رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور ارومیه

هدف از ایجاد این وبلاگ کمک به دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه پیام نور واحد ارومیه می باشد .اینجانب خود از دانشجویان علوم سیاسی واحد ارومیه می باشم .این محلی است برای پرداختن به اندیشه های مطرح سیاسی ،اجتماعی، فرهنگی وعلمی و … در جوامع اسلامی بخصوص در ایران عزیزمان می باشد، که صد البته من مدعی حق انحصاری در ابراز این نقطه نظرات نبوده و نیستم، و به آرای اساتید فن و دانشجویان هم رشته ای خودم و بازدید کنندگان محترم (در صورت رعایت اصل احترام متقابل) ارج نهاده و برای آن احترام قائل هستم،

خلاصه و تحلیل چهارفصل اول کتاب شهریار ماکیاولی
نویسنده : حبیب - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

نیکولو برناردو ماکیاولی (به ایتالیایی: Niccolò di Bernardo dei Machiavelli) فیلسوف سیاسی، شاعر، آهنگساز و نمایشنامه‌نویس مشهور ایتالیایی در ۳ مه ۱۴۶۹ در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد و در ۲۱ ژانویه ۱۵۲۷درگذشت. نام او در فارسی به صورت ماکیاول نیز به کار می‌رود.

ماکیاولی زندگی خود را صرف سیاست و وطن‌پرستی کرد. با اینحال برخی او را به اتهام حمایت از حکومت اقتدارگرا و ستمگر همواره مورد حمله قرار داده‌اند. علت این امر جزوه کوچکی به نام شهریار (Il Principe) است که وی برای خانواده مدیچی (Medici) حاکمان فلورانس نوشته‌است . نبوغ سیاسی ماکیاولی به‌وسیله اتهاماتی که در این باره به وی نسبت داده شده تحت‌الشعاع قرار گرفته‌است. از این روست که فرانسیس بیکن او را این‌چنین می‌ستاید:

« ما به کسانی همچون ماکیاولی مدیونیم، که جهان سیاست و رهبران آن را آن‌طوری که هست به ما نشان می‌دهند، نه آن‌طوری‌که باید باشد .[۱]  »

وی اما توصیه‌های ضد اخلاقی نیز می‌کرده‌است. بخشی از اندرزهای ماکیاولی به پادشاه دورانش در کتاب “شهریار”[۲]:

« داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که پادشاه فن تظاهر به‌ داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر می‌روم و می‌گویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این‌ گونه صفات نیک برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، باعاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی اانسانی به خوی حیوانی برگردد و بی‌رحم و بی‌عاطفه و بی‌وفا و بی‌عقیده و نادرست باشد.  »

      ادامه مطلب ......................................

 


  زندگی

 ماکیاولی دوران کودکی وصف‌ناپذیری را در فلورانس گذراند و تنها تجربه سیاسی مهم وی در دوران طفولیت تماشای ساونارولا(Savonarola) از دور بود . اندکی پس از اعدام ساونارولا، ماکیاولی به عنوان منشی وارد دستگاه دولتی فلورانس شد . اما موقعیت او به سرعت ارتقا یافت و به زودی به مأموریت‌های دیپلماتیک رفت. او بسیاری از سیاست‌مداران مهم عصرش همچون پاپ و لویی دوازدهم پادشاه فرانسه را ملاقات کرد. اما هیچ یک به اندازه شاهزاده حاکم واتیکان یعنی سزار بورجیا (Cesare Borgia) بر او تأثیر نگذاشتند.

