رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

مبارزات طبقاتى در فرانسه ١٨۴٨ تا ١٨۵٠
نویسنده : حبیب - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

مبارزات طبقاتى در فرانسه

١٨۴٨ تا  ١٨۵٠

به استثناى یکى دو بخش، هر فصل مهم تاریخچه انقلاب ١٨۴٩-١٨۴٨ این عنوان را دارد: شکست انقلاب.

این انقلاب نبود که در این شکستها از پاى درآمد، این شکستها، شکست زوائد سنتى پیش از انقلاب بود، شکست نتایج مناسبات موجود اجتماعى بود، مناسباتى که هنوز چون تضادهاى حاد طبقاتى تشدید نشده بود، شکست اشخاص، توهّمات، تصورات و طرحهایى بود که حزب انقلابى، قبل از انقلاب فوریه از قید آنان آزاد نبود و رهاییش از این قید نه مرهون پیروزى فوریه، بلکه حاصل یک سلسله از شکستها میتوانست باشد.

خلاصه اینکه: پیشرفت انقلابى نه بوسیله دستآوردهاى کمدى-تراژیک بلاواسطه‌اش، بلکه بالعکس با ایجاد یک ضد انقلاب متحد و مقتدر با بوجود آوردن دشمنى که از طریق مبارزه با او تازه حزب سرنگون کننده توانست بصورت یک حزب واقعاً انقلابى بلوغ یابد، راه انقلابیش را گشود.

      ادامه مطلب ......................................



مبارزات طبقاتى در فرانسه

١٨۴٨ تا ١٨۵٠

کارل مارکس


به استثناى یکى دو بخش، هر فصل مهم تاریخچه انقلاب ١٨۴٩-١٨۴٨ این عنوان را دارد: شکست انقلاب.

این انقلاب نبود که در این شکستها از پاى درآمد، این شکستها، شکست زوائد سنتى پیش از انقلاب بود، شکست نتایج مناسبات موجود اجتماعى بود، مناسباتى که هنوز چون تضادهاى حاد طبقاتى تشدید نشده بود، شکست اشخاص، توهّمات، تصورات و طرحهایى بود که حزب انقلابى، قبل از انقلاب فوریه از قید آنان آزاد نبود و رهاییش از این قید نه مرهون پیروزى فوریه، بلکه حاصل یک سلسله از شکستها میتوانست باشد.

خلاصه اینکه: پیشرفت انقلابى نه بوسیله دستآوردهاى کمدى-تراژیک بلاواسطه‌اش، بلکه بالعکس با ایجاد یک ضد انقلاب متحد و مقتدر با بوجود آوردن دشمنى که از طریق مبارزه با او تازه حزب سرنگون کننده توانست بصورت یک حزب واقعاً انقلابى بلوغ یابد، راه انقلابیش را گشود.

اثبات این حکم وظیفه صفحات این کتاب است.

Louis Blanc Adolphe Crémieux Armand Marrast Albert L'Ouvrier Louis-Antoine Garnier-Pagès François Arago Alexandre Auguste Ledru-Rollin Jacques-Charles Dupont de l'Eure Pierre Marie de Saint-Georges Alphonse de Lamartine
اعضاى کابینه دولت موقت فرانسه در ١٨۴٨
[براى اطلاعات بیشتر روى نامها کلیک کنید]



فصل اول

شکست ژوئن ١٨۴٨
از فوریه تا ژوئن ١٨۴٨

پس از انقلاب ژوئیه [١٨۵٠] هنگامى که لافیت Laffitte، بانکدار لیبرال، همپالکیش دوک اورلئان[١] را پیروزمندانه به سوى ساختمان شهردارى همراهى میکرد، چنین گفت: "از اکنون دیگر حکومت در دست بانکداران است". لافیت راز انقلاب را فاش کرده بود.

این بورژوازى فرانسه نبود که در دوره لوئى فیلیپ حکومت میکرد بلکه فراکسیونى از آن: بانکداران، سلاطین بورس، سلاطین راه‌آهن، صاحبان معادن آهن و ذغال‌سنگ و صاحبان جنگلها یعنى بخشى از زمینداران متحد شده با آنان - خلاصه آنچه اشرافیت مالى خوانده میشود. اشرافیت مالى بر اریکۀ سلطنت تکیه زده بود، قوانین را در مجلسین دیکته میکرد و مناصب عمومى را از وزارتخانه‌ها گرفته تا حجره‌هاى معاملات تنباکو تفویض میکرد.

بورژوازى صنعتى بمعنى اصلیش، بخشى از اپوزیسیون رسمى را تشکیل میداد، یعنى در مجلسین بمنزله اقلیت حضور داشت. مخالف بورژوازى صنعتى، هر چه بیشتر سلطۀ یکه‌تاز اشرافیت مالى پاى میگرفت، هر چه بیشتر اشرافیت مالى تسلطش را بر طبقه کارگر - بدنبال سرکوب خونین قیامهاى ١٨٣٢، ٣۴، ٣٩[٢] - مستقر میانگاشت، قاطعتر بروز میکرد. گراندن Grandin کارخانه‌دار اهل روآن Rouen که در مجلس ملى مؤسسان و در مجلس ملى مقننه هنوز آتشى‌ترین سخنگوى ارتجاع بورژوایى بود، حال در مجلس مؤسسان سرسخت‌ترین مخالف گیزو Guizot شده بود. لئون فوشه Léon Faucher که بعدها بخاطر مساعى بى‌ثمرش براى پیوستن به گیزوى ضد انقلابى، شهرتى بهم زده بود، در اواخر دوره لوئى فیلیپ جنگى قلمى به نفع صنایع و علیه سفته‌بازى و حامى آن که دولت براه انداخت. باستیا Bastiat بنام شهر بوردو Bordeaux و دیگر مراکز تولید شراب در فرانسه، علیه سیستم حاکم تبلیغ میکرد.

همه بخشهاى خرده بورژوازى و همچنین دهقانان دستشان از قدرت سیاسى بکلى کوتاه بود. و بالأخره در میان مخالفین رسمى و یا کاملاً خارج از حوزه‌هاى انتخاباتى، نمایندگان ایدئولوژیک و سخنگویان طبقات نامبرده جاى داشتند: دانشمندان، وکلاى عدلیه، اطباء و غیره، در یک کلام به اصطلاح نخبگان آنها.

سلطنت ژوئیه از همان اول به علت مشکلات مالیش به بورژوازى بزرگ وابسته بود، و وابستگیش به بورژوازى بزرگ سرچشمه پایان‌ناپذیرى از مشکلات مادى برایش شده بود. امور ادارى دولت را تابع منافع تولیدى ملى کردن، بدون موازنه بودجه، تعادل میان خرج و دخل دولت - غیر ممکن بود. ولى بدون تحدید ریخت و پاشهاى دولتى، یعنى بدون آنکه به منافعى خدشه وارد آورده شود که خود تکیه‌گاه سیستم حاکم بودند، و بدون تجدید نظر در وضع مالیاتها، یعنى بدون اینکه بخش عمده بار مالیاتى بر دوش بورژوازى نهاده شود، موازنه بودجه چگونه ممکن بود؟

بدهکارى دولت درست به نفع مستقیم فراکسیونى از بورژوازى بود که بوسیله مجلسین قانون وضع میکرد و حکومت میراند . کسر بودجه دولت درست اسباب اصلى سفته‌بازى‌ها و سرچشمۀ اصلى افزایش ثروت این فراکسیون بود. هر سال یکبار کسر بودجه و هر چهار یا پنج سال یکبار یک قرضه جدید، و هر قرضه جدید براى اشرافیت مالى فرصت جدیدى بود تا دولت را که تصنّعاً بر لبه پرتگاه ورشکستگى نگاه داشته میشد، از نو سرکیسه کند. دولت مجبور بود تحت نامناسب‌ترین شرایط با بانکداران طرف شود. هر قرضه جدید فرصت جدیدى بود تا عموم مردم را که سرمایه‌هایشان را در اوراق قرضۀ دولتى بکار انداخته بودند، بوسیله زد و بندهاى بورسى بچاپند؛ زد و بندهایى که فقط حکومت و اکثریت مجلس به رموزش وارد بودند. اصولاً وضع بى‌ثبات قروض دولتى و امکان اطلاع بر اسرار دولتى به بانکداران و دستیارانشان در مجلس و دربار فرصت میداد، تا نواساناتى ناگهانى و غیر مترقبه در نرخ اوراق قرضه دولتى بوجود آورند، امرى که نتیجه‌اش ضرورتاً ورشکستگى جمع کثیرى از سرمایه‌داران کوچکتر و افزایش سریع ثروت افسانه‌اى قماربازان کلان بود. توضیح اینکه چگونه مخارج غیر مترقبه دولتى در سالهاى آخر حکومت لوئى فیلیپ به بیش از دو برابر مخارج فوق‌العاده دولت در زمان ناپلئون رسید، یعنى تقریباً به مقدار ۴٠٠ میلیون فرانک و آنهم در حالى که مجموع صادرات فرانسه بطور متوسط، بندرت به میزان ٧۵٠ میلیون فرانک در سال میرسید، این است که بُریدن گوش دولت مستقیما به نفع فراکسیون حاکم بورژوازى بود. علاوه بر این مبالغ هنگفتى که در دستگاه دولت جارى میگشت، به معاملات شیادانه، به ارتشاء و اختلاس و به دیگر انواع کلاهبردارى‌ها میدان میداد.

خالى کردن جیب دولت که در رابطه با قرضه‌هاى به سیاق عمده فروشان صورت میگرفت، در کارهاى هر روزه بخش عمومى به سبک خرده فروشانه تکرار میشد. چندین برابر آنچه که فى‌مابین مجلس و دولت رخ میداد، در بین ادارات مختلف با مقاطعه‌کاران جریان داشت.

طبقه حاکم از ساختن راه‌آهن هم همانطور سود بجیب میزد که از مخارج و قروض دولتى بطور کلى. مجلسین بار اصلى را به دوش دولت تحمیل میکردند و میوه‌هاى طلایى را بشکل تضمین شده به اشرافیت مالى بورس اختصاص میدادند. افتضاحاتى را از مجلس نمایندگان بخاطر بیاوریم که ناخواسته به بیرون درز کرد و آن اینکه همۀ اعضاى اکثریت به انضمام بخشى از وزراء جزو سهامداران تأسیسات راه‌آهن بودند، و این سهامداران مستقیما ذینفع در احداث راه‌آهن، سپس خودشان بعنوان قانونگذار، مخارج این کارها به عهده دولت میگذاشتند.

از سوى دیگر حتى کوچکترین رفرم مالى هم به علت نفوذ بانکداران، محکوم به شکست بود. مثلا رفرم پُست. روتشیلد[٣] اعتراض کرد. آیا دولت مجاز است محل درآمدى را حذف کند که ربح قروض دائم‌التزایدش از آنجا باید پرداخت شود؟

سلطنت ژوئیه چیز دیگرى جز شرکت سهامى استثمار ثروت ملى فرانسه نبود، شرکتى که سودش میان وزراء، مجلسین و ٢۴٠ هزار رأى دهنده و طرفدارانشان تقسیم میشد. لوئى فیلیپ مدیر کل این شرکت بود و روبر مک‌کِر Robert Macaire[۴] بر تخت سلطنت نشسته بود. بازرگانى، صنایع، کشاورزى، کشتیرانى و منافع بورژوازى صنعتى میبایستى دائما تحت این سیستم به مخاطره افتد و مخدوش گردد. حکومت ارزان، حکومت مفت و مجانى، شعارى این سلطنت در روزهاى ژوئیه بود.

