رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

مفهوم شناسى انقلاب و اصلاحات
نویسنده : حبیب - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥
 

مفهوم شناسى انقلاب و اصلاحات

انقلاب

انقلاب در لغت به معناى درآمدن از صورتى به صورت دیگر و دگرگون شدن است و در اصطلاح به دگرگونى بنیادى درنظام اجتماعى، سیاسى،فرهنگى و اقتصادى در یک جامعه اطلاق مى شود.

هرگاه تحت تاثیر نیروهاى معمولاً متشکل و برتر از نیروهاى حافظ وضع موجود یک تغییر ناگهانى در نظم اجتماعى، نهادى و سیاسى مستقرو نه صرفاً جابجایى افراد صورت گیرد، مى گویند انقلاب رخ داده است. از این دیدگاه، انقلابى، یعنى کسى که با نظم مستقر مخالف است و قوانین و مقررات حاکم را برحق و مشروع نمى داند و درصدد درهم شکستن نظام قانونى است و درصورت لزوم مى خواهد نظام و حقانیت جدیدى را جانشین نظام موجود بنماید.

      ادامه مطلب ......................................


 


مفهوم شناسى انقلاب و اصلاحات

انقلاب

انقلاب در لغت به معناى درآمدن از صورتى به صورت دیگر و دگرگون شدن است و در اصطلاح به دگرگونى بنیادى درنظام اجتماعى، سیاسى،فرهنگى و اقتصادى در یک جامعه اطلاق مى شود.

هرگاه تحت تاثیر نیروهاى معمولاً متشکل و برتر از نیروهاى حافظ وضع موجود یک تغییر ناگهانى در نظم اجتماعى، نهادى و سیاسى مستقرو نه صرفاً جابجایى افراد صورت گیرد، مى گویند انقلاب رخ داده است. از این دیدگاه، انقلابى، یعنى کسى که با نظم مستقر مخالف است و قوانین و مقررات حاکم را برحق و مشروع نمى داند و درصدد درهم شکستن نظام قانونى است و درصورت لزوم مى خواهد نظام و حقانیت جدیدى را جانشین نظام موجود بنماید.

اصلاحات

اصلاحات یا رفرماسیون نوعى تغییر اجتماعى جهت داراست که کارگزاران اجتماعى صورت مى دهند.رویکردهاى مختلفى به اصلاحات وجود دارد.