 

بورجیا مردی بی‌رحم و حیله‌گر بود، بسیار شبیه چیزی که در کتاب شهریار ترسیم شده‌ است. ماکیاولی حقیقتاً سیاست‌های بورجیا را نمی‌پسندید اما فکر می‌کرد که با حاکمی همچون بورجیا اهالی فلورانس می‌توانند ایتالیا را متحد کنند، هدفی که ماکیاولی در تمام عمرش دنبال آن بود . از بخت بد ماکیاولی زمانی که مدیچی‌ها به حکومت فلورانس بازگشتند و انقلاب واژگون شد وی از مسند خود برکنار شد. از دست دادن شغل او را به جای عمل سیاسی مجبور به نگارش درباره سیاست کرد. مأموریت‌های دیپلماتیک آخرین کار رسمی او در موقعیت سیاسی بود.

 

 

 

 

 

تندیس ماکیاولی

 

بعد از اینکه ماکیاولی پستش را از دست داد به‌طور مداوم تلاش کرد تا به سیاست بازگردد. او کوشید تا با نوشتن کتابی که فکر می‌کرد مطابق میل خاندان مدیچی باشد وبا تقدیم کتاب به آنان نظر مساعد آن خانواده را جلب کند.وکتاب شهریار برای نیل به این هدف نوشته شد. اما خاندان مدیچی با آنچه که در کتاب آورده بود موافق نبودند در نتیجه او همچنان بیکار ماند. بعدها، زمانی که منتقدین کتاب را دیدند از تفکرات مطرح شده در شهریار حیرت کردند و همین مسئله باعث بدنامی ماکیاولی بعد از مرگش شد.

 

چند سال بعد خاندان مدیچی از فلورانس رانده شدند و انقلاب دوباره برقرار شد و ماکیاولی به کسب مجدد پست و مقام خود که سال‌ها قبل از دست داده بود امیدوار شد.اما شهرتی که کتاب شهریار داشت باعث شد مردم فکر کنند تفکر وی شبیه مدیچی‌هاست در نتیجه وی به مقام سابقش انتخاب نشد. از اینجا سراشیبی تندی در زندگی وی آغاز شد سلامتی او رو به ضعف نهاد و چندی بعد در سال ۱۵۲۷ از دنیا رفت .

 

ماکیاولی به طور مداوم به‌دلیل حمایتش از حکومت فاسد مورد لعن بود.و حتی امروزه نیز به حکومت فاسد حکومت ماکیاولیستی گفته می‌شود. هرچند که اخیراً شخصیت حقیقی وی تا حدودی روشن شده‌است. م بر اساس همین امر هم به نظر می رسد هدف ماکیاولی از نگارش کتاب شهریار، کمک به حکومت ایتالیا برای حفظ قدرت و غلبه بر سایر حکومتهای اروپایی بوده است و او در این کتاب با نگاهی واقع گرایانه به مقوله قدرت و ساز و کار حفظ آن نگریسته و تأکید کرده که هدف ایجاد حکومت قدرتمند، وسیله را توجیه می کند.

 

 

خلاصه و تحلیل چهارفصل اول کتاب شهریار ماکیاولی

به نظر می آید کسی که خواندن شهریار را آغازمی کند  چیزی بیش از تحلیل خشک و بخش بندی هایی از انواع مختلف مملکت و وسایل به دست آوردن و نگاه داشتن آن در چنته ندارد؛اما گمانی بیش نیست. در نخستین فصل ماکیاولی  می گوید شهریاری ها بر چند گونه اند و شیوه های فراچنگ آوردنشان را بیان  و کار را از مشخص  کردن مفهوم " حکومت یا فرمانروایی" آغاز می کند. وی می گوید هر حکومتی یا جمهوری است یا پادشاهی؛ بلافاصله  اولی را کنار می گذارد و در کتاب گفتارها بحث می نماید و تذکر میدهد که تنها به پادشاهی ها می پردازد. سپس توضیح می دهد که هر شهریاری یا موروثی است یا نوبنیاد و درباره شهریاری های نوبنیاد می گوید یا یکسره نوبنیادند یا پیوندی اند یعنی پاره ایست که به تا زگی به یک کشور پیوسته و از این پیوستگی قلمروی تا زه ای پدید می آید.ماکیاول در این مورد توضیح میدهد که این گونه قلمروها یا در سایه پادشاه خو گرفته اند یا به زندگی آزادانه و شهریار یا به تیغ خود آنها را گرفته یا به تیغ دیگران و یا به یاری بخت بد ست  آمده اند یا با هنر.