از آنجا که اشرافیت مالى واضع قوانین بود، امور ادارى دولت را در کف داشت، از همۀ قواى متشکل رسمى میتوانست استفاده کند و از طریق وقایع و یا جراید بر افکار عمومى مسلط بود، همان فحشاء، همان دغلبازى، همان حرص به ثروت‌اندوزى - نه از راه تولید بلکه از طریق چپاول ثروت غیر - در هر محیطى - از دربار گرفته تا کافه بورن Borgne[۵] دائما تکرار میشد، در قله جامعۀ بورژوایى تمایلات لجام گسیخته، ناسالم و بى حد و حصرى بروز کردند که حتى با قوانین بورژوایى هر لحظه میتوانستند در تضاد قرار گیرند، تمایلاتى که در آن ثروت ناشى از قمار طبعا ارضاء خود را میجست، تمایلاتى که در آن لذت به شهوت‌رانى میگرایید، تمایلاتى که در آن پول، لجن و خون به هم میآمیخت. اشرافیت مالى، هم در نحوه کسب معاش و هم در نوع تفریحاتش چیز دیگرى جز تولد مجدد لومپن پرولتاریا بر قلل جامعه بورژوایى نیست.

و فراکسیونهایى از بورژوایى فرانسه که در حکومت سهیم نبود فریاد میزدند: فساد! مردم شعار میدادند: مرگ بر دزدهاى بزرگ، مرگ بر آدمکشان! در سال ١٨۴٧ هنگامى که در اعیانى‌ترین صحنه‌هاى جامعه بورژوایى همان پرده‌هایى علناً به نمایش گذارده شد که لومپن پرولتاریا هر روز در فاحشه‌خانه‌ها، در دارالمساکین و دارالمجانین، در محاکم عدلیه، در زندان یا زیر گیوتین بازى میکرد، بورژوازى صنعتى یکباره منافعش را در خطر دید، عواطف اخلاقى خرده بورژوازى جریحه‌دار شد، احساسات عامّه به غلیان آمد و سیلى از جزوات پاریس را در خود غرق کرد: "خاندان سلطنت روتشیلد"، "نزولخوارن سلاطین این دورانند" و... جزوات و نشریاتى که در آنها، با ذوقى بیش یا کم، سلطه اشرافیت مالى رسوا و محکوم میشد.

گور پدر افتخار! افتخار که سود پس نمیدهد! همه جا صلح و همیشه صلح! جنگ ٣ تا ۴ درصد ربح را تنزل میدهد. چنین بود شعار روى بیرق فرانسه بورس‌بازان. به همین دلیل سیاست خارجى فرانسه در پى جریحه‌دار شدنهاى پیاپى غرور ملى فرانسه از دست رفته بود، و این وقتى که تجاوز بیرحمانه به لهستان به آخر رسید، کراکف Cracow به تصرف اتریش در آمد، و وقتى که گیزو بطور فعال در جنگ جدایى‌طلبانه سوئیس، جانب ائتلاف مقدس[۶] را گرفت، واکنشى به غایت پُر قدرت ببار آورد. پیروزى لیبرالهاى سوئیس در این جنگ تقلیدى، اتکاء به نفس اپوزیسیون بورژوایى در فرانسه را تقویت کرد و قیام خونین مردم پالِرمو Palermo همچون شوک الکتریکى بر توده‌هاى فلج شده مردم مؤثر واقع شد و خاطرات و احساسات پرشور انقلابى را در آنان از نو زنده کرد.[٧]

انفجار نارضایى عمومى سرانجام تسریع شد و حال و هواى طغیان توسط دو رویداد جهانى در اقتصاد به حد بلوغ رسید.

آفت سیب‌زمینى و بدى محصول در سالهاى ١٨۴۵ و ١٨۴۶ غلیان عمومى را در مردم افزایش دادند. قحطى سال ١٨۴٧ در فرانسه هم مانند بقیه اروپا موجب درگیرى‌هاى خونین شد. هم این و هم مقابل قرار گرفتن هوسرانى‌هاى بیشرمانه اشرافیت مالى، و مبارزه مردم براى تأمین پایه‌اى‌ترین مایحتاج زندگى! گرسنگان شورشى در بوزانسه Buzançais[٨] اعدام شدند؛ در پاریس، کلاهبرداران و متقلبینِ تا خرخره سیر از چنگ دادگاهها توسط خانواده سلطنتى به اشاره‌اى بیرون آورده میشدند.

دومین رویداد بزرگ اقتصادى که موجب تسریع انفجار انقلاب شد، یک بحران عمومى تجارى-صنعتى در انگلستان بود. این بحران که ظهورش را در پاییز ١٨۴۵ با ورشکستگى سفته‌بازان سهام خطوط راه‌آهن اعلام کرده بود و در طى سال ١٨۴۶ به دلایل عدیده از جمله تصمیم به لغو قوانین غله، موقتا متوقف شده بود، عاقبت در پاییز سال ١٨۴٧ بعلت ورشکستگى عمده‌فروشان خوار و بار لندن تشدید یافت و ورشکستگى بانکها را در شهرستانها و تعطیل کارخانه‌ها را در بخش صنعتى انگلیس بدنبال کشید. هنوز پیامدهاى این بحران همه اثراتش را در قاره نگذاشته بود که انقلاب فوریه در گرفت.

خرابى وضع تجارت و صنعت که علتش همه‌گیر شدن بحران اقتصادى بود، تحمل خودکامگى اشرافیت مالى را بیش از پیش غیر ممکن میکرد. در تمام فرانسه اپوزیسیون بورژوایى مشغول سخنرانیهاى تهییجى در ضیافتها در حمایت از آنچنان رفرم انتخاباتى بود که اکثریت مجلسین را از آن او کند و دولت بورس و بورس‌بازان را پایین بکشد. در پاریس بحران صنعتى، علاوه بر این، داراى این نتیجه خاص هم بود که تعدادى از کارخانه‌داران و تجار بزرگ را که تحت شرایط موجود دیگر قادر به هیچ معامله‌اى در بازار خارجى نبودند، به بازار داخلى بکشاند. آنها مؤسسات عظیمى را بنیاد گذاشتند، که با ورودشان به عرصه رقابت، فروشندگان مواد غذایى و دکانداران در مقیاس توده‌اى به ورشکستگى کشیده شدند. ورشکستگى‌هاى بیشمار این بخش از بورژوازى پاریس و عمل انقلابیش در فوریه به این خاطر بود. این را همه میدانند که چگونه گیزو و مجلسین پیشنهادهاى مربوط به اصلاحات را با قطعیت و صراحت رد کردند، که چگونه لوئى فیلیپ هم اگر چه خیلى دیر، تصمیم به انتصاب بارو[٩] به ریاست کابینه گرفت، که چگونه کار به آنجا رسید که بین مردم و ارتش جنگ تن به تن در گرفت، که چگونه ارتش به علت منفعل ماندن گارد ملى خلع سلاح شد و بالأخره این که چگونه سلطنت ژوئیه مجبور شد جایش را به یک دولت موقت بدهد.

دولت موقت که از باریکادهاى فوریه سر بلند کرده بود، در ترکیب خودش بالاجبار احزاب مختلفى را منعکس میکرد که در پیروزیش سهیم بودند. این دولت چیز دیگرى جز سازش میان طبقات مختلف نمیتوانست باشد، طبقاتى که با هم تاج و تخت سلطنت ژوئیه را سرنگون کرده بودند، اما منافعشان با یکدیگر در تضادى سازش‌ناپذیر بود. اکثریت عظیم اعضاى دولت را نمایندگان بورژوازى تشکیل میدادند. خرده بورژوازى جمهوریخواه را لدرو-رولن Ledru-Rollin[١٠] و فلوکون Flocon نمایندگى میکردند، بورژوازى جمهوریخواه توسط آدمهاى روزنامه "ناسیونال"[١١] نمایندگى میشد، اپوزیسیون سلطنتى توسط کره‌میو Crémieux، دوپون دولور Dupont de l'Eure و عده‌اى دیگر. طبقه کارگر فقط دو نماینده داشت: لوئى بلان[١٢] و آلبر Albert[١٣]. و بالاخره لامارتین Lamartine[١۴] عضو دولت موقت؛ این یکى در ابتدا نماینده هیچ منفعت واقعى، هیچ طبقه معیّنى نبود؛ این یکى خود انقلاب فوریه بود، قیام مشترک با همه توهمّاتش، شعرهایش، آمال و آرزوهایش و عبارت‌پردازى‌هایش. دیگر اینکه سخنگویى انقلاب فوریه، هم به لحاظ موقعیت و هم به لحاظ عقایدش، متعلق به بورژوازى بود.

اگر پاریس در نتیجه مرکزیت سیاسیش بر فرانسه حکم میراند، کارگران، در لحظات زمین‌لرزه‌هاى انقلابى، بر پاریس حکم میرانند. اولین عملى که در دوره حیات دولت موقت از آن سر زد این بود که کوشش نماید تا بوسیله فراخوانى از طرف پاریس سرمست به فرانسه هوشیار، از این نفوذ پُرتوان فرار کند. لامارتین با حق رزمندگان باریکادها به اعلام جمهورى، بر این اساس که این حق تنها متعلق به اکثریت مردم فرانسه است مخالفت کرد؛‌ آنها باید منتظر نتیجه آراء شوند، پرولتاریاى پاریس نباید پیروزیش را به قهر آلوده نماید [از سخنرانى ٢۴ فوریه لامارتین]. بورژوازى به پرولتاریا تنها در یک مورد اجازه اِعمال قهر میدهد: در مورد جنگ.

 

Lamartine in front of the Hôtel de Ville de Paris, on the 25 February 1848, by Philippoteaux
لامارتین در مقابل ساختمان شهردارى پاریس، ٢۵ فوریه ١٨۴٨ - نقاشى فیلیپوتو

تا ظهر روز ٢۵ فوریه جمهورى هنوز اعلام نشده بود؛ از سوى دیگر، همه وزراتخانه‌ها میان عناصر بورژوایى دولت موقت، میان ژنرالها، بانکداران و وکلاى عدلیه "ناسیونال" تقسیم شده بود. اما کارگران این بار مصمم بودند تا نگذارند مانند ١٨٣٠ سرشان کلاه برود. آنها حاضر بودند مبارزه را از دوباره از سر بگیرند و جمهورى را به نیروى سلاح بکف آورند. راسپاى Raspail[١۵] خودش را به ساختمان شهردارى رساند: او بنام پرولتاریاى پاریس به دولت موقت فرمان داد که جمهورى را اعلام نماید؛ اگر این فرمان مردم تا دو ساعت دیگر عملى نشود او در رأس بیست هزار نفر باز خواهد گشت. اجساد مقتولین هنوز سرد نشده بودند، باریکادها هنوز خلع سلاح نشده بودند، و تنها نیرویى که میتوانست در مقابل خواست آنها بایستد گارد ملى بود. در چنین شرایطى، تردیدهاى ناشى از سیاست دولت و منع‌هاى حقوقى منبعث از وجدان که دولت موقت در سر داشت به یکباره ناپدید شدند. مهلت دو ساعته هنوز بسر نرسیده بود که بر در و دیوار پاریس این کلمات عظیم تاریخى نقش بست:

جمهورى فرانسه! آزادى، برابرى، برادرى!