اصلاحات با رویکرد لیبرالیسم

اصلاحات در تفکر لیبرالیستى، هم به عنوان یک هدف است و هم یک روش رسیدن به هدف معنى مى گردد اصلاحات در واقع، هم، نوعى غایت یعنى مدرن شدن و هم نوعى روش براى رسیدن به هدف به معناى حرکت تدریجى و غیرانقلابى و نوعى مهندسى، اجتماعى است.در اندیشه لیبرالیستى غرب، اصلاحات نام جنبش مذهبى اى است که در کلیساى غربى و درقرن شانزدهم بناى آن گذارده شد و درنهایت درقالب پروتستانیزم توانست به تاسیس گونه اى دیگر از کلیساى مسیحى درغرب منجر شود. لذا این اندیشه هدف اولیه خود را اصلاح مذهبى و نیل به روح واقعى حاکم بر دین مسیحیت معرفى مى نمودند. این جنبش اگر چه سرآغازى مذهبى داشت لیکن به سرعت گسترش یافته، درابعاد اقتصادى، اجتماعى وسیاسى تاثیرات شگرفى برجا گذاشت.رفرماسیون به مثابه یک جنبش دربسترى روئیدکه از جهت فلسفى به اومانیسم و اصالت بخشى به انسان معروف است.لوتر مهم ترین تئوریسین اصلاحات مذهبى تا آخرین لحظات عمر خود به نوشتن ، گفتن و آموزش دادن اصول رفرماسیون مشغول بود.ماکس وبر جامعه شناس بزرگ آلمانى و بنیانگذار مکتب بوروکراسى پیدایش اندیشه عقلانى در اقتصاد را که جوامع مدرن را ساخت برخاسته از پروتستانیزم مى داند.از دیدگاه وبر، مهم ترین عامل در گزینش سرمایه دارى که موثرترین عامل پیشرفت جوامع غربى است را تحول فرهنگى در این جوامع و اصلاحات مذهبى مى داند.مکتب مدرنیزاسیون، شکل گرفته از تفکر رفرماسیون بوده و به راهکارهاى نوسازى و اصلاحات درجهان سوم مى پردازد. مدرنیزاسیون اصلاحات را تکرار تجربه غرب در جهان سوم و در واقع غربى شدن ذکر مى کند.هدف اصلى نظریه پردازان مکتب نوسازى(مدرنیزاسیون) ارائه راهکارهاى مناسب براى تجدید ساختار جوامع جهان سوم که به نظر آنها جوامع سنتى نامیده مى شوند، بود.آنها با تقسیم جوامع به سنتى و مدرن تلاش داشتند تا نحوه گذر از جامعه سنتى به مدرن را براساس تجربه غرب تعیین کرده و راهکارهاى لازم را دراختیار کشورهاى جهان سوم قراردهند.ازجمله پیش فرضهاى اصلى آنان این بودکه سرنوشت تاریخ جوامع، شباهت هاى زیادى با هم دارند و از این رو مى توان به علمى دست یافت که احکامش قابل تعمیم باشد یا مى توان به نظریه اى عمومى درباب جامعه و تاریخ دست یافت.به اعتقاد نظریه پردازان مکتب مدرنیزاسیون، جامعه نوگرا داراى ویژگى هاى جامعه دموکراتیک غربى بوده و داراى ویژگیهاى خردگرایى، فردگرایى، سکولاریسم، لیبراسیم، علم گرایى و شایسته سالارى است.لازمه این امر جز جایگزینى دنیاگرایى، عقل گرایى، عرف گرایى و شایسته گرایى به جاى آخرت گرایى، مابعد الطبیعه گرایى و خرافه پرستى و ادغام دین وسیاست و روابط مبتنى بر خویشاوندى و اصل ونسب مى باشد.این نظریه پردازان دو راهکار عمده را براى تحول جوامع سنتى پیشنهاد کرده اند.

اولین راهکار مبتنى بر دیدگاههاى جامعه شناسى خرداست که متاثر از دیدگاههاى ماکس وبر و دیدگاههاى روانشناسانه است.چنین راهکارى منادى آن است که براى تحول جامعه سنتى ، انسانهاى جامعه باید متحول شوند. این تحول که در کنش ها صورت مى گیرد منوط به تحول در ارزش ها و هنجارهاى افراد جامعه است.محققینى که براین تغییر رفتار تاکید دارند عموماً انتشار ارزشهاى غربى، همچون شهرنشینى، رشد فرهنگ و آموزش، توسعه رسانه هاى گروهى ، افزایش آگاهى هاى سیاسى و مشارکت سیاسى، افزایش فرصت هاى تجارى با فراهم کردن سرمایه، جایگزینى اقتدار جدید عقلانى به جاى اقتدار سنتى و خلق انسان مدرن و نوگرا به عنوان اولین قدم توصیه مى کند.دومین راهکار مبتنى بر نظریات ساختارگرایانه کارکردى در جامعه شناسى است. این راهکار برعامل فرهنگ به عنوان عامل اصلى تاکید دارد.این راهکار معتقد است ساختارهاى جوامع مختلف باهم مرتبط اند هرکدام از این ساختارها عهده دار کارکرد خاصى هستند. در طول زمان ساخت ها، متمایز شده و کارکردهاى اجتماعى و نظام ارزشى موجود را دستخوش تغییر مى کنند.از آنجا که فرهنگ عامل مسلط در نظام اجتماعى است. تحولات جدید در صورتى ادامه خواهد یافت که نظام آموزشى جدید در جامعه به وجود آید یا بتواند هدف و کارکردهاى جدید را مشروعیت ببخشد.بنابراین تحول فرهنگى و تغییر درنظام ارزشى جامعه مهم ترین عامل تحول در ساختار و کارکردهاى جامعه و تغییر وضعیت موجود در جامعه سنتى مى باشد.این گروه معتقدند تحولات درساختار جامعه منجر به کارکردهاى جدید شده و ضرورتاً به طور اجتناب ناپذیر جوامع را به سمت مدرنیزاسیون سوق مى دهد. این تحول عظیم، فرهنگ و نوگراشدن نقشى کلیدى ایفا مى کند.شکل گیرى مکتب بین رشته اى یکسان انگارانه مدرنیزاسیون برمبانى زیر استوار است:

۱ -هدف اصلى ارائه راهکارهاى مناسب براى تجدید ساختار جوامع جهان سوم است.