ماکیاول در فصل دوم درباره ی شهریاری های ارث برده سخن به میان می آورد و می گوید پاسداری از این شهریاری ها ی موروثی آسان تراست زیرا به پادشاهی یک خاندان خوگرفته اند.در این شهریاری ها اگر راه و رسم نیاکان محترم داشته شود وشهریار در اندیشه پیشامدها بوده باشد مشکلی پیش نمی آید مگر نیرویی زور آور نا به هنگام وی را از تخت فروکشد ولی اگر پادشاه شکست خورده فرصتی یابد آن را بازبه چنگ می آورد البته هر گاه که به رباینده تاج و تخت وی گزندی رسد.لذا شهریاری که پادشاهی را به ارث برده نیازی به آزار مردم ندارد از این رو مردم وی را دوست تر میدارند و پایداری سلطنتش خاطره ی نو شدن پادشاهی اش را از ذهن ها خواهد سترد.

 فصل سوم درباره شهریاری های پیوندی است.ماکیاول متذکر میشود که در شهریاری های نوبنیاد است که دشواری ها پدید می آید.اما در این سرزمین ها همیشه بیم شورش مردم هست حال شهریار سرزمینی را که گشوده می بایست در پی کدام چاره باشد تا به چنین سر انجامی دچار نشود؟ ماکیاول دو راه حل را ارائه میدهد ابتدا باید به کشور پیوندی توجه کرد که آیا این سرزمین هم جنس و هم زبان با سرزمین اصلی است یا نه؟

 1)اگرهم جنس و هم زبان باشند: فرمانروایی بر ایشان ساده است.به ویـژه اگر مردم آن سرزمین به آزادی خو نگرفته باشند.برای رام نگه داشتن مردم هیچ کاری نداریم جز از میان برداشتن خاندانی که برایشان فرمانروایی داشته باشد بعلاوه در دیگر امور تا زمانی که کسی را با آیین زندگی مردمش کاری نباشد و میان راه و رسم ها فرق چندانی نباشد،مردم به آرامی با یکدیگر سرخواهند کرد.لذا آن که چنین سرزمین هایی را می گشاید باید دو نکته را به خاطر داشته باشد یکی برداشتن خاندان شهریار پیشین و دیگری دست نزدن به قوانین و مالیات ها..آن گاه چندی نخواهد گذشت که این سرزمین نیز با شهریاری دیرینه یگانه خواهد شد.