حتى خاطره صدقات و انگیزه‌هاى محدودى که بورژوازى را به شرکت در انقلاب فوریه کشانده بودند با اعلام جمهورى بر مبناى انتخاباتى با شرکت همگان نابود شد. بجاى تنها چند فراکسیون از بورژوازى، اینک همه طبقات جامعه فرانسه ناگهان به حیطه قدرت سیاسى پرتاب شده بودند، مجبور شده بودند صندلى‌ها، لژها، بالکن‌ها را ترک کنند و خود شخصا در صحنه تئاتر انقلاب نقش بازى کنند. همراه با سلطنت مشروطه، هم آن قدرت دولتى کاذب، قدرتى که بالاستقلال در برابر جامعه بورژوایى قرار گرفته بود ناپدید شد و هم مجموعه کاملى از مبارزات فرعى و تبعى که این قدرت کاذب موجدشان بود!

با دیکته کردن جمهورى به دولت موقت و بواسطه دولت موقت به همه فرانسه، پرولتاریا فورا بعنوان یک حزب مستقل قدم به جلوى صحنه گذاشت، ولى در عین حال با این کار همه فرانسه بورژوا را بمبارزه طلبید تا به گروهبندى‌هاى مخالف او بپیوندد. آنچه او به چنگ آورد میدانى براى مبارزه در راه رهایى انقلابیش بود، اما به هیچ وجه خود این رهایى نبود.

آنچه که جمهورى فوریه در اولین وحله میبایست انجام بدهد، در واقع، کامل کردن حاکمیت بورژوازى بود، به این طریق که اجازه دهد علاوه بر اشرافیت مالى، همه طبقات دارا به مدار قدرت سیاسى وارد شوند. اکثریت زمینداران بزرگ، لژیتیمیست‌ها[١۶]، از آن هیچ‌کاره بودن سیاسى که سلطنت ژوئیه به آن محکومشان کرده بود، رهایى یافته بودند. بیجهت نبود که روزنامه "گازت دو فرانس"[١٧] در روزنامه‌هاى اپوزیسیون دست به تبلیغ و تهییج عمومى زده بود. بیجهت نبود که لاروش‌ژاکلن[١٨] در نشست ٢۴ فوریه مجلس نمایندگان جانب انقلاب را گرفته بود. مالکین اسمى، دهقانان، که اکثریت عظیم مردم فرانسه را تشکیل میدادند، توسط قانون حق رأى همگانى، به مسند تعیین سرنوشت فرانسه نشانده شده بودند. جمهورى فوریه عاقبت با سرنگونى تاج و تختى که سرمایه در پشت آن خود را پنهان کرده بود، حاکمیت بورژوازى را به روشنى قابل مشاهده کرد.

درست همانطور که کارگران در روزهاى ژوئیه بنفع سلطنت بورژوایى جنگیده بودند و برنده شده بودند، در روزهاى فوریه هم براى جمهورى بورژوایى جنگیدند و بُردند. درست همانطور که سلطنت ژوئیه مجبور بود خودش را یک سلطنت احاطه شده توسط نهادهاى جمهورى اعلام کند، جمهورى فوریه هم مجبور شد خودش را یک جمهورى احاطه شده از نهادهاى اجتماعى اعلام کند. این سازش را هم پرولتاریاى پاریس تحمیل میکرد.

مارش Marche، که یک کارگر بود، حکمى را دیکته کرد [حکم درباره حق کار، ٢۵ فوریه ١٨۴٨] که بر طبق آن دولت موقت نوپا متعهد میشد زندگى کارگران را از طریق تأمین کار تضمین کند، براى همه شهروندان کار فراهم کند، و غیره.

و وقتى چند روز بعد دولت موقت قول و قرارهایش را بفراموشى سپرد و بنظر میرسید که پرولتاریا را مدّ نظر ندارد، جمعیتى متشکل از ٢٠ هزار کارگر در مقابل ساختمان شهردارى با این فریاد تظاهرات کردند: کار سازمان بدهید! یک وزارتخانه مخصوص کار ایجاد کنید! با اکراه و در پى بحث و جدلى طولانى، دولت موقت یک کمیسیون ویژه دائمى تعیین کرد که وظیفه‌اش یافتن راه حلهایى براى بهبود وضع طبقات زحمتکش بود! این کمیسیون متشکل از نمایندگان سازمانهاى محلى اصناف متخصص پاریس بود ریاستش را لوئى بلان و آلبر به عهده داشتند. قصر لوکزامبورگ بعنوان محل جلسات کمیسیون تعیین شد. به این ترتیب نمایندگان طبقه کارگر از مقر دولت موقت به جایى دیگر تبعید شدند و بخش بورژوایى‌اش قدرت واقعى دولتى و زمام امور ادارى را بطور اختصاصى در دست گرفت؛ و در کنار وزارت مالیه، تجارت و خدمات عمومى، در کنار بانک‌ و بورس، کنیسه‌اى سوسیالیستى بر پا شد که خاخام‌هایش لوئى بلان و آلبر، موظف بودند ارض موعود را کشف کنند، عهد جدید را موعظه کنند، و براى پرولتاریاى پاریس کار بیابند. بر خلاف همه قدرتهاى دنیوى دیگر، آنها نه بودجه‌اى در اختیارشان بود و نه قدرت اجرائیه‌اى. قرار بود ستونهاى جامعه بورژوایى را با کوبیدن کله‌هایشان به آنها در هم بشکنند. در حالى که اینها در لوکزامبورگ سرگرم جستجوى اکسیر اعظم بودند، آنها در ساختمان شهردارى مسکوکات رایج را ضرب میکردند.

با این حال هنوز مطالبات پرولتاریاى پاریس، آنجا که از جمهورى بورژوایى فراتر میرفت، نمیتوانست موجودیت دیگرى جز از نوع موجودیت نامتعیّن لوکزامبورگ داشته باشد.

کارگران در اشتراک با بورژوازى انقلاب فوریه را ساختند و در کنار بورژوازى کوشیدند تحقق منافعشان را تضمین کنند، به همین ترتیب کارگرى را هم در دولت موقت در کنار اکثریت بورژوایى منصوب کردند. کار سازمان بدهید! اما کار مزدى، یعنى همین که میبینید، سازمان بورژوایى کار است. بدون آن نه سرمایه هست، نه بورژوازى و نه جامعه بورژوایى. وزارتخانه‌اى مخصوص کار! اما وزارتخانه‌هاى مالیه، تجارت، خدمات عمومى - مگر اینها وزارتخانه‌هاى بورژوایىِ کار نیستند؟ و در کنار اینها یک وزارتخانه پرولترى کار مجبور است وزارتخانه ناتوانى، وزارتخانه آرزوهاى ناممکن، کمیسیون لوکزامبورگ باشد. به همان شکل که کارگران فکر میکردند که میتوانند در کنار بورژوازى به رهایى خودشان دست یابند، به همان شکل هم فکر میکردند که میتوانند یک انقلاب پرولتاریایى را در چهاردیوار ملى فرانسه، در کنار بقیه ملل بورژوایى به سرانجام برسانند. اما روابط تولیدى فرانسه مشروط به تجارت خارجى فرانسه، مشروط به موقعیتش در بازار جهانى و قوانین این بازار است؛ فرانسه چگونه قرار بود اینها را، بدون یک جنگ انقلابى اروپایى، جنگى که انگلستان این حاکم مستبد بازار جهانى را پس بزند، در هم بشکند؟

بمجرد قیام، طبقه‌اى که منافع انقلابى جامعه در آن متمرکز شده است، مستقیما در موقعیت خودش محتوا و ماتریال فعالیت انقلابیش را پیدا میکند: دشمنان باید بى اثر شوند، اقداماتى که نیازهاى مبارزه دیکته میکنند باید بعمل در آیند؛ پیآمدهاى عمل خودِ طبقه، او را به جلو میرانند. او هیچ تحقیقات تئوریکى در مورد وظایف خودش نمیکند. طبقه کارگر فرانسه به چنین سطحى دست نیافته بود؛ او هنوز از انجام انقلاب خودش ناتوان بود.

تکامل پرولتاریاى صنعتى، بطور کلى، مشروط به تکامل بورژوازى صنعتى است. تنها تحت حاکمیت اوست که پرولتاریا موجودیت ملى گسترده‌اى بدست میآورد که میتواند انقلابش را به یک انقلاب ملى ارتقاء میدهد، و فقط از این طریق است که پرولتاریا خودش وسایل تولید نوین را خلق میکند، که خودشان وسایلى بیشمار براى رهایى انقلابیش میشوند. فقط حاکمیت بورژوازى ریشه‌هاى مادى جامعه فئودالى را بیرون میکشد و زمین را آنچنان مسطح میکند که بر روى آن فقط انقلابى پرولتاریایى امکانپذیر است.

صنایع فرانسه پیشرفته‌تر و بورژوازى فرانسه انقلابى‌تر از بقیه قاره اروپا است. ولى آیا انقلاب فوریه مستقیما علیه اشرافیت مالى نبود؟ این واقعیت ثابت میکند که بورژوازى صنعتى بر فرانسه حکومت نمیکرد. بورژوازى صنعتى جایى میتواند حکومت کند که صنعت مدرن همه روابط ملکى را در خدمت خودش شکل بدهد. و صنعت فقط در جایى میتواند چنین قدرتى را بدست آورد که بر بازار جهانى چیره شده باشد، چرا که محدوده‌هاى ملى براى تکاملش کافى نیستند. اما صنایع فرانسه، تا حد زیادى، حتى در بازار داخلى کمابیش فقط بوسیله یک سیستم دستکارى شده تعرفه‌هاى محدود کننده فرمانروایى‌اش را حفظ میکند.

از آنسو، بنابراین، پرولتاریاى فرانسه در لحظه انقلاب، در پاریس صاحب قدرت واقعى و نفوذى است که او را به خیز برداشتن به فراسوى امکاناتش ترغیب میکند، در بقیه فرانسه پرولتاریا در مراکز صنعتى پراکنده و جُدا از همدیگر گِرد آمده است، تقریبا گم شده در میان تعداد بسیار بیشترى از دهقانان و خرده بورژواها. مبارزه علیه سرمایه در شکل مدرن و تکامل‌یافته‌اش - از جنبه تعیین کننده‌اش، یعنى مبارزه کارگر مزدى صنعتى علیه بورژوازى صنعتى - در فرانسه یک پدیده غیر فراگیر است، که بعد از روزهاى فوریه بسا کمتر میتوانست تأمین کننده محتواى انقلاب در سطح ملى باشد، چرا که مبارزه علیه شیوه‌هاى ثانوى استثمار توسط سرمایه، مثل مبارزه دهقانان علیه ربا و رهن یا مبارزه خرده بورژوا علیه تجار بزرگ، بانکداران و کارخانه‌داران - در یک کلام علیه ورشکستگى - هنوز در درون قیام عمومى علیه اشرافیت مالى پنهان بود. هیچ چیز بنابراین از این قابل فهم‌تر نیست که پرولتاریاى پاریس کوشید تا منافع خود را در کنار منافع بورژوازى متحقق کند، بجاى اینکه این منافع را به عنوان منافع انقلابى خودِ جامعه به کرسى بنشاند، یعنى اجازه داد تا پرچم سرخ تا سطح پرچم سه رنگ[١٩] پایین آورده شود. کارگران فرانسه نمیتوانستند قدم بجلو بردارند، نمیتوانستند مویى از سر نظم بورژوایى کم کنند، تا وقتى که سیر انقلاب توده ملت، دهقانان و خرده بورژواهاى قرار گرفته در بین پرولتاریا و بورژوازى را علیه این نظم، علیه سلطه سرمایه برانگیخته باشد و آنها را مجبور کرده باشد که به پرولتاریا بعنوان حامیانش بپیوندند. کارگران این پیروزى را فقط به قیمت شکست سهمناک در ژوئیه میتوانستند بخرند.