۲ -جوامع براساس روند تکامل به دو طیف سنتى و مدرن تقسیم مى شوند که این دو نوع جامعه داراى ارزش هاى متضادى باهم هستند.

۳ -حذف سنت و محو جامعه سنتى ،مقدمه هرنوع حرکت به سوى جامعه مدرن است.

۴ -پندارهاى مذهبى که غیرعقلانى و خرافى اند مهم ترین عامل مؤثر برنظام ارزشى فرهنگى جوامع سنتى و مهم ترین اعتقاد درونى افراد دراین جوامع است.

۵ -رشد اقتصادى محورتوسعه است. این رشد موجب رشد گروه هاى مستقل اجتماعى وایجاد نگرشهاى جدید خواهدشد.

۶ -با ایجاد طبقات جدید اجتماعى و اقتصادى زمینه توسعه

اقتصادى ، سیاسى و رسیدن به دموکراسى فراهم مى آید و توسعه سیاسى رخ مى دهد و نتیجه آن چیزى جز دموکراسى نیست.از اواسط دهه ۱۹۶۰ تاکنون انتقادهاى زیادى به مکتب مدرنیزاسیون از چند منظرمتفاوت شروع شده است.دانشمندان مکتب غالب علوم اجتماعى به نقد مبانى نظرى فرضیات کارکردگرایانه تکاملى پرداخته اند. تئوریسین هاى نئومارکسیست، اساس تفکر مدرنیزاسیون را ابزار تداوم سلطه غرب برجهان سوم دانسته، پست مدرن ها نیز اهداف مکتب مدرنیزاسیون را مختص یک تمدن خاص دانسته و دربقیه جوامع تکرارناپذیر اعلام کردند.انتقادات موجود به مکتب مدرنیزاسیون به طور کلى عبارتست از:

۱ -واژه هاى سنت و مدرن بسیار مبهم، ساده انگارانه و غیر قابل استفاده است. تمایزات فراوانى در میان جوامع سنتى وجود دارد. کشورهاى جهان سوم یک مجموعه همگون و متجانس از سنت ها و ارزش هاى سنتى نمى باشد. بنابراین دو اصطلاح سنت و مدرن دو اصطلاح انتزاعى و کلان هستند و قدرت طبقه بندى جوامع مختلف را ندارند.این مفاهیم مبتنى بر نوعى ایدئولوژى است که براساس آن غرب جامعه مدرن و برتر، جهان سوم، فروتر وسنتى معرفى مى شود.

۲ -این دو واژه، جامع و مانع نمى باشد. بسیارى از ویژگى هایى که به جوامع سنتى نسبت داده مى شود درجوامع مدرن نیز دیده مى شود و بالعکس

۳ -ارزش هاى سنتى و مدرن نه تنها مى توانند باهم وجود داشته باشند بلکه مى توانند در یکدیگر تاثیر متقابل داشته باشند.سنت ها نه تنها مانع توسعه نیستند بلکه در بسیارى موارد نقش سودمندى در توسعه دارند.توسعه از الگویى با لایه هاى متداخل از سنت و نوگرایى یا تلفیقى از این دو حاصل مى شود. بنابراین پیدایش یک جامعه مدرن مقبول و درون جوش، با تجدید و نوسازى سنتها و مذهب امکان پذیر است و هرگونه راه تحمیلى و خارجى(برون زا) که ارتباط با سنتهاى کشورها نداشته باشد، دفع مى شود و تداوم نمى یابد.

۴ - براساس نحوه تاثیر وتاثر ارزش هاى سنتى و مدرن درجوامع مختلف، راههاى مختلفى براى رسیدن به توسعه وجود دارد.

