از این چهار دربار با اشتهای زیاد خود را به وین رسانده بودند تا نظریات خود را براى تأمین منافع آتى خود به عنوان یک اصل بین المللى به جهانیان بقبولانند.

انگلستان خواب توسعه و تحکیم برترى دریایى خود را مى دید، خصوصاًکه فتوحات [4] امپرتورى بریتانیا در دوران انقلاب فرانسه که به برکت افول قدرت اخیر حاصل شده بود، آن را بیش از پیش متوجه مستعمرات نموده بود و بر آن بود که بر متصرفات سایر قدرت هاى دریایى مثل اسپانیا، پرتغال و هلند نیز دست یابد. همدستى بریتانیا با شورشیان مستعمرات متعلق به کشورهاى یاد شده در راستاى همین هدف صورت مى گرفت. دیپلماسى انگلستان درکنگره وین نیز حول همین محور پى ریزى شده بود. زیرا انگلستان تشخیص داده بود براى رسیدن به حاکمیت بلا  منارع بر دریاها بى طرفى فرانسه و روسیه لازم است. چون فرانسه به دلیل تجارت و روسیه به دلیل مطامعى که در مورد قسطنطنیه و مسأله شرق داشت ممکن بود سد راه توسعه طلبى انگلستان گردند. نقشه انگلستان برای بى اثر نمودن واکنثى هاى این دوکشور این بودکه در ازاء گرفتن کاپ و سیلان از هلند، بلژیک را که از فرانسه پس گرفته بودند به هلند بدهد تا هم فرانسه تضعیف شود و هم هلند به فکر باز پس گرفتن مستعمرات خود نباشد. در مورد روسیه بر آن بود که این کشور را از دست اندازى بیشتر به لهستان محروم و آن را در مقابل اتحاد اتریش و پروس قرار دهد و بر عکس دست دوکشور اخیر را در لهستان باز بگذارد،. علاوه بر این براى کاهش نفوذ فرانسه در ایتالیا، انگلستان با سلطه اتریش بر این سرزمین موافقت داشت. و بالاخره در مورد اتحاد آلمان نظر انگلستان این بود که ایجاد آلمان بزرگ به مصلحت صلح عمومى نیست بلکه صلاح در این است که شاهزاده نشین هاى آلمانى تحت اداره مشترک پروس و اتریش قرارگیرند و کنفدراسیون ایالات آلمان تا سر حد ممکن سست و نامنسجم باشد. در مجموع موضع گیرى انگلستان درکنگره وین حکایت از ضدیت با روسیه و فرانسه و تضعیف هلند و پرتغال یعنى ضدیت با تمامى قدرتهاى بالفعل یا بالقوه دریایى مى نمود. دومین کشورى که مطامع و توسعه طلبى آن کنکرة وین را تحت تاثیر قرار مى داد اتریش بود. بین اتریش و انگلستان اتفاق نظر حاصل بود به طورى که مى توان گفت در بین قدرت هاى رویاى برى هیج کشورى مانند اتریش داراى اشتراک  منافع با بریتانیا نبود. تنها موردى که سیاست دوکشور با هم تطبیق نمى کرد تعیین حدود قدرت پروس بود، وگرنه در مورد فرانسه و ایتالیا، لهستان و سوئیس اتفاق نظر وجود داشت. ولى در مورد پروس این اختلاف نظر وجود داشت که مترنیخ مایل نبود پروسیها بر درسد  مسلط شده و انحصار نفوذ اتریش در آلمان را از بین ببرند در حالیکه کاسلرى باگسترش محدود حوزه نفوذ پروس در شاهزاده نشین  هاى آلمان موافق بود. در عین حالى این اختلاف نظر هرگزیه جداثى دو کشور نینجامید ولى تا حدى زمینه، براى فعالیت و بهره گیرى تالیران آماده ساخت.

خواسته هاى روسیه بر عکسى کاملاً در جهت خلاف سیاست انگلستان و اتریش بود. تزار، مایل بود در ازاء تلفاتى که در جنگ  با ناپلئون متحمل شده است دوک نشین ورشو   به تصرف درآورده و با فوال تدریجى عثمانى نفوذ خود دا در بالکان افزایش  دهد. طبیعى است که چنین اندیشه هاى روسیه   قبل از همه با اتریش درگیر مى ساخت.. زیرا اتریش نیز بالکان را حوزه نفوذ خود مى پنداشت. با این وصف مى توان دریافت که اتریش با دو قدرت برى دیگر یعنى روسیه و پروس سر سازگارى نداشت.

با این اختلافها، متحدین تا تفاهم کامل بر سر تجدید بناى اروپا راه درازى در پیش داشتند. تنها در مورد فرانسه بود که بین قدرت هاى اروپائى اتفاق نظر حاصل بود. تضعیف فرانسه و انزوای آن عامل وحدت بخش این کشورها به حساب مى آمد. در اینجا نقش تالیران در استفاده از اختلافهاى چهارکشور بزرگ  وکسب پشتیبانى کشورهاى درجه دوم حائز اهمیت است و همین امر نام تالیران را مانند نام ماکیاول در مرز خوبى و بدى قرارداد و سبب شد تا عده اى وى را علیرغم بدنامى ها، از رجال وطن پرست به حساب آورند. تالیران به محض اطلاغ از برنامه این چهارکشور در صدد مقابله با آن برآمد و به نیکى دریافت که بین آنها اتفاق نظر حاصل نیست و با ثکیه بر این عامل مى توان از تشکیل اتحادیه کامل آنها بر علیه فرانسه جلوگیری نمود. [5]  علاوه بر این تالیران به فراست دریافت که مى توان مستمسک دیگرى پیدا کرد و آن این بودکه گرچه دولت هاى شرکت کننده از نظر قدرت یکسان نبودند ولى از نظر حقوقى مساوى بودند ولى سعى کرد با حمایت ازکشورهاى کوچک دوستى آنها را نسبت به فرانسه برانگیزد و این نقشه با موفقیت روبرو شد. تالیران با تکیه بر اصل حقوق عمومى وارد صحنه شد. این که تصمیمات کنگره باید بر اساس حقوق عمومى و رعایت حقوق تمام ملل شرکت کننده اتخاذ شود با مخالفت نمایندگان قدرت هاى بزرگ خصوصاً پروس (به علت حساسیت نسبت به حقوق شاهزاده نشین هاى آلمان) روبرو شد.« هاردنبرگ در یکى از جلسات فریاد زد: خیر آقاى حقوق عمرمى (تالیران) دلیلى ندارد که بر اساس حقوق عمومى عمل کنیم . تالیران گفت حضور شما در اینجا دلیل بر حقوق عمومى است »[6]. و بالاخره نیزاین اصل هر چند به طور ظاهرى پذیرفته شد و موفقیتى اخلاقى براى فرانسه کسب نمود ولى کشورهاى بزرگ سعى کردند اهمیت این مسأله را به حداقل برسانند و به همین دلیل وقت زیادى تلف شد وعاقبت نیز کنگره به معناى واقعى نظر سایرکشورها را ملحوظ نداشت  در نهایت اتحاد چهارگانه که براى مدتى بر اثر دیپلماسى تالیران سست شده بود به علت بازگشت ناپلئون از جزیره الب دوباره جان گرفت و اختلافهای داخلى آنها براى مقابله با دشمن مشترک  به فرامرشى سپرده شد وگرنه اختلاف هاى آنها بر سر تقسیم اراضى عمیق تر از آن بودکه بتوانند به راحتى به تفاهم برسند. کنگره وین به سرعت به کار خود پایان داد و در 9 ژوئن 1815 اعلامیه نهائى خود، منتشر ساخت (با امضاء8 قدرت شرکت کننده در معاهده پاریس و سایر شرکت کنندگان دانمارک،هلند، ناپل، ایالات رومانى، مدن، سیسیل، باویر، ساکس، هانور...) چنانکه مشاهده شد معاهده وین محصول توافق نهایى و جداگانه قدرتهاى بزرگ برد. بر اساس مصربات کنگره وین، لهستان به طور رسمى بین روسیه و اتریش و پروس تقسیم شد (عملاً این کار در سال 1794 انجام شده بود). دو پنجم کشور ساکس به پروس منظم گردید و پروس علاوه بر آن تمام سرزمین هایى راکه در سال 1806 و قبل از فتوحات ناپلئون در تصرف خود داشت دوباره به دست آورد. سوئیس تمامیت ارضى خود را حفظ و قسمت هاى کوچکى نیز از اتریش و ساردنى به آن ضمیمه و استقلال  سیاسى و اقتصادى آن به وسیله قدرتهاى بزرگ تضمین شد. در مورد ایتالیا توافق شدکه پادشاه ساردنی تمام ایالات خود را به جز قسمتى از ساووا [7] که به فرانسه و سوئیس بخشیده شده بود حفظ کند. و اتریش به تمام متصرفات ایتالیائى خود(قبل از 1805)  یعنى به ونسى (ایالتى که مرکز آن ونیز است) ولمباردى و قسمت های دیگری   از خاک ایتالیا دست یابد و رم را به پاپ واگذار نماید. علاوه بر آن کشورهاى آلمانى زبان، کنفدراسیونى مرکب از 48 ایالت تشکیل دادندکه اتریش عضو برجسته و رهبر آن به حساب مى آمد.  این بار دولتهاى، اروپایی در مقابل فرانسه سخت تر عمل کردند و حتى قصد داشتند اشیاء عتیقه اى راکه فرانسه در مدت 20 سال جنگ بدست آورده بود و اغلب آنها نیز طى قرار دادى به فرانسه واگذار شده و در موزه لو ر نگهدارى مى شدند از چنگ این کشور به درآورند.  [8]