کمیسیون لوکزامبورگ - این آفریده کارگران پاریس - باید صاحب این افتخار باشد که از فراز یک تریبون اروپایى راز انقلاب قرن نوزدهم را فاش کرد: رهایى پرولتاریا. روزنامه مونیتور[٢٠] هنگامى که مجبور بود این "خواستهاى پُر حرارت و وحشى" را، که تا آنموقع در نوشته‌هاى بظاهر درست سوسیالیستها مدفون بودند و فقط گهگاه بصورت افسانه‌هایى نیمه موحش و نیمه مسخره از دور به گوش بورژوازى میرسیدند، رسما ترویج کند از خجالت سرخ میشد. اروپا از چُرت بورژوایى‌اش حیرت‌زده بیدار شد. بنابراین در ذهن پرولترهایى که هنوز اشرافیت مالى را با بورژوازى بطور کلى عوضى میگرفتند؛ در تصور جمهوریخواهان پیر و خوش‌نیتى که نفس وجود طبقات را منکر بودند و یا فوقش به آن بعنوان نتیجه سلطنت مشروطه معترف بودند؛ در لفاظى‌هاى مزوّرانه فراکسیونهایى از بورژوازى که تا حال از شرکت در حکومت کنار گذاشته شده بودند، سلطه بورژوازى با فرا رسیدن جمهورى برچیده شده بود. در آن زمان همه سلطنت‌طلبان به جمهورى‌طلب تبدیل شدند و همه میلیونرهاى پاریس به کارگر. لفظ متناظر این الغاء خیالى مناسبات طبقاتى فراترنیته قاطى شدن و برادر شدن همگانى بود، این انتزاع مطبوع از تضادهاى طبقاتى، این آشتى سانتیمانتال منافع متضاد طبقاتى، این صعود تصویرى و خیالى بر ارتفاعات مافوق مبارزه طبقاتى، این فراترنیته، لُبِّ کلام انقلاب فوریه بود. طبقات بعلت سوء تفاهم نا قابل از هم گسیخته بودند، و لامارتین در ٢۴ فوریه دولت موقت را با این جمله غسل تعمید داد: "حکومتى که سوء‌تفاهم وحشتناکى را که میان طبقات مختلف موجود است، رفع میکند". پرولتاریاى پاریس از مسمومیت پُر نشئه این فراترنیته غرق در کِیف بود.

دولت موقت حال که مجبور شده بود جمهورى را اعلام نماید، به نوبه خود هر چه توانست کرد تا جمهورى را براى بورژوازى و ایالات قابل قبول نماید. با لغو مجازات اعدام براى جرائم سیاسى، از ترور خونین نخستین جمهورى فرانسه تبرّى جسته شد؛ درِ جراید بر روى همه نظرات باز شد - ارتش، محاکم و ادارات، غیر از چند مورد استثنایى، همگى در دست همان اُمَراى سابقشان باقى ماندند؛ از هیچیک از مجرمین عمده دوره سلطنت ژوئیه بازخواست نشد. تعویض القاب و البسه سلطنتى با القاب و البسه جمهورى قدیمى اسباب سرگرمى جمهورى طلبان بورژوایى "ناسیونال" بود. در نظر آنان جمهورى فقط لباس رقص جدیدى بود بر تن همان جامعه بورژوایى قدیم. جمهورى جوان فضیلت اصلیش را نه در ترساندن، بلکه در خود احساس ترس جستجو میکرد و در اینکه موجودیتش را با خنثى کردن مقاومت بوسیله مقاومت نکردن و گردن گذاشتن با نرمش به خواست دیگران حفظ کند. در داخل کشور به طبقات ممتاز، و در خارج کشور به قدرتهاى استبدادى، با صداى رسا اعلام میشد که این جمهورى سرشتى مسالمت‌آمیز دارد. زندگى کن و بگذار زندگى کنند، شعار اعلام شده این جمهورى بود. دیگر اینکه کمى پس از انقلاب فوریه آلمانیها، لهستانى‌ها، اتریشى‌ها، مجارها و ایتالیایى‌ها، هر کدام به اقتضاى اوضاع بلاواسطه‌شان دست به قیام زدند. انگلستان و روسیه آمادگى این اوضاع را نداشتند - انگلستان خودش به حال تنش افتاده بود و روسیه به حال رُعب. به این ترتیب خود جمهورى با هیچ دشمن ملى رویاروى نبود. در نتیجه هیچگونه مسأله مهم خارجى وجود نداشت که بتواند انرژى روند انقلابى را آتش بزند، آن را تسریع کند، و دولت موقت را به پیش براند یا به بیرون صحنه پرتاب کند. پرولتاریاى پاریس که جمهورى را آفریده خود میدید، طبعا به هر اقدام دولت موقت صحه میگذاشت و این تحکیم استقرار دولت موقت در جامعه بورژوایى را تسهیل میکرد. پرولتاریا به میل خود گذاشت تا کوسیدیر[٢١] براى حفاظت از املاک پاریس او را به خدمت پلیسى بگمارد، همانگونه که اجازه داد لوئى بلان میانجى دعواى فى‌مابین کارگران و استادکاران بر سر مزد باشد. حفظ آبرو و حیثیت بورژوایى جمهورى و لکه‌دار نشدن آن در نظر اروپا براى پرولتاریا به یک مسأله‌اى حیثیتى تبدیل شده بود.

جمهورى با هیچ مقاومتى - نه خارجى و نه داخلى - روبرو نشد، و این خلع سلاحش کرد. امرش دیگر تغییر انقلابى جهان نبود بلکه فقط این بود که خودش را با مناسبات جامعه بورژوایى منطبق کند. هیچ چیز به خوبى و روشنىِ اقدامات مالى دولت موقت شاهد و بیانگر میزان فناتیسمى که جمهورى در انجام این وظیفه بخرج میداد نیست.

اعتبارات عمومى و اعتبارات خصوصى طبعا به لرزه افتاده بودند. اعتبار عمومى بر این اعتماد استوار است که دولت اجازه بدهد گُرگان مالى استثمارش کنند. اما دولت قدیم از بین رفته بود و انقلاب مقدّم بر همه چیز علیه اشرافیت مالى متوجه بود. نوسانات آخرین بحران تجارى اروپایى هنوز پایان نگرفته بود. ورشکستگى در پى ورشکستگى روى میداد.

بنابراین اعتبار خصوصى هم فلج شده بود، گردش محدود شده بود، تولید در همان سطح قبل از وقوع انقلاب فوریه متوقف مانده بود. بحران انقلابى، بحران تجارى را تشدید کرد. و اگر اعتبار خصوصى بر این اعتماد استوار است که تولید بورژوایى در تمام قلمرو مناسباتش - نظم بورژوایى - دست نخورده و لطمه نخورده و معتبر بماند، پس انقلابى که اساس تولید بورژوایى، اسارت اقتصادى پرولتاریا، را زیر سؤال کشیده بود، انقلابى که در مقابل بورس ابوالهول لوکزامبورگ را عَلَم کرده بود، چه اثرى میبایست داشته باشد؟ قیام پرولتاریا لغو اعتبار بورژوایى است، زیرا که لغو تولید بورژوایى و نظم و نسق آن است. اعتبار عمومى و اعتبار خصوصى میزان‌الحراره‌‌هایى هستند که بوسیله آنها میتوان شدت یک انقلاب را اندازه گرفت. هر چه تنزل آنها بیشتر باشد، آرمانخواهى و قدرت سازنده و خلاق انقلاب بیشتر اوج میگیرد.

دولت موقت میخواست رنگ ضد بورژوایى جمهورى را از صورتش پاک کند. و لذا مقدّم بر هر چیز باید سعى میکرد تا ارزش مبادله این شکل جدید دولت، یعنى نرخ عرضه‌اش را در بازار بورس تثبیت کند. اعتبار خصوصى لاجرم افزایش پیدا اکرد، همپاى نرخ رایج عرضه جمهورى در بورس.

بمنظور رفع هر گونه شُبهه که گویا نمیخواهد یا نمیتواند به تعهدات پذیرفته شده از سوى حکومت سلطنتى وفا کند، بمنظور جلب و تقویت اعتماد به اخلاقیات بورژوایى جمهورى و قدرت پرداختش، دولت موقت به چنان لاف‌زنى‌هایى پناه بُرد که هم بچگانه بود و هم حقیرانه. دولت موقت قبل از سر رسید موعد قانونىِ پرداخت، ربح اوراق قرضه پنج درصدى، چهار و نیم درصدى، و چهار درصدى را به وام دهندگان به دولت، پرداخت کرد. فخر و غرور بورژوایى، اعتماد به نفس سرمایه‌داران به توانایى‌هایشان، وقتى که دیدند دولت با چه عجله و سراسیمگى در پى جلب اعتماد آنهاست، یکباره جان گرفت.

افلاس مالى دولت موقت طبعا نمیتوانست با این اقدام معرکه‌گیرانه که انبان نقدینه‌اش به یغما برد، کاهش پیدا کند. مضیقه مالى بیش از این قابل پنهان کردن نبود و خرده بورژواها، خدمتکاران و کارگران میبایست هزینه این هدیه غیر منتظره و مسرت‌بخش به طلبکاران دولت را پرداخت کنند.

اعلام شد که دیگر مبلغى بیش از صد فرانک از حسابهاى پس‌انداز نمیشود برداشت کرد. همه مبالغ موجود در حسابهاى سپرده در بانکهاى پس‌انداز مصادره شد و طبق یک فرمان، سپرده‌ها به قرضه دولتى غیرقابل پرداخت تبدیل شدند. این اقدام موجب خشم شدید خرده بورژواى فى‌الحال بشدت در مضیقه، علیه جمهورى شد. او که به عوض سپرده‌هاى پس‌اندازش، اکنون اوراق قرضه دولتى دریافت میکرد، مجبور بود به بورس برود و آنها را بفروشد و به این طریق خود را مستقیما بچنگ بورس‌بازان بیاندازد، به چنگ کسانى که در فوریه علیه‌شان انقلاب کرده بود.

اشرافیت مالى که در دوره لوئى فیلیپ حکومت میکرد، کلیساى اعظمش بانک بود، همانطور که بورس بر اعتبارات دولتى حکم میراند، همانطور هم بانک بر اعتبارات تجارى حاکم است.

بانک که انقلاب فوریه نه فقط سلطه‌اش، بلکه نفس موجودیتش را هم مستقیما تهدید کرده بود، از همان ابتدا سعى کرد تا بوسیله از بین بردن اعتبارات عمومى، جمهورى را بى اعتبار کند. بانک ناگهان اعطاى اعتبار به بانکداران، کارخانه‌داران و تجار را متوقف کرد. این مانوُور که نتوانست فورا یک ضد انقلاب را به صحنه بکشاند، بالاجبار به ضرر خود بانک تمام شد. سرمایه‌داران پولهایى را که به گاوصندوقهاى بانک سپرده بودند بیرون کشیدند. صاحبان پولهاى کاغذى به گیشه‌هاى بانک هجوم آوردند تا آنها را با طلا و نقره عوض کنند.