الگوى تک خطى هواداران مکتب مدرنیزاسیون با تجربیات تاریخى همخوانى ندارد و بر ایدئولوژى غلطى استوار است.

پیروزى روند توسعه کشورهاى غربى نشان دهنده این نیست که درآینده همان روند توسعه در جهان سوم نیز موفقیت آمیز باشد.

۵ - مکانیسم و نحوه دگرگونى جوامع سنتى مطرح شده توسط مکتب مدرنیزاسیون بسیار ساده انگارانه است.

این تحلیل که نوسازى اقتصادى مقدمه هر نوع توسعه دیگر است فاقد زمینه تاریخى است.

روابط بین اقتصاد و ارزش ها یک روند پیچیده است که توضیح آن درقالب دوگانگى ارزش هاى سنتى و مدرن ناکافى است.

۶ - اساساً مکتب مدرنیزاسیون نوعى ایدئولوژى جنگ سرد است که براى توجیه سرمایه گذارى آمریکا درجهان سوم مطرح مى شود.

اعتقاد به امکان علم اجتماعى عارى از ارزش، اعتقاد به قوانین علم اجتماعى فراگیر، اعتقاد به کمیت انباشتى معرفت صدور این اعتقادات به جهان سوم، خط هاى تئوریکى توسعه مى باشند.

۷ - توسعه داراى هدف واحدى نیست. بنابراین پست مدرن ها بروجود الگوهاى مختلف توسعه در جوامع متفاوت تاکید دارد.

اصلاحات بارویکرد مهندسى اجتماعى تدریجى

در رویکرد لیبرالى غربى، اصلاحات به معناى حمایت از نوعى روش خاص براى ایجاد تغییرات اجتماعى و حمایت از روش هاى غیرانقلابى است.کارل پوپر فیلسوف علم و معرفت شناس اتریشى(۱۹۹۴ -1903) با نفى اندیشه قانونمندى تاریخ و تاکید براصل عدم قطعیت، هرگونه اندیشه اتوپیایى و اقدام انقلابى را محکوم مى کند و از مهندسى اجتماعى تدریحى با عنوان مطلوب ترین شیوه اصلاحى یاد مى کند لیبرالسیم و دموکراسى را بهترین بستر براى این مهندسى اجتماعى مى داند.وى افکار افلاطون، ارسطو، هگل و مارکس و هرگونه تفکر ایدئولوژیک را که داعیه قانون مندى تاریخ و جامعه را داشته باشد نفى مى کند.پوپردلایلى چند در رد مهندسى اجتماعى کل گرا با نگرش اتوپیایى مى آورد.

۱ -در این مهندسى اجتماعى، اقداماتى گسترده و فراگیر صورت مى گیرد و نمى توان به آسانى تعیین کرد که کدام یک از این اقدامات درحصول نتایج موثر بوده است. بنابراین چنین روشى تحصیل شناخت تجربى را درباره زندگى اجتماعى ناممکن مى سازد حتى مهندسى اجتماعى تدریجى نیز همواره موجب کسب شناخت تجربى لازم درباره جامعه نمى شود.

۲ -کوشش براى بازسازى کل جامعه، با مخالفت هاى گسترده

روبرو مى شود زیرا با منافع مستقر گروه هاى اجتماعى برخورد مى کند به علاوه حصول اجتماع درباره اهداف چنین اقدامات اتوپیایى وکل گرایى بسیار دیرباب است.

۳ - مهندسان اجتماعى و انقلابیون باید مخالفان را سرکوب کنند یا به سکوت و اطاعت وادارند. از این رو حکومت ماهیتى اقتدار گرایانه مى یابد و مجبور مى شود هرگونه انتقاد و مخالفتى را سرکوب کند. چنین حکومتى تماس خود را با جامعه از دست مى دهد و انقلابیون به طبقه اشرافى جدید بدل مى شوند.

۴ - ایدئولوژى هاى اتوپیایى و انقلابى که در پى تاسیس جهانى بدیع و بى سابقه اندق€ڈ، خیالى اند زیرا امرنو و بى سابقه به کلى ناممکن است هر

آینده اى ریشه درحال و درگذشته دارد. ساختن مدینه فاضله بى سابقه غیرممکن است زیرا تنها کارى که ما واقعاً مى توانیم انجام دهیم، این است که در مورد وضع موجود کار کنیم وتغییراتى در آن به وجود آوریم.