2- اصولى نظم جدیدبین المللى

کنکره وین مهمترین گردهمایى نمایندگان قدرت هاى اروپایى پس از نشست هاى وستفالى 1648 به حساب مى آید که نمونه هاى بعدى آن را باید معاهدات صلح ور سال 1919 و کنفرانس یالتا در 1945 دانست  چنانکه گفته شد این گونه کنگره ها و کنفرانس ها که در پایان یک جنک همگانى تشکیل مى شوند معمولاً سرنوشت دنیا را براى مدتى تعیین کرده و مانند مجلس مؤسسان طرح یک نظام بین المللى را بر اساس توافق قدرتهاى شرکت کنتده مى ریزند. همان طورکه قوانین اساسى محصول شرایط خاصى هستند که پس از فروپاشى یک  نظام کهنه به وجود مى آید، اصول یک  نظم جدید بین المللى نیز در شرایطى تنظیم مى شودکه نظم قدیم برهم خورده و جهان به، اردوگاه حاکم و محکوم تقسیم شده است. و این فاتحین جنگ هستندکه با توافق خود نظم را بر قرار ساخته و به آن مشروعیت و قدرت اجرا مى بخشند. در هر دو مورد یعنى تدوین قانون اساسى و تنظیم اصول نظم جدید جهانى یک حالت روانى دوگانه حکمفرماست که یک طرف آن متوجه دشمن مشترک یا رژیم پیشین و طرف دیگر متوجه رقابت فاتحین در تقسیم محصول پیروزى است.

بر اساس شواهد تاریخى مى توان گفت که نظام روابط بین الملل در هر دوره حاصل توافقى است که بین قدرتهاى بزرگ صورت گرفته است و اصول آن تا استقرار یک نظام دیگرکه آن هم به همین ترتیب به وجود مى آید معتبر خواهد بود. هنرى کسینجر در مقدمه کتاب خود تحت عنوان «یک جهان اعاده شده»   این موضوع، از دیدگاه موسوم به رئالیست مطرح و تحلیل مى نماید. کسینجر معتقد است که جستجو براى صلح خواهى سبب تداوم نظم بین المللى نمى شود، بلکه ثبات در روابط بین المللى مبتنى بر قبول مشروعیت چند اصل از طرف قدرت هاى حاکم بر جهان است. البته مشروعیت در اینجا نباید با عدالت یکى دانسته حتى به معناى توافق بین المللى در مورد طبیعت توافقهاى انجام شده یا قبول روش خاصى در سیاست خارجى نیز نمى باشد. بلکه مشروعیت  به معنای   قبول چارچوب یک نظام بین المللى از طرف قدرتهاى بزرگ است. در نتیجه مشروعیت یک نظام بدین معنى هم نیست که تمام کشررها از چنین نظمى خشنود هستند بلکه ممکن اسبت پاره اى کشورها مانند آلمان نسبت به مصوبات ورساى 1919 حالت عصیان داشته باشند. در این صورت سیاست خارجى این قبیل کشورها جنبة انقلابى داشته و در جهت شکستن نظم موجودگام بر مى دارد. نتیجة دیگرى که از این بحث حاصل می شود این ایست که نظم مشروع امکان برخورد، از میان نمى برد بلکه آن را محدود مى نماید. از اینرو سخن از امنیت مطلق در چنین شرایطى در میان نیست، زیرا امنیت مطلق براى یک کشور به معناى عدم امنیت کامل براى سایرکشورهاست، بلکه سخن از امنیت نسبى در شرایط اتفاق آراء  در میان است دیپلماسى در مفهوم کلاسیک خود یعنى انطباق نظریات و حل اختلافها  از طریق مذاکره نیز فقط در چنین شرایطى یعنى در شرایط وجود یک نظم بین المللى مشروع (مبتنى بر قبول  عام) امکان  پذیر است.

پکى از مواردى که بدین نحو یک نظم بین المللى بر پایه توافق قدرت هاى بزرگ  شکل گرفت زمانى بودکه نظم قدیم بر اثر سرکشى هاى ناپلئون بناپارت و اصرار وى در قبولاندن نظم فرانسوى به سایرکشورها در هم ریخته بود و پس از شکست او لازم بود چارچوب جدیدى بر پایه توافق هاى جدید ترسیم گردد. لازم به یادآورى است که اجزاء نظم جدید از پیش فراهم آمده بود. پنج قطب قدرت از 1648 تا 1763 یعنى پایان جنگهاى هفت ساله شکل گرفته بود و در همین جنگ موازنة قوا نیز به عنوان یک اصل گریزناپذیر پذیرفته شد. اما درکنگره وین این عناصر به صورت یک نظم به تصویب رسید.

 ژاک دروز مورخ فرانسوى در مقدمه چهارمین بخش کتاب خود بنام «تاریخ دیپلماسى از 1638 تا 1919» علل تشکیل کنگره وین را خستگى اروپا از جنگ و نیاز فورى به صلح پس از یک ربع قرن آشفتگى و زورگوئى ذکر مى کند. مورخ دیگر فرانسوى دوبرتیه دوساوینى  صلح طلبى اروپا در کنگره وین را تجلى ایده های صلح ابدى کشیش سن پى یر (۱۷۱۳) وکانت (۱۷۹۳) و طرفداران وحد ت اروپا مى داند که دوباره در نوشته هاى سن سیمون   و تى یرى   ظاهر مى شود. ولى مسلماً  تد اوم اصول کنگرهء وین به مدت نزدیک به یک قرن  به دلیل شرکت دول معظم اروپا و قبول اصول کنگرهء وین از طرف آنها بوده است و نه اندیشه هـاى صلح طلبى فوق. چنانکه تزلزل آن نیز به خاطر ىدم رضایت بعضى ازآنها و بى تفاوتى تدریجى بعضى دیگر به بناى کنگره وین بودکه آن را تا سر حد زوال پیش برد  (البته در اینجا فرض بر این است که حتى اگر تحولات زیربنائى صورت نمى گرفت کنکره وین بدلایل فوق ماندگار نبود .