دولت موقت میتوانست، بدون دخالت قهرآمیز از طریق قانونى، بانک را به ورشکستگى بکشد؛ میتوانست منفعل بماند و بانک بدست سرنوشت خودش بسپارد. ورشکستگى بانک میتوانست سیل و توفانى باشد که خاک فرانسه را از وجود اشرافیت مالى، مقتدرترین و خطرناکترین جمهورى، این پایه زرین سلطنت ژوئیه را در یک چشم بر هم زدن پاک کند. و بمجرد ورشکستگى بانک، خود بورژوازى مجبور میشد، اگر دولت یک بانک ملى تأسیس میکرد و کنترل اعتبارات ملى بدست ملت میسپرد، آن را بعنوان آخرین تلاش مذبوحانه براى نجات بحساب بیاورد.

درست بر عکس، دولت موقت براى اسکناس بانک نرخ ثابت اجبارى تعیین کرد. کارهاى دیگرى هم کرد. دولت تمام بانکهاى ایالات را بصورت شعبه‌هاى بانک فرانسه (Banque de France) درآورد و گذاشت این بانک همه فرانسه به تور خودش بکشد. چندى بعد، جنگلهاى دولتى را بعنوان ضمانت قرضهایش در بانک به وثیقه گذاشت. به این ترتیب انقلاب فوریه مستقیما بانک‌سالارى را، که میبایست نابود میکرد، تقویت کرد و توسعه داد.

همزمان با اینها، پشت دولت موقت زیر بار کسر بودجه‌اى فزاینده خم شده بود. دولت به عبث از مردم از خود گذشتگى وطن‌پرستانه گدایى میکرد. فقط کارگران صدقه‌اى بسویش پرتاب میکردند. پس لازم بود دست به اقدام جانانه‌اى زده شود، تحمیل یک مالیات جدید. اما مالیات بر چه کسى؟ بر گُرگان بورس‌باز، سلاطین بانک، بر طلبکاران دولت، رباخواران، یا بر صاحبان صنایع؟ نه، این راه تحبیب جمهورى در نزد بورژوازى نبود. معنى چنین اقدامى این میشد که از یک سو اعتبارات دولتى و تجارى بخطر بیفتند، در حالى که از سوى دیگر تلاش میشد به قیمت قربانى دادن‌ها و خفت کشیدن‌هاى بسیار، همین اعتبارات کسب شوند. اما بالأخره یک کسى باید سر کیسه را شُل میکرد. چه کسى باید در درگاه اعتبار بورژوایى قربانى میشد؟ ژاک ساده‌لوح Jacques le bonhomme، یعنى دهقان.

دولت موقت یک مالیات اضافى، بمقدار ۴۵ سانتیم بر هر فرانک علاوه بر چهار مالیات مستقیم وضع کرد. جراید حکومتى کوشیدند تا به پرولتاریاى پاریس بقبولانند که این مالیات پیش از همه شامل اراضى بزرگى که مالکش در آن ساکن نیست، شامل گیرندگان میلیاردهاى دوره احیاء سلطنت میشود[٢٣]. اما در حقیقت این مالیات بیش از همه بر دوش طبقه دهقان میافتاد، یعنى اکثریت مردم فرانسه میشد. آنها بایستى مخارج انقلاب فوریه را بپردازند؛ ضد انقلاب در آنان دستمایه اصلى خود را پیدا کرد. مالیات ۴۵ سانتیم براى دهقان فرانسوى مسأله مرگ و زندگى بود و او این مسأله را به مسأله مرگ و زندگى جمهورى تبدیل کرد. از این لحظه به بعد جمهورى دیگر براى دهقان فرانسوى به معناى مالیات ۴۵ سانتیم بود، و پرولتاریاى پاریس در نظر او ولخرجى بود که به هزینه او بار خودش را میبست.

اگر انقلاب ١٧٨٩ با کنار انداختن بار عوارض فئودالى از دوش دهقانان شروع شد، انقلاب ١٨۴٨ وقوعش را به جمعیت روستایى با تحمیل یک مالیات جدید اعلام کرد، به این منظور که سرمایه را بخطر نیاندازد و کارکرد ماشین دولتى آن را بر دوام نگهدارد.

دولت موقت فقط با یک وسیله میتوانست همه این مشکلات را مرتفع کند و دولت را از بار میراث کهنه‌اش بتکاند. اعلام ورشکستگى دولت. همه بیاد دارند که چگونه لدرو-رولن متعاقباً در مجلس ملى با چه توصیف خشماگینى این پیشنهاد نامحترمانه فولد Fould[٢۴]، بورس‌باز یهودى که حالا وزیر مالیه فرانسه بود، را باطل اعلام کرد [از سخنرانى ٢١ آوریل ١٨۴٩ لدور-رولن]. فولد میوه‌ درخت معرفت را بدستش داده بود.

دولت موقت با قبول سفته‌هایى که جامعه بورژوایى قدیم از دولت در دست داشت خود را گرفتار کرد. اینک دولت موقت بدهکارى شده بود تحت فشار جامعه بورژوایى، بجاى آنکه طلبکارى باشد که در مقابل جامعه بورژوایى با تهدید و ترغیب میخواهد طلب انقلابى قروض سالهاى مدید را نقد کند. دولت موقت مجبور بود مناسبات متزلزل بورژوایى را مستحکم گرداند تا بتواند از عهده انجام وظایفى که فقط در حیطه این مناسبات انجام‌پذیر بود برآید. اعتبارات براى دولت موقت یک شرط وجودى بود و مماشات با پرولتاریا و دادن وعده و وعید به او به قیود متعددى تبدیل شده بودند که بایستى گسیخته گردد. رهایى کارگران حتى در حرف، خطر تحمل‌ناپذیرى براى جمهورى نوین شده بود. زیرا این امر بمثابه اعتراضى دائمى علیه ایجاد اعتبارات بود، اعتباراتى که بر مبناى قبول بى چون و چرا و صریح مناسبات طبقاتى موجود اقتصادى استوار شده‌اند. پس لازم بود کار کارگران یکسره شود.

انقلاب فوریه ارتش را از پاریس بیرون انداخته بود. گارد ملى، یعنى بورژوازى در درجات مختلفش، تنها نیروى موجود را تشکیل میداد. گارد ملى میدانست که به تنهایى از عهده پرولتاریا بر نمیآید. علاوه بر این مجبور شده بود بتدریج اینجا و آنجا صفوفش را باز کند و پرولترهاى مسلح را بپذیرد، البته پس از مقاومت شدید و اِشکال‌تراشى‌هاى بسیار. فقط یک راه باقى میماند: انداختن بخشى از پرولتاریا بجان بخشى دیگر.

به این منظور دولت موقت گارد متحرک را بوجود آورد، مرکب از ٢۴ هنگ و هر هنگ متشکل از هزار نفر - جوانانى از ١۵ تا ٢٠ ساله - آنها عمدتا به لومپن پرولتاریا تعلق داشتند، که در همه شهرهاى بزرگ توده‌اى دقیقا متمایز از پرولتاریاى صنعتى را تشکیل میدهد، بستر عضوگیرى همه نوع دزد و تبهکار ساکن در حواشى جامعه، آدمهایى بدون هیچ حرفه معیّن، خانه‌بدوش، بى مسکن و مأوى، بسته به درجه تمدن ملتى که به آن تعلق دارند، بدون اینکه هرگز کاراکتر باج‌خورى-باندسیاهى‌شان را محکوم کنند، در سنین نوجوانى، در سنینى که حکومت آنها را بخدمت خود در آورده بود، کاملا قابل قالب‌گیرى، همانقدر قهرمانى‌هاى چشمگیر و فداکارى‌هاى بزرگ از دستشان بر میآمد که رذیلانه‌ترین تبهکاریها و کثیف‌ترین فسادها. دولت موقت به هر کدام روزانه یک فرانک و نیم میپرداخت، بعبارت دیگر، آنها را به این قیمت میخرید. دولت به آنها اونیفورم مخصوص خودشان را داده بود؛ بعبارت دیگر قیافه آنها را از کارگران پیراهن‌پوش متمایز کرده بود. دولت بعضا افسران ارتش دائمى را به سِمَت رهبران آنها برگمارده بود و بعضا خود آنها بورژوا زاده‌هایى را انتخاب میکردند که لاف و گزافشان از مرگ در راه وطن، از عشق و شور به جمهورى، مسحورشان کرده بود.

به این طریق پرولتاریاى پاریس در مقابل ارتشى مُرکّب از ٢۴ هزار تن جوان نیرومند و جسور قرار گرفت، ارتشى که از میان خود پرولتاریا بسیج شده بود. این بود که هنگام رژه گارد متحرک در پاریس، پرولتاریا فریاد "زنده باد" در میداد. پرولتاریا در گارد متحرک، پیشاهنگان خود را در جنگهاى خیابانى باز میشناخت. گارد متحرک در نظرش یک گارد پرولترى در مقابل گارد ملى بورژوایى بود. اشتباه پرولتاریا بخشودنى بود.

حکومت تصمیم گرفت در کنار گارد متحرک یک ارتش کارگرى صنعتى هم به دور خود مجتمع سازد. مارى Marie وزیر، صد هزار کارگرى را که بحران و انقلاب به سنگفرش خیابانها پرتاب کرده بود در به اصطلاح آتلیه‌هاى [کارگاههاى] ملى جمع نمود. تحت این نام پُر طمطراق چیز دیگرى جز بکار گرفتن کارگران براى کار خسته کننده، یکنواخت و بیحاصل خاکبردارى با دستمزدى به مبلغ ٢٣ سو[٢۵] نهفته نبود. "کارگاههاى انگلیسى[٢۶] در هواى آزاد" - در واقع این آتلیه‌هاى ملى چیزى دیگرى جز این نبودند. حکومت تصور میکرد که با آتلیه‌هاى ملى یک ارتش دوم پرولترى علیه خود کارگران بسیج کرده است. اینبار اما بورژوازى بود که اشتباه میکرد. همچنانکه کارگران نسبت به گارد متحرک اشتباه میکردند. بورژوازى ارتش شورش را بوجود آورده بود.

اما یک هدف برآورده شد.

آتلیه‌هاى ملى - این همان نام کارگاههاى متعلق به مردم بود که لوئى بلان در لوکزامبورگ به تبلیغشان دست زده بود. آتلیه‌هاى مارى در تضاد مستقیم با لوکزامبورگ پایه‌ریزى شده بود و به جهت نام مشترکشان موجب دسیسه‌هاى پیچیده و سردرگمى میشد که میتوانستند با کمدى‌هاى اسپانیاى "نوکر و ارباب"[٢٧] رقابت کنند. دولت موقت خود در خفا شایع کرده بود که گویا آتلیه‌هاى ملى اختراع لوئى بلان هستند و این شایعه از آنجا که پیامبر مبلّغ آتلیه‌هاى ملى یعنى لوئى بلان خود عضو دولت موقت بود بیشتر جا میافتاد. این کارگاهها در سوء تفاهم بورژوازى که هم از از جهل و هم از تجاهل سرچشمه میگرفت، در افکار تصنّعاً ایجاد شدۀ فرانسه و اروپا اولین تحقق سوسیالیسم بودند، سوسیالیسمى که همگام با این کارگاهها ملعون و مطرود بود.