انقلابیون و طرفداران مدینه فاضله، مدعى اشراف و علم کامل به جامعه اند که این خود، ممکن و متصور نیست.

۵ - این تصو رکه تاریخ غایتى دارد، بى پایه است زیرا پس از تحقق آن چه غایت خوانده مى شود، بازهم تحولاتى حادث و غایت دیگرى تصور مى گردد.

تناقض دیگرى که درکارهست این است که انقلابیون و خیالات آنها متاثر از جامعه موجود است و با آن چه جزئى از وضع موجود است نمى توان وضع موجود را از بین برد.ایجاد جامعه کاملاً نو و بى سابقه مستلزم تخریب وضع موجود است اما ویران کردن وضع حاکم به معنى ناممکن شدن هر عملى است.بنابراین جز اقدامات وحرکت هاى گام به گام و تدریجى که درمجموع باعث دگرگونى هاى اساسى و بنیادى

مى شوند راه دیگرى متصور نیست.

اصلاحات با رویکرد سوسیالیسم، اصلاح طالبان چپ گرا و اصلاحات در جهان سوم

هدف اصلاح طلبان چپ گرا، رسیدن به سوسیالیسم ازطریق مسالمت آمیز است کارل مارکس (۱۸۸۳ -1881) فرایند انتقال مزبور را مبهم گذاشت لذا پس از وى اختلاف نظر وانشعاب زیاد بروز کرد.دیدگاه اول این بود که در نهایت سرمایه دارى با رفتارهاى خشونت آمیز انقلابى از بین رفته و جاى خود را به سوسیالیسم مى دهد.دیدگاه دوم چون ادوارد برنشتاین(۱۹۳۲ -1850) در مقابل ،رو ش هاى مسالمت آمیز و ورود به بازى دموکراسى را توصیه مى کند.براین اساس سیاست اصلاح اجتماعى و اقتصادى با مراحل تدریجى نه با دگرگونى انقلابى باید پى گیرى شود.بهبود خواهى از سویى، در مقابل محافظه کارى و واپسگرایى و از سوى دیگر در برابر انقلاب خواهى قرار مى گیرد.مکتب وابستگى از جمله مهم ترین مکاتبى است که رسیدن به سوسیالیسم را توجیه مى کند و بر لزوم اصلاحات عمیق ساختارى درجوامع جهان سوم سخن مى گوید.مکتب نئووابستگى از نوعى اصلاحات مرحله اى و تدریجى حمایت مى کند و از تفکر ایجاد انقلاب و قطع رابطه با جهان سرمایه دارى فاصله مى گیرد.آندره گوندر فرانک که بیان کننده مکتب وابستگى است اعلام مى دارد که کشورهاى جهان سوم هیچ گاه نمى توانند راه غرب را دنبال کنند.