شالوده نظمى که درکنکره وین پى ریخته شدکارکاسلرى و مترنیخ بود. به قول کسینجر اولى آن را طرح کرد و دومى به آن مشروعیت بخشید. این نظم بر مبناى «توازن قوا»استوارگردید.

حافظ اصل توازن قوا، اتفاق قدرت هاى اروپائى موسوم به کنسرت اروپا بود. یعنى هیچ کشورى حق ندارد پاى ازگلیم خود فراتر نهد. چنانکه کشورى بخواهد توافتن هاى حاصله درکنگره وین را زیرپا بگذارد با واکنش هماهنگ سایر قدرتها روبرو خواهد شد. در طول قرن نوزدهم بارها شاهد عملکرد کنسرت اروپا هستیم. از جمله در سال ۱۸۳۰ هنگام قیام مردم بلژیک که فرانسه مى خواست از موقعیت استفاده کرده و بلژیک را به خاک خود منظم نماید اما با واکنش هماهنگ تمام دولت هاى بزرگ(انگلیس، روسیه پروس و اتریش) مواجه شد. در سال۱۸۳۹ درگیرودار دعوای مصر و باب عالى، کشورهاى اروپائى که هر یک به دنبال منافع خود بودند در نهایت سلطان محمود دوم را مجبورکردند که وساطت اروپا را پذیرفته و حل مسأله را به کنفرانسى مرکب از سفراى پنج کشور بزرگ احاله نماید و بالاخره در سال 1853 در جنگ هاى کریمه سه کشور بزرگ. فرانسه، اتریش و انگلیس متفقاً در مقابل روسیه ایستادند و چنین وانمود کردند که هرگونه عمل خودسرانه ای را منکوب خواهند کرد. کنگره برلن ۱۸۷۸ و کنفرانس پکن 895 1 نیز خرد جلوه هـاى دیگرى ازکنسرت اروپا بودند علاوه بر اینها تأثیرات کنسرت اروپا و توازن قوا آنچنان بود که بیسمارک هم در برنامه وحدت آلمان  خود را مجبور به کسب نظر مساعد سایر قدرتها دیده و احساس مى کردکه نباید از حد معینى تجاوز نماید، چنانکه پس از رسیدن به اهدات ملى، سودای هرگونه توسعه طلبى را از خود دور ساخت. از اینرو علیرغم ظهرر قدرت هاى بزرگى مثل آلمان که عملا ًتوازن قوا را بهم مى زد و علیرغم تحولاتى که بنیان سیاسى- اقتصادى و اجتماعى،اروپا را دگرگون مى ساخت، روح کنگره وین تا پایان قرن بر روابط کشورهاى اروپایى سایه افکند و نقش انگلستان در حفظ توازن قدرت درکشورهاى قاره اى تعیین کننده بود.

۳-کنکره وین: اعاده و همبستگى پادشاهی هاى اشرافى

انقلاب کبیر فرانسه که بى شک سرآغاز فصل تازه اى در تاریخ اروپا بود، در پى تحقق آرمانها و اندیشه هاى خود حرکت هاى عظیم دیگرى را نیز به دنبال داشت. طبقة جدیدى که انقلاب خود را به انجام رسانده بود بر آن برد تا نظام اجتماعى- اقتصادى و سیاسى خاص خود یعنى دموکراسى و آزادى اقتصادى را نیز برقرار سازد. اندیشه هاى انقلاب مسلماً به مرزهاى فرانسه محدود نمى ماند و مى رفت تا سراسر اروپا را فراگرفته و هرگونه مانعى را، جلو راه خود بردارد. بر حالیکه کنگره وین با تمام قوا در برابر آن ایستاد و سعى کرد تا نظام و سیاق گذشته را اعاده و حفظ کند. به بیان دیگرکنگره وین بر آن بودکه اشرافیت را در تمامیت آن احیاء نماید. یک نویسنده فرانسوى عبارت جالب «بین الملل اشرافیت »   را در موردکنگره وین به کار برده است  . به یقین این آخرین و در عین حال معظم ترین «بین الملل اشرفیت» نسل میرنده تاریخ بوده است.

درکتاب «تالیران » اثر تارله نویسنده و مترجم با اشاره به بالندگى بورژوازى در این عصر، تالیران را قهرمان تشخیص و تطابق با موج جدید جلوه دادند و علت پیروزى او را تشخیص جهت تاریخ قلمداد کرده اند. تارله مى نویسد: «بارى در دوران انقلاب و حکومت دیکتاتور نظامى فرانسه که از بطن انقلاب پا به عرصة وجود نهاده بود و مى بایست به زودى مالک الرقاب اروپا شود، براى بار نخست، اشرافى ظریف الطبع در یکى، نخستین نقش های این درام بزرگ تاریخى پاى به صحنه نهاد. وی  با قوهء مخیله اى به حمایت نافذ و قریحه اى سرشار ترانست به یکبار و به مدد مکاشفه حتمی الوقوع، انهدام سیاسى اجتناب ناپذیر طبقة خود و فتح همان بورژوازى، که طبعاً براى وى نامانوس و نامطبوع بود پیش بینى کند.» در جاى دیگر با ذکر این نکته که تالیران به همه چیز خیانت مى کرد اضافه مى کند : ولى به طبقه بورژوازى فاتح، که بااین حال برای وى آن همه نامأنوس بود خیانت نکرد، فقط به این علت که پیروزى او راکاملأ محتوم مى دانست ..

در هر صورت قصد ما در اینجا تحلیل شخصیت تالیران نیست بلکه تاکید بر وجود موج جدید از یک  طرف و استقرار مانعى در مقابل آن بنام کنگره وین و اعاده پادشاهى هاى مستبده از طرف دیگر است. حال بایددید چنان موجى و چنین سنگى چه طوفانى بپا مى کند. در یک طرف اتحاد مقدس، سیستم سرکوب مترنیخ  و اتحاد چهارگانه شکل مى گیرد و در طرف دیگر شورش هاى ایتالیا، اسپانیا و بالاخره انقلابهاى آزادیخواهى ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰ که دامنه آن تمام، اروپا را فراگرفت .

نه تنها سلطنت و خانواده بوربن هاکه با اعدام لوئى شانزدهم (ژانویه 1793)گمان مى رفت براى همیشه از صحنه تاریغ محو شده اند دوباره به فرانسه بازگشتند بلکه تمامى پادشاهانى که به دست ناپلئون تار و مار شده بودند دوباره به تخت هاى خود بازگردانده شدند و آنهاکه بر سرکار مانده بودند  به تما م وعده هاى خود مبنى بر دادن آزادى هایى به مردم پشت کردند. فردیناند هفتم پادشاه اسپانیا در  موقع مراجعت و قبل از ورود به مادرید دستور توقیف آزادیخواهان و حتى آنهائى را که براى بازگشت وى هم جنگیده بودند صادرکرد و قانون اساسى 1812 را لغو نمود. ویکتور امانوئل  پادشاه تورن که قبل  از ۱۷۸۹ به حکم هیأت مدیره مجبور به رفتن به ساردنی و از دست دادن بعضى از  ایالات شده بود، هنگام بازگشت به تورن تمام مستخدمین سابق، به خدمت بازآورد. در آلمان دوک هس تمام اوضاع را به صورت روزى برگرداندکه ناپلئون وى را از ولایت هس رانده بود. فردریک گیوم سوم پادشاه پروس نیز به تمام وعده هاى آزادیخواهانه پایان داد.