 2)اگر سرزمین زبان،رسم وقانون دیگری داشته باشد: دشواری ها پدید خواهد آمدو آن را جز با زیرکی و بخت بلند بسیار نگاه نتوان داشت.یکی از بهترین و کارگرترین چاره ها این است که گشاینده چنین سرزمینی خود در آن به سر برد و این کار همانی بود که ترکان در یونان کردند زیرا هر درد سری را زیرنظر خواهد داشت و همان گونه در همان جا چاره خواهد کرد.ولی آن که دور است آن گاه خبردار خواهد شد که کار از کار گذشته! بعلاوه از غارت لشکریان در امان است و نیز خشنودی رعایا از این که پادشاهشان در دسترس است و نیز هر کس قصد تاختن داشته باشد بیشتراندیشه خواهد کرد.یک راه دیگربرپا کردن یکی-دو کوچ نشین است که مایه پیوند با سرزمین اصلی باشند .زیرا کوچ نشینی هزینه ای چندان ندارد وتنها زیانش این است،مردمی که زمین و خانه هایشان را به جانشینان تازه سپرده اند،و از این ها که جزمشتی مردم بینوا وپراکنده نیستند،کاری برنتواند آمد.(نتیجه اخلاقی :زخمی که به مردم میزنیم می باید چنان باشد که بیم کین جویی درپی نداشته باشد).راه دیگر سپاهیان است که با آنها هزینه ها سر به آسمان خواهد زد و تمامی در آمدهای آن جا را می باید خرج سپاهیان کرد.با این کار بسی زیان به بار می آید علاوه بر خرج کردن سپاهیان،همه آزار می بینند و دشمن میشوند آن هم دشمنانی زخم خورده اما برجای مانده بر خانه های خویش.آخرین راه چاره این است که راهبر و پشتیبان دولت های کوچک ترهمسایه شود و بکوشد تا از توان قدرتمندان بکاهد و به هیچ روی نگذارد که قدرت بیگانه ای هم تراز با اوی پای به آن ناحیه بگذارد زیرا بسیاری از ناخشنودان از سر جاه طلبی یا ترس راه گشای آن قدرت به درون شوند لذا باید به قدرت های کوچک توجه کرد ولی نباید هیچ یک از آنان قدرت و اوج زیادی بدست آورند.

 

 

ماکیاول در این مورد هشدار میدهد اگر مشکلات به هنگام شناخته نشوند و پرو بال بگیرند روزی رسد که همه آنها را می بینند اما هیچ کس چاره ای نتواند کرد.لذا گرفتاری های آینده را اگر پیشاپیش در یابند چاره کردنشان آسان است اما اگر بگذارند رخ نماید آن گاه هیچ دارویی کارگر نخواهد افتاد.به همین دلیل  هر که اسباب قدرتمندی دیگری را فراهم کند،اسباب بیچارگی خود را فراهم کرده است.همان گونه که فرانسه درایتالیا اسباب قدرتمندی کلیسا و اسپانیا را فراهم کردو هر دو اسباب در هم شکستن فرانسه را فراهم کردند.

 

فصل چهارم-چرا در پادشاهی داریوش،که به دست اسکندر افتاد،پس ازمرگ اسکندر مردم بر جانشینان وی نشوریدند.

 

با توجه به دشواری های نگاهداری یک کشور نوبنیاد چه بسا برخی از این در شگفت باشند که چرا پس از مرگ اسکندر تمامی کشورها نشوریدند وجانشینانش آسوده خاطر فرمانروایی کردند وجز از سرهم چشمی ها و جاه طلبی  میان خود،گرفتاری دیگری پیش نیامد!

 

ماکیاول می گوید کار  شهریاری های تاریخ بر دو گونه است :

 

·    به دست پادشاهی که مردم همه بندگان اویند و وزیرانش درسایه مرحمت و رخصت او در گرداندن

پادشاهی دست دارند وشهریار را اقتدار بیشتری است زیرا تنها اوست که همه سرسپرده اویند و مابقی را به عنوان وزیر و دبیر میشناسند نمونه مثال آن کشور عثمانی .

 

·       به دست شهریار به علاوه بزرگ زادگانی که جایگاه والای خویش را نه در سایه شهریار بلکه از

نیاکان شان به ارث برده اند این والا تباران خود ملک و رعیت دارند و رعایا ایشان را خداوندگار می شناسند نمونه مثال  آن کشور فرانسه که پیرامون شاه را بزرگ زادگانی گرفته اند و هر یک را جاه و دستگاهی است به ارث رسیده که پادشاه نمی تواند آنرا از آنها بگیرد مگر با خطر کردن.

 

 از مقایسه این دو می فهمیم که گرفتن کشور ترک دشوار تر است اما اگر کسی آن را گرفت نگاه داشتنش آسان تر است ولی کشور فرانسه را آسان می توان گرفت  اما نگاهداشتنش دشواری های فراوان دارد.