کشوهاى غربى هنوز تجربه استعمار را پشت سرنگذاشته اند و کشورهاى جهان سوم اغلب مستعمرات کشورهاى غربى به شمار مى روند. عقب ماندگى کشورهاى جهان سوم را نمى توان با شیوه هاى زندگى سنتى آنها توضیح داد بلکه تجربه تاریخى استعمار و سلطه خارجى، مسیر توسعه بسیارى از این کشورها را معکوس نموده و آنها را به سمت عقب ماندگى اقتصادى سوق داده است.توسعه نیافتگى را باید در روابط متروپل و قمر در دوران استعمار جستجو کرد. بدین ترتیب که زمانى قدرت هاى فاتح براى نیل به هدف خود که انتقال مازاد اقتصادى به کشورهاى غرب بود. نسبت به تاسیس شهرهاى جدیدى در جهان سوم دست زدند. این شهرهاى ملى بعدها به اقمار متروپل غرب تبدیل شدند.رابطه متروپل ق€…قمر به سطح بین المللى محدود نمى شود بلکه در سطوح منطقه اى وداخل جهان سوم نیز جریان دارد. خود این اقمار نیز به نوبه خود نسبت به شهرهاى کوچک تر یک متروپل استعمارى به شمار مى روند و خود آن شهرها نیز در اطراف خود داراى اقمارى به شکل شهرک هاى محلى هستند.استقرار این شبکه کامل متروپل و اقمار موجب شده که مازاد اقتصادى به شکل هاى مختلف مواد خام، سنگ هاى معدنى، کالاها و سود از روستاهاى جهان سوم به مراکز محلى و منطقه اى و از آنجا به پایتخت هاى ملى و دست آخر به شهرهاى بزرگ غربى جریان پبدا کند.بدین ترتیب همان جریانى که به توسعه متروپل هاى غرب انجامید درعین حال سبب ایجاد توسعه نیافتگى در اقمار جهان سوم نیز گشت. لذا قمرها بیشترین توسعه اقتصادى خود را زمانى تجربه مى کنند که پیوندشان با متروپل در ضعیف ترین حد قرار داشته باشد.برخلاف مکتب نوسازى که پیشنهاد مى کند پیرامون به گسترش رابطه خود با کشورهاى غربى به شکل دریافت کمک هاى بیشتر تکنولوژى پیشرفته تر و پذیرش ارزش هاى جدید بپردازد. مکتب وابستگى بر این اعتقاد است که ارتباط بیشتر با کشورهاى مرکز به زیان کشورهاى پیرامونى تمام مى شود. اقتصاد سیاسى پیرامون از همان دوران استعمار کلاً به گونه اى سازماندهى گردید که نیازمندى هاى مرکز را برطرف نماید.کشورهاى پیرامون به جاى تکیه برکمک خارجى وتکنولوژى خارجى باید الگوى خود اتکایى را برپایه منابع خودى برگزیده و به طراحى راه هاى توسعه مخصوص خود بپردازد تا بتوانند به استقلال وتوسعه دست یابند.البته خود اتکایى به معناى انزواى کامل از دیگر کشورها نیست. بلکه تنها بدین معنى است که کشورهاى پیرامونى نباید تحت سلطه کشورهاى مرکز قرار گیرند آنها باید براساس شرایط متساوى و منافع متقابل به تعامل با دیگر کشورهاى پیرامونى بپردازند.از دیدگاه این مکتب بسیار بعید است که نخبگان سنتى کشورهاى پیرامون به قطع کامل رابطه با کشورهاى مرکز و شرکت هاى چند ملیتى آنها رضایت دهند. پیوند میان منافع نخبگان مزبور و خارجیان بیش از حدى است که قادر به گزینش چنین راهى باشند.دیدگاه وابستگى از دهه ۱۹۷۰ مورد نقدهاى جدى قرارگرفته است شعارى بودن و منزلت عملى نداشتن، انتزاعى بودن و یکسان قلمداد کردن همه مناطق پیرامونى، تاکید فراوان به عوامل خارجى و ناچیز گرفتن نیروهاى محرکه داخلى، نقدهایى است که به دیدگاه وابستگى مطرح شده است.

اصلاحات با دیدگاه کل گرایانه جهانى

امانوئل والرشتاین با تاثیرپذیرى از مکتب وابستگى دریافتند که درچارچوب این دیدگاه نمى توان به الگوى مناسبى براى تحولات اصلاحى درجهان سوم دست یافت به نظر وى الگوى اصلاحات را باید در سطحى کلان تر از سطح ملى طراحى کرد.والرشتابن با طرح این که هدف واقعى رسیدن به یک دنیاى عادلانه ودموکراتیک است پیشنهاد مى کند که جنبش هاى ملى جاى خود را به یک جنبش طبقاتى جدید در سطح جهانى بسپارند.باید گفت که واحد تحلیل دراین دیدگاه، نظام جهانى است. برخلاف دیدگاه وابستگى که توجه خود را برکشورهاى ملى متمرکز ساخته است.دیدگاه نظم جهانى مصرّ است که کل جهان را واحد تحلیل علوم اجتماعى قرار دهد. همین که نظام جهانى را به جاى کشور، ملت یا دولت ملى قرارداده و آن را به عنوان واحد تحلیل بپذیریم باید منتظر تغییرات زیادى نیز در نتایج براى خود باشیم.

دکتر مهدى ناظمى اردکانى