بارگشت محافظه کارى و سنت گرائى دراروپا با شورو شوق عمومى نیزهمراه بود. مکتب رما نتیسم که در پایان قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم به طور موثر بر ادبیات نفوذ داشت بر روندهاى سیاسى متفاوت نیز اثرگذاشت. محافظه کارى، آزادیخواهى و ملیت گرائى همگى به نحوى از مشرب  رمانتیسم نصیب بردند. محافظه کارى در دید رمانتیک هاى متعلق به اشرافیت، به عنوان اداى احترام نسبت به مذهب و به پادشاهى واشرافیت و خلاصه تحقیر عقل گرائى قرن هیجدهم جلوه مى نمود. گمان مى رفت که بازگشت به پادشاهى جهان را به ارزشهاى گذشته باز مى گرداند. در انگلستان نویسندگانى چون والتر اسکات (۱۸۳۲-۱۷۷۱)و در فرانسه کسانى چون فرانسوا رنه دوشاتربریان ) به تکریم مذهب و اخلاق و سنت پرداختند، ولى بعداخود تحت تأثیر لیبرالیسم قرا ر گرفتند.

در مرحله بعد پادشاهى هاى اروپا درمقابل امواج آزادیخواهى نیازمند اتحاد و همبستگى   بیشترى در  عمل بودند. تزار الکساندر اول پایه این همبستگى را بنا نهاد ر به نام مسیحیت و تعالیم عالیه مذهبی  شاهان اروپا را به همبستگى فراخواند. ظاهراً تزارتحت تأثیر زنى مذهبى به نام   کرودنر   قرارگرفته بود. این زن درآن ایام به علت پیشگوئى ها و مقدس مآبى هائى که ازخود نشان مى داد مورد توجه تزار بوده است و مشهور است  تزارمتن پیشنهادى خود را درمورد اتحاد مقدس پس از تاثید وى به امپراتور اتریش و پادشاه پروس ارائه داده است. از جنبه هاى مذهبى،پیشنهاد تزارکه بگذریم از دید سیاسى در اساس مقصود وى این بوده است که صحنه سیاست اروپا را به یک باره بدست مترنیخ وانگذارد. بویژه آن که مترنیخ در تضاد منافع دوکشور اتریش و روسیه با پیشنهاد انگلستان مبنى بر واردکردن فرانسه به  اردوگاه متحدین خود نیز موافقت کرده بود و روسیه را وحشت انزوا فراگرفته بود از اینرو زمانى که لزوم اتحاد پادشاهى هاى مستبده احساس شد تزار سعى کرد تلفیقى از مذهب و دیپلماسى و صلح ضرورى را رائه دهد. البته بسیارى از جمله مترنیغ معتقد بودندکه جنبة مذهبى پیشنهاد تزار بیشتر و از نظر سیاسى بناى مجوفى بیش نبوده است. مترنیخ در خاطرات خود که در سال 1929 منتشر شد مى نویسد: « مخلوطى از اقکار مذهبى  عقاید سیاسى آزادمنشانه در اتحاد مقدس تبلور یافت و این نبود مگر تحت تاثیر خانم کرودنر و آقاى برگاس[9]. هیچکس مانند من نمى داند آنچه در آن موقع گذشت چیزى جز طبل تو خالى نبود [10]». بالاخره اعلامیه تزارکه در  26 سپتامبر 1815 به امضاء رسید اشعار مى داشت که سلاطین سه گانه روس، پروس و اتریش احکام مسیحیت را در روابط خود ملحوظ داشته و اختلاف هاى خود را با مسالمت حل و فصل نموده و در مواقع لازم به کمک یکدیگر بشتابند و همدیگر را به چشم برادر ببینند. پس از آن سایرکشورها نیز براى پیوستن به این پیمان دعوت شدند. تأکید تزار بر مسیحیت و اتحاد سلاطین مسیحى مفهوم دیگرى را نیز در بر داشت که با توجه به یکى از جنبه هاى سیاست خارجى روسیه که از زمان کاترین دوم ثابت مانده بود بیشتر مى تواند مورد قبول باشد و آن موضع گیرى بر علیه امپراتورى عثمانى و قراردادن مسیحیت در مقابل اسلام بود. کما اینکه انتشار  اعلامیه اتحاد مقدس به وسیله امپراتور روسیه در فوریه 1816، شدیداً موجب نگرانى سلطان محمود (1839-1785) گردید. و این باور را پیش آورد که اگر تزار براى مدت کوتاهى مسأله شرق را مسکوت گذاشته بود و پیشروی هاى خود در سال 1812 را متوتف ساخته بود صرفاً بخاطر وجود یک خطر عظیم تر یعنى ناپلئون بوده است. چنان که عقد پیمان گلستان با ایران نیز در همین شرایط و با وساطت انگلستان صورت گرفت. اینک آن خطر از میان رفته بود و بى شک تزار مایل برد به مشغلة اصلى خود بازگردد. البته سیاست توسعه طلبانه روسیه در منطقه بغازها و در دریاى مدیترانه با منافع انگلستان در تعارض بود. اتریش نیز مایل نبود که روسیه !در منطقه بالکان به گسترش نفوذ خود بپردازد. اگر به این نکته که مقصود اصلى تزار زوال عثمانى بوده است نه صلح و مسائل ارویا ، بهاى کافى بدهیم مى توان نتیجه گرفت که قضاوت هاى مترنیخ وکاسلرى درباره پیشنهاد تزارکه مى گفتند مسائل قاره اروپا براى تزار اهمیتى ندارد، تا حدى مقرون به صحت بوده است باید اضافه کرد که گرچه اتحاد مقدس در نظر سایر رهبران اروپا بى مقدار آمد، «آزادیخواهان آن را نمایش یک روح استبدادى و ارتجاعى و مقدمه یک اقدام و حمله عمومى بر علیه خود و عقاید آزادى خواهى محسوب کرده و به عنوان اتحاد مقدس سلاطین بر ضد ملل جلوه گر ساختند و بدین ترتیب محرک بغض وکینة عمومى بر ضد این اتحاد شدند.»[11]

عدم کفایت اتحاد مقدس از یک سو و تضاد منافع روسیه و منافع انگلیس و اتریش در منطقه دریای مدیترانه از سوى دیگر دوکشور اخیر را بر آن داشت تا خود ابتکار عمل را در دست گرفته و خلاء یک اتحاد قدرتمند را پرکنند. از اینرو در 25 نوامبر همین سال در پاریس پیمانى راکه به پیمان چهارجانبه مشهور است منعقد ساختند. از همان زمان که لرد لیورپول نخسست وزیر انگلستان در جواب نامه کاسلرى که نظر وى را در مورد اتحاد مقدس استفسارکرده بود به تقبیح اقدام خودسرانه تزارپرداخت وکاسلرى را از پیوستن به آن منع نمود (3 اکتبر 1815) [12]طرح یک پیمان جدیدکه هم ازکاراثى بیشترى برخوردار باشد و هم عمل تزار را خنثى کند محتمل مى نمود.