 

علل دشواری دست یابی به پادشاهی ترک یکی این است که محال است امیران محلی یک کشورگشای بیگانه را به درون فرا بخوانند و دیگری به دلیل مهری که مردم بدو دارند زیرا بندگان سرسپرده خداوندگار خویش اند.لذا هر کشوری که بخواهد به آنها حمله کند فقط باید به نیروی خود پشتگرم باشد نه گسیختگی نیروی حریف اما در صورت شکست پادشاه ترکان،چیزی در میان نخواهد بود مگر خاندان سلطان که آن نیز چون از میان برداشته شود از کسی دیگر نمی باید هراسید.اما در مورد کشور فرانسه واژگونه ی عثمانی ها رخ می دهد زیرا همواره در این سرزمین کسانی را می توان یافت که از روزگار خویش نا خشنود باشند و خواهان دگرگونی آن.چنین کسانی به دلیل هایی که گفتیم دروازه های کشور رابه روی ات توانند گشاد اما پس از آن چون سلطنت را پایدار خواستی دشواری های بی شمار روی خواهد آورد و از آن پس چون سلطنت نا پایدار است چه از سوی آن ها که به یاری ات برخاسته اند و چه از سوی سرکوب شدگان احتمال شورش می باشد و به همین دلیل از میان برداشتن خاندان شاهی نیز بس نخواهد بود و از آن جا که والا تباران را نه خرسند توانی کرد و نه از میان توانی برداشت چون فرصت دهد سلطنت را از چنگت خواهند ربود.ماکیاول در نهایت متذکر می شود که این قضیه چندان به کم و بیش هنر مرد کشور گشا بستگی ندارد بلکه به سرزمین های گشوده بستگی دارد.

 

 

  تحلیل فصول :

 

1)   این فصول گفتمان امنیت است و پاسداری و نگهداری مملکت.ماکیاول اولین قدم را برای برقراری آزادی و عدالت،برقراری یک دولت پایدار میداند به منظور حفظ قدرت و لذا ماکیاول هر اقدامی را برای دولت مجاز میداند. بدین ترتیب نگرش تازه ای از اخلاق دارد.وی می گوید اخلاق است که در درون دولت قرار داردو همه چیز بستگی به سیاست و دولت دارد و نباید اخلاق را چیزی تصور کرد که جامعه سیاسی برای آن وجود دارد بلکه این جامعه سیاسی است که اخلاق برای آن وجود دارد و زندگی سیاسی واقعی تابع اخلاق نیست  و اگراخلاق را پیش فرض جامعه سیاسی بدانیم در این هنگام این جامعه با قرار گرفتن در محدوده اخلاق نه می تواند تشکیل شود و

    نه پایدار بماند زیرا معلول نمی تواند پیش از علت به وجود آید(غیر اخلاقی بودن امر سیاسی)

 2)ماکیاول هم به تعارض میان انسان ها در جامعه اذعان می کند و می گوید باید آن را مدیریت کنیم برای حفظ قدرت.مدیریت تعارض هنر و تدبیر، حزم و احتیاط می طلبد که از دیدگاه ماکیاول سیاست مستلزم ویرتو یا حزم و  تدبیر است.

 3)به مسئله سومی که می توان اشاره داشت فصل چهارم کتاب است،تفکیک ماکیاول بر انواع پادشاهی، که در تاریخ دو نوع پادشاهی را مشاهده کرده یکی پادشاه و رعیت و دیگری پادشاه و والا تباران و رعیت و شاید بتوان این تفکیک را سرآغازو شروعی دانست برای پیدایش دولت های مدرن.