آتلیه‌هاى ملى نه بخاطر محتوایشان بلکه بخاطر اسمشان اعتراض مجسم پرولتاریا علیه صنایع بورژوایى، اعتبارات بورژوایى و جمهورى بورژوایى بودند. بنابراین همه نفرت و خشم بورژوازى متوجه آنها میشد. آتلیه‌هاى ملى هدفى بود که بورژوازى میتوانست به محض اینکه قوى شد به آن حمله کند و علناً با اوهام فوریه قطع رابطه نماید. در عین حال همه نارضایتى‌ها و دلخورى‌هاى خرده بورژوازى متوجه این آتلیه‌هاى ملى که هدف تیر مشترک بود، میگردید. با غُر و لُند حساب مبالغى را میکردند که دزدهاى پرولترى در روز روشن بجیب میزدند، در حالى که وضع خود آنها روز به روز تحمل ناپذیرتر میشد. زیر لب دائما نق میزدند: مستمرى دولتى براى یک کار کاذب. این است معنى سوسیالیسم: آنها سبب بدبختى خود را در آتلیه‌هاى ملى، در نطق‌هاى لوکزامبورگ و در تظاهراتهاى کارگران پاریس میجستند. خرده بورژوا، خرده بورژوایى که بدون چاره بر لبه پرتگاه ورشکستگى دچار سرگیجه بود، از هر کسى، بیشتر علیه توطئه‌هاى فرضى کمونیستها تعصب بخرج میداد.

به این ترتیب در پیکارى که در پیش بود، پیکار میان بورژوازى و پرولتاریا، همه امتیازات، همه مقامات حساس و همه اقشار میانه جامعه تحت اختیار بورژوازى بود، و این در زمانى که امواج انقلاب فوریه سراسر قاره اروپا را در میان گرفته بود و هر پُست جدیدى که به فرانسه میآمد یک خبرنامه جدید انقلاب به همراه داشت، امروز از ایتالیا، فردا از آلمان و پسین فردا از اقصى نقاط جنوب شرقى اروپا و موجبات جنب و جوش عمومى مردم را با آوردن شواهد دائمى پیروزى‌اى که آنان خود به هدر داده بودند، فراهم میکرد.

١٧ مارس و ١۶ آوریل روزهاى زد و خورد در نبرد بزرگ طبقاتى بودند، نبردى که جامعه بورژوایى زیر بالهاى خود پنهان کرده بود.

در روز ١٧ مارس موقعیت دوپهلوى پرولتاریا، موقعیتى که امکان یک اقدام تعیین کننده را نمیداد برملا شد. هدف تظاهرات پرولتاریا بدواً این بود که دولت موقت را به راه انقلاب باز گرداند، فشار بیاورد تا عناصر بورژوایى از حکومت اخراج شوند و تعویق روز انتخابات مجلس ملى و گارد ملى را تحمیل نماید. اما در روز ١۶ مارس بخش بورژوایى گارد ملى دست به تظاهرات خصمانه‌اى علیه دولت موقت زد و تحت شعار "مرگ بر لدرو-رولن"، به ساختمان شهردارى هجوم آورد. در روز هفدهم مارس مردم مجبور به دادن شعارهاى "زنده باد رولن"، "زنده باد حکومت" شدند. پرولتاریا مجبور شد علیه بورژوازى از جمهورى بورژوایى طرفدارى کند، جمهورى‌اى که بنظر میرسید پرولتاریا را مورد سؤال قرار داده است. پرولتاریا بجاى آنکه دولت موقت را مغلوب خود نماید، آن را تحکیم نمود. ١٧ مارس چون پرده‌اى مِلودرام به هیچ و پوچ سپرى شد. پرولتاریا در این روز یکبار دیگر پیکر غول‌آسایش را نشان داد و باعث شد که بورژوازى در داخل و خارج دولت موقت، بیش از پیش مصمم به زانو درآوردن این پیکر گردد.

١۶ آوریل یک سوء تفاهم بود که بدست دولت موقت و همدستى بورژوازى مهندسى شده بود. کارگران در میدان مارس Champ de Mars و در هیپودروم Hippodrome جمع شده بودند تا تدارک انتخاب فرماندهى گارد ملى را ببینند. ناگهان از یک سوى پاریس تا سوى دیگر بسرعت برق شایعه‌اى پراکنده شد که گویا کارگران مسلح شده و در میدان مارس گرد آمده‌اند تا تحت رهبرى لوئى بلان، بلانکى[٢٨]، کابه[٢٩] و راسپاى به فرماندارى روى آورند و دولت موقت را سرنگون کرده و یک حکومت کمونیستى اعلام کنند، ترس همه را فرا گرفت. بعدها لدرو-رولن، ماراست[٣٠] و لامارتین بر سر اینکه افتخار این ابتکار حق کدامیک از آنهاست، با یکدیگر دعوا داشتند - در ظرف یک ساعت ١٠٠ هزار نفر مسلح شدند، گارد ملى شهردارى را اشغال کرده و در همه جاى پاریس فریاد "مرگ بر کمونیستها"، "مرده باد بلانکى، لوئى بلان، کابه و راسپاى" به گوش میخورد و هیأتهاى نمایندگى عدیده‌اى وفادارى و پشتیبانى‌شان را از حکومت و آمادگى‌شان را براى نجات وطن و جامعه اعلام کردند. سرانجام وقتى که کارگران به شهردارى رسیدند تا پولى را که از روى وطن‌پرستى در میدان مارس جمع کرده بودند، تقدیم حکومت نمایند، با تعجب خبر یافتند که پاریس بورژوایى در یک جنگ زرگرى که با دقت تمام تدارک دیده شده، سایه آنان را شکست داده است. توطئه ١۶ آوریل بهانه‌اى براى فراخواندن ارتش به پاریس شد - که هدف واقعى این کمدى مسخره بود - و بهانه‌اى براى تظاهرات فدرالیستى در شهرستانها.

در روز چهارم ماه مه مجلس ملى که در انتخابات عمومى مستقیم انتخاب شده بود، منعقد گشت. انتخابات عمومى دیگر داراى آن نیروى سحرآمیزى که جمهوریخواهان قدیمى تصور میکردند نبود. جمهوریخواهان قدیمى به همه فرانسه و یا لااقل به اکثریت فرانسویها به چشم همشهرى نگاه میکردند، همشهریانى که داراى منافع و نظریات و... مشترکند. انتخاب براى آنان کیش مردم‌پرستى بود. انتخابات اما بجاى مردم خیالى آنان، مردم واقعى به منصه ظهور رسانید. یعنى نمایندگان طبقات مختلف را، طبقاتى که مردم به آن تقسیم میشدند. دیدیم که چرا خرده بورژواها و دهقانان تحت رهبرى بورژوازى مبارزه‌طلب و مالکین بزرگ طرفدار احیاء سلطنت، بایستى در انتخابات شرکت میکردند. اگر انتخابات عمومى آن چوب جادویى گنج‌یابى[٣١] نبود که جمهوریخواهان مؤمن و سربراه تصورش را میکردند، در عوض هنرى داشت که خیلى مهمتر بود. انتخابات عمومى موجب غلیان مبارزه طبقاتى شد و باعث گشت تا اقشار گوناگون متوسط جامعه بورژوایى، خوش‌پندارى و سرخوردگى‌هایشان را بسرعت تجربه کنند. در حالى که سلطنت ژوئیه با حق انتخاباتى وابسته به میزان ثروت، فقط فراکسیون معیّنى از بورژوازى را رسوا کرده بود و به دیگر فراکسیونها مهلت داده بود تا پشت صحنه بمانند و هاله مقدس اپوزیسیون مشترک را بر سر نهند. ولى انتخابات، همه فراکسیونهاى طبقه استثمارگر را با یک پرتاب به قله حکومت انداخت و به این طریق ماسک فریب‌دهنده‌شان را فرو درید.

در نشست چهارم ماه مه مجمع ملى مؤسسان، جمهوریخواهان بورژوا، جمهوریخواهان "ناسیونال" غلبه داشتند و حتى لژیتیمیست‌ها و اورلئانیست‌ها در ابتدا فقط زیر نقاب جمهوریخواهى بورژوایى جرأت به ابراز وجود کردند. مبارزه علیه پرولتاریا فقط بنام جمهوریخواهى میتوانست انجام گیرد.

تاریخ شروع جمهورى ۴ مه است، نه ٢۵ فوریه - یعنى تاریخ شروع جمهورى‌اى که از طرف مردم فرانسه برسمیت شناخته شد؛ این آن جمهورى‌اى نبود که پرولتاریاى پاریس به دولت موقت تحمیل کرد، آن جمهورى‌اى نبود که نهادهاى اجتماعى خودش را داشت، آن آرمانى نبود که رزمندگان سنگرهاى خیابانى در پیشاروى خود داشتند. این جمهورى را مجلس ملى اعلام کرد، تنها جمهورى قانونى. جمهورى‌اى است که ابدا سلاحى انقلابى علیه نظام بورژوازى نیست، بلکه بازسازى سیاسى و تحکیم سیاسى جامعه بورژوایى است، در یک کلام، یک جمهورى بورژوایى است. امرى که از تریبون مجلس اعلام شد و در تمامى جراید بورژوازى جمهوریخواه و ضد جمهورى منعکس گردید.

و دیدیم که چگونه جمهورى فوریه در واقعیت امر چیز دیگرى جز جمهورى بورژوایى نبود و نمیتوانست باشد؛ که چگونه با این حال دولت موقت تحت فشار بلاواسطه پرولتاریا مجبور شد جمهورى را به عنوان یک جمهورى داراى نهادهاى اجتماعى اعلام نماید؛ چگونه پرولتاریاى پاریس جز در تصور، جز در خیال قادر به فراتر رفتن از حیطه جمهورى بورژوایى نبود، چگونه حتى آنجا که جمهورى واقعا بعمل در آمد و در خدمت بورژوازى عمل کرد؛ چگونه قولهایى که به پرولتاریا داده شد براى جمهورى نوپا به یک خطر غیر قابل تحمل مبدل گشت؛ چگونه همه فرایند زندگى دولت موقت به یک مبارزه دائمى علیه توقعات پرولتاریا خلاصه شد.

در مجلس ملى، همه فرانسه به قضاوت نشست تا تکلیف پرولتاریا را روشن کند. مجلس ملى فوراً از همه توهمّات اجتماعى انقلاب فوریه بُرید؛ با مباهات جمهورى بورژوایى - فقط و فقط جمهورى بورژوایى و نه هیچ چیز دیگر - را اعلام کرد. مجلس ملى بیدرنگ نمایندگان پرولتاریا، بلان و آلبر را از کمیسیون اجرایى که منتخب مجلس بود کنار گذاشت؛ پیشنهاد تشکیل یک وزراتخانه مخصوص کار را رد کرد و با کف زدنهاى پُر شور از موضع تره‌لا Trélat[٣٢] استقبال کرد: "مسأله ما اکنون فقط یک چیز است و آن اینکه کار را به شرایط قدیمش برگردانیم".[سخنرانى تره‌لا، ٢٠ ژوئن ١٨۴٨]

اما اینها هم کافى نبود. جمهورى فوریه توسط کارگران با پشتیبانى منفعل بورژوازى بر پا شده بود. پرولتاریا خود را بحق فاتح فوریه میدانست، و توقعات متکبّرانه فاتحان را هم داشت. آنها باید در خیابانها شکست داده میشدند، بایستى به آنان نشان داده میشد که بمجرد آنکه علیه بورژوازى و نه در کنار بورژوازى دست به مبارزه بزنند شکست میخورند. همانطور که جمهورى فوریه، با آن کنار آمدنهاى سوسیالیستى‌اش، مستلزم پیکار پرولتاریا در اتحاد با بورژوازى علیه سلطنت بود، اکنون هم پیکار دومى لازم بود تا جمهورى را از قید سازشهاى سوسیالیستى‌اش خلاص کند و جمهورى بورژوایى را رسما بعنوان عامل مسلط بکرسى بنشاند. بورژوازى مجبور بود اسلحه در دست، مطالبات پرولتاریا را رد کند. زادگاه واقعى جمهورى بورژوایى پیروزى فوریه نیست، بلکه شکست ژوئن است.