واکنش انگلستان پیمان چهار جانبه بود. انعقاد قرارداد چهارگانه را باید پیروزى بزرگى براى دیپلماسى انگلستان به حساب آورد که در مقابل رقیب خود روسیه کسب نمود و ابتکار عمل را در دست خود نگاه داشت. علاوه بر این، این قرارداد مسیر دیپلماسى را نیز عوض کرد و مقدمات اتحاد پنجگانه (پانتارشى)[13] و در آخر تثبیت سیاست اتریش و سیستم مترنیخ را فراهم نمود. تاکنون نوک حمله تمام قراردادها و اتحادها متوجه فرانسه بود ولى تضادى که بین منافع روسیه با منافح انگلستان و اتریش به وجود آمد سبب شد تا دوکشور اخیر از شدت حمله و حسماسیت خود نسبت به فرانسه کاسته و حواس خود را متوجه نظارت بر روسیه نمایند. از همین تاریخ راه فرانسه به اتحادها و کنفرانس هاى اروپا باز شد و از حالت یک کشور شکست خورده ر در حال جنگ خارج گردید. در مقدمه قرارداد چهارگانه نیز آمده است که چون اهداف کنگره وین که محو خطر ناپلئون و قدرت نظامى فرانسه بود حاصل گردیده است اعلیحضرتین امپراتور اتریش و پادشاه انگلستان همچنین امپراتور روسیه و پادشاه پروس آسایش اروپا را بسته به حفظ نظم موجود بر اساس قدرت سلاطین و قوانین اساسى تشخیص داده و برآنندکه تمام امکانات خود را در جهت حفظ آرامش عمومى به کارگرفته و روابط بین خود را در جهت حفظ منافع مردم خود مستحکم تر نمایند، و به اصول مندرج در قرارداد شومون (1 مارس 1813) و قرارداد وین(25 مارس 1815) از طریق قراردادى که اینک در دست انجام است کارائى بیشترى بدهند[14]. اتحاد چهارگانه اولین اتحاد متشکل واحده اى بود که به جاى قراردادهاى متعدد بین یک طرف و طرف هاى دیگر، تمام طرف هاى قرارداد را از طریق یک متن با هم متحد مى نمود. ماده 6 این قرارداد اشعار مى داشت: «که براى تضمین و تسهیل اجراى این قرارداد و استحکام روابطى که امروز چهار سلطان را براى سعادت جهان به هم پیوند مى دهد طرفهاى عالیه این قرارداد مناسب دیدندکه بطور ادوارى جلساتى براى تامین منافع مشترک و بررسى تدابیر لازم در جهت آسایش و سعادت مردم و براى حفظ صلح در اروپا، زیر نظر خود یا زیر نظر وزراى خود تشکیل دهند[15]». این گردهمایى ها به منظور تداوم و پیگیرى اصولى بود که در 20 نوامبر 1815 پى ریزى شده بود تا از یک طرف روسیه قادر نباشد دوباره دست به اقدامات تازه اى بزند، و

از طرف دیگر در مواردى که منافع این قدرت ها مورد تهدید قرار مى گیرد بتوانند عملیات خود را هماهنگ نموده و بر اساس مواد 2 تا 5 همین قرارداد وارد عمل  شوند. آنها با مثال قرار دادن ناپلئون لزرم مداخله در خاک  یک کشور علیه نیروهاى انقلابى را مورد تایید قرار دادند. البته در مورد مداخله دو نظر متفاوت وجود داشت: یکى سیاست انگلستان مبتنى بر این اندیشه که از نظر نظامى اتحاد چهارگانه باید فقط متوجه فرانسه باشد و چنانچه نیروهاى انقلابى در داخل خاک  کشور دیگرى نا آرامى هائی بوجود آورند بر عهده چهار قدرت بزرگ نیست که دست به مداخلة بزنند و مسائل  مربرط به عثمانى و مستعمرات آمریکایى خارج از حوزة اتفاق اروپاست ؛ دیگرى سیاست روسیه مبتنى بر اینکه اتحاد سلاطین اروپا عام تلقى شده و قادر به مداخله در تهام کشورهاى اروپا باشد و مساثل مدیترانه و امریکا را نیز مورد بحث قرار دهد. در حقیقت تزار دنبال یک توازن وسیع جهانى بودکه در آن تمام کشورها حتى فرانسه اسپانیا و امریکا نیز شرکت داشته باشند. طبیعتاً در چنین حالتى هم اندیشه اتحاد مقدس تقویت مى شد و هم  روسیه امکان مى یافت که برترى انگلستان و اتریش را شکسته و در مسائل آمریکاى جنوبى و عثمانى نیز مداخله نماید. این دو سیاست متضاد که یکى نشان دهنده فاصله گرفتن انگلستان از مسائل اروپا و محدود نمودن توجه خود فقط به حفظ توازن و جلوگیرى از احیاء قدرت فرانسه و خلاصه به تهدیدهاى مستقیم به منافع خود بود و دیگرى مبین تلاش روسیه براى بدست گرفتن دیپلماسى  اروپا وکسب حق مداخله در چهارگوشه دنیا، موجب نگرا نی مترنیخ مى شد وی را بر آن مى داشت که اولاً در مقابل کم توجهى انگلستان ابزار سرکوب موثرى پیداکند ثا نیأ در مقابل روسیه سیستم مطمثنى به وجود آوردکه دیپلماسى آن کشور را تحت الشعاع قرار دهد. سیستمى که مترنیخ در راس آن قرار مى گرفت با اوج مبارزات آزادیخواهى فقط به صورت ابزار سرکوب ملل اروپا در مى آمد. کنفرانس هاثى که از آن پس تشکیل گردید هر یک در توجیه مداخله قدرتهاى بزرگ درکشورهاى کوچک تر و شرکت آنها در سرکوب قیام ملل  تحت سلطه بود تا بدین وسیله ازگسترش آزادی خواهى جلوگیرى شود.

4-کنگره اکس لا شپل و سیستم سرکوب مترنیخ به عنوان متمم کنگره وین

چنانکه اشاره شد دعواى انگلیس و روسیه زمینه، براى آزادى عمل  مترنیخ فراهم ساخت تا مسلک  خود را ترویج داده و براى حفظ وضع موجود و سرکوب هر جنبش آزادیخواهى یا ملیت خواهى، اتحاد سلاطین اروپا را تقویت کند.  «اصول مترنیخ را مى توان در عبارت زیر خلا صه کرد: واکنشى در مقابل انقلاب فرانسه و عقاید و افکارى که از آن به خارج انتشار یافته بود.» [16]  مترنیخ در شور ر شوقى که در آن زمان نسبت به اندیشه هائى مثلاً مشروعیت و حقوق الهى و بازگشت به گذشته (قبل از ناپلثون) ابراز مى شده هیچ گونه مشارکتى نداشت. او مردی بود متعلق به قرن هجدهم که محور اساسى نظام مورد نظرش را توازن قوا تشکیل مى داد. توازن قوا را وى از دستیارش گنتز – نظریه پرداز نبرد علیه فرانسه انقلابى - اخذکرده بود. به عقیده مترنیخ ابتدا توازن قوا در داخل کشورها به وجود مى آید یعنى نظم اجتماعى در مقابل نیروهاى خرابکار و سپس توازن قوا بین دولتها. به عقیدة او هیچ. چیز براى وجود دولت خطرناکتر از نهضتهاى ملى و آزادى خواه نیست. در نتیجه مترنیخ مخالف هرگونه تغییری در وضح موجود بود. وى اتحاد پادشاهى ها، براى تشکیل یک پلیس بین المللى علیه انقلاب لازم مى دانست.