شرط گام‌گذاشتن در ساحت سیاست، گذر از امر تئوریک و محقق کردن ایده‌ها در مقام عمل است. سیاستِ بدونِ عمل، چیزی نیست به‌جز خیال‌بافی و محصور بودن در توهمات «درون». اما همین‌جا باید تأکید کرد که بدون تفکر، عملی از سَرِ معرفت حاصل نمی‌شود. نگاه «درون» به «بیرون» در ساحت سیاست، چیزی است که فلسفة سیاسی در پی دست‌یابی به آن است. بنابراین نگاه معرفت‌شناختی به ساحت سیاست با روح پراتیک آن در تضاد قرار ندارد مگر این‌که ماهیت عملِ سیاسی را درک نکنیم. ماهیت هر عملِ سیاسی چیزی نیست به جز «تغییر»؛ آن هم به تعبیر لئو اشتراوس تغییر در جهت بهبود وضعیت موجود. اما هر سعی و مساعی که در راستای حفظ وضعیت موجود باشد با تغییر نسبتی برقرار نمی‌کند و نیز اگر نگاهش معطوف به گذشته، بدون درک وضعیت امروز، باشد با «ارتجاع» برابری می‌کند. امری که در کتاب «شهریار» به وضوح نشان داده می‌شود.
نیکولو ماکیاولی (1469-1527) فرزند یک وکیل دعاوی بود و در حد فاصل سال‌های 1498 تا 1512 با سمت دبیر دوم شورای صلح به سراسر کشور ایتالیا و نیز دو کشور فرانسه و آلمان مسافرت کرد. کتاب «شهریار» در کنار کتاب «گفتارها» مهم‌ترین آثار او هستند؛ که از بخت خوش ما هر دو کتاب با ترجمه‌های خوب در دسترس‌اند.
«شهریار» در 1513 به منظور راهنمای حکمرانی در ایتالیا منتشر می‌شود. تمام مباحث مطروحه در این کتاب برگرفته از مشاهدات ماکیاول از شیوه‌های کشورداری حاکم وقت ایتالیا چزاره بورجا است. ماکیاول به پشتوانة تجربة خودش در امر سیاست، در «شهریار» نشان می‌دهد که محدودة سیاست با فضیلت‌های اخلاقی غرابتی ندارد و، سیاستمداران با استفادة از حربة فریب و ستمگری و دستکاری فکریِ توده‌ها بر آن‌ها حکومت می‌کنند. چنین اندیشة عریان و تلخی که او از جهان سیاست نشان داده است، در «گفتارها» تا حدودی تعدل ‎شده و، بر عناصر «جمهوری‌خواهی» و «آزادی‌خواهی» تأکید می‌شود.