وقتى که پرولتاریا در ١۵ مه به مجلس ملى هجوم آورد و به عبث کوشید تا نفوذ انقلابیش را مجدداً بدست آورد، و فقط رهبران فعالش را به دست زندانبانان بورژوازى داد، باعث شد در این تصمیم تعجیل شود. دیگر بس است! به این وضع باید خاتمه داد! مجلس ملى با این شعار خواستش را به کشاندن پرولتاریا به یک نبرد تعیین کننده اعلام کرد. کمیسیون اجرایى یک سلسله احکام تحریک کننده مانند ممنوع کردن تجمعات مردم و غیره صادر کرد [طبق این حکم مصوب کمیسیون اجرایى در ٧ ژوئن ١٨۴٨، براى سازماندهى گردهمایى در ملاء عام، مجازاتى تا ده سال زندان تعیین شد]. از تریبون مجلس ملى مؤسسان مستقیما به تحریک، توهین و تمسخر کارگران پرداختند. اما همانطور که دیدیم، هدف اصلى این حملات آتلیه‌هاى ملى بودند. مجلس مؤسسان با لحنى آمرانه این هدف را به کمیته اجرایى گوشزد کرد - که فقط منتظر بود تا نقشه خودش بعنوان حکم مجلس ملى اعلام شود.

کمیسیون اجرایى با دشوارتر کردن شرایط ورود کارگران به آتلیه‌هاى ملى، با تغییر دادن مزد روزانه به مزد مبتنى به قطعه کارى[٣٣]، با تبعید کارگرانى که متولد پاریس نبودند به سولونى Sologne به بهانه انجام کارهاى خاکبردارى، اقداماتش را شروع کرد. این کار خاکبردارى جز یک فرمول ادبى براى توجیه تبعید کارگران نبود. این جریان را کارگرانى که سرخورده باز میگشتند به رفقایشان اطلاع میدادند. سرانجام در ٢١ ژوئن حکمى در روزنامه "مونیتور" منتشر شد دائر بر اینکه همه کارگران مجرّد [ازدواج نکرده] بایستى اجباراً از آتلیه‌هاى ملى و یا خدمت در ارتش اخراج شوند.

براى کارگران چاره‌اى باقى نماند؛ یا باید از گرسنگى بمیرند و یا دست به حمله بزنند. جواب کارگران قیام عظیم روز ٢٢ ژوئن بود. این قیام، نخستین نبرد بزرگ میان دو طبقه‌اى است که جامعه نوین را به انشعاب کشانده‌اند. این نبردى بر سر حفظ یا انهدام نظم بورژوایى بود. حجابى که جمهورى را پنهان کرده بود با زور تکه پاره شد.

همه میدانند که کارگران با چه شجاعت و نبوغ بینظیرى، بدون رهبر، بدون نقشه مشترک، بدون وسیله - و عمدتاً بدون اسلحه - به ارتش، گارد متحرک، گارد ملى پاریس و گارد ملى شهرستانها را که به پاریس آمده بودند، پنج روز اجازه تکان خوردن ندادند. همه میدانند که بورژوازى با چه شکل بیسابقه‌اى وحشت مرگى را که دچارش شده بود تلافى کرد - بیسابقه به لحاظ قساوت - با قتل عام بیش از ٣٠٠٠ زندانى. نمایندگان رسمى دمکراسى فرانسه آنقدر غرق ایدئولوژى جمهوریت بودند که تازه چند هفته بعد متوجه اهمیّت و جایگاه مبارزه ژوئن شدند. عقلشان در دود باروتى که جمهورى خیالى آنها را در خود حل کرده بود، زائل شده بود.

تأثیر بلاواسطه‌اى که خبر شکست ژوئن بر ما گذاشت را، با اجازه خواننده، با نقل کلمات "روزنامه جدید راین" توصیف میکنیم.

 

"کمیسیون اجرایى، آن آخرین پس‌مانده رسمى انقلاب فوریه، در برابر این وقایع وخیم، مثل جنّ ناپدید شد. فشفشه‌هاى آتش‌بازى لامارتین به گلوله‌هاى آتشزاى کاوانیاک مبدل شد.

فراترنیته، برادرى طبقات متخاصمى که یکى استثمارگر دیگرى است، برادرى‌اى که در فوریه اعلام شد و با حروف درشت بر پیشانى پاریس، بر سردر هر زندان و بر دیوار هر سربازخانه نقش بست - این برادرى بیان حقیقى، کامل و ملال‌آورش را در جنگ داخلى پیدا کرد، جنگ داخلى به وحشتناکترین شکلش، جنگ کار علیه سرمایه. این برادرى آتشى بود که در مقابل پنجره‌هاى پاریس در غروب ٢۵ ژوئن میسوخت، هنگامى که پاریسِ بورژوازى چراغانى کرده بود، و پاریسِ پرولتاریا در آتش میسوخت، در خون غرقه بود، و از دردى مرگ‌آور ضجه میکشید.

این فراترنیته تا زمانى دوام آورد که منافع بورژوازى و پرولتاریا با هم قرابت داشتند. مُلّا نُقَطى‌هاى وفادار به سنن انقلابى ١٧٩٣؛ جزم‌اندیشان سوسیالیستى که براى مردم از بورژوازى صدقه گدایى میکردند و مجاز بودند تا آنجا که خواب‌ کردن پرولترِ شیر لالایى لازم دارد و تا وقتى از خودشان مایه میگذارند، هر چه میخواهند موعظه‌ کنند؛ جمهوریخواهانى که خواهان حفظ کل نظم کهنه بورژوایى، بدون کله تاجدارش بودند؛ اعضاى اپوزیسیون سلطنتى که دست تصادف بجاى تغییر دولت به سرنگونى یک دودمان سلطنتى وادارش کرده بود؛ لژیتیمیست‌هایى که قصدشان نه دور انداختن خلعت چاکران دربار بلکه فقط تغییر مدل آنها بود - اینها آن متحدینى بودند که مردم در کنارشان براى انقلاب فوریه جنگیده بودند... آنچه که بنا به غریزه مورد نفرت مردم بود، خود لوئى فیلیپ نبود بلکه حاکمیت تاجدار یک طبقه، سرمایۀ نشسته بر تخت سلطنت بود. اما بزرگوارانه مثل همیشه، مردم تصور کردند که وقتى دشمن دشمنان، دشمن مشترکشان را سرنگون ساختند، دشمن خود را نابود کرده‌اند.

انقلاب فوریه انقلابى پُر ملاطفت بود، انقلابى مملوّ از همدردى همگانى، زیرا تضادهایى که در آن علیه سلطنت به انفجار کشیده شدند هنوز نامتکامل و بشکلى صلح‌طلبانه نافعال بودند، زیرا آن مبارزه اجتماعى‌اى که زمینه آنها را شکل میداد تنها به موجودیتى زودگذر دست یافته بود، موجودیتى در عبارات، در کلمات. انقلاب ژوئن انقلابى کریه است، انقلابى بى ملاطفت، زیرا در پى حرف عمل آمد، زیرا جمهورى تاجى که کلاه‌خود محافظ و پنهان کننده چهره هیولا بود را از سرش برداشت.

نظم! شعار جنگ گیزو بود. نظم! فریاد سباستیانى گیزوئیست بود وقتى که ورشو جزئى از روسیه شد. کاوانیاک[٣۴] نعره میکشد نظم!، طنین صداى بیرحمانه مجلس ملى فرانسه و بورژوازى جمهوریخواه. نظم! صداى رعدآساى رگبار گلوله‌هاى او بود وقتى که تن پرولتاریا را میدریدند.

هیچیک از انقلابات متعدد بورژوازى فرانسه از ١٧٨٩ به بعد تعدى‌اى به نظم موجود نبود، چرا که آنها حاکمیت طبقاتى، بردگى کارگران و نظام بورژوایى را ابقاء میکردند، اگر چه شکل سیاسى این حاکمیت و این بردگى به کرّات تغییر پیدا کرد. قیام ژوئن به این نظام حمله برد. واى بر قیام ژوئن!"

{Neue Rheinische Zeitung ٢٩ ژوئن ١٨۴٨}



واى بر آن ژوئن! پژواک پى در پى این ندا اروپا را فرا میگیرد.

بورژوازى پرولتاریاى پاریس را مجبور به قیام کرد و این خود طوق لعنتى بر گردن پرولتاریا شد. پرولتاریا بخاطر نیاز بلاواسطه و معلوم، بسوى سرنگونى قهرآمیز بورژوازى رانده نشد و توانایى انجام چنین مهمى را هم نداشت. روزنامه "مونیتور" میبایستى رسما به پرولتاریا خاطرنشان کند که گذشت آن دوره‌اى که جمهورى مجبور بود در برابر خوش‌پندارى‌هاى پرولتاریا سر تعظیم فرود آورد. پرولتاریا تازه پس از شکستش به این حقیقت ایمان آورد که کوچکترین بهبود وضعش در محدوده جامعه بورژوایى خیالى بیش نیست، و این تخیل اگر بخواهد بخود واقعیت بخشد چونان جنایتى تلقى خواهد شد. پرولتاریا بجاى خواستهایى که بکمک آنها میکوشید از جمهورى فوریه آوانس بگیرد، خواستهایى که ظاهرا پُر شور و حرارت ولى در محتوا تنگ‌نظرانه - و گذشته از آن - بورژوایى بودند، این صلاى جنگى جسورانه و انقلابى را در داد: سرنگونگى بورژوازى! دیکتاتورى طبقه کارگر!

پرولتاریا با تبدیل گورستان خود به زادگاه جمهورى بورژوایى، این جمهورى را مجبور کرد تا به شکل اصیلش بمثابه دولت، دولتى که هدف آشکارش جاودانگى سلطه سرمایه و اسارت کار است نمودار گردد. سلطه بورژوازى که اینک از همه قیود آزاد شده بود، با توجه دائم به دشمن جنگ‌دیده، آشتى‌ناپذیر و مغلوب ناشدنى - مغلوب ناشدنى از آن جهت که موجودیتش شرط حیات خود بورژوازى است - طبعا "بایستى" به تروریسم بورژوایى بدل گردد. پرولتاریا براى یک چند از صحنه ناپدید گردید و دیکتاتورى بورژوازى رسمیت یافت. قشرهاى میانه جامعه بورژوایى، خرده بورژوازى و طبقه دهقان، هر چه وضعشان تحمل‌ناپذیرتر و تضادشان با بورژوازى شدیدتر میشد، میبایستى بیش از پیش به پرولتاریا بپیوندند. اینان که در گذشته مجبور بودند علت مصائب‌شان را خیزش پرولتاریا بدانند، حالا هم به همان صورت، آن را به شکست پرولتاریا نسبت میدادند.