موقعیت مناسبى براى مترنیخ پیش آمد تا نظر خود را اعمال نماید. چهارکشور بزرگ به عنوان وثیقه پرداخت غرامت قسمتى از نیروهاى خود را در خاک فرانسه نگه داشته بودند و چون فرانسه دراین مدت به طور منظم به پرداخت بدهى هاى خود اقدام کرده و چند ماهى به پایان آن باقى نمانده بود، سه سال پس از نوامبر 1815 مسأله تخلیه خاک فرانسه از قواى چهار قدرت بزرگ مطرح مى شد. «به علاوه چهار قدرت فوق به این نتیجه رسیده بودند که تماس سربازان آنها با کشورى که هنوز روح انقلاب بر آن حاکم بود خطرناک بوده و ممکن است باعث انتقال عقایدى شودکه اساس سلطنت را آسیب پذیر سازد. » از اینرو مسأله تخلیه فرانسه به طور جدى از اوائل سال 1817 مطرح گردید. ولی قرار شد قبل از تصمیم قطعى به تشکیل یک گردهمایى بر اساس ماده 6 قرارداد 20 نوامبر 1815 پاریس  (اتحاد چهارگانه) اقدام نمایند. پس از تصفیه حساب آوریل 1818 گردهمایى مورد نظر در ماه سپتامیر در آکس لاشپل  تشکیل گردید. در مورد دستور جلسه کنفرانس هاى اکس لاشپل همان اختلاف نظر قدیمى روسیه و انگلیس بروزکرد. روسیه مایل به دعوت از تمام کشورها و مطرح کردن تمام مسائل بود در حالیکه انگلستان قائل به برگزارى کنفرانس بین چهار قدرت بزرگ از یک سؤ وفرانسه از سوى دیگر بود کشورهاى بزرگ با مطرح ساختن خطر مجدد فرانسه با نظر انگلستان موافقت داشتند و فرانسه را به تنهائى در مقابل خود قرار مى دادند. وقتى دوک دوریشلیو   وزیر خارجه فرانسه عازم اکس لاشپل گردید در آن جا سران کشورهاى پروس، روس و اتریش وعده تخلیه فورى خاک فرانسه را حداکثر تا 30 نوامبر دادند و این وعده که درکنوانسیون 9 اکتبر 1818 جنبة رسمى یافت به احساس حقارت فرانسویان پایان داد و ملت فرانسه احساس کرد به پایان نحوست هاى ناشى از قرار دادهاى پاریس وکنگره وین نزدیک شده است و با   سایر ملل در یک ردیف قرارگرفته است در حالیکه چهار قدرت بزرگ فرانسه را فروتر از خود به حساب مى آوردند و مسأله آنها جلوگیرى از سرایت افکار انقلابى بود.

پس  از توافق بر سر تخلیه خاک فرانسه ریشلیو پیشنهادکردکه اتحاد چهارگانه را با قبول فرانسه به فشارى که از سوى پروس و اتریش بر شاهزادنشین هاى آلمان وارد شد آنها را به جستجوى نیروی سومى واداشت که قادر باشد از آنها در مقابل دو کشور مزبور حمایت نماید. قوت گرفتن این تمایل در آنها و تماس شاهزاده ورتمبرگ با امپراتور روسیه و

اتحاد پنجگانه  (پانتارشى )، تبدیل  نمایند. تنها کشورى که از این پیشنهاد حمایت کرد روسیه برد. کاسلرى بر اساس نظرکشور خود مایل به حفظ اتحاد چهارگانه بود. در اینجا بودکه مترنیخ موفق شد بین این دو نظریه راه حل بینابینى را پیداکرده ر ابتکار عمل را در دست گیرد. مسأله اصلى که سه کشور انگلیس، پروس و اتریش بر آن توافق داشتند این بود که مى بایست تدابیر لازم اندیشیده شود تا فرانسه نتواند از آزادى سوء استفاده کند. زیرا فرانسه اکنون کانون احساسات انقلا بى و خرابکاری  به  حساب مى آمد، به طورى که زمینه پیروزى نیروهاى چپ   در انتخابات این کشور مساعد شده بود. ازاینرو چهار قدرت بزرگ در اول نوامبر 1818 مبادرت به امضاى کنوانسیونى نمودند که چیزى جز تکرار دقیق تعهدات انجام شده در قرارداد شومون (1 مارس 1814)و قرارداد پاریس 25 نوامبر 1815 (اتحاد چهارگانه) نبود. در این پروتکل  چهار قدرت بزرگ دوباره تعهد نمودند که اتحاد خود را حفظ نموده و در موقع لزوم نیررهاى خرد را به طور مشترک به کار بگیرند تا در صورت بروز هرگونه آشوبى در فرانسه که آسایش همسایگانش را مختل نماید، نظم را آن طورکه خودشان در آن کشور برقرار نموده بودند از نو برقرار نمایند، به عبارت دیگر امکان مداخله در فرانسه را مورد تأیید قرار دادند.

پس از اتخاذ این تدابیر و اطمینان از این که نقش ژاندارمزى چهارکشور بزرگ محفوظ مانده و هرگونه سرکشى از جانب فرانسه سرکوب خواهد شد، شرکت فرانسه درگردهمایى هاى پیش بینى شده در ماده 6 پیمان پاریس (25 نوامبر 1815) مورد قبول واقع شد. پروتکل نهائى کنفرانس هاى اکس. لاشپل  که از صورت کنفرانس هاى دوره اى اتحاد چهارگانه خارج و خود به صورت کنگره ای جدید درآمده بود در 15 نوامبر 1818 به امضاء پنج کشور رسید و بدین ترتیب به نوعى بین اتحاد مقدس و اتحاد چهارگانه تلفیق حاصل شد و فرانسه جاى خود را درکنسرت اروپا بازیافت. مواد یک و دوى پروتکل بر همبستگى دولتهاى امضاءکننده تاکید داشت و ماده 3 آن اشعار مى داشت که: فرانسه با اعاده قدرت سلطنتى مشروع و مبتنى بر قانون اساسى از این پس متعهد مى شودکه همراه سایر قدرت هاى اروپائى در حفظ و تحکیم نظامى که صلح را به اروپا باز آورد و تنها مرجعى است که دوام صلح راتضمین مى کند بکوشد. » مسلم آنچه باعث قبول فرانسه در جمع قدرت هاى بزرگ شد ترس از جنبش هاى آزادیخواهى بود که مترنیخ را از قبل بیمناک می داشت. کنگره اکس لاشپل نبود مگر تضمین متقابل شاهان در مقابل مردم  از اینرو تعبیرآزادیخواهان از اتحاد مقدس مبنى بر «اعلان جهاد بر علیه تمام اصول انقلابی »دور از واقعیت نبود و مترنیخ با تلفیق اتحاد چهارگانه و اتحاد مقدس و قبولاندن حق مداخله و ثأکید بر اخلاق و مذهب ظاهراً سد محکمى در مقابل تغییرات اجتماعى و سیاسى ایجاد نمود ولى این بنا در مقابل امواج سهمگین تحولات چون خانه عنکبوتى بیش نبود. از نظر روابط بین دولتى گرچه کنکره اکس لاشپل با وارد ساختن فرانسه به جرکه اتحاد پادشاهى هاى بزرگ اروپا منشاء تغییراتى شد ولى از حل اختلاف نظرها بین روسها و انگلیسى ها عاجز ماند. این اختلات نظرها بعداً ابعاد دیگرى به خودگرفت و باعث تقسیم کشورهاى اروپا به دو جناح مختلف گردیدکه روسیه را در جناح مستبدان و انگلستان را همراه با فرانسه و اسپانیا در جبهه لیبرالها قرار مى داد.

5-اوج گیرى مبارزات آزادیخواهى و واکنش جبهه متحد اشرافیت(اریستو کراسی)

 چنانکه قبلاً اشاره شد انقلاب هاى آزادیخواهى ابتدا در آلمان و سپس در ایتالیا  (در ناپل و پیه مون) و بالاخره در اسیانیا ظاهرگردید.