2
ماکیاول در کتاب «شهریار» در صدد است تا ماهیت پراتیک سیاست را نشان دهد. بیشتر فلاسفه تا قبل از ماکیاول در پی آن بودند تا از سیاست امر اخلاقی یا اتوپیایی ساخته و آن را از همین منظر تعبیر و تفسیر کنند؛ امری که در کتاب «شهریار» کاملاً ویران می‌شود.
اما «سیاست در مقام عمل» در نزد ماکیاول چه تعبیری دارد؟ ماکیاول در کتاب «شهریار» نگاهش معطوف به حفظ وضعیت موجود است. پس سیاست عملیِ ماکیاول به حاکم یا شهریار می‌خواهد بگوید که اگر خواهان ثبات حکومت خود هستی چه کاری انجام بده و از انجام چه کاری احتراز کن. از این‌روست که ماکیاول چنین حُکمی را صادر می‌کند: «حاکم باید به زیرکی روباه و به خشونت شیر باشد.» بسیاری از فلاسفة اخلاق چنین گزاره‌ای را خلاف خیر همگانی می‌دانند، اما ماکیاول بر این باورست که ماهیت پراتیک سیاست، فضایی برای جولان احساسات و عواطف باقی نمی‌گذارد. به همین جهت است که این شیوة حکومت کردن در سیاست را «ماکیاولیسم» نام گذاشته‌اند. پس حاکمی که در چارچوب سیاست «ماکیاولیسم» هویت خود را نشان می‌دهد، در پی «جاه» و «مکنت» و تثبیت موقعیت خود است.
اگر در دولت‎‌های دموکراتیک و لیبرال درک جامعه‌شناختی از ماهیت جامعه و نیازهای انسان به وضع قوانینی منجر شد که در جهت سیانت از آزادی و خوشبختی و رفاه همگانی بود و، لذت از زندگی را سرلوحة قانونگذاری خود قرار داد، در چارچوب جامعه‌ای که حاکمش، «شهریارِ» توصیفیِ ماکیاول است، قوانین صرفاً ابزاری برای حفظ وضع موجود است. چنین حاکمی برای دست‌یابی به اهداف خود باید از دو عامل قدرت شهریاری یعنی «ثروت» و «نیروی نظامی» برخوردار باشد. «آیا شهریار را چنان قدرتی هست که در روز نیاز بر خود تکیه تواند کرد یا آن‌که همواره در پناه دیگران می‌باید بود. برای آن‌که این نکته نیک روشن شود، می‌گویم، به گمان من، آنانی به خود تکیه توانند کرد که چندان که باید مرد جنگی در سپاه یا زر در خزانه داشته باشند» (ص 107).
از آن‌جایی که در چنین دستگاه حکومتی، «هدف» وسیله را توجیه می‌کند، لازم است که شهریار گاهی نیز عهدشکن باشد. «همه می‌دانند که چه نیکوست شهریار را که درست پیمان باشد و در زندگی راست‌روش و بی‌نیرنگ. با این همه، آزمون‌های دوران زندگانی ما را چنین آموخته است که شهریارانی که کارهای گران از دست‌شان برآمده است آنانی بوده‌ اند که راست را به چیزی نشمرده اند و با نیرنگ آدمیان را به بازی گرفته اند و، سرانجام، بر آنانی که راستی پیشه کرده اند، چیره گشته اند» (ص 147). البته این عهدشکنی نه عریان، بلکه باید پوشیده باشد. بنابراین یکی دیگر از کلیدی‌ترین صفات شهریاری که ماکیاول آن را برمی‌شمارد «ریا» و «تلبس» است، تا در پس آن بتوان حاکمیت را استوار داشت. «فرمانروای زیرک پای‌بند پیمان خویش نتواند بود و نمی‌باید بود آن‌گاه که به زیان اوست و دیگر دلیلی برای پای‌بندی به آن در میان نیست. اگر مردمان همگی نیک می‌بودند، این حکمی شایسته نمی‌بود. اما از آن‌جا که بدخیم اند و پیمان خویش را با تو نگاه نمی‌دارند، تو نیز ناگزیر از پای‌بندی به پیمان‌ خود با ایشان نیستی. و کدام شهریار است که عذری پسندیده برای پیمان‌شکنی خویش در آستین نداشته باشد؟ از همین روزگار نمونه‌های بی‌شمار می‌توان آورد و نشان داد که چه بسیار پیمان‌ها و عهدها که از بدعهدی شهریاران شکسته و بی‌پایه گشته است. و آنان که روباهی پیشه کرده اند از همه کامیاب‌تر برآمده اند. اما می‌باید دانست که چه گونه ظاهرآرایی می‌باید کرد و با زیرکی دست به کار نیرنگ و ریا شد. و مردم چنان ساده‌دل اند و بنده‌ی دم که هر فریفتاری همواره کسانی را تواند یافت که آماده‌ی فریب خوردن اند» (ص 148).
در خاتمه می توان گفت که کتاب «شهریار» به سیاست از منظر مصلحت‌ها و چه باشدها و چه نباشدها نگاه می‌کند. ماکیاول، همان‌گونه که اشتراوس اشاره کرده است، به عنوان نخستین فیلسوف سیاسی که چنین تفکری را مکتوب کرد، سند آن را به نام خود زد. به همین دلیل است که شنیدن نام او، همواره مدافعان و مخالفان زیادی را در تقابل با هم قرار می‌دهد.