شورش ژوئن در سراسر قاره اروپا، اتکاء به نفس بورژوازى را اعتلا بخشید و موجب شد تا بورژوازى علنا با سلطنت فئودالى علیه مردم متحد گردد، اما اولین قربانى این اتحاد که بود؟ خود بورژوازى اروپا. شکست ژوئن مانع از آن شد که بورژوازى بتواند سلطه خود را مستحکم سازد و مردم را در ابتدایى‌ترین مرحله انقلاب بورژوایى متوقف نماید.

شکست ژوئن سرانجام به قدرتهاى مستبد اروپا این راز را فاش کرد که فرانسه به هر قیمت که شده باید صلح را در خارج حفظ کند تا در داخل بتواند دست به جنگ بزند. به این ترتیب سرنوشت مردمانى که براى کسب استقلال ملى‌شان مبارزه میکردند به دست قدرتهاى بزرگ روسیه، اتریش و پروس سپرده شد. در عین حال اما سرنوشت این انقلابهاى ملى تابع سرنوشت انقلاب پرولترى شد و استقلال ظاهرى و عدم وابستگى‌شان به دگرگونیهاى عظیم اجتماعى نابود گردید. تا زمانى که کارگر بَرده بماند نه مجارى میتواند آزاد بشود، نه لهستانى و نه ایتالیایى!

سرانجام اروپا بعلت پیروزى‌هاى اتحاد مقدس بصورتى در آمد که هر خیزش تازه پرولترى در فرانسه را مستقیما با یک جنگ جهانى همزمان میکند. انقلاب نوین فرانسه مجبور است فورا خاک ملى را رها کرده و عرصه اروپایى را تسخیر کند عرصه‌اى را که انقلاب اجتماعى قرن نوزدهم فقط در آن انجام پذیر است .

بنابراین ابتدا شکست ژوئن شرایطى را بوجود آورد که تحت آن فرانسه میتواند ابتکار عمل انقلاب اروپایى را بدست بگیرد. تازه پس از اینکه پرچم سه رنگ به خون شورشیان ژوئن آغشته شد، توانست به پرچم انقلاب اروپایى مبدل شود – پرچم سرخ!

و ما اعلام میکنیم: انقلاب مُرد - زنده باد انقلاب!


زیرنویسها و توضیحات فصل اول

[١] دوک اورلئان - لوئى فیلیپ - پادشاه فرانسه از ١٨٣٠ تا ١٨۴.

[٢] قیام پاریس در پنجم ژوئن ١٨٣٢ به رهبرى بخش چپ حزب جمهوریخواه و انجمنهاى مخفى انقلابى که کارگران با شجاعت بینظیرى علیه لوئى فیلیپ مبارزه کردند. قیام کارگران لیون در ژوئن ١٨٣۴ یکى از اولین تظاهرات توده‌اى پرولتاریا بود که با شدت سرکوب شد. قیام پاریس در ١۴ مه ١٨٣٩ که باز هم کارگران انقلابى در آن نقش اصلى را بازى میکردند، این قیام تحت رهبرى یکى از انجمنهاى جمهوریخواه سوسیالیستى انجام گرفت و بلانکى Auguste Blanqui و آرمان باربس Armand Barbès تدارک آن را دیده بودند.

[٣] روتشیلد Rothschild - بانکدار پاریس، در دوره سلطنت لوئى فیلیپ صاحب نفوذ سیاسى فوق‌العاده‌اى بود.

[۴] روبر مک‌کِر Robert Macaire - قهرمان یک نمایشنامه فرانسوى که سمبل معامله‌گران بیشرم است و در اینجا اشاره به اشرافیت مالى است.

[۵] کافه بورن Café Borgne - عنوانى براى کافه‌ها و بارهاى بدنام پاریس.

[۶] اتحادیه مخصوص که از ٧ ایالت کاتولیکى و از نظر اقتصادى عقب مانده سوئیس تشکیل شده بود. تشکیل این اتحادیه در سال ١٨۴٣ بخاطر مقاومت در برابر تغییرات مترقى بورژوایى در سوئیس و بخاطر حفظ امتیازات کلیسا و اشرافیت بود. در ٢٣ نوامبر ١٨۴٧ اتحادیه در مقابل دولت فدرال سوئیس شکست خورد. گیزو از مساعى اترش و پروس در کمک به اتحادیه پشتیبانى میکرد.

[٧] تصرف کراکف بوسیله اتریش با موافقت روسیه و پروس در ١١ نوامبر ١٨۴۶. - جنگ Sonderbund 'ائتلاف جداگانه": از ۴ تا ٢٨ نوامبر ١٨۴٧ - قیام پالرمو: ١٢ ژانویه ١٨۴٨؛ در آخر ژانویه، بمباران ٩ روزه شهر توسط ناپلى‌ها. یادداشت انگلس به چاپ ١٨٩۵)

[٨] در بوزانسه Buzançais کارگران گرسنه و ساکنین دهات اطراف انبارهاى غله محتکرین را در ژانویه ١٨۴٧ غارت کردند. این مسأله موجب زد و خورد مردم با نیروهاى دولتى شد. سه تن از شورشیان اعدام شدند و تعداد زیادى به بیگارى محکوم گردیدند.

[٩] اودیون بارو Odilon Barrot سیاستمدار بورژوایى فرانسوى در زمان سلطنت ژوئیه رهبر اپوریسیون لیبرال سلطنت‌طلب و از دسامبر ١٨۴٧ تا اکتبر ١٨۴٩ نخست وزیر فرانسه بود. پشتیبان او اردوگاه ضد انقلابى سطلنت طلب بود.

[١٠] لدرو-رولن Ledru-Rollin روزنامه نویس و سیاستمدار - او یکى از رهبران دمکراتهاى خرده بورژوا و عضو هیأت تحریریه روزنامه "رفرم" بود. در سال ١٨۴٨ وزیر داخله دولت موقت و همچنین عضو کمیسیون اجرایى شد. او در مجلس مقننه و مؤسسان نماینده بود و در سال ١٨۴٩ به انگلستان مهاجرت کرد.

[١١] ناسیونال National، روزنامه فرانسوى که از سال ١٨٣٠ تا ١٨۵١ در پاریس منتشر میشد، جمهورى‌طلبان بورژوایى میانه‌رو گِرد این روزنامه جمع شده بودند. اینان در سالهاى ۴٠ به بورژوازى صنعتى تکیه میکردند.

[١٢] لوئى بلان Louis Blanc سوسیالیست خرده بورژوا و روزنامه نویس و مورّخ، در سال ١٨۴٨ عضو دولت موقت و رئیس کمیسیون لوکزامبورگ شد. موضع بلان آشتى طبقات و همکارى با بورژوازى بود. وى در اوت ١٨۴٨ به انگلستان مهاجرت کرد.

[١٣] آلبر Albert کارگر فرانسوى - سوسیالیست و عضو سازمان مخفى بلانکى در دوره سلطنت ژوئیه و عضو دولت موقت.

[١۴] لامارتین Lamartine، شاعر، مورّخ و سیاستمدار فرانسوى در سالهاى ۴٠ یکى از رهبران جمهورى طلبان میانه‌رو، در سال ١٨۴٨ وزیر خارجه و رئیس واقعى دولت موقت و عضو کمیسیون اجرایى.

[١۵] راسپاى Raspail، طبیعى‌دان، روزنامه‌نویس و جمهوریخواه سوسیالیست به پرولتاریاى انقلابى نزدیک بود و در انقلابات ١٨٣٠ و ١٨۴٨ شرکت داشت. در ١٨۴٨ نماینده مجلس ملى و مؤسسان گردید و در ١٨۴٩ به پنج سال زندان محکوم شد.

[١۶] لژیتیمیست‌ها Legitimists، سلطنت‌طلبان طرفدار خاندان بوربن و تسمیه‌شان به جهت قانونى (لژیتیم) دانستن سلطنت این خاندان است.

[١٧] گازت دو فرانس، روزنامه کهنسال فرانسوى، در سالهاى ۴٠ ارگان لژیتیمیست‌ها بود.

[١٨] لاروش‌ژاکلن La Roche-Jaquelein یکى از رهبران لژیتیمیست‌ها بود.

[١٩] در روزهاى اول دولت موقت در سال ١٨۴٨ کارگران میخواستند پرچم سرخ پرچم رسمى جمهورى بشود. ولى جمهوریخواهان بورژوایى که اکثریت داشتند خواهان پرچم سه رنگ بودند. عاقبت کارگران مجبور شدند پرچم سه رنگ را قبول کنند، فقط به چوب پرچم نوار سرخ بسته شد.

[٢٠] مونیتور Moniteur روزنامه رسمى دولت که اخبار و اسناد و مدارک رسمى را منتشر میکرد.

[٢١] کوسیدیر Caussidière، سوسیالیست خرده بورژوا، در سال ١٨٢۴ در قیام لیون شرکت کرد. او یکى از سازمان دهندگان مجامع مخفى انقلابى در دوره لوئى بود و در سال ١٨۴٨ رئیس پلیس پاریس شد.

[٢٣] میلیاردهاى دوره احیاء سلطنت - اشاره به پولهایى است که در سال ١٨٢۵ به فرمان پادشاه فرانسه بعنوان غرامت به اشرافى که اموالشان در انقلاب فرانسه مصادره شده بود پرداخت شد.

[٢۴] فولد Fould، بانکدار و سیاستمدار، اورلئانیست و بعدها بناپارتیست، نماینده مجلس مؤسسان و وزیر مالیه فرانسه از ١٨۴٩ تا ١٨۶٠.

[٢۵] سو sou - کوچکترین و کم ارزش‌ترین سکه پول در فرانسه آنزمان.

[٢۶] کارگاههاى انگلیسى بنا به قانون کمک به فقرا در انگلیس بینوایان را در کارگاههایى که مانند زندان اداره میشد جمع میکردند و بکار میگماشتند. مردم چنین کارگاههایى را باستیل فقرا مینامیدند. (باستیل یکى از معروفترین و مخوفترین زندانهاى آن زمان بود).

[٢٧] در کمدى‌هاى اسپانیایى قرن ١۶ و بخصوص قرن ١٧ اغلب ارباب و نوکر نقش خود را عوض میکنند که وضع گیج کننده‌اى بوجود میآورد.

[٢٨] بلانکى Blanqui، انقلابى فرانسوى و کمونیست تخیلى. او یکى از رهبران پرولتاریا در انقلاب ١٨۴٨ بود و ٣۶ سال در زندان بسر برد.

[٢٩] کابه Cabet، کمونیست تخیلى، روزنامه نویس و از رهبران پرولتاریا در انقلاب ١٨۴٨.

[٣٠] ماراست Marrast، سیاستمدار فرانسوى، یکى از رهبران جمهوریخواهان بورژوازى میانه‌رو.

[٣١] wand چوب یا میله‌اى که در افسانه‌هاى اروپایى با آن گنج یا آب پیدا میکنند.

[٣٢] تره‌لا Trélat، جمهوریخواه بورژوا، وزیر خدمات عمومى دولت موقت.

[٣٣] ترجمه piece wage است یعنى مزدى که براى زمان کار پرداخت نمیشود بلکه به ازاء قطعات ساخته شده.

[٣۴] کاوانیاک، ژنرال و سیاستمدار فرانسوى، جمهوریخواه بورژوایى میانه‌رو. در سال ١٨۴٨ اول حاکم الجزایر و بعد وزیر جنگ. از طرف مجلس مؤسسان مأمور شد که شورش ژوئن را با شدت تمام سرکوب کند. از ژوئن تا دسامبر ١٨۴٨ نخست وزیر فرانسه بود.