از شاهزادگان آلمان تنها کسى که به وعده هاى 1813 خود عمل نمود گراندوک ساکس و وایمار بودکه آزادی انتخابات را به ملت خود اعطاء نمود. ازآن پس مردم شاهزاده نشین هاى دیگرآلمان نیز ساکت ننشتند و سلاطین باویر، باد  و ورتمبرگ مجبور به اعطاى پاره اى آزادی ها به ملتهاى خود شدند. پادشاه پروس چون این وضع را مشاهده نمود از ترس این که از قافله عقب مانده و اعتبار خود را از دست بدهد، درصدد مماشات در مقابل آزادیخواهان برآمد. خصوصاً که تب و تاب پارلمانتاریسم اکثر نقاط آلمان را فراگرفته بود و دانشگاه ینا به صورت کانون فعالیت هاى روشنفکرى و آزادیخواهی درآمده بود و فردریک گیوم خود را ناگزیر از دادن امتیازاتى مى دید. ولى مترنیخ مصمم بود وی را از این کار بازدارد. قتل یک نویسنده مشهور ضدلیبرالیسم بنام کوزیو  به دست کارل ساند یکى از دانشجویان آزادیخواه، بهانه لازم را به دست مترنیخ داد تا به پادشاه پروس نشان دهدکه خطر آزادیخواهى فراتر از تصور اوست. مترنیخ موفق شد دربارهاى وین و برلن  را  بر سر این مسأله کاملاًمتقاعد و همفکر ساخته و سپس طى دو نشست یکى درکارلسباد (7 تا 30 اوت 9 181) و دیگرى در وین (از 25 نوامبر 1819 تا 15 مه 1820) مرکب از پروس و اتریش و تمام اعضاى کنفدراسیون آلمانى یک سری شروط لازم را در جهت محو آثار آزادی خواهى به اعضاء بقبولاند. دولت پروس پس ازکنگره کارلسباد کنترل شدیدى را بر مطبوعات و دانشگاهها اعمال نمود و پادشاه پروس مرعوب سیاست مترنیخ گردید و حالت تردید و وحشت در تمام شاهزادنشین هاى آلمانى حکمفرما شد. فشارى که از سوى پروس و اتریش بر شاهزادنشین هاى آلمان وارد شد آنها را به جستجوى نیروی سومى واداشت که قادر باشد از آنها در مقابل دو کشور مزبور حمایت نماید. قوت گرفتن این تمایل در آنها و تماس شاهزاده ورتمبرگ با امپراتور روسیه و تقاضاى کمک سایر اعضاى کنفدراسیون آلمانى از الکساندر، مترنیخ را مصمم نمود که اگر تاکنون تدابیر، اتخاذ شده در جهت جلوگیری از شورشهاى مردمى درآلمان بوده تدابیری نیز جهت ممانعت از آزادیخواهى دولتها به عمل آورد. این مقصود در نشسست وین بر آورده شد.

در این نشسست، دیت (مجلس نمایندگان دولتهاى آلمانى) حق مداخله ر اعمال زور در مورد ممالکى که تصمیمات اتخاذ شده درکارلسباد و وین را محترم نشمارند به رسمیت شناخت. البته مترنیخ بامشکلات زیادى که ناشى از مقاومت   بعضى شاهزاده هاى آلمان بود روبرو شد ولى در نهایت موفق شد موفقیت جنبش هاى آزادیخواهى آلمان و وحدت این ایالات، تا سالها به عقب بیندا زد.

اگرچه مترنیخ سروصداى زیادی پیرامون وقایع آلمانبه راه انداخت اما موج آزادیخواهى در آلمان نسبت به امواجى که در سایر نقاط اروپا در حال تکوین بود ضعیف تر به نظر مى رسید. سرکوب آزادیخواهى در آلمان تقریبأ بدون دخالت سایر قدرت هاى اروپا منحصراً بوسیله اتریش و پروس دو قیم رقیب صورت گرفت ولی نهضت هاى اسپانیا و ایتالیا پاى سایرکشورها را نیز به میان  کشید. در ژانویه 182۰ آزادیخواهان اسپانیا فردیناند هفتم را مجبورکردند که قانون اساسى 1812 را از نو مجرى سازد. شش ماه پس از اسپانیا اهالى ناپل  دست به انقلاب زده و ازفردیناند اول شاهزاده ناپل  خواستند که وى نیز به قبول قانون اساسى تن دردهد. [17]  این حوادث که با قتل  دوک  دوبرى[18]   برادرناده لوئى هیجدهم پادشاه فرانسه (فوریه ۱۸۲۰) به دست یک جمهوریخواه هم زمان بود، جلوه یک انقلا ب همگانى و سراسرى را در افق نمایان ساخت. ولى هنوز مترنیخ آنقدر قدرت دا شت که تمامى آنها را در نطفه خفه سازد. مترنیخ در اینجا نیز از اختلاف نظر انگلستان و روسیه سود برده ابتکار عمل  را در دست کرفت. تزار از از اغتشاش در اسپانیا زمزمه مداخله قدرت هاى اروپائى در این کشور را شروع نمود. بدیهى است که دخالت در اسپانیا، دخالت در مستعمرات امریکائى اسپانیا را نیز به دنبال داشت. از اینرو این پینشهاد با مخالفت انگلستان که اسپانیا را  قدرتى دریائى به حساب مى آورد و دخالت در  امور آن را در محدوده سیاست خود مى پندا شت روبروگردید. کاسلرى در یادداشت 5 مه ۱۸۲۰ خود یادآور شد که کنسرت اروپائى فقط براى رویاروئى با فرانسه به وجود آمده است و انقلاب  مادرید و نا آرامى هاى ناپل  هم هیچکدام صلح اروپا را تهدید نکرده و در نتیجه  اقدام دستجمعى را ضرورى نمی گرداند. مترنیخ در این میان به مسأله اسپانیا علاقمند نبود رلى به شدت نگران اوضاع ایتالیا یعنى دومین حوزه نفوذ(پس از آلمان) اتریش بود. مترنیخ روز 25 ژرئیه به اطلاع همگان رسانیدکه قصد دارد یک جانبه و به منظور حفظ منافع خاص اتریش به مداخله در ایتالیا بپردازد. انگلستان با نیت مترنیخ مخالف بود و اقدام شخصى وى را مغایر روح کنکره وین مى دانست. در آخر مترنیخ راه حل عاقلانه ترى پیدا کرد، و آن تشکیل کنگره اى در تروپو [19]در ( سیلزى اتریش)بود که در اکتبر 1820 با حضور نمایندگان کشورهاى عضو اتفاق اروپا ولى بدون حضور نماینده انگلستان تشکیل گردید. در این کنگره مترنیخ پس از خنثى کردن تلاش تزار براى طرح مسأله اسپانیا، حق مداخله قدرت هاى، اروپائی را به عنوان یک اصل به شرکت کنندگان قبولاند و قرار بر آن شدکه پادشاه ناپل به کنکره دیگرى فراخرانده شود و چنانچه راههاى مسالمت آمیز به نتیجه مطلوب نرسید از طریق اعمال زور اوضاع ناپل را به حالت عادى بازگرداند، کنگره دوم در لایباخ [20] تشکیل شد (ژانویه 1821) و طى آن مترنیخ بدون زحمت حق مداخله اتریش در امور ناپل را به شاه این کشور قبولاند.

همانطورکه در مقابل توسعه طلبى اتریش در آلمان کشور پروس قرار  می گرفت، در مقابل توسعه طلبى اتریش در ایتالیا نیزکشور فرانسه قرار داشت که از زیاده روى مترنیخ جلوگیرى مى کرد. در عین حال شورش هاى مشابه در تورن که به هواخواهى از اهالى ناپل صورت گرفت و منجر به خلع ویکتورامانوئل اول شد زمینه را براى مداخله اتریش در پیه مون [21]و تعقیب آزادیخواهان فراهم ساخت. با سرکوب آشوبها در ایتالیا خیال مترنیخ براى مدتى آسوده گشت ولى مسائل اسپانیا و تمهیدات تزار یراى مداخله در آن کشور و بالاخره شورش یونان خواب مترنیخ را آشفته می ساخت. لذا هنگام کنگره لایباخ تصمیم بر این شد که براى حل تمامى این مسائل گردهمایى دیگرى پیش بینى شود. این گردهمایى در سپتامبر 1822 در وِرُن[22] واقع در ونیز صورت گرفت و طى آن توافق شد (علیرغم مخالفت انگلستان) کشورهاى روس، پروس، فرانسه و اتریش به طور جداگانه به حکومت اسپانیا اخطار نمایند که فردیناند هفتم را با اقتدارکامل به سلطنت بازگرداند، در غیر این صورت کشورهاى مزبور اسپانیا را به عنوان نقض اصول اخلاقى و صلح مورد حمله قرار خواهند داد و اوضاع را در این کشور به حالت اول برخواهند گرداند و بالاخره نیز قواى فرانسه با توافق سایر قدرتها و سکوت انگلستان وارد اسپانیا شد و در 24 مه 1823 دوک دِاَنگولم[23]  فرمانده  فرانسوى وارد مادرید گردید. گرچه دولت فرانسه مایل  بود حکومت مشروطه سلطنتى در اسپانیا برقرار شود ولى فردیناند هفتم در نوامبر همین سال رژیم سلطنتى مطلقه را برقرارکرد. موفقیت سلطنت مطلقه در واقع موفقیت سیاست مداخله گرى مترنینی محسوب مى شد. انگلستان چون پیروزى سلطنت مطلقه در اسپانیا و تلاش تزار براى دست یافتن به مستعمرات امریکائى اسپانیا را مشاهده نمود تصمیم گرفت خود را به امریکا نزدیک ساخته ر با کمک آن کشور امریکاى لاتین را همچنان در حوزه نفوذ اقتصادى خود نگه دارد. کانینگ[24] بر خلاف کاسلری که سعى داشت حاکمیت اسپانیا را بر امریکاى لاتین حفظ نموده و آن را در مقابل فرانسه و روسیه و امریکا تقویت نماید برآن بودکه با واشنگتن وارد مذاکره شده و در مقابل مداخله احتمالى اسپانیا، فرانسه یا اتحاد مقدس، نوعى تضمین براى خود حاصل نماید. در پى چنین تمهیداتى دکترین مونروئه [25] (پیام 2 دسامبر 1823 به کنگره امریکا) راه را براى کانینگ هموار ساخت. مونروئه اعلام داشت که اروپا اینک به صررت لانه استبداد در آمده و تلاش ما باید این باشد که قاره خود را به صورت مهد آزادى درآوریم... امریکا در امور اروپا مداخله نمى کند و مستعمرات موجود در اروپا را نیز به رسمیت مى شناسد ر بر عکس  هرگونه تلاش اروپا براى گسترش نفوذ  خود در قاره امریکا را عملى خصمانه تلقى خواهد کرد.[26]   دکترین مونروئه در حالی اعلام مى شد که روسیه سوداى مداخله در امریکاى لاتین را در سرمى پروراند و فرانسه به وزارت شاتوبریان خیال استقرار سلطنت بوربن ها در قاره امریکا را از خود دور نمى ساخت. اگر مداخله فرانسه در اسپانیا موفقیتى براى سیاست مترنیخ محسوب مى شد  نزدیکى انگلیس و امریکا و اعلام دکترین مونروئه نیز موفقیتی براى سیاست کانین  و ضربه مهلکى بر سیستم پلیسى  اروپا که مترنیخ بانى و سردمدار آن بود وارد مى ساخت. ضربه بعد را شورش استقلال یونان به سیستم مترنیخ وارد ساخت که در جریان آن بین روسیه و اتریش اختلاف نظر به وجود آمد. یونان در اول ژانویه 1822 ادعاى استقلال نمود و در موقع اجلاس کنگرة وِرُن نیز نمایندگانى به آن کنگره اعزام نمودکه مورد پذیرش قرار نگرفتند. مترنیخ معتقد بود که شورش یونان جنبة محلى داشته و به مسائل اروپا مربوط نمى شود در حالى که روسیه مسأله حمایت از  ارتدکس هاى یونان را پیش کشیده بود و از استقلال طلبان حمایت مى کرد.

اتریش و انگلستان مایل نبودند که روسیه نفوذ خود را در بالکان گسترش دهد. ولى طولانى شدن . جنگ یونان بر خلاف انتظار مترنیخ که مطمئن بود ترکها بزودى شورش را فرو خواهند نشاند زمینه را برای مداخله روسیه فراهم نمود. تحریک احساسات مذهبى مسیحیان بر علیه مسلمانان کمک  فرانسه و انگلستان را نیز به همراهى با روسیه واداشت و منجر به مداخله این سه کشور در امور یونان گردید (20 اکتبر 1827) . نتیجه این منازعات طولانى و پیچیده انهدام کامل  سیستم مترنیخ بود. وى که مخالف شورشیان بود نتوانست از مداخله اروپا و تشکیل یک اتحاد مثلث بر علیه عثمانى و در نهایت از جنگ روسیه و عثمانى (1828) جلوگیرى کند و کوشش وى در جهت برهم زدن روابط روسیه و فرانسه نیز با شکست روبرو شد. نیکلاى اول که از اول دسامبر 1825 به جای الکساندر اول به امپراتورى رسیده بود با آنکه شدیداً مستبد و همفکر مترنیخ بود از وى فاصله گرفت و منافع روسیه را بر منافع اروپا اولویت داد. بدین ترتیب در پایان دهه 1820 چیزى از سیستم مترنیخ باقى نمانده بود. انگلستان با حمایت از مستعمرات امریکاى جنوبى و فرانسه و روسیه با شرکت در حوادث یونان موفقیت سیستمى را که بر پایه حفظ وضع موجود در اروپا استوار بود مخدوش نمودند و مترنیخ نتوانست از اتحاد مقدس بر علیه گسترش افکار آزادیخواهى و ملت گرائى أستفاده کند. ولى باید اضافه کرد که دعواى روسیه و انگلیس که به مترنیخ قدرت مانور داده بود هچنان برجاى خود باقى بود و انقلاب هاى 1830 یکبار دیگر روسیه و اتریش را درکنار هم قرار داد.



[1]  -Metternich

[2]- Wessenberg

[3] -Castlereagh

[4] مثل هلی گولاند، مالت،جزابر ایونى، مستعمره گاپ در آفریقاى جنوبی  ، جزایر سیشل ر سیلان در اقیانوس هند میسور، دهلی، نپال ر تاسمانى در اقبانوسیه.

[5] -Louis Madelin,Tlleyrand Paris, Flammarion,1944,p.320.

[6] Debidour, Op.cit,p.30.

[7] Savoie.

[8] Debidour,op,cite,p.79.

[9]  Bergass.e

[10]  Ibid,pp.64-65.

[11] .آلبر ماله ،تاریخ قرن نوزدهم ،ترجمه میرزا حسین فرهودی ،تهران ، دنیای کتاب،ص10.

[12]  De Bertier de Sauvigny,op.cit,p.84.

[13] Pentarchie

[14] Ibid, p.105.

[15]  Ibid, p.108.

[16] لینل فبلد. تاریخ اروپا از 1815 به بعد، نرجمه قرچه داغی، انتشارات علمی وفرهنگى، 1366، ص 16.

[17] انجمنهای مخفی متعددی دست اندرکار راه انداختن یک انقلاب ملی بودند که از همه فعالتر انجمن کاربونرا  Carbonara (در معادن زغال سنگ ) بود.

[18] Duc de Berry.

[19]  Troppau.

[20]  Laybach.

[21] Pie'mone

[22]  Ve'rone

[23]  Duc d'Angouleme.

[24] Canning.

[25] Monroe

[26] Jacques Droz,Historie diplomatique de 1648 a' 1919, Pariss,Dalloz,1972,p.298.